این روزها
February 6, 2012
سیزیف....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:20 AM
هذیان به سعی نیمه شب 18
February 3, 2012
مینویسی «دوستت دارم» و من، هزار علامت سوال میشوم....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:08 AM
Snow Patrol
January 30, 2012
If you were here beside me instead of in New York...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:03 PM
ببخش ما را، به خاطر همهی دوستت دارمهایی که نگفتیم...
January 23, 2012
گفت، «میخوای یه چیزی بهت بگم؟» گفتم، «باشه بگو» گفت، «حالا که دیگه همهی مردم به زودی زود میمیرن و کسی زنده نمیمونه، دیگه میتونم بگم دوستت دارم.» «شب مادر- کورت ونهگات- ترجمهی ع.ا.بهرامی» پینوشت: تکراری است و قبلن اینجا نوشته بودماش، اما چه کار کنم که چفت حال...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:06 PM
هذیان به سعی نیمهشب 17
January 22, 2012
جنگ به هیچ جای من نیست، یعنی دروغ چرا، این روزها آدمی شدهام که خیلی چیزها به هیچجایش نیستند. من یک بار غول جنگ را دیدهام، وقتی هفت سالم بود، وقتی تمام قد توی خیابانمان ایستاده بود، وقتی دو نفر را چسبانده بود به دیوار و سر یکیشان را...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:18 PM
دنیا، همینقدر غمگین است...
January 18, 2012
این عکس را فروردین 85 گرفتهام، در امامزاده طاهر، وقتی حواس پرستو پرتِ سنگ قبرها بود و غم چیزی دویده بود توی صورتش و آن لبخند معروف و همیشگی را دزدیده بود. حالا اما، دقیقن حالا که زل زدهام به دست و پا زدن مدام این کلمات، نمیدانم کجاست،...
+ ادامه
نظرها (14) |
لينک مطلب | 12:17 AM
هذیان سه سعی نیمهشب 16
December 30, 2011
خیال میکنم یک روز و شبی که حواسم نبوده، قلبم را با قلب یک پیرمرد نود و پنج ساله عوض کردهاند....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:01 PM
چیزهایی که به تو نگفته بودم
December 22, 2011
گاهی وقتها میان نیروهای نظارت عالیهی مشاور و دستگاه نظارت مقیم، جنگ قدرت پنهانی شکل میگیرد؛ جنگی که بهانهی خوبی هم میشود برای به روز ماندن و به روز بودن. دلایل این جنگها البته همیشه یکسان نیست، اما نتیجهشان... خب راستش را بخواهید «فاصله» معمولا کار دست آدمها میدهد....
+ ادامه
هذیان به سعی نیمه شب 15
December 19, 2011
یکی از طرحهای زودبازده و برنامههای کوتاهمدتام برای آینده این بود که یکی از همین روزها، یا مثلا سال بعد یک روزی مثل این روزها، ساعت چهار صبح بیایم اینجا و بنویسم: It's four in the morning, the end of December I'm writing you now just to see if...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:53 PM
هذیان به سعی نیمهشب 14
December 18, 2011
يک وقتهایی هم هست، دلت میخواهد يک گربه باشی، وسط خط سوم بزرگراه؛ نگاه کنی به مرگ، به يک هامر زرد که با سرعت 140 کيلومتر بر ساعت به تو نزديک میشود. نگاه کنی و نگاه کنی و......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:22 PM
هذیان به سعی نیمه شب 13
December 14, 2011
یعنی فیلها هم خواب میبینند؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:57 AM
دریای خزر گردم...
December 13, 2011
یک روزی هم میآید، میبینی شدی مثل خزر، دریاچهی خزر؛ گرفتار وسط چیزها و سرزمینهایی که هیچ ربطی به هم ندارند....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:27 AM
...
December 2, 2011
دلم برایش تنگ شده....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:58 PM
کافه نادری
November 18, 2011
رضا یزدانی یک آهنگی دارد، مردافکن؛ یعنی قشنگ باید به سرت زده باشد که یک همچین روزی، بنشینی و گوش بدهی به «کافه نادری». حالا اما، من نشستهام اینجا و رضا یزدانی میخواند: دستامون تو دست هم، گم میشدیم تو خواب شهر دل دیوونهی من هی قدماتو میشمرد کوچهها...
+ ادامه
November 11, 2011
فکر میکنم باید چند ماهی فاصله بگیرم؛ از اینجا، از دوستانم، از آدمهایی که میشناسم. کار ناتمامی هست که تا دیر نشده، باید تمام شود. همین....
+ ادامه
لينک مطلب | 3:22 PM
...
November 8, 2011
مثل درختی که توی باد تکیه میزند به درختی مایلام به تو... «آرزو دهقانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:37 AM
شب یک شب دو
October 30, 2011
عزیزم. به تنهایی عادت کردهام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناختهام. انگار وضع دیگری نمیتواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دستیافتنی. نه. چیزهای...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:59 PM
صد سال پیش از تنهایی ما
October 2, 2011
از شنبهبازاری که غیر از شیر مرغ و جان آدمیزاد همه چیز میفروشد برایت کتابی خریدهام اولین و آخرین مجموعه شعر شاعری گمنام آراسته به زیور طبع صد سال پیش از تنهایی ما. شاعران یککتابی خوشبختترین شاعران جهاناند و لاکتابها شاعرترینشان حالا مثل دو گل سربه زیر بیا در...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:53 PM
شبهای تهران
September 28, 2011
تو شاهزادهی هزار و یک شبی باش، من میشوم غول چراغ جادو! اصلن خیال کن قصهی ما را نوشتهاند؛ وقتی قرار است، تا آخرین روز جهان، منتظر دستهایت بمانم....
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 8:11 PM
خواستنیها
September 25, 2011
دلم میخواست جنگ بود؛ یک روز بیخبر میگذاشتم و میرفتم و بر نمیگشتم دیگر. مفقود الاثر میشدم اصلن. بعد اسمام را میگذاشتند روی یک کوچهی بنبست. جایی که بچهها با خیال راحت تویاش گلکوچک و استپ هوایی و لیلی بازی کنند و بزرگتر که شدند بیایند ته کوچه و...
+ ادامه
نظرها (16) |
لينک مطلب | 8:30 PM
خانهی خیابان قصردشت
September 23, 2011
هندوانهها هم دیگر آن هندوانههای سابق نیستند؛ همه چیز جعلی شده. یادتان هست چه تخمههای سیاه و درشتی داشتند؟ بعضی مادربزرگها تخمهها را بو میدادند. مامان بزرگ هم استاد بود توی این کار؛ تخمهها را میریخت توی ماهیتابه و با نمک و آبلیمو کاری میکرد کارستان. زیر آفتاب ظهر...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:21 AM
کلمه به کلمه، روایت این روزها...
September 16, 2011
دوستانام میخواهند مرا بر سر عقل بياورند که از عشق فرياد نزنم که نام تو را آهسته هجا کنم دوستان من! گوش کنيد! حريق سر تا پای مرا گرفته است، شما حرف از تسلی میزنيد من اين حريق را بايد تا قبرستان ببرم دوستان من! دعا کنيد دوباره متولد...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:44 PM
ساعت 10 صبح بود
September 14, 2011
یک روزی هست لابد توی زندگی هر آدمی، که میفهمد ممکن است برای تمام قولهایی که به خودش داده وقت نداشته باشد، که نمیشود امید داشت به تعبیر شدن همهی رویاها؛ اینطور وقتها آدمها مینشینند و برای خودشان نقشه میکشند دوباره، بهترین و شیرینترین و -گاهی به جبر روزگار...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:48 PM
امروز
September 11, 2011
انگار تمام شب زالویی چسبیده به روحات، و هیچ سیگاری هم جدایاش نمیکند از تو....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:25 AM
این روزها
September 9, 2011
یک سکانسی هست توی کنعان، که مینا، آشفته و پریشان، نیمهشب، توی ساحل ایستاده و به دریایی نگاه میکند که موج دارد و موج دارد...؟ همان!...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:45 PM
مرگ گاهی میتواند صبر کند
September 5, 2011
روز هفتم بود. تبام پايين نمیآمد، سونوگرافی صبح هم نشان میداد که کبدم را تودهای گسترده اما نامشخص پوشانده است. دکتر مثل هميشه آمد، معاينه کرد، چارت پايين تخت را ديد، يکی دو تا سوال از سوپروايزر بخش پرسيد و رفت بيرون، مامان هم پشت سرش. در اتاق باز...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:28 AM
Fix You
August 26, 2011
When you try your best, but you don't succeed When you get what you want, but not what you need When you feel so tired, but you can't sleep Stuck in reverse And the tears come streaming down your face When you lose something you can't replace When you...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:53 PM
Donnie Brasco
August 12, 2011
You think this is a fu...ing joke? Hah? One day I'm gonna die, and I'm gonna be in this same fu...ing room, with these same fu...ing guys, talking about these same fu...ing scams that never amount to anything, and that's how I'll know I got sent to fu...ing Hell....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:31 AM
...
August 6, 2011
و من همهی جهان را در پيراهن ِ گرم ِ تو خلاصه میکنم. «احمد شاملو»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:20 PM
Leaving Las Vegas
July 27, 2011
یک شبهایی هم هست که آدم خودش را میگذارد جای شخصیتهای فیلمهای محبوباش، دلش می خواهد یکی باشد مثل آنها، با همان شجاعت، همان دیوانگیها و همان پایان....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:25 PM
Soldier of Fortune
July 21, 2011
من اجرای «وایتاسنیک» را بیشتر دوست دارم؛ به نظرم صادقانهترین و تاثیرگذارترین شکل اجرای این ترانه را دارد. I have often told you stories About the way I lived the life of a drifter Waiting for the day When I'd take your hand And sing you songs Maybe you...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:20 PM
Take another walk out of your fake world
July 8, 2011
اگر قرار باشد یک جایی برگردم و این روزها را مرور کنم، اگر بخواهم برگردم به بهترین ِ این روزها، به یکی از همان لحظهها که وقتی به یاد میآوریشان، هرچه تنش و بدی و سختی است را فراموش میکنی، لابد باید برگردم به دیشب؛ به همان لحظهای که...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:35 PM
هذیان به سعی نیمهشب 12
June 29, 2011
از یک جایی به بعد، یاد میگیری که تنهایی چیزی است شبیه خدا؛ بزرگتر و قدرتمندتر و حاضرتر از همه چیز و نزدیکترین به تو. یاد میگیری که در آغاز هیچ نبود جز تنهایی، و آن تنهایی خدا بود؛ که از آغاز بوده و تا پایان دنیا و بعد...
+ ادامه
If time is all I have, I'll waste it all on you
April 29, 2011
سیسالگی آغاز یک دوران تازه است برای خیلیها، آغاز به صلح رسیدن با جهان، دست کشیدن از خوابها و فراموش کردن دیوانگیها؛ یک جایی هست که خیال میکنی جنگیدن دیگر فایدهای ندارد، که عوض کردن دنیا کاری است احمقانه و ناممکن ؛ یک جایی هست که احساس میکنی افتادهای...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:03 PM
شبهایی که بابا ستار قدیمی گوش میکند و میخواند و خوش میخواند و خاطرات مرده را بیدار میکند (1)
April 19, 2011
با هر غزل چشمات، من قافیه میبازم... - ترانه از شهیار قنبری است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:20 PM
All I need is a bitter song
to make me better
much better
to make me better
much better
April 6, 2011
سلامتی مرگ. - عنوان از این خانم است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:36 PM
همیشه فرصت افتادن هست
April 2, 2011
برای من کمی از دستهایت را بفرست «حافظ موسوی» - عنوان هم از حافظ موسوی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 5:54 PM
Graham Greene
March 25, 2011
The world is not black and white. More like black and grey....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:16 PM
هذیان به سعی نیمهشب 11
March 17, 2011
یکی آن بالا تو را دوست دارد به جای آنها که این پایین تو را دوست ندارند و همینطورهاست لابد که تنهایی تکثیر میشود همچنان آن بالا و این پایین... کمی تا قسمتی مرتبط: - هذیان به سعی نیمهشب 10 - هذیان به سعی نیمهشب 9 - هذیان به...
+ ادامه
...
March 5, 2011
این دو هفته کاری به کارش نداشته باشید. اصلا این دو هفته، دوست نباشید؛ نباشید......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:46 PM
دایناسورها
February 18, 2011
راستش، خیال میکنم اگر همینطور پیش برویم، تا چند سال دیگر نسلمان منقرض شود. مرتبط: مهاجرت، طلاق، رابطههای نیمبند، عوامل محیطی....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:23 PM
دارد صورش را تمیز میکند
January 28, 2011
احساس آدمی را دارم که خیال میکند پایان دنیا نزدیک است....
+ ادامه
لينک مطلب | 4:37 PM
هذیان به سعی نیمهشب 10
January 21, 2011
وقتهایی هست که آدم نمیتواند از دوست داشتنهایش بگوید، وقتهایی که باید شمردن بلد باشد، که به دو بودن دیگران احترام بگذارد، که یک بودن خودش را بپذیرد؛ و خب همین وقتهاست لابد که آدمها وقت خداحافظی، به جای همهی آن چیزهایی که نمیتوانند و نباید بگویند، به جای...
+ ادامه
نظرها (10) |
لينک مطلب | 11:18 PM
Midnight Oil
January 6, 2011
How do we sleep while our beds are burning...
+ ادامه
لينک مطلب | 4:36 PM
آخرین وسوسهی مسیح
January 3, 2011
پنجشنبهی گذشته، یک روز بعد از آزادی احمد غلامی، دو ساعتی مهمان او و خانوادهاش بودیم؛ برایمان از بیستودو روز سختی که گذشته بود گفت - که بازگو کردناش شاید دور از رسم امانتداری باشد - و از تصمیماش، که دیگر نمیخواهد در شرق بماند. من سال 82 با...
+ ادامه
نظرها (20) |
لينک مطلب | 7:42 PM
عاشورا
December 16, 2010
نه، حق با تو بود، ما دیگر آن آدمهای قبل نمیشویم؛ حالا دیگر خودمان هم نمیدانیم که برای کدام عاشورا گریه میکنیم....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:45 PM
هذیان به سعی نیمهشب 9
November 20, 2010
یک روز باید تماماش کرد بی جواهرده حتی....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM
اللهم اشف کل مریض
November 9, 2010
اول به احساسات شک میکنند، میگویند دوست داشتن دیگر چه صیغهای است، دوری و غریب، بیا وسط میدان و سپر بینداز و «عاشقی» کن. تو میشوی همان که باید، بیسپر، بی زره، بی نقاب؛ حالا حوالهات میدهند به فروغ، اما نه به جنون نشسته توی شعرها و شیدایی لحظه...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:17 PM
صدای پای زهر
November 7, 2010
مگر چند بار به دنیا آمدهایم که این همه میمیریم؟ «گروس عبدالملکیان- سطرها در تاریکی جا عوض میکنند- انتشارات مروارید» - عنوان، نام شعری است از همین مجموعه....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM
کلمهها و ترکیبهای کهنه (1)
October 27, 2010
هر کلمه باید داستانی داشته باشد، بیشباهت به آنچه در لغتنامهها و کتابهای دستور زبان و آیین نگارش آمده؛ داستانی که نه روایت خلق کلمه، که قصهی آدمها و روزگاری است که پشت سر گذاشتهاند تا کلمهای شکل بگیرد. یعنی میشود خیال کرد آنکه «باران» را ساخته، اندوه ساعتهای...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:27 PM
هذیان به سعی نیمهشب 8
October 18, 2010
سلامتی لبخند، وقتی که لبخند تو باشد؛ سلامتی فانوس دریایی چشمهایت....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:09 AM
هذیان به سعی نیمهشب 7
October 16, 2010
گاهی باید ایستاد، فقط به این امید که مرگ چند قدم نزدیکتر شود....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:00 AM
تو باشی کار سختی نیست
October 10, 2010
امروز ظهر، توی ترافیک چمران شمال، درست بعد از ساختمانهای آتیساز، مرد سی - سی ویک سالهای را دیدم که بیخیال نگاههای سرگردان و آدمهای عاقل، توی ماشیناش با این آهنگ احسان خواجهامیری گریه میکرد. اینجا نوشتماش تا اگر کسی دیشب، امروز صبح، یا چه میدانم یکی از این...
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 10:10 PM
میعادگاه
October 4, 2010
یک جایی هست توی کوهسار که همهی شهر را قاب میکند جلوی چشمات، از مهرآباد و برج آزادی گرفته تا برج میلاد و زعفرانیه. از جادهی اصلی که بزنی توی خاکی پیدایش میکنی، انگار که رسیده باشی به میعادگاه آدمهای ویران. دیگر نه از دود کباب خبری هست و...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:24 PM
سه
October 1, 2010
وقتی فراموشی دور است....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:04 PM
دو
September 28, 2010
وقتی هیچ قبری نیست....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:57 PM
یک
September 20, 2010
وقتی زخمهایت را میشماری....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:15 PM
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
September 3, 2010
میگفت هر وقت کسی به یاد خدا میافتد، یعنی قبلاش خدا یادی از بندهاش کرده است. حالا حکایت ماست و باور یا رد حرفاش، در این شب شلوغ و غریب... - عنوان، مصرعی از این غزل سعدی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:01 AM
اعتراض
August 19, 2010
سلامتی آزادی، سلامتی زندونیهای بیملاقاتی... «مسعود کیمیایی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:37 PM
گردویی در گلو
August 13, 2010
باید دنبال یک وبلاگ دیگر باشم، وبلاگی که اسم نویسندهاش قورباغهی طلایی، هوشنگ ایرانی، بیژن مشفق، عابر پیاده، رهگذر، اول شخص مفرد یا چیزی شبیه اینها باشد. بعضی شبها و برای بعضی حرفها، این خانه خانه نیست. - عنوان از سجاد گودرزی و «جنبش تنباکو»اش است....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:22 PM
نفس نفس تو سینهام... (هذیان به سعی نیمهشب 5)
August 4, 2010
اینجا که دیگر امیدی به حنجرهی آقای صدا - ی سابق - نیست، یادتان باشد آن طرف که رفتیم، یک شب خدا را به عصمت خانم فاطمه زهرا (س) قسم بدهیم، شاید مرخصی بدهد به همهمان؛ جهنم و مار غاشیه و عقرب جراره و چاه ویل و قیر مذاب...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:54 PM
ضیافت (هذیان به سعی نیمهشب 4)
July 30, 2010
عشق افلاطونی، دجال کلمهها و ترکیبهای دنیاست؛ عشق ترسوها و شکستخوردهها، عشق آدمهایی که یا دیر رسیدهاند یا همیشه درجا زدهاند، اما میخواهند شکستهایشان را مقدس جلوه دهند. باقیاش همه شعر است و نه به افلاطون ربطی دارد و نه به ضیافت و نه به سقراط....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:27 AM
معترضه (هذیان به سعی نیمه شب 3)
July 29, 2010
- دوستت دارم - و این تنها جملهی معترضهای است که نمیتوان حذفاش کرد....
+ ادامه
...
July 26, 2010
وقتی هر ثانیهی شب، تپش هراس من بود... «ایرج جنتیعطایی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:45 PM
طرح تعویض وسایل فرسوده و پرمصرف
July 20, 2010
پروردگارا! خاموشمان کن....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:06 AM
بی تو
July 17, 2010
دوتا اسم، دو خاطره، دو نقطهچین دوتا دورافتادهی تنها نشین. «شایان جعفرنژاد» - اینجا....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:27 PM
Mark Twain
Man was made at the end of the week's work, when God was tired....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:08 AM
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
July 6, 2010
غم در نگاه توست، نه در چیزی که به آن مینگری. - عنوان از حافظ است....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
June 24, 2010
If tomorrow never comes...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:43 PM
...
June 7, 2010
دری به کعبه باز نیست... «روزبه بمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:09 PM
هذیان به سعی نیمهشب
June 1, 2010
بگو کِی کوچ میکنند از خرداد ما دارکوبها....
+ ادامه
ما آدمهای دیگری بودیم
May 14, 2010
وبلاگستان عاشقانههایش را گم کرده و خیابانها در سکوت زیر باران اردیبهشت پیر میشوند....
+ ادامه
...
May 4, 2010
تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی... «روزبه بمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:46 PM
پایان بیست و نه
April 29, 2010
در DVD دوم از مجموعهی Planet Earth، داستان خرس قطبی نری روایت میشود که برای پیدا کردن غذا، مسافتی طولانی را میان یخها شنا میکند و عاقبت در ساحل به گروهی از گرازهای دریایی میرسد؛ به تودهی عظیمی از گوشت و چربی و پوست. گرازهای دریایی بالغ که میدانند...
+ ادامه
...
April 22, 2010
پا به خواب تو گذاشتم، بس که بیداری کشیدم... «عبدالجبار کاکایی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:26 PM
عاشقانههای نیمه شب
April 20, 2010
دلم گرفته است و هیچ بیزاکودیلی دیگر اثر نمیکند. «سی و یک فرودین 1389»...
+ ادامه
فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ
March 30, 2010
هرشب مرا میبخشد خداوند و شیطان هرصبح با لبخند بیدارم میکند. - بهانهی این چند خط آیات 12 تا 18 سورهی اعراف بودند....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:44 PM
...
March 25, 2010
اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست... «روزبه بمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:50 PM
از زبان حافظ
March 2, 2010
حالیا مصلحت وقت در آن میبینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:21 PM
این روزها
February 22, 2010
و آنچه كه زيبا نيست زندگى نيست روزگار است «شمس لنگرودی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:49 PM
You've already gone
February 19, 2010
یک. خانهنشینی از فردا تمام میشود و بعد از دو ماه، روزمرگی دوباره آغاز میشود. این یک هفتهی آخر سخت گذشت و سخت گذشتناش هم هیچ ربطی به این فردایی که قرار است بیاید نداشت. بهمن خوبی نبود این ماهی که گذشت؛ آدم گاهی فکر میکند به آخر خط رسیده،...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:57 PM
...
February 14, 2010
why have you forsaken me...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:07 AM
مرگ نقاش خیابان چهل و هشتم
January 28, 2010
جی.دی.سلینجر درگذشت....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:49 PM
May it be
بیقراری را چگونه باید نوشت تا مبتذل نباشد؟ - نام ترانهای است از Enya....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:10 AM
هر شب تنهایی
January 18, 2010
برنامهی ویژه و ثابت خانههای منتخب کشور... پینوشت: نام جدیدترین فیلم رسول صدرعاملی است....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:16 AM
Life goes Easy on me, Most of the time
January 9, 2010
از یک جایی به بعد، دیگر این آدمهای مانده در گذشته نیستند که به ترانهها جان میدهند، تو میان کلمات، دنبال خاطرات خودت نمیگردی و دیگر مهم نیست که این موسیقی جادویی و این ترکیبها، اولین بار کجا و کنار - خیال - چه کسی، به ذهن تو چنگ...
+ ادامه
نظرها (12) |
لينک مطلب | 8:16 PM
...
December 31, 2009
در انتظار گودو......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:15 PM
روز حسین
December 29, 2009
نبود روزی چون روزِ حسین، که در آن سی هزار کس از مومنان به جنگ حسین شتافتند تا با ریختن خونش به خدا تقرب جویند. « حضرت سجاد (ع) »...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:51 PM
تنها دوبار زندگی میکنیم
December 19, 2009
کسی یک مینیبوس آبی سراغ ندارد؟ دنیا را چه دیدید، شاید ما هم رسیدیم به «لیو». مرتبط: - اینجا و اینجا....
+ ادامه
و این هیچ چیز خوبی نیست...
December 18, 2009
از هر رابطهای یکی دو جملهی کلیدی میماند و چند تصویر؛ میان همهی جملههای کلیدی زندگیام، یکی هست که هیچوقت کمرنگ نمیشود: «ذات بعضی آدمها مجرد است و تو، یکی از همان آدمهایی...»....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:45 PM
...
September 10, 2009
من زخمی داشتهام که حالا میفهمم چقدر عمیق بوده است. عمل نوشتن به جای اینکه آنطورکه فکر میکردم التیامش دهد، زخم را باز کرده است... «پل استر- اختراع انزوا- بابک تبرایی- نشر افق»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:20 AM
لیلة القدر
September 8, 2009
خدایا، فقط یک معجزهی کوچيک... «ایرج کریمی - باغهای کندلوس»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:28 PM
به تماشای آبهای سپید
September 4, 2009
جمعهی گندی است، از همان جمعههای پیش از تحویل پروژهی دوران دانشجویی؛ آنوقتها اشکال از ما بود و نخوردن سنجد و همه چیز را به دقیقهی نود سپردن، حالا تقصیر روزگار است و بعضی آدمهایش. با نقشه و فایلهای DWG و کاغذهای درهمریختهی روی میز و تکسا شروع میشود و...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:17 PM
در جستجوی روان از دست رفته...
August 25, 2009
شدهایم اسیر رابطههای نیم بند چندماهه؛ همهی زندگیمان شده دست و پا زدن برای یک هیچ بزرگ، که اسمش را گذاشتهایم عشق، اما چیزی جز فرسودگی نیست....
+ ادامه
نظرها (30) |
لينک مطلب | 12:01 AM
...
August 20, 2009
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصهی ماست که در هر سر بازار بماند «حافظ»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:27 PM
...
August 10, 2009
تو بودی که بعدها گفتی هیچچیز تضمین ندارد و رابطهی آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است. «رویای تبت- فریبا وفی- نشر مرکز»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:26 PM
سنگی با نام همهی دخترهای آبان 53
July 30, 2009
از اول که شروع کنی، میشود فصل سوم، اما از آخر اگر بخوانی، فصل چهارم است؛ اختیار با خواننده است که بهترین فصل رمان را کجا و کی بخواند. «ویران میآیی» حسین سناپور را بعضیها دوست نداشتند، با «نیمهی غایب» مقایسهاش میکردند و حرفهایی میزدند که نه جایشان اینجاست و...
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 6:15 PM
خواب، تنها خواب...
July 29, 2009
خوابهای با لورازپام، خوابهای بی تو......
+ ادامه
تو را نگاه میکنم...
July 18, 2009
......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:04 PM
دیوانگی و چیزهای دیگر
June 27, 2009
شقیقههای آینه سفید شدند خنزرپنزریهای عالم، یک داستان تازه در بساطتان نیست؟ کمی عین، اندکی شین یا چند قاف حتی؟ «تابستان 88»...
+ ادامه
نظرها (23) |
لينک مطلب | 10:34 PM
میخوای یه چیزی بهت بگم؟
June 5, 2009
گفت، «میخوای یه چیزی بهت بگم؟» گفتم، «باشه بگو» گفت، «حالا که دیگه همهی مردم به زودی زود میمیرن و کسی زنده نمیمونه، دیگه میتونم بگم دوستت دارم.» «شب مادر- کورت ونهگات- ترجمهی ع.ا.بهرامی» فردا سالروز درگذشت هوشنگ گلشیری و نادر ابراهیمی است؛ گفتم که در این هیاهو یادمان نرود......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:37 PM
...
May 3, 2009
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:10 PM
{ }
April 2, 2009
گاهی وقتها پیش میآید، که آدم دور بیفتد از نوشتن و زندگی و هرچه به این دو نزدیک است؛ گاهی وقتها، لحظههای آدم چیزی بیشتر از «مجموعهی تهی» نیست... پ.ن: از آنجا که مجموعهی تهی یکتاست، فکر کردم «چیزی بیشتر از یک مجموعهی تهی...» بیمعنی است. دستهبندی: ریاضیات+بطالت+فلسفه+ چیزهای آزاردهندهی...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:33 AM
تنهایی
March 22, 2009
یک دم، فقط یک دم، حس میکنی که در این دنیا تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند. «والتر بنیامین»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:09 PM
Coldplay
March 17, 2009
Just because I’m losing Doesn’t mean I’m lost Doesn’t mean I’ll stop......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:06 PM
Where the traveller goes
February 18, 2009
In seven days, God created the world. And in seven seconds, I shattered mine - Seven Pounds - پینوشت: ده روزی میروم سفر......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:38 PM
کسی یک پاککن پیدا نکرده؟
January 9, 2009
گاهی وقتها باید ایستاد، به عقب نگاه کرد و چند اسم را از دفترچهی تلفن پاک کرد. گاهی وقتها، تنها راه احترام گذاشتن به آدمها، خاطرات و نامهای بزرگ همین است... پینوشت بیربط: برای داستانی، نیاز به مشورت با پزشکی دارم که بتواند وضعیت یک دست یا پای قطع شده...
+ ادامه
نظرها (25) |
لينک مطلب | 6:23 PM
قرنطینه
December 19, 2008
خیال میکردی عاشقترین حوای دنیاست، وقتی کنارت بود و زنانگیاش را آنطور بینظیر با تو قسمت میکرد. شاید برای همین بود که وقتی میگفت:«توی این دنیا دیگر هیچچیز مثل نوشتن ارضایم نمیکند» یا وقتی نم اشکهایش مینشست روی نوک انگشتهایت و صدایش به لالهی گوشت میچسبید که « من آدم...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:58 PM
مثل درخت اردیبهشت...
December 13, 2008
برای «لام» خیلی وقت است میخواهم بنویسم، که نمیشود نادیده گرفت، حضورت را، این گاه و بیگاه سرک کشیدنها و بیهیچ انتظاری تاب آوردن و پاک کردن این همه تلخی را؛ نمیشود ندید، که هستی، اینقدر ناب و مهربان و شیدا... خیلی وقت است که میخواهم بنویسم؛ اردیبشهت ماه بینظیری...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:32 PM
از میان نامههای این روزها...
November 12, 2008
دلتنگی همیشه هست، فقط گاهی میشود حس غالب و همه چیز را کنار میزند؛ دیگر چه فرقی میکند که برای تو با پاییز شروع شود و برای من با رگبارهای اردیبهشت و خیابانهای خیس تهران؛ همیشه بوده، همیشه هست و خب، از هیجکس هم کاری بر نمیآید......
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 11:25 PM
...
November 3, 2008
زندگی قانعات نمیکند و تو به اندکی مرگ احتیاج داری «الیاس علوی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:33 PM
...
October 30, 2008
بعضی خودکشیها هیچوقت ثبت نمیشوند. «چارلز بوکفسکی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:15 PM
چیزهایی که میخواهم نگه دارم
October 24, 2008
برای میم... یک ساعت شد انگار، نمیدانم، گریهاش بند نمیآمد، کم نیست یک ساعت اشک ریختن، حالا مطمئن نیستم، شاید هم کمتر، ولی بند نمیآمد گریهاش. من فقط گوش میدادم، تمام آن مثلا یک ساعت. خب چیزهایی هم گفتم، فکر کنم ولی نمیشنید، روضهی خودش را میخواند، از تنی که...
+ ادامه
احساس سوختن به تماشا نمیشود
October 22, 2008
ایستادهام، در آستانهی ویرانی، کبریت بزن...کبریت بزن......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:24 PM
زنی با چشمهای من
October 11, 2008
آنوقت _ يادت است؟_آن شب كه كنار پل خواجو ايستاده بوديم و تو داشتی صحنه را توصيف میكردی تا من را سرگرم كنی... من كه گوش نمیدادم. میدانستم قصدت چيست. خيال میكردی با اين حرفها، مثلاً با توصيف دقيق نحوهی قرارگرفتن چراغها و انعكاس آنها در آب رودخانه و گفتن...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:47 PM
We are fated to destroy
September 24, 2008
My heart dances But not for joy Lyrics by Tim Rice From the soundtrack The Road To El Dorado عکس از اینجا....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:47 PM
عشق را فراموش کن...
September 22, 2008
چهقدر خوب است که صبح بيدار شوی به تنهايی و مجبور نباشی به کسی بگويی دوستاش داری وقتی دوستاش نداری ديگر. «ريچارد براتيگان» گاهی برای کنار زدن بختک افتاده بر سینهات، باید از خیلی چیزها بگذری. پشت شکسته شدن بغضهای کهنه، آرامش و سبکی نیست همیشه؛ وقتی میشکنند، تازه آوار...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:57 PM
...
September 2, 2008
نه، من خانهای ندارم، سقفی نمانده است... «هوشنگ گلشیری»...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:14 AM
...
July 25, 2008
وقتی به هم نزدیک میشویم بیشتر از هم فاصله میگیریم وقتی با هم هستیم بیشتر تنهاییم آرام آرام خانهای در ذهنمان شکل میگیرد. او تنهاست من هم تنهایم و از دودکش خانه اندوه بالا میرود دیوارهای گلی نامریی لخت و عور به هر طرف که مینگریم به خودمان برمیخوریم. «شعرهای...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:14 PM
فقط بگو...
July 5, 2008
من خستهام خسته از آینه، از آدمی، از آسمان مگر تحمل یک پرنده کوچک خانهزاد یک پرنده جامانده از فوج بارانخورده بیبازگشت تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟ من بریدهام بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد بریده مثل شیر ماسیده بر پستان آهوی مضطرب بریده مثل باد، باد خسته...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:24 PM
...
اما این آسیاب کهنه به نوبت نیست شاید همیشه نوبت ما فرداست... «قیصر امینپور»...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:19 PM
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
June 28, 2008
إِن يَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ وَإِن يَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَا الَّذِي يَنصُرُکُم مِن بَعْدِهِ... «آلعمران- آیهی ۱۶۰»...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:21 PM
مسخرهترین شعار تبلیغاتی
May 27, 2008
هیچکس تنها نیست......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:29 PM
خرده جنایتهای زناشوهری
May 20, 2008
مردها معشوقه میگیرن تا با زنشون بمونن در حالیکه زنها معشوق میگیرن تا شوهرشونو ترک کنن. «اریک امانوئل اشمیت- ترجمهی شهلا حائری»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:56 PM
The Green Mile
May 18, 2008
We each owe a death, there are no exceptions, I know that, but sometimes, oh God, the Green Mile is so long. (Stephen King- Frank Darabont)...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:52 PM
خیابان یکطرفهای که غمگین نیست
May 14, 2008
اینکه بعد از دو سال، سه ساعت از یک بعدازظهر اردیبهشتی را با کسی بگذرانی که زمانی دوستش داشتهای بیآنکه دوستت داشته باشد و بعد وقتی آن سه ساعت لذتبخش به آخر میرسد، راضی باشی از خودت و روزگار و حس خوب خودت و کسی که دوستش داشتهای و- بیشتر...
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 11:29 PM
عوض نشو، رنگ نباز و نشکن...
May 13, 2008
- پروردگارتان گفت: بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم. «مومن- آیهی ۶۰» - پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. «بقره- آیهی ۱۵۲» - ای کسانی که ایمان آوردید! چون با گروهی رویارو شدید پایداری کنید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید. «انفال-آیهی...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:00 PM
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیرتست...
May 10, 2008
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید فغان که بخت من از خواب بر نمیآید یادم نمیآید تا امروز دروغ گفته باشد به من- که کاش میگفت؛ همیشه یکراست میزند به هدف، نه به حالت کاری دارد و نه به ساعتی که سراغش رفتهای، نه اهل وعدههای سرخرمن است...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:08 PM
تو بخوان دیوانگی
May 4, 2008
«وقتی به خاطرهای در ذهن ديگری تبديل میشوی، وقتی ديگری به خاطرهای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشدهايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطرهای دور نيست؟» رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانهها -بیتوجه به های و هوی آدمها و بالا و پایین...
+ ادامه
نظرها (17) |
لينک مطلب | 11:12 PM
چیزی شبیه درد...
March 30, 2008
توی رابطه با آدمها هیچ وقت سختگیر نبودهام، شاید سعی کردهام باشم ولی خیال میکنم فقط ادایش را درآوردهام، یعنی حالا که بهش فکر میکنم به چیز دیگری میرسم. تمام این سالها، آدمها آمدهاند و رفتهاند، تاثیر گرفتهاند و تاثیر گذاشتهاند، لذت بخشیدهاند و لذت بردهاند، درد کشیدهاند و زخم...
+ ادامه
نظرها (20) |
لينک مطلب | 1:15 AM
اتفاق کوچک بامزه
March 6, 2008
چون به آدمی گزندی برسد، به پروردگارش روی میآورد و او را میخواند. آنگاه چون به او نعمتی بخشد، همهی آن دعاها را که پیش از این کرده بود از یاد میبرد و برای خدا همتایانی قرار میدهد... «سورهی زمر- آیهی هشت- ترجمهی عبدالمحمد آیتی» ممکن است یک تصادف ساده...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:22 PM
...
February 26, 2008
Where is this love? I can't see it, I can't touch it. I can't feel it. I can hear it. I can hear some words, but I can't do anything with your easy words. (Closer- Patrick Marber)...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:08 PM
به یاد میآورم...
January 11, 2008
حالا هروقت برف میبارد، پشت پنجره مینشینم و باریدنش را نگاه میکنم. درست مثل بیست سال پیش، سی سال پیش، یا بیشتر. چه کسی میتواند حساب گذشت سالها را نگه دارد؟ درست مثل آن سالهای دور، کنار نور تند زردرنگ پایین میریزد و من همهی آن لحظهها را به یاد...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:43 PM
...
December 8, 2007
یک واژهی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیکها، تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک میریزد و قطرات قهوه بر روی دمپاییهایش میچکد. «عقاید یک دلقک- هاینریش بل- ترجمهی محمد اسماعیلزاده- نشر چشمه- چاپ چهارم- صفحه 190»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:22 PM
...
November 2, 2007
و حالا من نشستهام تنها و دلم هم رقص نمیخواهد. موسیقی هم نمیخواهم. پس سکوت چنبره میزند و خفقان. همان را میخواهم. و بوی خاکِ نمیده از لای پنجرهی نمیدانم چندم، به درون میخزد. «مردی آن ور خیابان، زیر درخت- بهرام مرادی- انتشارات کاروان»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:44 PM
آدمها...
September 30, 2007
بعضیها، گاهی چیزهایی مینویسند و میگویند که زمان هرچه زور بزند هم از پس پاک کردنشان بر نمیآید؛ مثل این یکی که کار شوپنهاور است و تا دلتان بخواهد مشهور است و حکایت مایی است که همیشه با تاخیر به موقعیتها و فضاهای زندگی شهری رسیدهایم: «وضعیت ما انسانها به...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:26 PM
تهران امروز
September 20, 2007
دیگر فرقی نمیکند توی کوچه پس کوچههای فرشته و زعفرانیه باشی یا خیابانهای گل و گشاد باقرشهر، آدمهای این شهر شبیه هم شدهاند؛ دستهایشان توی جیب کناردستی و دندانهایشان روی خرخرهی دیگری. آینده، زن، خدا، مرد، زندگی و...اینجا کلمات معنی واحد پیدا کردهاند، بی هیچ شباهتی به اصلشان، و تعریفها...
+ ادامه
نظرها (16) |
لينک مطلب | 6:02 PM
بازخوانی یک پروندهی مختومه
September 8, 2007
این همه صفحهی خالی و من، مثل دیوانهها، حاشیهنویس داستان تو شدهام......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:17 PM
...
August 25, 2007
مرا ببر به خواب خود... «اردلان سرفراز»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:53 PM
...
August 17, 2007
همیشه همینطور بوده، خیال میکنند تا ابد فرصت دارند، آدمها، برای فکر کردن، انتخاب کردن، بودن؛ تا به خودشان میآیند اما وقت تمام شده و تاریخ انقضاء سر رسیده است. یادت باشد، هیچ قراردادی همیشگی نیست وهیچکس در این دنیا، آن قدرها که تو فکر میکنی، منتظر نمیماند......
+ ادامه
نظرها (18) |
لينک مطلب | 2:22 PM
هفتهی خاکستری
August 7, 2007
تمام امروز، با این آهنگ گذشت. تمام امروز... شنبه روز بدی بود روز بیحوصلهگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی ظهر یکشنبهی من جدول نیمهتموم همه خونههاش سیاه توی خونه جغد شوم صفحهی کهنهی یادداشتهای من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:27 PM
دلتنگی...
July 17, 2007
وابستگی به خانه، یعنی جایی که در آن زندگی میکنی، و دلتنگ شدن برایش را هیچوقت تجربه نکردهام؛ منظورم دلتنگی بعد از ترک خانه است، وقتی که میدانی بازگشتی در کار نیست و قرار است کس دیگری جایت را بگیرد یا مثلا ستونهای فولادی برجی بلند به جای خشتهای گلی...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:01 PM
بگذر...
July 12, 2007
همیشه همین بوده، سرزده میآیی و چنگ میزنی به لحظهها، به این دلخوشیهای کوچک باقیمانده، به بیهوای تو رفتن و در سودای دیگری نبودن، یا به همین مثلا زندگی! دستبردار از این همه تکرار و بگذر، می شود...؟ پ.ن: میدانی؟ کلمات گاهی معجزه میکنند......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:35 PM
...
June 18, 2007
با علاقههای کهنه، هیچوقت نمیشود تسویه حساب کرد......
+ ادامه
نظرها (20) |
لينک مطلب | 12:33 PM
میگویم می شود...؟
June 14, 2007
فکر کردن به تو، همیشه آرامم میکند. همین تویی که هربار خیال میکنم گمات کردهام، سرک می کشی و خودت را نشان میدهی و کنار لالهی گوشم زمزمه میکنی که هستی، که همیشه بودهای. میگویم، نمیشود یک بار پای حرفهای هم بنشینیم و تو گلایهها و حال بد ما را...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:19 PM
چیزی شبیهِ زندگی
June 4, 2007
نمی دانم تو نیز نخواهی دانست و همان بهتر که ندانیم آنچه تاکنون وجود داشته است، وجود خواهد داشت همينهاست و همينها نيز خواهد ماند ايستادن و سماجتکردن و فراتر ار فرا سرککشيدن، مطمئنا فرسايشی فراتر به دنبال خواهد داشت هنوز از اتاقِ همينگوی بوی باروت میآيد و ادکلنِ مرلين...
+ ادامه
و باز دیوانگی...
May 26, 2007
خیابانهای تهران را نمیشود دوست داشت این روزها، با آن بوی عجیب ِ پیچیده در هوا؛ بوی سرد ِ خیار ِ گندیده، بوی تنهایی ِ تو در اتاقی که تنها تو را دربرگرفته، و حس بد ِ بعد از همخوابگی با کسی که دیگر دوستش نداری را......
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 8:53 PM
...
May 23, 2007
وابسته نشو، همیشه زمان خداحافظی رو خودت تعیین کن... «حلقه کنفی- وحید پاکطینت- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:35 PM
و باز روزمرگی
May 20, 2007
حالا به نتیجهی دیگری رسیدهام، دیگر داستان نمینویسم که داستان نویس بمانم؛ مینویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟ «رومن گاری» پ.ن: فکر میکنم باید بگویم که این جمله را اولین بار، دو یا سه سال پیش، در وبلاگ محسن آزرم عزیز خواندم....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:00 PM
چند بار...؟
May 5, 2007
«من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...» « من ِ الاغ عاشقِ تو آشغال بودم...میفهمی...میفهمی؟» و... مثل این جملهها را چند بار شنیدهاید، چند بار گفتهاید؟ بعید میدانم کسی پیدا شود که خاطراتش را زیر و رو کند و برای یکبار هم که شده به چنین جملههایی برنخورد. پارادوکس ناب این...
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 8:06 PM
بازهم «...»
April 7, 2007
بعضی حرفها توی هیچ داستانی پیدا نمیشوند، از وسط هیچ سکانس و فریم و بومی هم نمیشود کشیدشان بیرون، مال خودِ خودِ اینجا هستند. که یکشب بیایی و ندانی چه مرگت است و هی بنویسی و هی پاک کنی کلمههای خیس را و هی داد بزنی و بیخواب بشوی و...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:40 PM
...
January 15, 2007
غنیمتی است رفیق روزهای دلتنگی؛ غنیمتی است......
+ ادامه
لينک مطلب | 2:02 PM
...
January 14, 2007
وقت تمام شدن است انگار....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:04 PM
دود میشوم
December 31, 2006
بعد از سه سال دوباره شروع کردهام به سیگار کشیدن. حس خوبی دارم از این شروع دوباره و لذت میبرم از این دودی که میپیچد توی ریهها و بینی و تمام وجودم. دوست دارم این حس بازیافته را، دوست دارم این لحظههایم را و در کنارش از همهی آدمهای این...
+ ادامه
نظرها (21) |
لينک مطلب | 12:00 AM
...
December 18, 2006
لذت این روزها،«ها کردن»- چیزی شبیه تمام دلخوشیهای کوچک و ابلهانهی دیگر دنیا....
+ ادامه
...
November 5, 2006
ماه امشب در میزند......
+ ادامه
نظرها (29) |
لينک مطلب | 12:00 AM
وسوسه شو...
September 15, 2006
همه چیز خوب است.خوب است همه چیز، اگر وسوسهی انکار دوست داشتنت بگذارد؛ وسوسهی نخواستن آغوشت، ندیدن دستهایت وقتی توی هوا تاب میخورند، نشنیدن صدایت وقتی لبهایت را میچسبانی به لالهی گوشم و...وقتی نفس میکشی و بند میآید نفس من.شاید بهتر باشد همه چیز همان طور که هست باقی بماند،...
+ ادامه
تنهایی
August 19, 2006
قبولش که کنی، تمام است؛ همه چیز میشود همان طور که تو دوست داری، بی کم و کاست. یعنی خیال میکنی که قبولش کردهای، خیال میکنی که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست. از مهمانی که بیرون میآیی، آخرین صفحه کتاب را که میخوانی،...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
برای خودم
August 9, 2006
همه چیز باید خوب باشه، اما نیست. از یک مهمانی کوچک اما فوقالعاده عالی برگشتهام و باید سرحال باشم و روبهراه، مثل همه ساعتهایی که اونجا بودم، ولی دلم میخواد...من واقعا نمیفهمم چه مرگم شده. حالم از این وضعیت بههم میخوره. از این خستگی مدام، از این دل به کار...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
دیوانگی 19
July 26, 2006
و من از امروز یک نئاندرتال غارنشینم......
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 12:00 AM
چیزی شبیه آویزان بودن، چیزی شبیه دیوانگی
June 9, 2006
دارم قدمهای آخر را بر میدارم، این را کاملا حس میکنم که دیگر هیچ چیز تکانم نمیدهد، هیچ چیز... سنگین شدهام و بیتفاوت، انگار نه انگار که دوازده کیلو کم کردهام و ماهها است که لب به الکل نزدهام و سه سال تمام است که خونم رنگ نیکوتین را ندیده...
+ ادامه
نظرها (11) |
لينک مطلب | 12:00 AM
Separate tables
May 12, 2006
href="http://s2.danceage.com/playme.php?track_id=9&id=519">اینجا بشنویدش ! At separate tables we sit down to eatIn separate bedrooms we go to sleep at nightI only wish you knew how muchYou've been on my mindI think about you when the morning comesI think about you when all my day is doneWondering what you are doing...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
تمام امروز به تو فکر میکردم...
May 9, 2006
امروز دوباره رفتم نمایشگاه. مرخصی گرفته بودم که بروم نمایشگاه و چند جای دیگر و رئیس هم مرام گذاشت و بی اما و اگر برگهی مرخصی را امضا کرد. الان اما چیزی یادم نمیآید؛ گیجم این روزها و خودم حس میکنم که چیزی دارد آرام و بی صدا درونم رشد...
+ ادامه
وقتی از عشق حرف می زنیم...
April 25, 2006
« و چیز وحشتناک، و چیز وحشتناک این است که، که البته نکته ی خوبش، یعنی می شود گفت در واقع موهبت این است که اگر سر هرکدام ما بلایی بیاید- ببخشید که این را می گویم- اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می کنم...
+ ادامه
همهی ما یک مرگ بدهکاریم
April 17, 2006
حالم خوب نیست؛ چند روزی گم و گور می شم......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
به قول یکی، نه چندان شاعرانه...
April 3, 2006
زندگی جریان داردزندگی جریان داردزندگی جریان دارد...با منیا بدون منداروهای تلخ اماهنوزمزهی امید می دهند! «14 فروردین 85»...
+ ادامه
با چه کسی؟
February 17, 2006
کریستف: ...چه کسی... با چه کسی... با چه کسی سخن... با چه کسی باید سخن گفت؟... با چه کسی باید سخن گفت؟...با چه کسی؟ ده فرمان- کریستف کیشلوفسکیفرمان اول: من خدا هستم پروردگار شمانشر ماهریز- مترجم: عرفان ثابتی...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
لعنت به این خاطرات
February 9, 2006
چيزی در فضای اتاق هست که آزارم میدهد اما نمیدانم چيست. دلتنگی را نمیشود با بطریهای شيشهای و قوطیهای فلزی پاک کرد؛ مثل خيلی چيزهای ديگر. دوباره خاطرهی کسی را به ياد آوردهام که تازه به نبودنش عادت کردهام. و باز آينده من پر از نبودن کسی در گذشته میشود....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
تا بعد!
July 20, 2005
چند روز بايد تنها باشم ؛ و وقتی میگويم تنها ، يعنی بدون وبلاگ ، بدون رفيق ، بدون گفتوگوهای شبانه و بدون هرچيزی که بخواهد دايره تنهايی من را بشکافد . نمی دانم چقدر طول میکشد اما مطمئنم که دير يا زود همه چيز میشود مثل روز اول !...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۱۸( با پینوشت برای جوجههای نوشی )
July 10, 2005
unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مي ترسم prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> Tahoma">گم بشوي در شهر ، dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> FONT-FAMILY: Tahoma">چشمهايت را dir=rtl style="MARGIN: 0cm...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۱۷
April 3, 2005
lang=FA style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اينجا ، ده دقيقه مانده است به دو و نيم صبح ؛ آنجا که تو نشستهاي ، ده دقيقه مانده است به دوازده شب . تنهايي را نميشود با آن آدمک خاکستري رنگي که بعضي شبها به تو لبخند ميزند و رنگ زردش تا فردا...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
و حتی يک کلمه هم نگفت...!
February 26, 2005
« وقتي به خاطره اي در ذهن ديگري تبديل مي شوي ، وقتي ديگري به خاطره اي در ذهن تو بدل شده است ، آيا به مرزهاي عشق نزديك نشده ايم ؟ آيا عشق ، ناتواني ما در فراموش كردن خاطره اي دور نيست ؟ » align=justify>لكه هاي ته فنجان...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
Three Wishes ( ديوانگي ۱۶ )
February 21, 2005
ميدانم كه احمقانه - و شايد هم كليشه اي - به نظر ميرسد ، اما تمام زمستان گذشته را با «Three Wishes » راجر واترز سر كردم . مثل ديوانه ها ، يك كاست نود دقيقهاي را فقط با اين آهنگ پر كرده بودم و صداي راجر واترز بود...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ابری،همراه با رگبار پراکنده و رعد و برق !
January 30, 2005
من از مردم همين شهرم .همه آدمهاي اين شهر رو هم دوست دارم ؛ چون تقريبا هيچ كدومشون رو نمي شناسم . از آدمهاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده كشيديم . اگر كسي حرف اين مجسمه ها رو باور كنه ، بايد بين خودش و مردم نرده بكشه ......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۱۳
January 25, 2005
زير باران ايستاده ام چتر ندارم احساس عاشقانه هم......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
يلدا...
December 21, 2004
فال حافظ برای عشقهای پنهانو قرآنبرای او که ديگر نيستمن مانده ام و حسرت چشمهايتو درد اينگونه شاعر ماندن...« از مجموعه اگر شيطان سخن بگويد »پ.ن : يک بار خواب ديدن تو ، به تمام عمر می ارزد...!« مجتبي معظمي »...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
و شب قدر از هزار شب برتر است ! ( ديوانگی ۱۲ )
November 6, 2004
تومك : چرا...چرا مردم گريه مي كنند ؟صاحبخانه : تاحالا هيچ وقت گريه كردي ؟تومك : فقط يك دفعه...خيلي وقت پيش .صاحبخانه : وقتي تنهات گذاشتن .تومك :بله .صاحبخانه : مردم وقتي گريه مي كنن...كه كسي بميره...يا وقتي تنهاشون مي ذارن...يا وقتي كه ديگه طاقت ندارن.تومك : طاقت چي رو...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۱۱
November 1, 2004
زير باران ايستاده امبه باغچه نگاه مي كنمكرمها آمده اندديگرتنها نيستم !...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
... (۲ ) !
October 9, 2004
نه ، من خانه اي ندارم ، سقفي نمانده است .ديوار و سقف خانه منهمين هاست كه مي نويسم .همين طرز نوشتن از راست به چپ است .در اين انحناي نون است كه مي نشينم ،سپر من از همه بلايا سركش ك يا گ است ...« هوشنگ گلشيري »...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
September 1, 2004
گاهی فرار چيز خوبيه...!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
من و اتاقی از آن خود...
July 31, 2004
ما آن پايين افتاده بوديم . جايی که آدمهاي آن بالا- که کنار تو ايستاده و من نمی دانم که چرا از ميان آن همه صورت ، فقط تصوير تو به يادم مانده است - بهش می گفتند ته دره . لبخند می زدی . به چه چيز ، اما...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۵
April 16, 2004
embed; TEXT-ALIGN: right"> size=2> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"> lang=AR-SA> src="http://www.sharemation.com/natoor/Siasy3.jpg" vspace=1 border=0> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left" align=right> size=2>Then I see you standing there Wanting more from me And all I can do is try try... lang=AR-SA> style="MARGIN-LEFT: 72pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN:...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
January 14, 2004
سكوت متن ساده اي است كه معمولا اشتباه خوانده مي شود . « آ – آتاناسيو » ...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ميل مرگی عجيب در من است ...
December 5, 2003
ميل مرگي عجيب در من است مثل شباهت سين به اصوات سادگي مثل شباهت زندگي به نون و القلم... و الكاف مثل شباهت پروانه و پري مثل شباهت عشق به حرف عين ، به حرف شين ، به حرف قاف ، يا بازي واژه با معنا ، چه مي...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
June 29, 2003
هاينريش بل مي گويد : « لحظاتي وجود دارند كه تكرار آنها ممكن نيست.هرگز نبايد سعي در تكرار لحظات داشت.بايد آنها را همانگونه كه يك بار اتفاق افتاده اند تنها به خاطر آورد.»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)