خبر فوری

December 20, 2016

خبرهای فوری روز به روز بیش‌تر می‌شوند و اینجا،در ایران، آدم‌ها تمام بامزگی‌شان را پای عکس‌ جسدهای سوراخ سوراخ سفیر و قاتل‌اش خرج می‌کنند. جهان به طرز غم‌انگیزی از آدم‌های رقیق خالی شده است....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:12 AM


یک زمستان، یک برف

September 17, 2016

نوشته کفش جدیدش پایش را می‌زند و همین او را به یاد اولین قرارمان انداخته (به قول خودش صد سال پیش) که کفش‌اش نو بود و تمام مدت اذیتش کرد. برایش نوشتم که اینجا، هر وقت برف می‌آید، من به یاد آن شب برفی عجیبی می‌افتم که (همان صد...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:22 PM


The Walking Dead

July 27, 2016

فکر می‌کنم دیگر باید ظهور زامبی‌ها را باور کنیم. فرانسه، آلمان، عراق، سوریه، آمریکا، افغانستان، نیجریه، پاکستان، ترکیه و سومالی کافی نیست؟ هیچ‌کس در هیچ‌کجا از شرشان در امان نمانده؛ در فرودگاه، خیابان، نایت کلاب، کلیسا، بازار یا مسجد. و همه‌ی آن چیزهایی که تمام این سال‌ها در فیلم‌ها...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:02 PM


ما ماندیم و حتی خندیدیم...

June 30, 2016

توی این دو سال، هر جا کم آوردم، هر جا شک کردم به تصمیم‌ام، به ماندن و نرفتن و بعد، بریدن و کندن از همه، هرجا خسته شدم از خواب‌هایی که رهایم نمی‌کردند، برگشتم به این چند خط جادویی «امیر نادری» که اولین بار در وبلاگ «علی بزرگیان» خوانده...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:41 PM


از روزهای رفته

June 8, 2016

تمام زندگی‌ام پر است از این تابلوهای ایست و بیابان‌های پشت سرش. توی این سال‌ها، همیشه تابلوهای هشدار دهنده را دیده‌ام و باز زده‌ام به بیابان. خوب می‌دانم که آخرش هم پشت یکی از همین تابلوهای ایست می‌میرم. اما خب، زندگی بی هیجان، بدون دردها و لذت‌های بزرگ، دور...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:18 PM


هستی خسیس‌تر از این‌هاست

May 28, 2016

مرا ببخش من سال‌هاست دور مانده‌ام از تو اما همیشه، هر چه در همه جا، در شب، یا روز، دیده‌ام و هر که را بوسیده ام برای تو در این جا نوشته‌‌ام تنها برای تو در این جا نوشته‌ام... . . . . من دوست داشتم که صورت زیبایی...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:25 PM


و خب، بعضی شبها هم این شکلی است...

May 26, 2016

تو مرده‌اي و من هنوز نگران چين پيشاني‌ات هستم. «غلامرضا بروسان»...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:44 AM


به سعی حضرت

January 17, 2016

خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست سازگاری نکند آب و هوای دگرم «سعدی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:03 PM


و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت

December 20, 2015

لبت کجاست؟ که خاک چشم به راه است. «محمد مختاری» پی‌نوشت: عنوان هم از محمد مختاری است....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:58 PM


...

November 29, 2015

غار تو را می‌خواند......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:10 PM


گل واژه

November 22, 2015

من اگر روزی برای درمان ریزش مو سراغ یک متخصص پوست و مو بروم و ببینم خودش کچل است یا اگر برای کاهش وزن پیش یک متخصص تغذیه بروم و ببینم BMI طرف بالای 37 است، احتمالاً همان دم در اتاق راهم را کج می‌کنم و بی‌آنکه چیزی بگویم،...
+ ادامه


که کشتن است عشق، عشق کشتن است

November 7, 2015

به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او کس از کسان شهر را خبر نشد که من مکیده‌ام ز قلب او، هزار آرزوی او کس از کسان شهر را خبر نشد که این درخت خشک را من...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:17 PM


خاطره بازی

October 24, 2015

چند سال پیش، وقتی طبقه‌ی دوم فروشگاه کریم‌خان نشر چشمه هنوز کافه بود، با دو نفر از دوستان نویسنده و روزنامه‌نگار دور میزی نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. یکی از دوستان هم تنها نبود و با خانم جوانی که شما می‌توانید دوست، نامزد، شریک موقت، همراه یا هرچه که...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:15 PM


این روزها

October 20, 2015

یک وضعی شده آدم نمی‌دونه باید بخوره یا ببره....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:52 PM


شبانه

October 17, 2015

هیچ چیز به اندازه‌ی آشپزی و نوشتن برای آن‌هایی که دوست‌شان داری، حال آدم را خوب نمی‌کند....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:49 AM


هله...

October 14, 2015

چه خوبه بعد مرگُم...هله والله بگویند...نهنگی مرده و وِی...هله دریاش گوره...هله دریاش گوره... دلُم تنگه مو از درد...مو از دست زمانه...نه زن خواهم، نه فرزند...نه فرزند و نه خانه... رهی در پیش دارُم...والله هولناکه...اگر تو با منی وِی...والله زین ره چه باکه... والله زین ره چه باکه.. «بخشی از...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:10 PM


ثبت اختراع

October 4, 2015

این نظرگاه‌ها دیگر جواب نمی‌دهند. دنبال این‌ام که یک نظرگاه ثبت کنم به اسم «توانای کل»، یا مثلاً «اول شخص قادر متعال». شاید روزگارمان بهتر شد....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:14 PM


سوم شخص مفرد

October 3, 2015

کافه را گذاشته بودند روی سرشان، لیلا، سینا، بامداد، آزاده، مهرداد و شادی. انگار بعد از چند سال جمع شده بودند دور هم تا عکس‌ها و خاطرات و حرف‌های درگوشی را بریزند وسط. از سه سال پیش و سفر استانبول و سوتی‌های مزدک توی هتل و تیک زدن‌های مهسا...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:40 PM


در دنیای تو ساعت چند است؟

September 30, 2015

همه‌ی عمر ترسیدم......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:56 PM


به سعی حضرت

September 28, 2015

چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گر چه با من می‌نشینی چون چنینی سود نیست حضرت مولانا فرموده‌اند، جای حرف و حدیث اضافه هم باقی نگذاشته‌اند. دیگر خود دانید!...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:14 PM


ماه و ماهی

September 25, 2015

اندوه بزرگی است، چه باشی...چه نباشی... «علیرضا بدیع- با صدای حجت اشرف‌زاده- آلبوم ماه و ماهی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:40 AM


مرگ‌بازی

September 16, 2015

از دیشب چند بار فیلم سقوط جرثقیل در مسجد الحرام را تماشا کرده‌ام. رفتار آن‌هایی را که مرده‌اند، چند دقیقه قبل از سقوط جرثقیل و چند ثانیه پیش از مرگ مرور کرده‌ام، رفتار آن‌ها که زنده ماندن‌شان به معجزه می‌ماند را هم، چند ثانیه پس از حادثه. نتیجه؟ به...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:01 PM


گذشته

September 6, 2015

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده یوسف ندریده ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانه مجنون به لیلی نرسیده . . . بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده «سعدی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:40 PM


نشانه‌ها

August 29, 2015

من به نشانه‌ها اعتقاد دارم، و خب گاهی، حضورشان را بیش‌تر از آنچه باید جدی می‌گیرم. شاید برای همین است که رابطه با آدم‌ها بعضی وقت‌ها برای من ماه‌ها زودتر از زمانی که طرف دیگر تمام شدنش را بپذیرد، تمام می‌شود؛ و گاهی حتی، پیش از آنکه شروع شود....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM


پوکه‌باز

July 26, 2015

چند سال پیش، وقتی حال و روز وبلاگ‌ها بهتر بود، یک بار کورش اسدی جایی - که درست هم یادم نمی‌آید وبلاگ خودش بود یا یکی دیگر و کامنت بود یا یادداشت - چیزی نوشته بود نزدیک به این که: «آدم نمی‌تواند هم نویسنده‌ی خوبی باشد، هم همسر، پدر،...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:09 PM


کوپا آمریکا

July 5, 2015

آرژانتین باز هم باخت، اما از خوبی‌های این دوره‌ی «کوپا آمریکا» یکی هم این بود که به یاد آدم می‌آورد هنوز در جهان کسانی هستند که واقعاً به خدا ایمان دارند - داور می‌خواست بازی را شروع کند، صلیب می‌کشید. بازیکن گل می‌زد، صلیب می‌کشید. دروازه‌بان می‌خواست پنالتی بگیرد،...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:14 PM


روزانه

July 4, 2015

امروز ظهر یک کلاغ سفید دیدم، بعد هم یک کلاغ سیاه آمد کنارش نشست و نیم ساعت مثل بز به همدیگر نگاه کردند. همین‌قدر بیهوده....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:27 PM


مثلاً بازی

July 2, 2015

در دنیای من «مادام مدوسا» منفورترین شخصیت کارتونی است؛ در دنیای شما، چه کسی؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:12 PM


مثل خون در رگ‌های من

June 27, 2015

با دو کلمه جواب، شادم کن. برایم بنویس که از من قهر نیستی. احمدکت «مثل خون در رگ‌های من- نامه‌های احمد شاملو به آیدا- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:52 PM


جعلی

June 7, 2015

He was a very loyal and patient friend to me. What I loved most in him was that rare quality that he would say only kind things behind one's back. این‌ها را گراهام گرین بزرگ چند روز پس از مرگ دوست نویسنده‌اش، ایولین وا، در نامه‌ای کوتاه به همسر...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:45 PM


و خب، همین طور است؛ نیمی از ما در شب جا ‌ماند...

May 24, 2015

چرا باید چیزی را دوست داشت که تو را به گریه می‌اندازد؟ احمقانه نیست؟ یکی‌اش، همین آهنگ نهم «شهر من بخند!» و سه دقیقه‌ی اول‌اش، یا آنجا که آخر کار، تیر خلاص را می‌زند و می‌خواند «نیمی از ما با طوفان می‌رفت، نیمی از ما در شب جا می‌ماند،...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:54 PM


عجب صبری دارد سردار...

May 21, 2015

شما که نمی‌خواهید بگویید شب عملیات کربلای 4 خود صدام و معاونان و پسرانش منور می‌زدند، نمی‌خواهید باور کنم که پشت تیربارها و چهارلول‌های مشرف به اروند و کانال، آن‌ها نشسته بودند و همان‌ها بوده‌اند که بچه‌های ما را یکی یکی انداخته‌اند توی گودال و روی‌شان خاک ریخته‌اند. چند...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:13 PM


روز نهم

April 29, 2015

آدم روز تولدش مگر از خدا چه می‌خواهد؟ یک کیک توت فرنگی بی‌بی که از خوردنش سیر نمی‌شوی و دو تا دختر زیبا، یکی با موهای طلایی و چشم‌های میشی، و دیگری سبزه و با نمک، که توی خیابان بدوند طرفت و توی چشمهایت نگاه کنند و با گونه‌های...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:01 PM


ویرانی

April 10, 2015

لحظه‌ای هست توی رابطه با آدم‌ها که همه چیز فرو می‌ریزد، برای همیشه، بی آن‌که فرصتی برای جبران باقی بماند. هرچه قدر هم بخواهی خودت را به ندیدن و بی‌خیالی و فراموشی بزنی، فایده‌ای ندارد. دلت دیگر با آن آدم و آن رابطه صاف نیست. چیزی خراب شده و...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:49 PM


قرار

March 28, 2015

شعار امسال ان‌شاءالله این خواهد بود: برای کسی تب کن که برایت تب کند... مردن هم نداریم، اصرار نکنید!...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:12 PM


و پاییز حتماً برگ‌ها می‌ریزند...

March 24, 2015

فکر می‌کنم همیشه، هرجا یک چیزی هست که پیدا نیست، مثلاً پشت درخت‌ها -حالا اگر هم شب نباشد، نباشد- خوب چیزی هست، یا حالا و پشت این پرده‌های کشیده شده‌ی پنجره‌ی بسته‌ی من. تازه توی یک دولابچه‌ی دربسته چی؟ شاید به همین دلایل نمی‌توانستم بگویم: دوستت دارم. وقتی می‌شود...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:03 PM


نود و سه

March 19, 2015

چطور گذشت؟ سه ماه جهنمی اول را که تاب آوردم، یک شب، اوایل تیرماه، خودم را گوشه‌ی رینگ گیر انداختم و از خودم پرسیدم که تا کجا می‌خواهی ادامه بدهی؟ و خب، تمام شد. سخت بود، اما تمام شد. حالا، بعد از آن ماجرا، آدم محافظه کار و خودخواه‌تری...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:26 PM


جیره‌ی روزانه‌ی ابتذال

March 16, 2015

صبح دوازدهم فروردین نود و سه که بیدار شدیم و پرده‌ها را کنار زدیم، درخت‌ها و استخر توی حیاط و ویلاهای دور و بر توی مه گم شده بودند. برای من که اهل گوشی عوض کردن نیستم، وسوسه‌ی آپلود فیلم آن روز در اینستاگرام، تنها بهانه‌ای است که ممکن...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:52 AM


خاطرات سوگواری

March 14, 2015

آیا این که بدون کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی، به معنای این است که او را کم‌تر از آن‌چه فکر می‌کردی دوست داشته‌ای..؟ «خاطرات سوگواری- رولان بارت- ترجمه‌ی محمدحسین واقف»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:01 PM


...

March 12, 2015

هرکس ساربان تنهایی خودش است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:36 AM


این روزها

March 7, 2015

از خودش می‌پرسد که یک سال دیگر چه وضعی خواهند داشت، یا دو سال دیگر، یا پنج سال دیگر. یعنی هر قدر او لاغرتر شود، رز باگذشت‌تر می‌شود؟ آرام می‌گیرد، نفس عمیقی می‌کشد. متوجه می‌شود که بیش از هرچیز دلش می‌خواهد زمانی را مجسم کند که ترس دیگر باری...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:13 PM


...

March 1, 2015

و خواب‌ها به یادت می‌آورند که نه بخشیده‌ای و نه فراموش کرده‌ای....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:28 AM


نبودن

February 27, 2015

آدمیزاد موجود بیماری است که آن‌قدر بیماری‌اش را دامن می‌زند تا برسد به آن دیوار بلند سیمانی که هیچ‌کس تا حالا نتوانسته دورش بزند و کله‌اش که ترکید و همه چیز پاشید روی آن بلندای بی‌انتهای سیمانی، آن‌وقت نفر بعدی شروع می‌کند و این صف بی‌پایان ادامه دارد. کسی...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:54 PM


ویپلش

February 22, 2015

از دیشب به این فکر می‌کنم که چه‌قدر برای نوشتن، برای معمولی نبودن و درخشان نوشتن، نیاز دارم به یک «فلچر»؛ همان‌قدر جدی، بی‌رحم، حرفه‌ای و بلد راه....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:41 PM


که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم

February 2, 2015

برآر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی که از هر ذره‌ی دل آفتابی بر تو گستردم «هوشنگ ابتهاج»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:03 PM


پیش از غروب

January 30, 2015

درست وقتی که پیازها طلایی شده بودند و باید نمک و فلفل و پودر سیر را به گوشت تفت داده شده با پیاز اضافه می‌کردم، تصمیم گرفتم که باهاش حرف بزنم. پشت به من، داشت سیب زمینی‌ها را پوست می‌کند برای کف قابلمه. اگر نبود، آن تابستان گندِ طولانی...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:12 PM


ممنوع

January 22, 2015

چیزی نوشته بودم برایت، اما به روال این چند ماه، اداره‌ی ارشاد مغزم اعلام کرد که داستانم غیر قابل انتشار است....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:42 AM


Up in the Air

January 10, 2015

از سه سال پیش میان فیلم‌هایت باشد و تو امشب - همین امشب و بعد از خالی کردن کوله پشتی‌ات از عکس و فیلم و نوشته‌ها و همه‌ی چیزهایی که زنجیرت کرده بودند به گذشته - هوس کنی سراغ‌اش بروی؟ خب، زندگی همین است دیگر، و خوبی‌اش این است...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:59 PM


مشقت‌های عشق

December 18, 2014

عشق رمانتیک به ما القا می‌کند که بدون همدیگر ناقصیم، به نجات‌دهنده احتیاج داریم. تو را به طرف این اعتقاد سوق می‌دهد که اگر کسی دور و برت باشد که از تو توقع داشته باشد، آدم بهتری خواهی شد. ولی یک جایی این وسط‌ها می‌بینی هزینه‌ی این توقعات خیلی...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:14 PM


همین‌جوری

October 18, 2014

تو دوست داشتن را بلدی ولی حوصله‌ی تعددش را نداری. به خاطر همین تعداد آدم‌هایی که دوست داری خیلی کم است. و تعداد آن‌هایی که بهشان ابراز علاقه می‌کنی به مراتب کم‌تر... «گفت‌و‌گوی حامد بهداد و حمید نعمت‌الله- شماره 56 ماهنامه‌ی 24»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:32 PM


یک شب در همه‌ی عمر

September 26, 2014

برای من همین‌قدر که دستش را در دست دارم، کافی است. می‌فهمی؟ می‌دانی این که دست کسی را در دست داشته باشی یعنی چه؟یعنی دست‌هایت در عین بی‌حرکتی حرکت دارد. این از آن لحظه‌هایی است که بیش از هر خاطره‌ی دیگری از آن شب خاص، در همه‌ی عمر با...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:38 PM


شب‌زده

August 7, 2014

ابتدای آهنگ سبد، از آلبوم شب‌زده‌، بعد از پیش درآمد و درست دو ثانیه قبل از آن‌که ابی بخواند «تن تو کو، تن صمیمی تو کو، تنی که جون‌پناه من نبود...»، نفس می‌گیرد و صدای این نفس گرفتن، این نفس گره خورده با حسرت، فقط آنجا، همان اول ترانه،...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:45 PM


گفت‌و‌گو با تنهایی

August 3, 2014

نشسته بودم به تماشای عکس‌های خداحافظی با حسین معدنی؛ آدم ضعیفی شده‌ام، تازگی‌ها زود گریه‌ام می‌گیرد؛ نمی‌دانم چه مرگم شده. روزگار گندی است. نگاه می‌کنم به آدم‌هایی که توی عکس‌ها برای معدنی گریه می‌کنند، به زنی که برایش اشک می‌ریزد، به آدم‌هایی که دوستش داشتند، که حالشان خراب است...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:37 PM


ماه عسل برای کید

July 6, 2014

کریستین حتماً می تواند بفهمد که چرا باز برگشتم به همان کوچه. می‌تواند بفهمد که چرا کوچه‌ها بهترند، برای من شاید بهترند، وقتی که تنها باشم. می‌نویسم که هیچ کوچه‌ای آن‌قدر طولانی نیست که نفس آدم بند بیاید. تازه پنجره‌های روشن، و سردرها و هشتی‌ها، و تاریکی تاقی و...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:45 PM


ندای وظیفه: اشباح

July 2, 2014

نوامبر 2013 نسخه‌ی تازه‌ای از بازی محبوب Call of Duty منتشر شد با نام Ghosts؛ این‌بار نه پای روس‌ها در میان بود، نه تروریست‌ها و نه خبری از جنگ جهانی و آلمانی‌ها بود. ابرقدرت تازه‌ای ظهور کرده و چالش جدید آمریکا، اتحادیه کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی است. جعبه‌ی...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:49 AM


تا یک نفس مانده است...

July 1, 2014

و چون وفاتش نزدیک آمد، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود، در آن حالت به دست اشارت می‌کرد و به زبان می‌گفت: نه هنوز! پسرش گفت: ای پدر!این چه حال است؟ گفت: وقتی با خطر است. چه وقت جواب است؟ به دعا مددی کن از...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:14 PM


خوشبختی

June 29, 2014

در سختکوشی مداوم مورچه‌های کوچک بدبخت تامل کنید...زندگی اکثر حشرات چیزی نیست مگر کاری بی‌وقفه به منظور تامین غذا و مسکن برای نسل بعدی‌ای که از تخم‌های آن‌ها به وجود می‌آیند. پس از اینکه نسل بعدی غذا را مصرف کرد و به مرحله‌ی شفیره‌ای وارد شد، آن‌ها هم پا...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:54 PM


True Detective

June 6, 2014

sometimes I think I'm just not good for people, that it's not good for them to be around me. I wear 'em down. They... they get unhappy....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:20 PM


بانوی اردیبهشت

May 26, 2014

آقای دکتر براهنی و آقای گلشیری و کوشان عزیز: رسیدگی به نوشته­های ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار می­کنم. ساعت یک و نیم است. خسته­ ام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپ‌شان کنید. نمی­گویم بسوزانید. از هیچ­کس متنفر نیستم....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:17 PM


گفت و گو با تاریکی

May 25, 2014

آدم‌ها می‌روند، عطر تن‌شان اما می‌ماند و چند روزی می‌چرخد توی اتاق؛ دیوانه می‌کند، بی‌تاب حتی. ادکلن‌ها اما چندان ماندگار نیستند؛ شاید برای همین است که هیچ زنی خاطره‌ی هیچ مردی را برای مدتی طولانی نگاه نمی‌دارد......
+ ادامه
لينک مطلب | 8:56 AM


من خدا هستم، پروردگار شما

April 23, 2014

خاله‌، بعد از مادرم، مهربان‌ترین و دوست داشتنی‌ترین زن زندگی‌ام بود؛ و من، تا قبل از اینکه بفهمیم سرطان، میان این همه آدم، او را انتخاب کرده، چیز زیادی از سرطان نمی‌دانستم. آدم تا وقتی با چیزی درگیر نشده، تا وقتی نفس به نفس کسی و چیزی نداده، نمی‌تواند...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:50 PM


دیالکتیک تنهایی

April 19, 2014

معنای دوگانه‌ی تنهایی - گسستن از یک دنیا و تلاش برای آفریدن دنیایی دیگر- را می‌توان در تصور ما از قهرمانان، قدیسان و ناجیان دریافت. اسطوره، زندگینامه، تاریخ و شعر دوره‌ای از عزلت و تنهایی دوره‌ی نوجوانی را پیش از بازگشت به دنیا و به عمل توصیف می‌کنند. این...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:10 PM


ما سرباز بودیم...

March 25, 2014

مرثیه‌خوانی هیچ‌وقت نه مرده‌ای را زنده کرده و نه سربازی را آزاد. روضه همیشه برای شلوغ کردن پای منبر است و درآوردن اشک دیگران. سوگواری به جای خود، برای کشته نشدن آن چهار نفر، برای برچیدن بساط هرچه مذهبی افراطی بی‌پدرومادر، به جز استتوس گذاشتن و امضاء جمع کردن...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:22 PM


نود و دو

March 14, 2014

سال نود و دو سال من نبود، یکی از آن سال‌های بدی که هرچه می‌زنی به در بسته می خورد و آخرش هم فقط یک هیچ بزرگ برایت می‌ماند. خب، زندگی است دیگر، گاهی آن‌طور که تو دوست داری پیش نمی‌رود، لج می‌کند با تو و رویاهایت و تا...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:33 PM


همچنان بدون عنوان

February 24, 2014

دستات مثل گندم‌زار... دستات مثل گندم،زار... وقتی می‌گویند عشق آدم را کور می‌کند، معنی‌اش همین است لابد، ندیدن ویرگول‌ها. وقتی نباشد اما، وقتی برود یا تمام شود، معنای تمام جمله‌ها عوض می‌شود....
+ ادامه
لينک مطلب | 4:59 PM


و تنها کلمه بود...

February 20, 2014

کلمه هم هست؛ نجات دهنده، مثل برف که قبلا حرف‌اش را زدم؛ وقتی نامه می‌شود، از نازنینی که جای‌اش خالی است، خیلی هم خالی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 6:25 PM


کانادای لعنتی...

February 16, 2014

اوایل انقلاب توی هر خانواده‌ای یک فعال سیاسی پیدا می‌شد، حالا یک مشتاق مهاجرت به کانادا....
+ ادامه
لينک مطلب | 6:46 PM


...

January 30, 2014

آدم‌ها دروغ‌گو نیستند، این رابطه است که آدم‌ها را دروغ‌گو می‌کند....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:17 PM


...

January 2, 2014

برف، همیشه نجاتم می‌دهد؛ نمی‌دانم کار خودش است یا کار خاطرات خوب روزهای برفی، اما به گمانم روزهای برفی بهترین‌اند؛ برای مردن، برای خوشبخت مردن......
+ ادامه
لينک مطلب | 2:28 PM


رستگاری

December 19, 2013

هیچ وقت باورمان نمی‌شود که شاید آن‌قدر که بقیه به چشم ما مهم‌اند، ما برایشان مهم نباشیم. «گراهام گرین- مرد سوم- ترجمه‌ی محسن آزرم- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:52 PM


مجاز

November 22, 2013

ملاک، حالِ آدمی است که روبه‌رویتان ایستاده؛ نه استتوس‌هایش......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:13 AM


تو گرو بگذار،من پس می‌گیرم

November 15, 2013

انکار نمی‌کنم که توی روزهایی که کیا و بیایی داشتم، چهار پنج تا دل را شکسته‌ام، اما همه‌ی ما از این‌جور خبط‌ها کرده‌ایم؛ نکرده‌ایم؟ پس، از این بابت، آدم بخصوصی نیستم. تازه تو همین دل شکستن هم چندان تحفه‌ای نیستم. هیچ وقت در آنِ واحد، دو تا زن نداشتم....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:37 AM


شبانه

October 31, 2013

گوینده‌ی خبر رادیو می‌گفت آخرین یافته‌های پژوهشگران نشان می‌دهد آدم‌ها در شب شصت و پنج درصد بیش‌تر از روز دروغ می‌گویند. و البته نگفت که آدم‌ها احتمالاً در شب شصت و پنج درصد بیش‌تر از روز دوستت دارم را تکرار می‌کنند....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:33 PM


گفت‌و‌گو با تاریکی

October 3, 2013

همه چیز در پایان «پیش از نیمه شب»، در بحرانی‌ترین لحظه‌ی یک رابطه‌ی طولانی، به یک جمله بستگی دارد؛ مرد دیگر به برد و باخت فکر نمی‌کند، به این فکر نمی‌کند که چه کسی مقصر است و حق با کیست. آمده که رابطه را نجات دهد. پس تمام توان‌...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:04 AM


پیش از نیمه‌شب

September 27, 2013

... فکر می‌کنیم به این که عشق و دل‌دادن به دیگری آدمی را صاحب امید می‌کند، یا دست آخر می‌کشاندش به وادی ناامیدی و ای‌بسا تباهی؟ راه را نشان‌اش می‌دهد یا روانه‌ی چاه‌اش می‌کند؟ شادش می‌کند، یا دست آخر، می‌شود آدمی ناشاد و ناراضی از خود که مایه‌ی عبرت...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:11 PM


ترانه‌های قدیمی

September 17, 2013

همشون اولش می‌گن یک غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد آواز بخونه؛ زندگی خوب است که گیری دلبری نکو... بعدش می‌گن یک غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد عاشق بشه؛ خنده‌اش عشق است و روح است و جان است ... ولی هیچ‌کدوم راستش...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:47 PM


Temptation

August 19, 2013

روزی این سایه که برایش می‌نویسم مرا از مهتابی به کوچه‌ی تاریک هل خواهد داد «چند ورقه مه- رضا جمالی حاجیانی- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:40 PM


تو

August 16, 2013

تو مرگ من بودی تویی که می‌توانستم داشته باشمت وقتی که همه چیز از دستم می‌رفت. «پل سلان»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:40 AM


فیل نامه

August 12, 2013

امروز روز جهانی فیل‌هاست......
+ ادامه
لينک مطلب | 8:44 PM


گفت و گو با تاریکی

August 11, 2013

بار دوم، معمولاً، دیگر تراژیک نیست؛ کمدی از آب در می‌آید، شاید هم مضحک....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:37 PM


گفت‌و‌گو با تاریکی

August 8, 2013

روزهای بد زندگی کم نیستند؛ شاید برای همین از روزهای خوب‌اش عکس می‌گیریم......
+ ادامه


...

July 3, 2013

یک جایی که حواس‌مان نبوده، یکی جای حاشیه و متن را عوض کرده؛ جای حاشیه و زندگی، حاشیه و کار، حاشیه و عشق، حاشیه و ادبیات، حاشیه و رفاقت و ......
+ ادامه
لينک مطلب | 8:58 PM


اینجا نرسیده به پل

June 25, 2013

همیشه سردی‌ها و فاصله‌ها این‌طوری خودشان را می‌اندازند بین دو نفر. به همین سادگی؛ به همین مسخره‌گی! وقتی که یکی حالش بد است و نمی‌تواند درست حرف بزند؛ وقتی یکی می‌ترسد و دست و پا می‌زند برای نگه داشتن ِ آن یکی و حالی‌ش نیست که فقط دارد کار...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:21 PM


گفت‌و‌گو با تاریکی

May 10, 2013

اتفاقی که معمولا بعد از ازدواج می‌افتد، این است که آدم‌ها فردیت و جسارت‌شان را از دست می‌دهند؛ تبدیل می‌شوند به کسی که مدام باید به تاثیر کارهایش و قضاوت دیگران فکر کند؛ و همین، از آدم موجودی می‌سازد که دیگر برای خودش و رویاهایش زندگی نمی‌کند. هرچه هست،...
+ ادامه


گفت و گو با تاریکی

May 3, 2013

از یک جایی به بعد یاد می‌گیری به ترک دیوار خانه‌ات هم بخندی......
+ ادامه
لينک مطلب | 1:34 PM


گفت و گو با تاریکی

April 20, 2013

سردخانه برای مرده‌ها هم جای ترسناکی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 6:26 PM


...

April 16, 2013

و ندا آمد که بنویس؛ گفت نمی‌توانم......
+ ادامه
لينک مطلب | 7:41 PM


...

February 10, 2013

غروب ساعت غمگینی است نمی‌تواند حتا گلدانی را بیندازد و غم کمی جابه‌جا شود. در خانه نشسته‌ام زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام تا تنهایی‌ام کمتر شود تنهایی‌ام کمد پر از لباس اتاقی که درش قفل نمی‌شود تنهایی‌ام حلزونی است که خانه‌اش را با سنگ کُشته‌اند. «الهام اسلامی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:32 PM


پذیرایی ساده

February 4, 2013

و آخرش، آخرش احتمالا چیزی خواهد بود شبیه داستان قاطر لنگ «پذیرایی ساده» مانی حقیقی؛ چند روزی هم که به هوای معجزه‌ی دستمال‌های رنگی تاب بیاوری و پای شکسته‌ات را فراموش کنی و پیش بروی، عاقبت یک روز می‌فهمی که معجزه‌ای در کار نیست، هیچ وقت نبوده و همه‌ی...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:39 PM


تا روشنایی بنویس...

January 28, 2013

خب، رسم روزگار ماست انگار، رسم عصر تاریکی؛ کسی با تندروها کاری ندارد، با دجال‌ها، رجاله‌ها و سیاه‌کارها هم؛ همان‌ها که کار هر روزشان لجن مال کردن زندگی مردم و آبروی این خاک است. آدم‌های آرام، آدم‌های مهربان، آدم‌های صبور، آدم‌های روشن اما، سر از تاریک‌خانه در می‌آورند. و...
+ ادامه


دست تاریک، دست روشن

January 9, 2013

یک جایی تویی «کنستانتین» حرف از تعادل جهان است و توازن قدرت؛ حالا،خیال می‌کنم تا وقتی تعادل هست، یا سهم روشنایی از تاریکی بیش‌تر باشد، فکر کردن به پایان جهان کاری است بی‌هوده. به گمانم همه‌ی این سال‌ها، شهوت، اصلی‌ترین ابزار شیطان برای بر هم زدن تعادل یا کاستن...
+ ادامه


هذیان به سعی نیمه شب 22

January 2, 2013

کلمه‌ها دیوارند و دوست داشتن‌ات پرنده‌ای گیر افتاده در اتاق......
+ ادامه


پاک‌کن‌ها

December 15, 2012

این یادداشت را یک سال پیش، وقتی گودر هنور گودر بود، خواندم؛ دست به دست چرخیده و رسیده بود به من. درخشان بود، هنوز هم خیال می‌کنم یکی از بهترین وب‌نوشته‌های شخصی‌ای است که این چند سال خوانده‌ام. برای همین هم نگه‌اش داشته‌ام. چند ماه بعد، وسط یک گفت‌و‌گوی...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:13 AM


فیل‌نامه 5

December 14, 2012

فیل‌ها به حاشیه‌ی جاده رسیده‌اند....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:49 PM


هذیان به سعی نیمه شب 21

December 11, 2012

آدم‌ها به تهران می‌آیند تا در آن بمیرند....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:44 PM


هذیان به سعی نیمه شب 20

November 22, 2012

باید یک روز چیزی بنویسم درباره‌ی این‌ که خیلی از ما دوست داشتن بلد نیستیم؛ یا بهتر بگویم، می‌ترسیم از دوست داشتن و جار زدن‌اش، بس که دوست داشته‌ایم و جنبه‌اش را نداشته‌اند و ناامیدمان کرده‌اند. شده‌ایم عاشقان در سایه و درگوشی، آدم‌های ریاکار و دروغ‌گو... پیش دیگران کم...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:03 AM


کنار جایی خالی

November 21, 2012

می‌گن فیل‌ها هم مرده‌هاشون رو فراموش نمی‌کنن. هروقت از کنار استخون‌های فیل مرده‌ای رد می‌شن، پا سست می‌کنن و وامی‌ستن. گاهی هم برمی‌گردن به اون‌جایی که یکی از فیل‌ها مرده. وامی‌ستن کنار جای خالیش. می‌گن فیل‌هایی رو دیدن که وایساده بودن کنار جایی خالی یا کنار تکه استخونی و...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:42 AM


Synecdoche, New York

November 7, 2012

What was once before you - an exciting, mysterious future - is now behind you. Lived; understood; disappointing...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:35 PM


هذیان به سعی نیمه شب 19

October 23, 2012

و بعد، یک روزی می‌رسد که بالاخره یاد می‌گیری کلمات وفادارتر از آدم‌ها هستند، صبورتر حتی؛ یاد می‌گیری که سکوت کنی و به جای حرف زدن، فقط بنویسی؛ یاد می‌گیری که دردها و روزمرگی‌ها و خستگی‌هایت را بریزی توی داستان‌هایت و آخرش هم ابرو بالا بیندازی و وانمود کنی...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:35 PM


یک مهمانی، یک رقص

October 19, 2012

آیزاک باشویس سینگر داستانی دارد به نام «یک مهمانی، یک رقص»، در مجموعه‌ای به همین نام و با ترجمه‌ی مژده دقیقی؛ داستان معرکه‌ای که این‌گونه تمام می‌شود: «مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می‌برد؟ هیچ چیز، فقط یک مهمانی و یک رقص»؛ و این دو جمله‌ی آخر همان...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:05 PM


پاییز آن سال

October 4, 2012

می‌خندیدیم، و عابرانِ مبهوت نگاه‌مان می‌کردند....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:09 AM


There Will Be Blood

September 25, 2012

There are times when I look at people and I see nothing worth liking. I want to earn enough money that I can get away from everyone....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:20 AM


صبح روز بعد

September 21, 2012

حالا چی ژوزه؟ مهمونی تموم شده چراغا خاموش ان ملت رفتن شب، سرد شده حالا چی ژوزه؟ . . . «کارلوس دروموند د آندراده- ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد» آدم‌ها که دور هم جمع می‌شوند، از دو حالت خارج نیست؛ یا خوش می‌گذرد، یا نمی‌گذرد. تکلیف وقت‌هایی که خوش نمی‌گذرد روشن...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:21 AM


...

September 19, 2012

هیچی جای نامه رو نمی‌گیره....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:36 PM


حالا حکایت ماست

September 15, 2012

نقل است که همسایه‌ای داشت، آتش‌پرست، شمعون نام. بیمار شد و کارش به نزاع رسید. حسن را گفتند همسایه را دریاب. حسن به بالین او شد. او را بدید از آتش و دود سیاه شده. گفت: «بترس از خدای که همه عمر در میان آتش و دود به‌سر برده‌ای....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:40 PM


چرا که عشق، حرفی بیهوده نیست...

August 21, 2012

هرچه پیش آمد، هر اتفاقی افتاد، فراموش نکن که دوستت داشته‌ام، که دوستت دارم و هیچ‌کس، هیچ‌کجا، هیچ‌وقت نمی‌تواند گرمایی که تو به لحظه‌هایم بخشیدی را تکرار کند. پی‌نوشت: پای دیوانگی‌هایتان بایستید، پای دیدن دوباره‌ی لبخند آدمی که روزتان را می‌ساخت، که روزتان را می‌سازد، و به معجزه فکر...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:38 PM


New York I Love You

August 11, 2012

While we are waiting for the Messiah, while we are waiting for Mahavir, your eyes will suffice, to give tired men hope...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:12 PM


...

August 1, 2012

أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:42 PM


شرح حال

July 24, 2012

اتفاق‌های تازه‌ی روزگار تمام شده اند؛ دیگر هیچ‌ چیز، هیچ کس، هیچ کجا غافلگیرت نخواهد کرد......
+ ادامه
لينک مطلب | 8:37 PM


فیل‌نامه 4

July 22, 2012

If you blow softly into the trunk of an elephant, it will never forget you - ظاهرا باوری است مشترک میان فیل‌بانان جهان!...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:47 PM


پرسه در مه

July 14, 2012

سکوت کردن، در انزوا به‌سر بردن، و دوباره سکوت کردن... «پرسه در مه- بهرام توکلی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:40 PM


فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

July 8, 2012

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت طبعن...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:46 AM


این روزها

July 5, 2012

اسفندماه پارسال به سرم زده بود بروم اتاق مدیر عامل شرکت و بگویم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم؛ به جای قرارداد جدید، در فکر یک کارمند جدید باشید. از حقوق‌ام راضی نبودم، تنها بودم، کارها تمام نمی‌شدند هیچ‌وقت، شرکت نظم نداشت، ساختارش هم‌پای کارهای بزرگی که گرفته بودند به روز...
+ ادامه


...

July 3, 2012

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی طبعن حافظ......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:07 PM


وقفه‌ی آنی در قلب

June 29, 2012

منحنی می‌کشد قلبم، روی این صفحه، که یادش رفته خط ممتد. سکسکه می‌زند مدام، تا نشنود سوتِ سکته را. ... اغما می‌افتد به حالِ من، کنارِ کیسه‌های خون : سهم من از حروف مثبت و منفی ؛ هجّیِ ثانیه‌هایی که می‌لولند توی ساقه‌ی سِرُم... . . . بگیر نبضی...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:30 AM


عهد خیلی جدید

June 26, 2012

موسی (ع) اگر زنده بود این روزها، جمع‌مان می‌کرد، می‌برد‌مان لب رود نیل، عصایش را می‌زد به آب، نیل را می‌شکافت به اذن خدا، می‌گفت بروید وسط نیل، خودش هم می‌آمد میان‌مان، بعد می‌گفت «بابا صد رحمت به فرعون، شما دیگه کی هستید...» و نیل را خراب می‌کرد روی...
+ ادامه


حالا چی ژوزه؟

June 25, 2012

حالا چی ژوزه؟ مهمونی تموم شده چراغا خاموش ان ملت رفتن شب، سرد شده حالا چی ژوزه؟ حالا چی - هی تو-؟ تو که بی‌نامی و بقیه رو دست می‌اندازی تو که شعر می‌نویسی عاشق می‌شی شکوه می‌کنی حالا چی ژوزه؟ زن نداری حرفی نداری عشقی نداری شب سرد...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:33 PM


فیل‌نامه 3

June 24, 2012

من، پروردگار فیل‌های جهان‌ام....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:09 AM


فیل‌نامه 2

June 3, 2012

فیل بودن جز درد هزینه هم دارد......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:12 AM


فجر

May 21, 2012

ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:08 PM


فیل‌نامه

May 18, 2012

فیل‌ها تلخ‌اند، و تلخ و غمگین باقی خواهند ماند....
+ ادامه
لينک مطلب | 4:32 PM


سنگر و قمقمه‌های خالی

May 7, 2012

او یک دقیقه استراحت نمی‌کرد. مجبور بود در تمام ساعات و دقایق عمر کوتاهش فعالیت کند و عرق بریزد، او نمرد بلکه خودکشی کرد. او سنگر زندگی را تهی کرد در حالیکه من سال‌ها است با چند قمقمه‌ی خالی پوسیده، مدام از این گوشه به آن گوشه فرار می‌کنم....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:38 PM


اردیبهشت نود و یک

May 4, 2012

اگر فرار می‌کنم شاید از ترسم است. من می‌ترسم، حق با توست، حق همیشه با توست، اما این هیچ راه‌حلی نیست، این را مطمئنم. فرار همیشه زندگی‌ام را سرراست کرده، ساده کرده. سادگی، نه، فقط خالی بودن نیست؛ آسودگی هم هست. مثل صراحت، مثل صراحت تو که آسوده‌ات می‌کند...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:03 PM


خانه‌ی پشت رودخانه

May 2, 2012

نشسته بود روی زمین، پاها را دراز کرده و لپ‌تاپ را گذاشته بود روی پا‌ها، خیره به صفحه‌ی لپ‌تاپ، و من، فقط سفیدی نوری را می‌دیدم که پخش شده بود توی صورت‌‌اش. از چپ، «ب» میان‌مان بود که چهارزانو نشسته بود، فرِ موهایش را ریخته بود روی شانه‌هایش و...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:45 PM


...

April 29, 2012

تحمل‌ام کن......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:26 PM


عاشقانه‌های آخرالزمانی

April 22, 2012

بیا با هم رابطه‌ی دیپلماتیک داشته باشیم......
+ ادامه


از زبان صائب تبریزی

April 17, 2012

می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:36 PM


تمام شب به هذیان گذشت

April 11, 2012

شب‌هایی که تب و لرز هست، داریوش و رضا یزدانی توی سرم کنسرت می‌گذارند. یکی‌شان این طرف سن «وطن پرنده‌ی پر در خون» می‌خواند و آن یکی، کمی آن طرف‌تر، «بیا بازم مثل قدیم با همدیگه بریم شمال»...مردم هم آن وسط آرام و بی‌صدا برای خودشان گریه می‌کنند....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:36 PM


قلاده‌های طلا

April 2, 2012

همیشه آخر سال، یا اول سال نو، بابا و مامان را می‌برم بهشت زهرا. مثل ما که فکر نمی‌کنند، یا بهتر است بگویم من مثل آن‌ها فکر نمی‌کنم، باید حتما بروند سر خاک عزیزان‌شان، فاتحه بخوانند، گاهی گریه کنند، سبک شوند و برگردند به زندگی. میان سنگ قبرهایی که...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:32 PM


سنگر و قمقمه‌های خالی (شش)
سندرم قلب خالی

March 3, 2012

خ) سینا اسم‌اش را گذاشته سندرم قلب خالی؛ حالا نمی‌دانم کار خودش است یا جایی خوانده و دارد از بی‌حواسی ما سوءاستفاده می‌کند و همه چیز را به نام خودش جا می‌زند. لعنتی حافظه‌‌ ندارد که، انگار جای چشم‌های‌اش یک جفت دوربین کار گذاشته باشند و مستقیم وصل‌شان کرده...
+ ادامه


پایین آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی

February 29, 2012

خسته از تو در پیاده‌روها پرسه می‌زنم و خوشبختی همان ماشین لیمویی بود که از کنارم گذشت دیگر زیبا نخواهی بود من عشق را مثل سیگاری دود می‌کنم. «رسول یونان- روز بخیر محبوب من- نشر نارنج» - عنوان هم از رسول یونان است. پی‌نوشت: گاهی وقت‌ها یک شعر، فقط...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:38 AM


دوم اسفند هزار و سیصد و نود

February 22, 2012

ما یک نفر بودیم بعد هم اندکی باران آمد... «سید علی صالحی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:19 AM


این روزها

February 6, 2012

سیزیف....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:20 AM


هذیان به سعی نیمه شب 18

February 3, 2012

می‌نویسی «دوستت دارم» و من، هزار علامت سوال می‌شوم....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:08 AM


Snow Patrol

January 30, 2012

If you were here beside me instead of in New York...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:03 PM


ببخش ما را، به خاطر همه‌ی دوستت دارم‌هایی که نگفتیم...

January 23, 2012

گفت، «می‌خوای یه چیزی بهت بگم؟» گفتم، «باشه بگو» گفت، «حالا که دیگه همه‌ی مردم به زودی زود می‌میرن و کسی زنده نمی‌مونه، دیگه می‌تونم بگم دوستت دارم.» «شب مادر- کورت ونه‌گات- ترجمه‌ی ع.ا.بهرامی» پی‌نوشت: تکراری است و قبلن اینجا نوشته بودم‌اش، اما چه کار کنم که چفت حال...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:06 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 17

January 22, 2012

جنگ به هیچ جای من نیست، یعنی دروغ چرا، این روزها آدمی شده‌ام که خیلی چیزها به هیچ‌جایش نیستند. من یک بار غول جنگ را دیده‌ام، وقتی هفت سالم بود، وقتی تمام قد توی خیابان‌مان ایستاده بود، وقتی دو نفر را چسبانده بود به دیوار و سر یکی‌شان را...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:18 PM


دنیا، همین‌قدر غمگین است...

January 18, 2012

این عکس را فروردین 85 گرفته‌ام، در امام‌زاده طاهر، وقتی حواس پرستو پرتِ سنگ قبرها بود و غم چیزی دویده بود توی صورتش و آن لبخند معروف‌ و همیشگی را دزدیده بود. حالا اما، دقیقن حالا که زل زده‌ام به دست و پا زدن مدام این کلمات، نمی‌دانم کجاست،...
+ ادامه


هذیان سه سعی نیمه‌شب 16

December 30, 2011

خیال می‌کنم یک روز و شبی که حواسم نبوده، قلبم را با قلب یک پیرمرد نود و پنج ساله عوض کرده‌اند....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:01 PM


چیزهایی که به تو نگفته بودم

December 22, 2011

گاهی وقت‌ها میان نیروهای نظارت عالیه‌ی مشاور و دستگاه نظارت مقیم، جنگ قدرت پنهانی شکل می‌گیرد؛ جنگی که بهانه‌ی خوبی هم می‌شود برای به روز ماندن و به روز بودن. دلایل این جنگ‌ها البته همیشه یکسان نیست، اما نتیجه‌شان... خب راستش را بخواهید «فاصله» معمولا کار دست آدم‌ها می‌دهد....
+ ادامه


هذیان به سعی نیمه شب 15

December 19, 2011

یکی از طرح‌های زودبازده و برنامه‌های کوتاه‌مدت‌ام برای آینده این بود که یکی از همین روزها، یا مثلا سال بعد یک روزی مثل این روزها، ساعت چهار صبح بیایم اینجا و بنویسم: It's four in the morning, the end of December I'm writing you now just to see if...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:53 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 14

December 18, 2011

يک وقت‌هایی هم هست، دلت می‌خواهد يک گربه باشی، وسط خط سوم بزرگ‌راه؛ نگاه کنی به مرگ، به يک هامر زرد که با سرعت 140 کيلومتر بر ساعت به تو نزديک می‌شود. نگاه کنی و نگاه کنی و......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:22 PM


هذیان به سعی نیمه شب 13

December 14, 2011

یعنی فیل‌ها هم خواب می‌بینند؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:57 AM


دریای خزر گردم...

December 13, 2011

یک روزی هم می‌آید، می‌بینی شدی مثل خزر، دریاچه‌ی خزر؛ گرفتار وسط چیزها و سرزمین‌هایی که هیچ ربطی به هم ندارند....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:27 AM


...

December 2, 2011

دلم برایش تنگ شده....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:58 PM


کافه نادری

November 18, 2011

رضا یزدانی یک آهنگی دارد، مردافکن؛ یعنی قشنگ باید به سرت زده باشد که یک همچین روزی، بنشینی و گوش بدهی به «کافه نادری». حالا اما، من نشسته‌ام اینجا و رضا یزدانی می‌خواند: دستامون تو دست هم، گم می‌شدیم تو خواب شهر دل دیوونه‌ی من هی قدمات‌و می‌شمرد کوچه‌ها...
+ ادامه


November 11, 2011

فکر می‌کنم باید چند ماهی فاصله بگیرم؛ از اینجا، از دوستانم، از آدم‌هایی که می‌شناسم. کار ناتمامی هست که تا دیر نشده، باید تمام شود. همین....
+ ادامه
لينک مطلب | 3:22 PM


...

November 8, 2011

مثل درختی که توی باد تکیه می‌زند به درختی مایل‌ام به تو... «آرزو دهقانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:37 AM


شب یک شب دو

October 30, 2011

عزیزم. به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست‌یافتنی. نه. چیزهای...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:59 PM


صد سال پیش از تنهایی ما

October 2, 2011

از شنبه‌بازاری که غیر از شیر مرغ و جان آدمیزاد همه چیز می‌فروشد برایت کتابی خریده‌ام اولین و آخرین مجموعه شعر شاعری گمنام آراسته به زیور طبع صد سال پیش از تنهایی ما. شاعران یک‌کتابی خوشبخت‌ترین شاعران جهان‌اند و لاکتاب‌ها شاعرترین‌شان حالا مثل دو گل سربه زیر بیا در...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:53 PM


شب‌های تهران

September 28, 2011

تو شاهزاده‌ی هزار و یک شبی باش، من می‌شوم غول چراغ جادو! اصلن خیال کن قصه‌ی ما را نوشته‌اند؛ وقتی قرار است، تا آخرین روز جهان، منتظر دست‌هایت بمانم....
+ ادامه


خواستنی‌ها

September 25, 2011

دلم می‌خواست جنگ بود؛ یک روز بی‌خبر می‌گذاشتم و می‌رفتم و بر نمی‌گشتم دیگر. مفقود الاثر می‌شدم اصلن. بعد اسم‌ام را می‌گذاشتند روی یک کوچه‌ی بن‌بست. جایی که بچه‌ها با خیال راحت توی‌اش گل‌کوچک و استپ هوایی و لی‌لی بازی کنند و بزرگ‌تر که شدند بیایند ته کوچه و...
+ ادامه


خانه‌ی خیابان قصردشت

September 23, 2011

هندوانه‌ها هم دیگر آن هندوانه‌های سابق نیستند؛ همه چیز جعلی شده. یادتان هست چه تخمه‌های سیاه و درشتی داشتند؟ بعضی مادربزرگ‌ها تخمه‌ها را بو می‌دادند. مامان بزرگ هم استاد بود توی این کار؛ تخمه‌ها را می‌ریخت توی ماهی‌تابه و با نمک و آبلیمو کاری می‌کرد کارستان. زیر آفتاب ظهر...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:21 AM


کلمه به کلمه، روایت این روزها...

September 16, 2011

دوستان‌ام می‌خواهند مرا بر سر عقل بياورند که از عشق فرياد نزنم که نام تو را آهسته هجا کنم دوستان من! گوش کنيد! حريق سر تا پای مرا گرفته است، شما حرف از تسلی می‌زنيد من اين حريق را بايد تا قبرستان ببرم دوستان من! دعا کنيد دوباره متولد...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:44 PM


ساعت 10 صبح بود

September 14, 2011

یک روزی هست لابد توی زندگی هر آدمی، که می‌فهمد ممکن است برای تمام قول‌هایی که به خودش داده وقت نداشته باشد، که نمی‌شود امید داشت به تعبیر شدن همه‌ی رویاها؛ این‌طور وقت‌ها آدم‌ها می‌نشینند و برای خودشان نقشه می‌کشند دوباره، بهترین و شیرین‌ترین و -گاهی به جبر روزگار...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:48 PM


امروز

September 11, 2011

انگار تمام شب زالویی چسبیده به روح‌ات، و هیچ سیگاری هم جدای‌اش نمی‌کند از تو....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:25 AM


این روزها

September 9, 2011

یک سکانسی هست توی کنعان، که مینا، آشفته و پریشان، نیمه‌شب، توی ساحل ایستاده و به دریایی نگاه می‌کند که موج دارد و موج دارد...؟ همان!...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:45 PM


مرگ گاهی می‌تواند صبر کند

September 5, 2011

روز هفتم بود. تب‌ام پايين نمی‌آمد، سونوگرافی صبح هم نشان می‌داد که کبدم را توده‌ای گسترده اما نامشخص پوشانده است. دکتر مثل هميشه آمد، معاينه کرد، چارت پايين تخت را ديد، يکی دو تا سوال از سوپروايزر بخش پرسيد و رفت بيرون، مامان هم پشت سرش. در اتاق باز...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:28 AM


Fix You

August 26, 2011

When you try your best, but you don't succeed When you get what you want, but not what you need When you feel so tired, but you can't sleep Stuck in reverse And the tears come streaming down your face When you lose something you can't replace When you...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:53 PM


Donnie Brasco

August 12, 2011

You think this is a fu...ing joke? Hah? One day I'm gonna die, and I'm gonna be in this same fu...ing room, with these same fu...ing guys, talking about these same fu...ing scams that never amount to anything, and that's how I'll know I got sent to fu...ing Hell....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:31 AM


...

August 6, 2011

و من همه‌ی جهان را در پيراهن ِ گرم ِ تو خلاصه می‌کنم. «احمد شاملو»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:20 PM


Leaving Las Vegas

July 27, 2011

یک شب‌هایی هم هست که آدم خودش را می‌گذارد جای شخصیت‌های فیلم‌های محبوب‌اش، دلش می خواهد یکی باشد مثل آن‌ها، با همان شجاعت، همان دیوانگی‌ها و همان پایان....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:25 PM


Soldier of Fortune

July 21, 2011

من اجرای «وایت‌اسنیک» را بیشتر دوست دارم؛ به نظرم صادقانه‌ترین و تاثیرگذارترین شکل اجرای این ترانه را دارد. I have often told you stories About the way I lived the life of a drifter Waiting for the day When I'd take your hand And sing you songs Maybe you...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:20 PM


Take another walk out of your fake world

July 8, 2011

اگر قرار باشد یک جایی برگردم و این روزها را مرور کنم، اگر بخواهم برگردم به بهترین ِ این روزها، به یکی از همان لحظه‌ها که وقتی به یاد می‌آوری‌شان، هرچه تنش و بدی و سختی است را فراموش می‌کنی، لابد باید برگردم به دیشب؛ به همان لحظه‌ای که...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:35 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 12

June 29, 2011

از یک جایی به بعد، یاد می‌گیری که تنهایی چیزی است شبیه خدا؛ بزرگ‌تر و قدرت‌مندتر و حاضرتر از همه چیز و نزدیک‌ترین به تو. یاد می‌گیری که در آغاز هیچ نبود جز تنهایی، و آن تنهایی خدا بود؛ که از آغاز بوده و تا پایان دنیا و بعد...
+ ادامه


If time is all I have, I'll waste it all on you

April 29, 2011

سی‌سالگی آغاز یک دوران تازه است برای خیلی‌ها، آغاز به صلح رسیدن با جهان، دست کشیدن از خواب‌ها و فراموش کردن دیوانگی‌ها؛ یک جایی هست که خیال می‌کنی جنگیدن دیگر فایده‌ای ندارد، که عوض کردن دنیا کاری است احمقانه و ناممکن ؛ یک جایی هست که احساس می‌کنی افتاده‌ای...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:03 PM


شبهایی که بابا ستار قدیمی گوش می‌کند و می‌خواند و خوش می‌خواند و خاطرات مرده را بیدار می‌کند (1)

April 19, 2011

با هر غزل چشم‌ات، من قافیه می‌بازم... - ترانه از شهیار قنبری است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:20 PM


All I need is a bitter song
to make me better
much better

April 6, 2011

سلامتی مرگ. - عنوان از این خانم است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:36 PM


همیشه فرصت افتادن هست

April 2, 2011

برای من کمی از دست‌هایت را بفرست «حافظ موسوی» - عنوان هم از حافظ موسوی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 5:54 PM


Graham Greene

March 25, 2011

The world is not black and white. More like black and grey....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:16 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 11

March 17, 2011

یکی آن بالا تو را دوست دارد به جای آن‌ها که این پایین تو را دوست ندارند و همین‌طورهاست لابد که تنهایی تکثیر می‌شود همچنان آن بالا و این پایین... کمی تا قسمتی مرتبط: - هذیان به سعی نیمه‌شب 10 - هذیان به سعی نیمه‌شب 9 - هذیان به...
+ ادامه


...

March 5, 2011

این دو هفته کاری به کارش نداشته باشید. اصلا این دو هفته، دوست نباشید؛ نباشید......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:46 PM


دایناسورها

February 18, 2011

راستش، خیال می‌کنم اگر همین‌طور پیش برویم، تا چند سال دیگر نسل‌مان منقرض شود. مرتبط: مهاجرت، طلاق، رابطه‌های نیم‌بند، عوامل محیطی....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:23 PM


دارد صورش را تمیز می‌کند

January 28, 2011

احساس آدمی را دارم که خیال می‌کند پایان دنیا نزدیک است....
+ ادامه
لينک مطلب | 4:37 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 10

January 21, 2011

وقت‌هایی هست که آدم نمی‌تواند از دوست داشتن‌هایش بگوید، وقت‌هایی که باید شمردن بلد باشد، که به دو بودن دیگران احترام بگذارد، که یک بودن خودش را بپذیرد؛ و خب همین وقت‌هاست لابد که آدم‌ها وقت خداحافظی، به جای همه‌ی آن چیزهایی که نمی‌توانند و نباید بگویند، به جای...
+ ادامه


Midnight Oil

January 6, 2011

How do we sleep while our beds are burning...
+ ادامه
لينک مطلب | 4:36 PM


آخرین وسوسه‌ی مسیح

January 3, 2011

پنج‌شنبه‌ی گذشته، یک روز بعد از آزادی احمد غلامی، دو ساعتی مهمان او و خانواده‌اش بودیم؛ برای‌مان از بیست‌و‌دو روز سختی که گذشته بود گفت - که بازگو کردن‌اش شاید دور از رسم امانت‌داری باشد - و از تصمیم‌اش، که دیگر نمی‌خواهد در شرق بماند. من سال 82 با...
+ ادامه


عاشورا

December 16, 2010

نه، حق با تو بود، ما دیگر آن آدم‌های قبل نمی‌شویم؛ حالا دیگر خودمان هم نمی‌دانیم که برای کدام عاشورا گریه می‌کنیم....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:45 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 9

November 20, 2010

یک روز باید تمام‌اش کرد بی جواهرده حتی....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM


اللهم اشف کل مریض

November 9, 2010

اول به احساس‌ات شک می‌کنند، می‌گویند دوست داشتن دیگر چه صیغه‌ای است، دوری و غریب، بیا وسط میدان و سپر بینداز و «عاشقی» کن. تو می‌شوی همان که باید، بی‌سپر، بی زره، بی نقاب؛ حالا حواله‌ات می‌دهند به فروغ، اما نه به جنون نشسته توی شعرها و شیدایی لحظه...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:17 PM


صدای پای زهر

November 7, 2010

مگر چند بار به دنیا آمده‌ایم که این همه می‌میریم؟ «گروس عبدالملکیان- سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند- انتشارات مروارید» - عنوان، نام شعری است از همین مجموعه....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM


کلمه‌ها و ترکیب‌های کهنه (1)

October 27, 2010

هر کلمه باید داستانی داشته باشد، بی‌شباهت به آن‌چه در لغت‌نامه‌ها و کتاب‌های دستور زبان و آیین نگارش آمده؛ داستانی که نه روایت خلق کلمه، که قصه‌ی آدم‌ها و روزگاری است که پشت سر گذاشته‌اند تا کلمه‌ای شکل بگیرد. یعنی می‌شود خیال کرد آن‌که «باران» را ساخته، اندوه ساعت‌های...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:27 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب 8

October 18, 2010

سلامتی لبخند، وقتی که لبخند تو باشد؛ سلامتی فانوس دریایی چشم‌هایت....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:09 AM


هذیان به سعی نیمه‌شب 7

October 16, 2010

گاهی باید ایستاد، فقط به این امید که مرگ چند قدم نزدیک‌تر شود....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:00 AM


تو باشی کار سختی نیست

October 10, 2010

امروز ظهر، توی ترافیک چمران شمال، درست بعد از ساختمان‌های آتی‌ساز، مرد سی - سی و‌یک ساله‌ای را دیدم که بی‌خیال نگاه‌های سرگردان و آدم‌های عاقل، توی ماشین‌اش با این آهنگ احسان خواجه‌امیری گریه می‌کرد. اینجا نوشتم‌اش تا اگر کسی دیشب، امروز صبح، یا چه می‌دانم یکی از این...
+ ادامه


میعادگاه

October 4, 2010

یک جایی هست توی کوهسار که همه‌ی شهر را قاب می‌کند جلوی چشم‌ات، از مهرآباد و برج آزادی گرفته تا برج میلاد و زعفرانیه. از جاده‌ی اصلی که بزنی توی خاکی پیدایش می‌کنی، انگار که رسیده‌ باشی به میعادگاه آدم‌های ویران. دیگر نه از دود کباب خبری هست و...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:24 PM


سه

October 1, 2010

وقتی فراموشی دور است....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:04 PM


دو

September 28, 2010

وقتی هیچ قبری نیست....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:57 PM


یک

September 20, 2010

وقتی زخم‌هایت را می‌شماری....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:15 PM


از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

September 3, 2010

می‌گفت هر وقت کسی به یاد خدا می‌افتد، یعنی قبل‌اش خدا یادی از بنده‌اش کرده است. حالا حکایت ماست و باور یا رد حرف‌اش، در این شب شلوغ و غریب... - عنوان، مصرعی از این غزل سعدی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:01 AM


اعتراض

August 19, 2010

سلامتی آزادی، سلامتی زندونی‌های بی‌ملاقاتی... «مسعود کیمیایی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:37 PM


گردویی در گلو

August 13, 2010

باید دنبال یک وبلاگ دیگر باشم، وبلاگی که اسم نویسنده‌اش قورباغه‌ی طلایی، هوشنگ ایرانی، بیژن مشفق، عابر پیاده، رهگذر، اول شخص مفرد یا چیزی شبیه این‌ها باشد. بعضی شب‌ها و برای بعضی حرف‌ها، این خانه خانه نیست. - عنوان از سجاد گودرزی و «جنبش تن‌با‌کو»اش است....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:22 PM


نفس نفس تو سینه‌ام... (هذیان به سعی نیمه‌شب 5)

August 4, 2010

اینجا که دیگر امیدی به حنجره‌ی آقای صدا - ی سابق - نیست، یادتان باشد آن طرف که رفتیم، یک شب خدا را به عصمت خانم فاطمه زهرا (س) قسم بدهیم، شاید مرخصی بدهد به همه‌مان؛ جهنم و مار غاشیه و عقرب جراره و چاه ویل و قیر مذاب...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:54 PM


ضیافت (هذیان به سعی نیمه‌شب 4)

July 30, 2010

عشق افلاطونی، دجال کلمه‌ها و‌ ترکیب‌های دنیاست؛ عشق ترسوها و شکست‌خورده‌ها، عشق آدم‌هایی که یا دیر رسیده‌اند یا همیشه درجا زده‌اند، اما می‌خواهند شکست‌هایشان را مقدس جلوه دهند. باقی‌اش همه شعر است و نه به افلاطون ربطی دارد و نه به ضیافت و نه به سقراط....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:27 AM


معترضه (هذیان به سعی نیمه شب 3)

July 29, 2010

- دوستت دارم - و این تنها جمله‌ی معترضه‌ای است که نمی‌توان حذف‌اش کرد....
+ ادامه


...

July 26, 2010

وقتی هر ثانیه‌ی شب، تپش هراس من بود... «ایرج جنتی‌عطایی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:45 PM


طرح تعویض وسایل فرسوده و پرمصرف

July 20, 2010

پروردگارا! خاموش‌مان کن....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:06 AM


بی تو

July 17, 2010

دوتا اسم، دو خاطره، دو نقطه‌چین دوتا دورافتاده‌ی تنها نشین. «شایان جعفرنژاد» - اینجا....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:27 PM


Mark Twain


Man was made at the end of the week's work, when God was tired....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:08 AM


که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

July 6, 2010

غم در نگاه توست، نه در چیزی که به آن می‌نگری. - عنوان از حافظ است....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


...

June 24, 2010

If tomorrow never comes...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:43 PM


...

June 7, 2010

دری به کعبه باز نیست... «روزبه بمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:09 PM


هذیان به سعی نیمه‌شب

June 1, 2010

بگو کِی کوچ می‌کنند از خرداد ما دارکوب‌ها....
+ ادامه


ما آدم‌های دیگری بودیم

May 14, 2010

وبلاگستان عاشقانه‌هایش را گم کرده و خیابان‌ها‌ در سکوت زیر باران اردیبهشت پیر می‌شوند....
+ ادامه


...

May 4, 2010

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می‌کنم هستی... «روزبه بمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:46 PM


پایان بیست و نه

April 29, 2010

در DVD دوم از مجموعه‌ی Planet Earth، داستان خرس قطبی نری روایت می‌شود که برای پیدا کردن غذا، مسافتی طولانی را میان یخ‌ها شنا می‌کند و عاقبت در ساحل به گروهی از گرازهای دریایی می‌رسد؛ به توده‌ی عظیمی از گوشت و چربی و پوست. گرازهای دریایی بالغ که می‌دانند...
+ ادامه


...

April 22, 2010

پا به خواب تو گذاشتم، بس که بیداری کشیدم... «عبدالجبار کاکایی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:26 PM


عاشقانه‌های نیمه شب

April 20, 2010

دلم گرفته است و هیچ بیزاکودیلی دیگر اثر نمی‌کند. «سی و یک فرودین 1389»...
+ ادامه


فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ

March 30, 2010

هرشب مرا می‌بخشد خداوند و شیطان هرصبح با لبخند بیدارم می‌کند. - بهانه‌ی این چند خط آیات 12 تا 18 سوره‌ی اعراف بودند....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:44 PM


...

March 25, 2010

اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست... «روزبه بمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:50 PM


از زبان حافظ

March 2, 2010

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:21 PM


این روزها

February 22, 2010

و آن‏چه كه زيبا نيست زندگى نيست روزگار است «شمس لنگرودی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:49 PM


You've already gone

February 19, 2010

یک. خانه‌نشینی از فردا تمام می‌شود و بعد از دو ماه، روزمرگی دوباره آغاز می‌شود. این یک هفته‌ی آخر سخت گذشت و سخت گذشتن‌اش هم هیچ ربطی به این فردایی که قرار است بیاید نداشت. بهمن خوبی نبود این ماهی که گذشت؛ آدم گاهی فکر می‌کند به آخر خط رسیده،...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:57 PM


...

February 14, 2010

why have you forsaken me...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:07 AM


مرگ نقاش خیابان چهل و هشتم

January 28, 2010

جی.دی.سلینجر درگذشت....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:49 PM


May it be


بی‌قراری را چگونه باید نوشت تا مبتذل نباشد؟ - نام ترانه‌ای است از Enya....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:10 AM


هر شب تنهایی

January 18, 2010

برنامه‌ی ویژه‌ و ثابت خانه‌های منتخب کشور... پی‌نوشت: نام جدیدترین فیلم رسول صدرعاملی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:16 AM


Life goes Easy on me, Most of the time

January 9, 2010

از یک جایی به بعد، دیگر این آدم‌های مانده در گذشته نیستند که به ترانه‌ها جان می‌دهند، تو میان کلمات، دنبال خاطرات خودت نمی‌گردی و دیگر مهم نیست که این موسیقی جادویی و این ترکیب‌ها، اولین بار کجا و کنار - خیال - چه کسی، به ذهن تو چنگ...
+ ادامه


...

December 31, 2009

در انتظار گودو......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:15 PM


روز حسین

December 29, 2009

نبود روزی چون روزِ حسین، که در آن سی هزار کس از مومنان به جنگ حسین شتافتند تا با ریختن خونش به خدا تقرب جویند. « حضرت سجاد (ع) »...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:51 PM


تنها دوبار زندگی می‌کنیم

December 19, 2009

کسی یک مینی‌بوس آبی سراغ ندارد؟ دنیا را چه دیدید، شاید ما هم رسیدیم به «لیو». مرتبط: - اینجا و اینجا....
+ ادامه


و این هیچ چیز خوبی نیست...

December 18, 2009

از هر رابطه‌ای یکی دو جمله‌ی کلیدی می‌ماند و چند تصویر؛ میان همه‌ی جمله‌های کلیدی زندگی‌ام، یکی هست که هیچ‌وقت کم‌رنگ نمی‌شود: «ذات بعضی آدم‌ها مجرد است و تو، یکی از همان آدم‌هایی...»....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:45 PM


...

September 10, 2009

من زخمی داشته‌ام که حالا می‌فهمم چقدر عمیق بوده است. عمل نوشتن به جای این‌که آن‌طورکه فکر می‌کردم التیامش دهد، زخم را باز کرده است... «پل استر- اختراع انزوا- بابک تبرایی- نشر افق»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:20 AM


لیلة القدر

September 8, 2009

خدایا، فقط یک معجزه‌ی کوچيک... «ایرج کریمی - باغ‌های کندلوس»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:28 PM


به تماشای آب‌های سپید

September 4, 2009

جمعه‌ی گندی است، از همان جمعه‌های پیش از تحویل پروژه‌ی دوران دانشجویی؛ آن‌وقت‌ها اشکال از ما بود و نخوردن سنجد و همه چیز را به دقیقه‌ی نود سپردن، حالا تقصیر روزگار است و بعضی آدم‌هایش. با نقشه و فایل‌های DWG و کاغذهای درهم‌ریخته‌ی روی میز و تکسا شروع می‌شود و...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:17 PM


در جستجوی روان از دست رفته...

August 25, 2009

شده‌ایم اسیر رابطه‌های نیم بند چندماهه؛ همه‌ی زندگی‌مان شده دست و پا زدن برای یک هیچ بزرگ، که اسمش را گذاشته‌ایم عشق، اما چیزی جز فرسودگی نیست....
+ ادامه


...

August 20, 2009

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه‌ی ماست که در هر سر بازار بماند «حافظ»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:27 PM


...

August 10, 2009

تو بودی که بعدها گفتی هیچ‌چیز تضمین ندارد و رابطه‌ی آدم‌ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است. «رویای تبت- فریبا وفی- نشر مرکز»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:26 PM


سنگی با نام همه‌ی دخترهای آبان 53

July 30, 2009

از اول که شروع کنی، می‌شود فصل سوم، اما از آخر اگر بخوانی، فصل چهارم است؛ اختیار با خواننده است که بهترین فصل رمان را کجا و کی بخواند. «ویران می‌آیی» حسین سناپور را بعضی‌ها دوست نداشتند، با «نیمه‌ی غایب» مقایسه‌اش می‌کردند و حرف‌هایی می‌زدند که نه جایشان اینجاست و...
+ ادامه


خواب، تنها خواب...

July 29, 2009

خواب‌های با لورازپام، خواب‌های بی تو......
+ ادامه


تو را نگاه می‌کنم...

July 18, 2009

......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:04 PM


دیوانگی و چیزهای دیگر

June 27, 2009

شقیقه‌های آینه سفید شدند خنزرپنزری‌های عالم، یک داستان تازه در بساطتان نیست؟ کمی عین، اندکی شین یا چند قاف حتی؟ «تابستان 88»...
+ ادامه


می‌خوای یه چیزی بهت بگم؟

June 5, 2009

گفت، «می‌خوای یه چیزی بهت بگم؟» گفتم، «باشه بگو» گفت، «حالا که دیگه همه‌ی مردم به زودی زود می‌میرن و کسی زنده نمی‌مونه، دیگه می‌تونم بگم دوستت دارم.» «شب مادر- کورت ونه‌گات- ترجمه‌ی ع.ا.بهرامی» فردا سال‌روز درگذشت هوشنگ گلشیری و نادر ابراهیمی است؛ گفتم که در این هیاهو یادمان نرود......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:37 PM


...

May 3, 2009

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:10 PM


{ }

April 2, 2009

گاهی وقت‌ها پیش می‌آید، که آدم دور بیفتد از نوشتن و زندگی و هرچه به این دو نزدیک است؛ گاهی وقت‌ها، لحظه‌های آدم چیزی بیش‌تر از «مجموعه‌ی تهی» نیست... پ.ن: از آنجا که مجموعه‌ی تهی یکتاست، فکر کردم «چیزی بیش‌تر از یک مجموعه‌ی تهی...» بی‌معنی است. دسته‌بندی: ریاضیات+بطالت+فلسفه+ چیزهای آزاردهنده‌ی...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:33 AM


تنهایی

March 22, 2009

یک دم، فقط یک دم، حس می‌کنی که در این دنیا تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند. «والتر بنیامین»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:09 PM


Coldplay

March 17, 2009

Just because I’m losing Doesn’t mean I’m lost Doesn’t mean I’ll stop......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:06 PM


Where the traveller goes

February 18, 2009

In seven days, God created the world. And in seven seconds, I shattered mine - Seven Pounds - پی‌نوشت: ده روزی می‌روم سفر......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:38 PM


کسی یک پاک‌کن پیدا نکرده؟

January 9, 2009

گاهی وقت‌ها باید ایستاد، به عقب نگاه کرد و چند اسم را از دفترچه‌ی تلفن پاک کرد. گاهی وقت‌ها، تنها راه احترام گذاشتن به آدم‌ها، خاطرات و نام‌های بزرگ همین است... پی‌نوشت بی‌ربط: برای داستانی، نیاز به مشورت با پزشکی دارم که بتواند وضعیت یک دست یا پای قطع شده...
+ ادامه


قرنطینه

December 19, 2008

خیال می‌کردی عاشق‌ترین حوای دنیاست، وقتی کنارت بود و زنانگی‌اش را آن‌طور بی‌نظیر با تو قسمت می‌کرد. شاید برای همین بود که وقتی می‌گفت:«توی این دنیا دیگر هیچ‌چیز مثل نوشتن ارضایم نمی‌کند» یا وقتی نم اشک‌هایش می‌نشست روی نوک انگشت‌هایت و صدایش به لاله‌ی گوشت می‌چسبید که « من آدم...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:58 PM


مثل درخت اردیبهشت...

December 13, 2008

برای «لام» خیلی وقت است می‌خواهم بنویسم، که نمی‌شود نادیده گرفت، حضورت را، این گاه و بی‌گاه سرک کشیدن‌ها‌ و بی‌هیچ انتظاری تاب آوردن و پاک کردن این همه تلخی را؛ نمی‌شود ندید، که هستی، این‌قدر ناب و مهربان و شیدا... خیلی وقت است که می‌خواهم بنویسم؛ اردیبشهت ماه بی‌نظیری...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:32 PM


از میان نامه‌های این روزها...

November 12, 2008

دلتنگی همیشه هست، فقط گاهی می‌شود حس غالب و همه چیز را کنار می‌زند؛ دیگر چه فرقی می‌کند که برای تو با پاییز شروع شود و برای من با رگبارهای اردیبهشت و خیابان‌های خیس تهران؛ همیشه بوده، همیشه هست و خب، از هیج‌کس هم کاری بر نمی‌آید......
+ ادامه


...

November 3, 2008

زندگی قانع‌ات نمی‌کند و تو به اندکی مرگ احتیاج داری «الیاس علوی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:33 PM


...

October 30, 2008

بعضی خودکشی‌ها هیچ‌وقت ثبت نمی‌شوند. «چارلز بوکفسکی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:15 PM


چیزهایی که می‌خواهم نگه دارم

October 24, 2008

برای میم... یک ساعت شد انگار، نمی‌دانم، گریه‌اش بند نمی‌آمد، کم نیست یک ساعت اشک ریختن، حالا مطمئن نیستم، شاید هم کم‌تر، ولی بند نمی‌آمد گریه‌اش. من فقط گوش می‌دادم، تمام آن مثلا یک ساعت. خب چیزهایی هم گفتم، فکر کنم ولی نمی‌شنید، روضه‌ی خودش را می‌خواند، از تنی که...
+ ادامه


احساس سوختن به تماشا نمی‌شود

October 22, 2008

ایستاده‌ام، در آستانه‌ی ویرانی، کبریت بزن...کبریت بزن......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:24 PM


زنی با چشم‌های من

October 11, 2008

آن‌وقت _ يادت است؟_آن شب كه كنار پل خواجو ايستاده بوديم و تو داشتی صحنه را توصيف می‌كردی تا من را سرگرم كنی... من كه گوش نمی‌دادم. می‌دانستم قصدت چيست. خيال می‌كردی با اين حرف‌ها، مثلاً با توصيف دقيق نحوه‌ی قرارگرفتن چراغ‌ها و انعكاس آنها در آب رودخانه و گفتن...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:47 PM


We are fated to destroy

September 24, 2008

My heart dances But not for joy Lyrics by Tim Rice From the soundtrack The Road To El Dorado عکس از اینجا....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:47 PM


عشق را فراموش کن...

September 22, 2008

چه‌قدر خوب است که صبح بيدار شوی به تنهايی و مجبور نباشی به کسی بگويی دوست‌اش داری وقتی دوست‌ا‌ش نداری ديگر. «ريچارد براتيگان» گاهی برای کنار زدن بختک افتاده بر سینه‌ات، باید از خیلی چیزها بگذری. پشت شکسته شدن بغض‌های کهنه، آرامش و سبکی نیست همیشه؛ وقتی می‌شکنند، تازه آوار...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:57 PM


...

September 2, 2008

نه، من خانه‌ای ندارم، سقفی نمانده است... «هوشنگ گلشیری»...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:14 AM


...

July 25, 2008

وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم وقتی با هم هستیم بیش‌تر تنهاییم آرام آرام خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد. او تنهاست من هم تنهایم و از دودکش خانه اندوه بالا می‌رود دیوارهای گلی نامریی لخت و عور به هر طرف که می‌نگریم به خودمان برمی‌خوریم. «شعرهای...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:14 PM


فقط بگو...

July 5, 2008

من خسته‌ام خسته از آینه، از آدمی، از آسمان مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه‌زاد یک پرنده جامانده از فوج بارا‌ن‌خورده بی‌بازگشت تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟ من بریده‌ام بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد بریده مثل شیر ماسیده بر پستان آهوی مضطرب بریده مثل باد، باد خسته...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:24 PM


...


اما این آسیاب کهنه به نوبت نیست شاید همیشه نوبت ما فرداست... «قیصر امین‌پور»...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:19 PM


نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

June 28, 2008

إِن يَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ وَإِن يَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَا الَّذِي يَنصُرُکُم مِن بَعْدِهِ... «آل‌عمران- آیه‌ی ۱۶۰»...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:21 PM


مسخره‌ترین شعار تبلیغاتی

May 27, 2008

هیچ‌کس تنها نیست......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM


خرده جنایت‌های زناشوهری

May 20, 2008

مردها معشوقه می‌گیرن تا با زنشون بمونن در حالیکه زن‌ها معشوق می‌گیرن تا شوهرشونو ترک کنن. «اریک امانوئل اشمیت- ترجمه‌ی شهلا حائری»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:56 PM


The Green Mile

May 18, 2008

We each owe a death, there are no exceptions, I know that, but sometimes, oh God, the Green Mile is so long. (Stephen King- Frank Darabont)...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:52 PM


خیابان‌ یک‌طرفه‌‌ای که غمگین نیست

May 14, 2008

اینکه بعد از دو سال، سه ساعت از یک بعد‌ازظهر اردیبهشتی را با کسی بگذرانی که زمانی دوستش داشته‌ای بی‌آنکه دوستت داشته باشد و بعد وقتی آن سه ساعت لذت‌بخش به آخر می‌رسد، راضی باشی از خودت و روزگار و حس خوب خودت و کسی که دوستش داشته‌ای و- بیش‌تر...
+ ادامه


عوض نشو، رنگ نباز و نشکن...

May 13, 2008

- پروردگارتان گفت: بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم. «مومن- آیه‌ی ۶۰» - پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. «بقره- آیه‌ی ۱۵۲» - ای کسانی که ایمان آوردید! چون با گروهی رویارو شدید پایداری کنید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید. «انفال-آیه‌ی...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:00 PM


حافظ سرود مجلس ما ذکر خیرتست...

May 10, 2008

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بخت من از خواب بر نمی‌آید یادم نمی‌آید تا امروز دروغ گفته باشد به من- که کاش می‌گفت؛ همیشه یک‌راست می‌زند به هدف، نه به حالت کاری دارد و نه به ساعتی که سراغش رفته‌ای، نه اهل وعده‌های سرخرمن است...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:08 PM


تو بخوان دیوانگی

May 4, 2008

«وقتی به خاطره‌ای در ذهن ديگری تبديل می‌شوی، وقتی ديگری به خاطره‌ای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشده‌ايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره‌ای دور نيست؟» رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانه‌ها -بی‌توجه به های و هوی آدم‌ها و بالا و پایین...
+ ادامه


چیزی شبیه درد...

March 30, 2008

توی رابطه با آدم‌ها هیچ وقت سخت‌گیر نبوده‌ام، شاید سعی کرده‌ام باشم ولی خیال می‌کنم فقط ادایش را درآورده‌ام، یعنی حالا که بهش فکر می‌کنم به چیز دیگری می‌رسم. تمام این سال‌ها، آدم‌ها آمده‌اند و رفته‌اند، تاثیر گرفته‌اند و تاثیر گذاشته‌اند، لذت بخشیده‌اند و لذت برده‌اند، درد کشیده‌اند و زخم...
+ ادامه


اتفاق کوچک بامزه

March 6, 2008

چون به آدمی گزندی برسد، به پروردگارش روی می‌آورد و او را می‌خواند. آنگاه چون به او نعمتی بخشد، همه‌ی آن دعاها را که پیش از این کرده بود از یاد می‌برد و برای خدا همتایانی قرار می‌دهد... «سوره‌ی زمر- آیه‌ی هشت- ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی» ممکن است یک تصادف ساده...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:22 PM


...

February 26, 2008

Where is this love? I can't see it, I can't touch it. I can't feel it. I can hear it. I can hear some words, but I can't do anything with your easy words. (Closer- Patrick Marber)...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:08 PM


به یاد می‌آورم...

January 11, 2008

حالا هروقت برف می‌بارد، پشت پنجره می‌نشینم و باریدنش را نگاه می‌کنم. درست مثل بیست سال پیش، سی سال پیش، یا بیشتر. چه کسی می‌تواند حساب گذشت سال‌ها را نگه دارد؟ درست مثل آن سال‌های دور، کنار نور تند زردرنگ پایین می‌ریزد و من همه‌ی آن لحظه‌ها را به یاد...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:43 PM


...

December 8, 2007

یک واژه‌ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیک‌ها، تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی‌هایش می‌چکد. «عقاید یک دلقک- هاینریش بل- ترجمه‌ی محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه- چاپ چهارم- صفحه 190»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:22 PM


...

November 2, 2007

و حالا من نشسته‌ام تنها و دلم هم رقص نمی‌خواهد. موسیقی هم نمی‌خواهم. پس سکوت چنبره می‌زند و خفقان. همان را می‌خواهم. و بوی خاکِ نمیده از لای پنجره‌ی نمی‌دانم چندم، به درون می‌خزد. «مردی آن ور خیابان، زیر درخت- بهرام مرادی- انتشارات کاروان»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:44 PM


آدم‌ها...

September 30, 2007

بعضی‌ها، گاهی چیزهایی می‌نویسند و می‌گویند که زمان هرچه زور بزند هم از پس پاک کردن‌شان بر نمی‌آید؛ مثل این یکی که کار شوپنهاور است و تا دلتان بخواهد مشهور است و حکایت مایی است که همیشه با تاخیر به موقعیت‌ها و فضاهای زندگی شهری رسیده‌ایم: «وضعیت ما انسان‌ها به...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:26 PM


تهران امروز

September 20, 2007

دیگر فرقی نمی‌کند توی کوچه پس کوچه‌های فرشته و زعفرانیه باشی یا خیابان‌های گل و گشاد باقرشهر، آدم‌های این شهر شبیه هم شده‌اند؛ دست‌هایشان توی جیب کناردستی و دندان‌هایشان روی خرخره‌ی دیگری. آینده، زن، خدا، مرد، زندگی و...اینجا کلمات معنی واحد پیدا کرده‌اند، بی هیچ شباهتی به اصلشان، و تعریف‌ها...
+ ادامه


بازخوانی یک پرونده‌ی مختومه

September 8, 2007

این همه صفحه‌ی خالی و من، مثل دیوانه‌ها، حاشیه‌نویس داستان تو شده‌ام......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:17 PM


...

August 25, 2007

مرا ببر به خواب خود... «اردلان سرفراز»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:53 PM


...

August 17, 2007

همیشه همین‌طور بوده، خیال می‌کنند تا ابد فرصت دارند، آدم‌ها، برای فکر کردن، انتخاب کردن، بودن؛ تا به خودشان می‌آیند اما وقت تمام شده و تاریخ انقضاء سر رسیده است. یادت باشد، هیچ قراردادی همیشگی نیست وهیچ‌کس در این دنیا، آن قدرها که تو فکر می‌کنی، منتظر نمی‌ماند......
+ ادامه


هفته‌ی خاکستری

August 7, 2007

تمام امروز، با این آهنگ گذشت. تمام امروز... شنبه روز بدی بود روز بی‌حوصله‌گی وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی ظهر یک‌شنبه‌ی من جدول نیمه‌تموم همه خونه‌هاش سیاه توی خونه جغد شوم صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتهای من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو می‌گه که چشم من تو...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:27 PM


دلتنگی...

July 17, 2007

وابستگی به خانه، یعنی جایی که در آن زندگی می‌کنی، و دلتنگ شدن برایش را هیچ‌وقت تجربه نکرده‌ام؛ منظورم دلتنگی بعد از ترک خانه است، وقتی که می‌دانی بازگشتی در کار نیست و قرار است کس دیگری جایت را بگیرد یا مثلا ستون‌های فولادی برجی بلند به جای خشت‌های گلی...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:01 PM


بگذر...

July 12, 2007

همیشه همین بوده، سرزده می‌‌آیی و چنگ می‌زنی به لحظه‌ها، به این دلخوشی‌های کوچک باقی‌مانده، به بی‌هوای تو رفتن و در سودای دیگری نبودن، یا به همین مثلا زندگی! دست‌بردار از این همه تکرار و بگذر، می شود...؟ پ.ن: می‌دانی؟ کلمات گاهی معجزه می‌کنند......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:35 PM


...

June 18, 2007

با علاقه‌های کهنه، هیچ‌وقت نمی‌شود تسویه حساب کرد......
+ ادامه


می‌گویم می شود...؟

June 14, 2007

فکر کردن به تو، همیشه آرامم می‌کند. همین تویی که هربار خیال می‌کنم گم‌ات کرده‌ام، سرک می کشی و خودت را نشان می‌دهی و کنار لاله‌ی گوشم زمزمه می‌کنی که هستی، که همیشه بوده‌ای. می‌گویم، نمی‌شود یک بار پای حرف‌های هم بنشینیم و تو گلایه‌ها و حال بد ما را...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:19 PM


چیزی شبیهِ زندگی

June 4, 2007

نمی دانم تو نیز نخواهی دانست و همان بهتر که ندانیم آنچه تاکنون وجود داشته است، وجود خواهد داشت همين‌هاست و همين‌ها نيز خواهد ماند ايستادن و سماجت‌کردن و فراتر ار فرا سرک‌کشيدن، مطمئنا فرسايشی فراتر به دنبال خواهد داشت هنوز از اتاقِ همينگوی بوی باروت می‌آيد و ادکلنِ مرلين...
+ ادامه


و باز دیوانگی...

May 26, 2007

خیابان‌های تهران را نمی‌شود دوست داشت این روزها، با آن بوی عجیب ِ پیچیده در هوا؛ بوی سرد ِ خیار ِ گندیده، بوی تنهایی ِ تو در اتاقی که تنها تو را دربرگرفته، و حس بد ِ بعد از همخوابگی با کسی که دیگر دوستش نداری را......
+ ادامه


...

May 23, 2007

وابسته نشو، همیشه زمان خداحافظی رو خودت تعیین کن... «حلقه کنفی- وحید پاک‌طینت- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:35 PM


و باز روزمرگی

May 20, 2007

حالا به نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام، دیگر داستان نمی‌نویسم که داستان نویس بمانم؛ می‌نویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟ «رومن گاری» پ.ن: فکر می‌کنم باید بگویم که این جمله را اولین بار، دو یا سه سال پیش، در وبلاگ محسن آزرم عزیز خواندم....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:00 PM


چند بار...؟

May 5, 2007

«من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...» « من ِ الاغ عاشقِ تو آشغال بودم...می‌فهمی...می‌فهمی؟» و... مثل این جمله‌ها را چند بار شنیده‌اید، چند بار گفته‌اید؟ بعید می‌دانم کسی پیدا شود که خاطراتش را زیر و رو کند و برای یک‌بار هم که شده به چنین جمله‌هایی برنخورد. پارادوکس ناب این...
+ ادامه


بازهم «...»

April 7, 2007

بعضی حرف‌ها توی هیچ داستانی پیدا نمی‌شوند، از وسط هیچ سکانس و فریم و بومی هم نمی‌شود کشیدشان بیرون، مال خودِ خودِ اینجا هستند. که یکشب بیایی و ندانی چه مرگت است و هی بنویسی و هی پاک کنی کلمه‌های خیس را و هی داد بزنی و بی‌خواب بشوی و...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:40 PM


...

January 15, 2007

غنیمتی است رفیق روزهای دلتنگی؛ غنیمتی است......
+ ادامه
لينک مطلب | 2:02 PM


...

January 14, 2007

وقت تمام شدن است انگار....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:04 PM


دود می‌شوم

December 31, 2006

بعد از سه سال دوباره شروع کرده‌ام به سیگار کشیدن. حس خوبی دارم از این شروع دوباره و لذت می‌برم از این دودی که می‌پیچد توی ریه‌ها و بینی و تمام وجودم. دوست دارم این حس بازیافته را، دوست دارم این لحظه‌هایم را و در کنارش از همه‌ی آدم‌های این...
+ ادامه


...

December 18, 2006

لذت این روزها،«ها کردن»- چیزی شبیه تمام دلخوشی‌های کوچک و ابلهانه‌ی دیگر دنیا....
+ ادامه


...

November 5, 2006

ماه امشب در می‌زند......
+ ادامه


وسوسه شو...

September 15, 2006

همه چیز خوب است.خوب است همه چیز، اگر وسوسه‌ی انکار دوست داشتنت بگذارد؛ وسوسه‌ی نخواستن آغوشت، ندیدن دستهایت وقتی توی هوا تاب می‌خورند، نشنیدن صدایت وقتی لبهایت را می‌چسبانی به لاله‌ی گوشم و...وقتی نفس می‌کشی و بند می‌آید نفس من.شاید بهتر باشد همه چیز همان طور که هست باقی بماند،...
+ ادامه


تنهایی

August 19, 2006

قبولش که کنی، تمام است؛ همه چیز می‌شود همان طور که تو دوست داری، بی کم و کاست. یعنی خیال می‌کنی که قبولش کرده‌ای، خیال می‌کنی که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست. از مهمانی که بیرون می‌آیی، آخرین صفحه کتاب را که می‌خوانی،...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


برای خودم

August 9, 2006

همه چیز باید خوب باشه، اما نیست. از یک مهمانی کوچک اما فوق‌العاده عالی برگشته‌ام و باید سرحال باشم و روبه‌راه، مثل همه ساعت‌هایی که اونجا بودم، ولی دلم می‌خواد...من واقعا نمی‌فهمم چه مرگم شده. حالم از این وضعیت به‌هم می‌خوره. از این خستگی مدام، از این دل به کار...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


دیوانگی 19

July 26, 2006

و من از امروز یک نئاندرتال غارنشینم......
+ ادامه


چیزی شبیه آویزان بودن، چیزی شبیه دیوانگی

June 9, 2006

دارم قدم‌های آخر را بر می‌دارم، این را کاملا حس می‌کنم که دیگر هیچ چیز تکانم نمی‌دهد، هیچ چیز... سنگین شده‌ام و بی‌تفاوت، انگار نه انگار که دوازده کیلو کم کرده‌ام و ماهها است که لب به الکل نزده‌ام و سه سال تمام است که خونم رنگ نیکوتین را ندیده...
+ ادامه


Separate tables

May 12, 2006

href="http://s2.danceage.com/playme.php?track_id=9&id=519">اینجا بشنویدش ! At separate tables we sit down to eatIn separate bedrooms we go to sleep at nightI only wish you knew how muchYou've been on my mindI think about you when the morning comesI think about you when all my day is doneWondering what you are doing...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


تمام امروز به تو فکر می‌کردم...

May 9, 2006

امروز دوباره رفتم نمایشگاه. مرخصی گرفته بودم که بروم نمایشگاه و چند جای دیگر و رئیس هم مرام گذاشت و بی اما و اگر برگه‌ی مرخصی را امضا کرد. الان اما چیزی یادم نمی‌آید؛ گیجم این روزها و خودم حس می‌کنم که چیزی دارد آرام و بی صدا درونم رشد...
+ ادامه


وقتی از عشق حرف می زنیم...

April 25, 2006

« و چیز وحشتناک، و چیز وحشتناک این است که، که البته نکته ی خوبش، یعنی می شود گفت در واقع موهبت این است که اگر سر هرکدام ما بلایی بیاید- ببخشید که این را می گویم- اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می کنم...
+ ادامه


همه‌ی ما یک مرگ بدهکاریم

April 17, 2006

حالم خوب نیست؛ چند روزی گم و گور می شم......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


به قول یکی، نه چندان شاعرانه...

April 3, 2006

زندگی جریان داردزندگی جریان داردزندگی جریان دارد...با منیا بدون منداروهای تلخ اماهنوزمزه‌ی امید می دهند! «14 فروردین 85»...
+ ادامه


با چه کسی؟

February 17, 2006

کریستف: ...چه کسی... با چه کسی... با چه کسی سخن... با چه کسی باید سخن گفت؟... با چه کسی باید سخن گفت؟...با چه کسی؟ ده فرمان- کریستف کیشلوفسکیفرمان اول: من خدا هستم پروردگار شمانشر ماهریز- مترجم: عرفان ثابتی...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


لعنت به این خاطرات

February 9, 2006

چيزی در فضای اتاق هست که آزارم می‌دهد اما نمی‌دانم چيست. دلتنگی را نمی‌شود با بطری‌های شيشه‌ای و قوطی‌های فلزی پاک کرد؛ مثل خيلی چيزهای ديگر. دوباره خاطره‌ی کسی را به ياد آورده‌ام که تازه به نبودنش عادت کرده‌ام. و باز آينده من پر از نبودن کسی در گذشته می‌شود....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


تا بعد!

July 20, 2005

چند روز بايد تنها باشم ؛ و وقتی می‌گويم تنها ، يعنی بدون وبلاگ ، بدون رفيق ، بدون گفت‌وگو‌های شبانه و بدون هرچيزی که بخواهد دايره تنهايی من را بشکافد . نمی دانم چقدر طول می‌کشد اما مطمئنم که دير يا زود همه چيز می‌شود مثل روز اول !...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ديوانگی ۱۸( با پی‌نوشت برای جوجه‌های نوشی )

July 10, 2005

unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مي ترسم prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> Tahoma">گم بشوي در شهر ، dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> FONT-FAMILY: Tahoma">چشمهايت را dir=rtl style="MARGIN: 0cm...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ديوانگی ۱۷

April 3, 2005

lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اينجا ، ده دقيقه مانده است به دو و نيم صبح ؛ آنجا که تو نشسته‌اي ، ده دقيقه مانده است به دوازده شب . تنهايي را نمي‌شود با آن آدمک خاکستري رنگي که بعضي شب‌ها به تو لبخند مي‌زند و رنگ زردش تا فردا...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


و حتی يک کلمه هم نگفت...!

February 26, 2005

« وقتي به خاطره اي در ذهن ديگري تبديل مي شوي ، وقتي ديگري به خاطره اي در ذهن تو بدل شده است ، آيا به مرزهاي عشق نزديك نشده ايم ؟ آيا عشق ، ناتواني ما در فراموش كردن خاطره اي دور نيست ؟ » align=justify>لكه هاي ته فنجان...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


Three Wishes ( ديوانگي ۱۶ )

February 21, 2005

مي‌دانم كه احمقانه - و شايد هم كليشه اي - به نظر مي‌رسد ، اما تمام زمستان گذشته را با «Three Wishes » راجر واترز سر كردم . مثل ديوانه ها ، يك كاست نود دقيقه‌اي را فقط با اين آهنگ پر كرده بودم و صداي راجر واترز بود...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ابری،همراه با رگبار پراکنده و رعد و برق !

January 30, 2005

من از مردم همين شهرم .همه آدمهاي اين شهر رو هم دوست دارم ؛ چون تقريبا هيچ كدومشون رو نمي شناسم . از آدمهاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده كشيديم . اگر كسي حرف اين مجسمه ها رو باور كنه ، بايد بين خودش و مردم نرده بكشه ......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ديوانگی ۱۳

January 25, 2005

زير باران ايستاده ام چتر ندارم احساس عاشقانه هم......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


يلدا...

December 21, 2004

فال حافظ برای عشقهای پنهانو قرآنبرای او که ديگر نيستمن مانده ام و حسرت چشمهايتو درد اينگونه شاعر ماندن...« از مجموعه اگر شيطان سخن بگويد »پ.ن : يک بار خواب ديدن تو ، به تمام عمر می ارزد...!« مجتبي معظمي »...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


و شب قدر از هزار شب برتر است ! ( ديوانگی ۱۲ )

November 6, 2004

تومك : چرا...چرا مردم گريه مي كنند ؟صاحبخانه : تاحالا هيچ وقت گريه كردي ؟تومك : فقط يك دفعه...خيلي وقت پيش .صاحبخانه : وقتي تنهات گذاشتن .تومك :بله .صاحبخانه : مردم وقتي گريه مي كنن...كه كسي بميره...يا وقتي تنهاشون مي ذارن...يا وقتي كه ديگه طاقت ندارن.تومك : طاقت چي رو...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ديوانگی ۱۱

November 1, 2004

زير باران ايستاده امبه باغچه نگاه مي كنمكرمها آمده اندديگرتنها نيستم !...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


... (۲ ) !

October 9, 2004

نه ، من خانه اي ندارم ، سقفي نمانده است .ديوار و سقف خانه منهمين هاست كه مي نويسم .همين طرز نوشتن از راست به چپ است .در اين انحناي نون است كه مي نشينم ،سپر من از همه بلايا سركش ك يا گ است ...« هوشنگ گلشيري »...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


...

September 1, 2004

گاهی فرار چيز خوبيه...!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


من و اتاقی از آن خود...

July 31, 2004

ما آن پايين افتاده بوديم . جايی که آدمهاي آن بالا- که کنار تو ايستاده و من نمی دانم که چرا از ميان آن همه صورت ، فقط تصوير تو به يادم مانده است - بهش می گفتند ته دره . لبخند می زدی . به چه چيز ، اما...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ديوانگی ۵

April 16, 2004

embed; TEXT-ALIGN: right"> size=2> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"> lang=AR-SA> src="http://www.sharemation.com/natoor/Siasy3.jpg" vspace=1 border=0> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left" align=right> size=2>Then I see you standing there Wanting more from me And all I can do is try try... lang=AR-SA> style="MARGIN-LEFT: 72pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN:...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


...

January 14, 2004

سكوت متن ساده اي است كه معمولا اشتباه خوانده مي شود .   « آ – آتاناسيو » ...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ميل مرگی عجيب در من است ...

December 5, 2003

  ميل مرگي عجيب در من است مثل شباهت سين به اصوات سادگي مثل شباهت زندگي به نون و القلم... و الكاف مثل شباهت پروانه و پري مثل شباهت عشق به حرف عين ، به حرف شين ، به حرف قاف ، يا بازي واژه با معنا ، چه مي...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


...

June 29, 2003

هاينريش بل مي گويد : « لحظاتي وجود دارند كه تكرار آنها ممكن نيست.هرگز نبايد سعي در تكرار لحظات داشت.بايد آنها را همانگونه كه يك بار اتفاق افتاده اند تنها به خاطر آورد.»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM