مرگ‌بازی

جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۸۶

این‌ها که می‌خوانید بخش‌هایی از داستان «مرگ‌بازی»‌ام است که متن کاملش به لطف خانم دقیقی در شماره‌ی 146 مجله‌ی زنان (تیر86)، یعنی همین شماره‌ای که الان روی دکه‌ی روزنامه فروشی‌هاست، منتشر شده است و قرار است اگر خدا بخواهد در مجموعه‌ داستانی به همین نام و توسط نشر چشمه منتشر
+ ادامه

چندگانه

چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵

۱.داستان «آخرین بار کی آرزوی مرگ پدرت را داشته‌ای؟» به لطف خانم مژده دقیقی در شماره‌ی 135 مجله‌ی زنان منتشر شد، که البته می‌شود مجله‌ی ماه پیش و نه این مجله‌ای که این روزها روی دکه‌ی روزنامه فروشی‌ها است. داستان کمی پاستوریزه شده است و کمی هم ویرایش،اسم داستان را
+ ادامه

سیگار نیم‌سوخته‌ی روی دیوار (داستان کوتاه)

یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۵

سيگارم را که روشن کردم،راننده‌ی تاکسی به آخر کوچه رسيده بود.چند قدم دورتر از جايی که ايستاده‌ام، مقابل در وروردی آپارتمانمان،گربه سياهی با دهان باز کف خيابان افتاده است . نور چراغ برق روبروی ساختمان ، افتاده است روی لاشه‌ی گربه . انگار سعي داشته است در آن ثانيه های
+ ادامه

آخرين بار کی آرزوی مرگ پدرت را داشته‌ای؟ (ورسیون اول)

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۴

اگر برود ما هم می‌توانیم برویم؛ دویست متر مانده به خروجی بزرگراه همت، جایی که ماشین‌ها سرگردان رفتن به یوسف آباد و ماندن دربزرگراه کردستان اند، ایستاده است روبروی ما و راه را بسته با پراید نقره‌ای‌اش. هربار که پایش را از روی پدال ترمز بر می‌دارد و پدال گاز
+ ادامه

بطری بازی ( داستان بازنويسی شده )

شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

دوازده نفر مي شويم ؛ به جز سپيده كه گوشه اتاق روي آن صندلي قهوه اي نشسته است و ما را نگاه مي كند . بي حوصله است انگار . از اول مهماني - ساكت و آرام - كز كرده است يك گوشه . ديگر نه از آن خنده هاي
+ ادامه

دشمن ما

سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۲

آن ها جا مانده بودند آن طرف خاكريز و ما تازه رسيده بوديم اين طرف خاكريز.ما روي خاكريز خودمان بوديم آن ها پشت خاكريز ما .آن ها پشت خاكريز خودشان بودند و ما پشت خاكريز آن ها. تعداد ما خيلي كم بود .خيلي كشته داده بوديم تا رسيده بوديم آن
+ ادامه

داستانک

دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۲

روي تنها صندلي اتاقك اهداء خون نشسته بودم كه پرستار جوان صدايم زد . به طرف ميز ش كه مي رفتم ، سنگيني نگاه پيرمردي كه تا به حال كنار صندلي ام ايستاده بود نفسم را به شماره انداخت . درست مقابل پرستار نشستم ؛ برگه سوالات را از پوشه
+ ادامه

یک روز آفتابی برای جغد

دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۲

 خورشيد هنوز طلوع نكرده بود كه در حياط با صداي آزاردهنده اي باز شد . چند گنجشك با شكسته شدن سكوت صبحگاهي از لبه ديوار پركشيدند اما كلاغي كه كمي دورتر از در، بر درخت خشكيده كنار حياط نشسته بود ، تنها چشمان سرد و بي روحش را به
+ ادامه