سايتها
هفتان
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{ورطه }
{امیرمهدی حقیقت }
{مریم مومنی }
{خوابگرد }
{تادانه }
{This is me }
{آقای اوف }
{یک پزشک }
{رمزآشوب }
{سیب گاززده }
{زن روزهای ابری }
{ناتور }
{عامهپسند }
{فروغ }
{فلش }
{اگنس }
{منصور نصیری }
{لحظه }
{هفتها }
{چندگانه }
{یک پنجره }
پاگرد
محسن آزرم
زننوشت
علی مصلح
بازی
صفحهی سیزده
تجربههای آزاد
اسنپشات
بازتاب نفس صبحدمان
آوا و لحظههایش
مامهر
مریم گلی
طلوعی تا فردا
خشموهیاهو
لولیان
خواب بزرگ
اتاق پسر
کتابلاگ
خسرو نقیبی
غلاف تمام فلزی
مهناز میناوند
سودارو
حسن محمودی
از زندگی
Neverland
دژاوو
خسوف
آشپزباشی
افکار پراکندهی سپیده
Powered by
BlogRolling
{امیرمهدی حقیقت }
{مریم مومنی }
{خوابگرد }
{تادانه }
{This is me }
{آقای اوف }
{یک پزشک }
{رمزآشوب }
{سیب گاززده }
{زن روزهای ابری }
{ناتور }
{عامهپسند }
{فروغ }
{فلش }
{اگنس }
{منصور نصیری }
{لحظه }
{هفتها }
{چندگانه }
{یک پنجره }
پاگرد
محسن آزرم
زننوشت
علی مصلح
بازی
صفحهی سیزده
تجربههای آزاد
اسنپشات
بازتاب نفس صبحدمان
آوا و لحظههایش
مامهر
مریم گلی
طلوعی تا فردا
خشموهیاهو
لولیان
خواب بزرگ
اتاق پسر
کتابلاگ
خسرو نقیبی
غلاف تمام فلزی
مهناز میناوند
سودارو
حسن محمودی
از زندگی
Neverland
دژاوو
خسوف
آشپزباشی
افکار پراکندهی سپیده
Powered by
BlogRolling
خیابان یکطرفهای که غمگین نیست
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
اینکه بعد از دو سال، سه ساعت از یک بعدازظهر اردیبهشتی را با کسی بگذرانی که زمانی دوستش داشتهای بیآنکه دوستت داشته باشد و بعد وقتی آن سه ساعت لذتبخش به آخر میرسد، راضی باشی از خودت و روزگار و حس خوب خودت و کسی که دوستش داشتهای و- بیشتر
+ ادامه
عوض نشو، رنگ نباز و نشکن...
سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
- پروردگارتان گفت: بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم. «مومن- آیهی ۶۰» - پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. «بقره- آیهی ۱۵۲» - ای کسانی که ایمان آوردید! چون با گروهی رویارو شدید پایداری کنید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید. «انفال-آیهی
+ ادامه
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیرتست...
شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید فغان که بخت من از خواب بر نمیآید یادم نمیآید تا امروز دروغ گفته باشد به من- که کاش میگفت؛ همیشه یکراست میزند به هدف، نه به حالت کاری دارد و نه به ساعتی که سراغش رفتهای، نه اهل وعدههای سرخرمن است
+ ادامه
تو بخوان دیوانگی
یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
«وقتی به خاطرهای در ذهن ديگری تبديل میشوی، وقتی ديگری به خاطرهای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشدهايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطرهای دور نيست؟» رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانهها -بیتوجه به های و هوی آدمها و بالا و پایین
+ ادامه
چیزی شبیه درد...
یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷
توی رابطه با آدمها هیچ وقت سختگیر نبودهام، شاید سعی کردهام باشم ولی خیال میکنم فقط ادایش را درآوردهام، یعنی حالا که بهش فکر میکنم به چیز دیگری میرسم. تمام این سالها، آدمها آمدهاند و رفتهاند، تاثیر گرفتهاند و تاثیر گذاشتهاند، لذت بخشیدهاند و لذت بردهاند، درد کشیدهاند و زخم
+ ادامه
اتفاق کوچک بامزه
پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶
چون به آدمی گزندی برسد، به پروردگارش روی میآورد و او را میخواند. آنگاه چون به او نعمتی بخشد، همهی آن دعاها را که پیش از این کرده بود از یاد میبرد و برای خدا همتایانی قرار میدهد... «سورهی زمر- آیهی هشت- ترجمهی عبدالمحمد آیتی» ممکن است یک تصادف ساده
+ ادامه
...
سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶
Where is this love? I can't see it, I can't touch it. I can't feel it. I can hear it. I can hear some words, but I can't do anything with your easy words. (Closer- Patrick Marber)
+ ادامه
به یاد میآورم...
جمعه ۲۱ دی ۱۳۸۶
حالا هروقت برف میبارد، پشت پنجره مینشینم و باریدنش را نگاه میکنم. درست مثل بیست سال پیش، سی سال پیش، یا بیشتر. چه کسی میتواند حساب گذشت سالها را نگه دارد؟ درست مثل آن سالهای دور، کنار نور تند زردرنگ پایین میریزد و من همهی آن لحظهها را به یاد
+ ادامه
...
شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۶
یک واژهی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیکها، تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک میریزد و قطرات قهوه بر روی دمپاییهایش میچکد. «عقاید یک دلقک- هاینریش بل- ترجمهی محمد اسماعیلزاده- نشر چشمه- چاپ چهارم- صفحه 190»
+ ادامه
...
جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶
و حالا من نشستهام تنها و دلم هم رقص نمیخواهد. موسیقی هم نمیخواهم. پس سکوت چنبره میزند و خفقان. همان را میخواهم. و بوی خاکِ نمیده از لای پنجرهی نمیدانم چندم، به درون میخزد. «مردی آن ور خیابان، زیر درخت- بهرام مرادی- انتشارات کاروان»
+ ادامه
آدمها...
یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶
بعضیها، گاهی چیزهایی مینویسند و میگویند که زمان هرچه زور بزند هم از پس پاک کردنشان بر نمیآید؛ مثل این یکی که کار شوپنهاور است و تا دلتان بخواهد مشهور است و حکایت مایی است که همیشه با تاخیر به موقعیتها و فضاهای زندگی شهری رسیدهایم: «وضعیت ما انسانها به
+ ادامه
تهران امروز
پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۶
دیگر فرقی نمیکند توی کوچه پس کوچههای فرشته و زعفرانیه باشی یا خیابانهای گل و گشاد باقرشهر، آدمهای این شهر شبیه هم شدهاند؛ دستهایشان توی جیب کناردستی و دندانهایشان روی خرخرهی دیگری. آینده، زن، خدا، مرد، زندگی و...اینجا کلمات معنی واحد پیدا کردهاند، بی هیچ شباهتی به اصلشان، و تعریفها
+ ادامه
بازخوانی یک پروندهی مختومه
شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶
این همه صفحهی خالی و من، مثل دیوانهها، حاشیهنویس داستان تو شدهام...
+ ادامه
...
شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶
مرا ببر به خواب خود... «اردلان سرفراز»
+ ادامه
...
جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶
همیشه همینطور بوده، خیال میکنند تا ابد فرصت دارند، آدمها، برای فکر کردن، انتخاب کردن، بودن؛ تا به خودشان میآیند اما وقت تمام شده و تاریخ انقضاء سر رسیده است. یادت باشد، هیچ قراردادی همیشگی نیست وهیچکس در این دنیا، آن قدرها که تو فکر میکنی، منتظر نمیماند...
+ ادامه
هفتهی خاکستری
سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۶
تمام امروز، با این آهنگ گذشت. تمام امروز... شنبه روز بدی بود روز بیحوصلهگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی ظهر یکشنبهی من جدول نیمهتموم همه خونههاش سیاه توی خونه جغد شوم صفحهی کهنهی یادداشتهای من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو
+ ادامه
دلتنگی...
سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
وابستگی به خانه، یعنی جایی که در آن زندگی میکنی، و دلتنگ شدن برایش را هیچوقت تجربه نکردهام؛ منظورم دلتنگی بعد از ترک خانه است، وقتی که میدانی بازگشتی در کار نیست و قرار است کس دیگری جایت را بگیرد یا مثلا ستونهای فولادی برجی بلند به جای خشتهای گلی
+ ادامه
بگذر...
پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
همیشه همین بوده، سرزده میآیی و چنگ میزنی به لحظهها، به این دلخوشیهای کوچک باقیمانده، به بیهوای تو رفتن و در سودای دیگری نبودن، یا به همین مثلا زندگی! دستبردار از این همه تکرار و بگذر، می شود...؟ پ.ن: میدانی؟ کلمات گاهی معجزه میکنند...
+ ادامه
...
دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶
با علاقههای کهنه، هیچوقت نمیشود تسویه حساب کرد...
+ ادامه
میگویم می شود...؟
پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶
فکر کردن به تو، همیشه آرامم میکند. همین تویی که هربار خیال میکنم گمات کردهام، سرک می کشی و خودت را نشان میدهی و کنار لالهی گوشم زمزمه میکنی که هستی، که همیشه بودهای. میگویم، نمیشود یک بار پای حرفهای هم بنشینیم و تو گلایهها و حال بد ما را
+ ادامه
چیزی شبیهِ زندگی
دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۶
نمی دانم تو نیز نخواهی دانست و همان بهتر که ندانیم آنچه تاکنون وجود داشته است، وجود خواهد داشت همينهاست و همينها نيز خواهد ماند ايستادن و سماجتکردن و فراتر ار فرا سرککشيدن، مطمئنا فرسايشی فراتر به دنبال خواهد داشت هنوز از اتاقِ همينگوی بوی باروت میآيد و ادکلنِ مرلين
+ ادامه
و باز دیوانگی...
شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶
خیابانهای تهران را نمیشود دوست داشت این روزها، با آن بوی عجیب ِ پیچیده در هوا؛ بوی سرد ِ خیار ِ گندیده، بوی تنهایی ِ تو در اتاقی که تنها تو را دربرگرفته، و حس بد ِ بعد از همخوابگی با کسی که دیگر دوستش نداری را...
+ ادامه
...
چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶
وابسته نشو، همیشه زمان خداحافظی رو خودت تعیین کن... «حلقه کنفی- وحید پاکطینت- نشر چشمه»
+ ادامه
و باز روزمرگی
یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
حالا به نتیجهی دیگری رسیدهام، دیگر داستان نمینویسم که داستان نویس بمانم؛ مینویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟ «رومن گاری» پ.ن: فکر میکنم باید بگویم که این جمله را اولین بار، دو یا سه سال پیش، در وبلاگ محسن آزرم عزیز خواندم.
+ ادامه
چند بار...؟
شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶
«من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...» « من ِ الاغ عاشقِ تو آشغال بودم...میفهمی...میفهمی؟» و... مثل این جملهها را چند بار شنیدهاید، چند بار گفتهاید؟ بعید میدانم کسی پیدا شود که خاطراتش را زیر و رو کند و برای یکبار هم که شده به چنین جملههایی برنخورد. پارادوکس ناب این
+ ادامه
بازهم «...»
شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶
بعضی حرفها توی هیچ داستانی پیدا نمیشوند، از وسط هیچ سکانس و فریم و بومی هم نمیشود کشیدشان بیرون، مال خودِ خودِ اینجا هستند. که یکشب بیایی و ندانی چه مرگت است و هی بنویسی و هی پاک کنی کلمههای خیس را و هی داد بزنی و بیخواب بشوی و
+ ادامه
...
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
غنیمتی است رفیق روزهای دلتنگی؛ غنیمتی است...
+ ادامه
...
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵
وقت تمام شدن است انگار.
+ ادامه
دود میشوم
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵
بعد از سه سال دوباره شروع کردهام به سیگار کشیدن. حس خوبی دارم از این شروع دوباره و لذت میبرم از این دودی که میپیچد توی ریهها و بینی و تمام وجودم. دوست دارم این حس بازیافته را، دوست دارم این لحظههایم را و در کنارش از همهی آدمهای این
+ ادامه
...
دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵
لذت این روزها،«ها کردن»- چیزی شبیه تمام دلخوشیهای کوچک و ابلهانهی دیگر دنیا.
+ ادامه
...
یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵
ماه امشب در میزند...
+ ادامه
وسوسه شو...
جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۸۵
همه چیز خوب است.خوب است همه چیز، اگر وسوسهی انکار دوست داشتنت بگذارد؛ وسوسهی نخواستن آغوشت، ندیدن دستهایت وقتی توی هوا تاب میخورند، نشنیدن صدایت وقتی لبهایت را میچسبانی به لالهی گوشم و...وقتی نفس میکشی و بند میآید نفس من.شاید بهتر باشد همه چیز همان طور که هست باقی بماند،
+ ادامه
تنهایی
شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۵
قبولش که کنی، تمام است؛ همه چیز میشود همان طور که تو دوست داری، بی کم و کاست. یعنی خیال میکنی که قبولش کردهای، خیال میکنی که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست. از مهمانی که بیرون میآیی، آخرین صفحه کتاب را که میخوانی،
+ ادامه
برای خودم
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۵
همه چیز باید خوب باشه، اما نیست. از یک مهمانی کوچک اما فوقالعاده عالی برگشتهام و باید سرحال باشم و روبهراه، مثل همه ساعتهایی که اونجا بودم، ولی دلم میخواد...من واقعا نمیفهمم چه مرگم شده. حالم از این وضعیت بههم میخوره. از این خستگی مدام، از این دل به کار
+ ادامه
وقتش نیست حمیدرضا، وقتش نیست!
جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵
برای حمیدرضا علاقه بند که این href="http://natoor.khabgard.com/?id=1153395475#1153946590"> کامنت را گذاشته است. - تو از اون آدمهایی هستی که زیاد به خودکشی فکر میکنند، نه؟- خب...راستش...نه! یعنی...خیلی دلم میخواد ...ولی وقتش رو ندارمپ.ن: کلیشهای است اگر بگویم پنج سال پیش(بهمن ماه میشود پنج سال) همین سوال را از دوست شاعری پرسیدم
+ ادامه
دیوانگی 19
چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
و من از امروز یک نئاندرتال غارنشینم...
+ ادامه
چیزی شبیه آویزان بودن، چیزی شبیه دیوانگی
جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵
دارم قدمهای آخر را بر میدارم، این را کاملا حس میکنم که دیگر هیچ چیز تکانم نمیدهد، هیچ چیز... سنگین شدهام و بیتفاوت، انگار نه انگار که دوازده کیلو کم کردهام و ماهها است که لب به الکل نزدهام و سه سال تمام است که خونم رنگ نیکوتین را ندیده
+ ادامه
Separate tables
جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵
href="http://s2.danceage.com/playme.php?track_id=9&id=519">اینجا بشنویدش ! At separate tables we sit down to eatIn separate bedrooms we go to sleep at nightI only wish you knew how muchYou've been on my mindI think about you when the morning comesI think about you when all my day is doneWondering what you are doing
+ ادامه
تمام امروز به تو فکر میکردم...
سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
امروز دوباره رفتم نمایشگاه. مرخصی گرفته بودم که بروم نمایشگاه و چند جای دیگر و رئیس هم مرام گذاشت و بی اما و اگر برگهی مرخصی را امضا کرد. الان اما چیزی یادم نمیآید؛ گیجم این روزها و خودم حس میکنم که چیزی دارد آرام و بی صدا درونم رشد
+ ادامه
وقتی از عشق حرف می زنیم...
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
« و چیز وحشتناک، و چیز وحشتناک این است که، که البته نکته ی خوبش، یعنی می شود گفت در واقع موهبت این است که اگر سر هرکدام ما بلایی بیاید- ببخشید که این را می گویم- اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می کنم
+ ادامه
کمی روزمرگی و دیگر هیچ
چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵
1. به بهانهی دلتنگی این روزهایتخانه نشینی و تنهایی همیشه خاطرات آدم را از میان کارتنهای خاک گرفته و عکسهای یادگاری و نامههای زرد شده میکشد بیرون. این چند خط را دیروز از میان نامهها پیدا کردم؛ تمام نامههایی که نگه داشتهام، تمام نامههایی که نپوسیدهاند هنوز، نامه هایی که
+ ادامه
همهی ما یک مرگ بدهکاریم
دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۵
حالم خوب نیست؛ چند روزی گم و گور می شم...
+ ادامه
به قول یکی، نه چندان شاعرانه...
دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵
زندگی جریان داردزندگی جریان داردزندگی جریان دارد...با منیا بدون منداروهای تلخ اماهنوزمزهی امید می دهند! «14 فروردین 85»
+ ادامه
بگذار به حساب دیوانگیها...
دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
- از تاریکی میان تخته سنگها خودت را بیرون میکشی، یا یک مرتبه از زیر کف سفید روی رودخانه سرت را بالا میآوری و میگویی: «من هستم هنوز، گیرم که از من فرار کرده باشی به کوه...» - توی پارک، پشت سرم راه میافتی؛ از پشت بوتهها پریدهای بیرون. قدمهایت
+ ادامه
با چه کسی؟
جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴
کریستف: ...چه کسی... با چه کسی... با چه کسی سخن... با چه کسی باید سخن گفت؟... با چه کسی باید سخن گفت؟...با چه کسی؟ ده فرمان- کریستف کیشلوفسکیفرمان اول: من خدا هستم پروردگار شمانشر ماهریز- مترجم: عرفان ثابتی
+ ادامه
LOVERMAN
دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴
There's a devil waiting outside your door (How much longer?)There's a devil waiting outside your door (How much longer?)And he's bucking and braying and pawing at the floor (How much longer?)And he's howling with pain, crawling up the walls (How much longer?)There's a devil waiting outside your door (How much
+ ادامه
لعنت به این خاطرات
پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۴
چيزی در فضای اتاق هست که آزارم میدهد اما نمیدانم چيست. دلتنگی را نمیشود با بطریهای شيشهای و قوطیهای فلزی پاک کرد؛ مثل خيلی چيزهای ديگر. دوباره خاطرهی کسی را به ياد آوردهام که تازه به نبودنش عادت کردهام. و باز آينده من پر از نبودن کسی در گذشته میشود.
+ ادامه
تا بعد!
چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴
چند روز بايد تنها باشم ؛ و وقتی میگويم تنها ، يعنی بدون وبلاگ ، بدون رفيق ، بدون گفتوگوهای شبانه و بدون هرچيزی که بخواهد دايره تنهايی من را بشکافد . نمی دانم چقدر طول میکشد اما مطمئنم که دير يا زود همه چيز میشود مثل روز اول !
+ ادامه
ديوانگی ۱۸( با پینوشت برای جوجههای نوشی )
یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۴
unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مي ترسم prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> Tahoma">گم بشوي در شهر ، dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> FONT-FAMILY: Tahoma">چشمهايت را dir=rtl style="MARGIN: 0cm
+ ادامه
تماماْ مخصوص !
دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۴
unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align=justify> dir=rtl> Tahoma; mso-bidi-language: FA"> dir=rtl> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align=justify> 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-language: FR; mso-fareast-language: FR; mso-bidi-language: AR-SA">تو به فالِ قهوه ایمان داری dir=ltr> FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-language: FR; mso-fareast-language: FR; mso-bidi-language: AR-SA"> class=MsoNormal dir=rtl
+ ادامه
ديوانگی ۱۷
یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۴
lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اينجا ، ده دقيقه مانده است به دو و نيم صبح ؛ آنجا که تو نشستهاي ، ده دقيقه مانده است به دوازده شب . تنهايي را نميشود با آن آدمک خاکستري رنگي که بعضي شبها به تو لبخند ميزند و رنگ زردش تا فردا
+ ادامه
و حتی يک کلمه هم نگفت...!
شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳
« وقتي به خاطره اي در ذهن ديگري تبديل مي شوي ، وقتي ديگري به خاطره اي در ذهن تو بدل شده است ، آيا به مرزهاي عشق نزديك نشده ايم ؟ آيا عشق ، ناتواني ما در فراموش كردن خاطره اي دور نيست ؟ » align=justify>لكه هاي ته فنجان
+ ادامه
Three Wishes ( ديوانگي ۱۶ )
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳
ميدانم كه احمقانه - و شايد هم كليشه اي - به نظر ميرسد ، اما تمام زمستان گذشته را با «Three Wishes » راجر واترز سر كردم . مثل ديوانه ها ، يك كاست نود دقيقهاي را فقط با اين آهنگ پر كرده بودم و صداي راجر واترز بود
+ ادامه
ابری،همراه با رگبار پراکنده و رعد و برق !
یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳
من از مردم همين شهرم .همه آدمهاي اين شهر رو هم دوست دارم ؛ چون تقريبا هيچ كدومشون رو نمي شناسم . از آدمهاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده كشيديم . اگر كسي حرف اين مجسمه ها رو باور كنه ، بايد بين خودش و مردم نرده بكشه ...
+ ادامه
ديوانگی ۱۳
سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۳
زير باران ايستاده ام چتر ندارم احساس عاشقانه هم...
+ ادامه
يلدا...
سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۳
فال حافظ برای عشقهای پنهانو قرآنبرای او که ديگر نيستمن مانده ام و حسرت چشمهايتو درد اينگونه شاعر ماندن...« از مجموعه اگر شيطان سخن بگويد »پ.ن : يک بار خواب ديدن تو ، به تمام عمر می ارزد...!« مجتبي معظمي »پ.ن ۲ : راستی در اين چند روز- و بعد
+ ادامه
و شب قدر از هزار شب برتر است ! ( ديوانگی ۱۲ )
شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۳
تومك : چرا...چرا مردم گريه مي كنند ؟صاحبخانه : تاحالا هيچ وقت گريه كردي ؟تومك : فقط يك دفعه...خيلي وقت پيش .صاحبخانه : وقتي تنهات گذاشتن .تومك :بله .صاحبخانه : مردم وقتي گريه مي كنن...كه كسي بميره...يا وقتي تنهاشون مي ذارن...يا وقتي كه ديگه طاقت ندارن.تومك : طاقت چي رو
+ ادامه
ديوانگی ۱۱
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳
زير باران ايستاده امبه باغچه نگاه مي كنمكرمها آمده اندديگرتنها نيستم !
+ ادامه
بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را ! ( ديوانگی ۱۰ )
شنبه ۲ آبان ۱۳۸۳
خدا هم خداهاي قديملااقلزبان آدميزادسرشان مي شد...-------------------------------------------------و من نمي دانم كه چرا دوست داشتن تو من را رها نمي كند...
+ ادامه
... (۲ ) !
شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳
نه ، من خانه اي ندارم ، سقفي نمانده است .ديوار و سقف خانه منهمين هاست كه مي نويسم .همين طرز نوشتن از راست به چپ است .در اين انحناي نون است كه مي نشينم ،سپر من از همه بلايا سركش ك يا گ است ...« هوشنگ گلشيري »
+ ادامه
...
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳
گاهی فرار چيز خوبيه...!
+ ادامه
من و اتاقی از آن خود...
شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۳
ما آن پايين افتاده بوديم . جايی که آدمهاي آن بالا- که کنار تو ايستاده و من نمی دانم که چرا از ميان آن همه صورت ، فقط تصوير تو به يادم مانده است - بهش می گفتند ته دره . لبخند می زدی . به چه چيز ، اما
+ ادامه
زمانی برای مستی ناتور ...
شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۳
style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">حالم خوب است ، هنوز خواب مي بينم ، ابري مي آيد "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%" align=justify> Tahoma">و مرا تا سرآغاز
+ ادامه
گيلاسهايی که پر و خالی می شوند ( شما بخوانيد ديوانگی ۶ )
جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۳
embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> class=links size=2 target="_blank">براي href="http://www.azarm.persianblog.com/"> محسن آزرم href="http://www.azarm.persianblog.com/"> كه وب نوشته هايش گاه روزم را مي سازند... o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> ماجديان" hspace=1 src="http://www.sharemation.com/natoor/EDJTEMAIY3.jpg" align=top vspace=1 border=0> style="MARGIN-LEFT: 72pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify>بعضي وقتها دوست
+ ادامه
ديوانگی ۵
جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۳
embed; TEXT-ALIGN: right"> size=2> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"> lang=AR-SA> src="http://www.sharemation.com/natoor/Siasy3.jpg" vspace=1 border=0> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left" align=right> size=2>Then I see you standing there Wanting more from me And all I can do is try try... lang=AR-SA> style="MARGIN-LEFT: 72pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN:
+ ادامه
ديوانگی ۴
شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۳
src="http://www.sharemation.com/natoor/Nikos12.jpg" align=middle vspace=1 border=0> align=justify> Tahoma">در دنيای امروز "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=justify> style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> 0pt" align=justify> Tahoma">همه 0pt" align=justify> Tahoma"> 0pt" align=justify> Tahoma">يا کور هستند 0cm 0cm 0pt" align=justify> FONT-FAMILY: Tahoma"> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=justify> style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">يا خود را به
+ ادامه
ديوانگی ۲
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۲
style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 14pt"> dir=rtl> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=justify>« در زندگي 0cm 0cm 0pt" align=justify>لحظه هايي هست 0cm 0cm 0pt" align=justify>كه آدم فكر مي كنه 0cm 0cm 0pt" align=justify>اگر بميره 0cm 0cm 0pt" align=justify>چيزي رو از دست
+ ادامه
ديوانگی ۱
یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۲
style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=justify> style="FONT-SIZE: 12pt; mso-bidi-font-family: Tahoma">الان نيم ساعته كه يك بطري نوشابه خانواده رو گذاشتم رو ميز و بر و بر دارم نگاهش مي كنم . تو اين مملكت – هرچند فقط محدود به اين مملكت نميشه – لحظات زيادي وجود دارند كه آدم حس مي
+ ادامه
...
چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۲
سكوت متن ساده اي است كه معمولا اشتباه خوانده مي شود . « آ – آتاناسيو »
+ ادامه
يادداشتهای کفرآميز يک ديوانه ...
شنبه ۶ دی ۱۳۸۲
style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نميدانم اصلا اين يادداشت را ميخواني يا نه ؟ اما خوب ميدانم كه همهمه آن جماعت بزدل و ترسويي كه هر روز با اتوبوس به درگاهت آورده ميشوند ، نمي گذارد صداي آدمهايي مثل من را بشنوي .
+ ادامه
ميل مرگی عجيب در من است ...
جمعه ۱۴ آذر ۱۳۸۲
ميل مرگي عجيب در من است مثل شباهت سين به اصوات سادگي مثل شباهت زندگي به نون و القلم... و الكاف مثل شباهت پروانه و پري مثل شباهت عشق به حرف عين ، به حرف شين ، به حرف قاف ، يا بازي واژه با معنا ، چه مي
+ ادامه
خدایی که میخندد
شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۲
از گريه هاي نيمه شبمانهيچ كس با خبر نمي شود جز او كه آن بالاتنهابه دردهاي ما مي خندد…!« پدرام رضايي زاده – فروردين 82 »شايد حق با او بوده است . آنجا كه مي گفت پايه و اساس عشق بر يك قاعده فيزيكي گذاشته شده است . دو آهنربا
+ ادامه
لينکده
- این والپیپرها را دیدهاید؟
لینک از طریق «یک پزشک»
- اى ماه شقه شقه صبور باش!
شمس لنگرودی
- کلاغ
منصور نصیری
- نوشتن از مجوز نگرفتنِ کتابِ فلان نويسنده و شاعر و مترجم بدبخت، گناه است؟
هفتها
- گاهی زندگی هم دود میشود و به هوا میرود...
دربارهی «۲:۳۷»- محسن آزرم
- بهانهای برای خریدن و خواندن «کافه پیانو»
من که وسوسه شدهام اساسی!- لینک از طریق صفحهی سیزده
- بازگشت گلآقا...
مبارک است!

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)