حقیقت دارد

November 10, 2015

حقيقت دارد تو را دوست دارم در اين باران می‌خواستم تو در انتهای خيابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می‌خواستم «احمدرضا احمدی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:08 PM


با خشم

April 26, 2015

من روزهای تلخی را ديده‌ام وحرف های خيلی زشتی شنيده‌ام بسيار زشت‌تر از فقر اما سوگند خورده‌ام کلامی بر زبان نياورم وخواب های خود را هم با هيچ‌کس نگويم باری شادم از اينکه سپيده دم باز دميده است و برف های خوب دماوند در بستری از آبی راحت لميده‌اند...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:38 PM


و البته که در زمانه‌ی ما، «دوستان» درست‌تر است

November 28, 2014

وای، اما - با که باید گفت این؟- من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن. «اخوان ثالث»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:05 PM


تنها کلمه بود و آن کلمه...

September 20, 2012

برایم نامه‌های طولانی بنویس بنویس شیر آب هنوز چکه می‌کند یا نه؟ بنویس فنجان لب‌پر شده را دور انداختی بنویس فیلم سیریانا را دیدی سطل آشغال آبی خریدی بنویس از پنجره که به بیرون نگاه می‌کنی هنوز خط‌های عابر پیاده سرجایشان هستند برایم نامه‌های طولانی بنویس بنویس درختی را...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:40 AM


آوازهای زنی که از گرامافون می‌آمد

April 25, 2012

به درد هم نمی‌خوردیم و مابین ما همیشه لیوانی فاصله می‌انداخت به درد هم نمی‌خوردیم این را دستگیره‌های دری تاریک! به تاکسی‌های دربست می‌گفتند... «آوازهای زنی که از گرامافون می‌آمد- سید مرتضی نجاتی- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:32 AM


...

February 8, 2012

دوست داشتن تو يک تاکسی نامرئی در پس‌کوچه‌های ظهر تابستان بود يک تاکسی نامرئی که هيچ‌کس را سوار نمی‌کند . . . يا برگرد يا برگرد. «سعدی گل‌بیانی- برگ‌های بی‌عشوه‌ی ختمی ـ نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:06 PM


و سپیده‌دم با دست‌های‌ات بیدار می‌شود

September 8, 2011

و گونه‌های‌ات با دو شیار مورب، که غرور تو را هدایت می‌کنند و سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کرده‌ام بی‌آن‌که به انتظار صبح مسلح بوده باشم... «احمد شاملو- آیدا در آینه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:59 PM


و شهادت مرا پایانی نیست

August 14, 2011

نه ترديدی بر جای بنمانده است مگر قاطعيت وجود تو كز سرانجام خويش به ترديدم می‌افكند، كه تو آن جرعه‌ی آبی كه غلامان به كبوتران می‌نوشانند از آن پيش‌تر كه خنجر به گلوگاه‌شان نهند. كجائی؟ بشنو! بشنو! من از آن گونه با خويش به مهرم كه بسمل شدن را...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:07 PM


...

June 17, 2011

به ايست‌گاه برو دست تکان بده و با اولين قطار عصر بمير دنيا همين‌قدر غم‌گين است. «حسین نوروزی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:49 PM


ما نباید بمیریم؛ رویاها بی‌مادر می‌شوند

June 4, 2011

کاری بايد کرد دير می‌شود کاری بايد کرد برف راه را پوشانده است باد مثل هميشه نيست تا هوا روشن است بايد از اين ظلمت بيهوده بگذريم دارد دير می‌شود من خواب ديده‌ام تعلل سرآغاز تاريکی مطلق است... «ما نباید بمیریم؛ رویاها بی‌مادر می‌شوند- سید علی صالحی- انتشارات نگاه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:37 AM


...

May 25, 2011

من مرده‌ام به دستانت نگاه کن هنوز لکه‌ای جوهر بر انگشتان داری که طی همه‌ی این سال‌ها پاک نشده است همه‌ی زخم‌های من که از سالیان جراحت یافته‌اند کنار فنجان گرم چای تو التیام می‌پذیرند دیگر صفت صبوری را دوست ندارم می‌خواهم به دریا بریزم دریا دور و من...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:59 PM


...

April 22, 2011

بگذار برایت چای بریزم امروز به‌شکل غریبی خوبی صدایت نقشی زیباست بر جامه‌ای مغربی و گلوبندت چون کودکی بازی می‌کند زیر آیینه‌ها و جرعه‌ای آب از لب گلدان می‌نوشد بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟ گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟ حضورت شادی‌بخش است مثل حضور...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:38 PM


رفتار تشنگی

December 28, 2010

حکایت بارانی بی‌امان است این‌گونه که من دوستت می‌دارم. شوریده‌وار و پریشان باریدن برخزه‌ها و خیزاب‌ها به بیراهه و راه‌ها تاختن بی‌تاب، بی‌قرار دریایی جستن و به سنگ‌چین ِ باغ ِ بسته‌ دری سرنهادن و تو را به یاد آوردن چون خونی در دل که همواره فراموش می‌شود. حکایت...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:09 PM


تو را نمی‌بینم

September 9, 2010

تا چشم کار می‌کند تو را نمی‌بینم. از نشان‌هایی که داده‌اند باید همین دور و برها باشی زیر همین گوشه از آسمان که می‌تواند فیروزه‌ای باشد جایی در رنگ‌های خلوت این شهر در عطر سنگین همین ماه که شب بوها را گیج کرده است پشت یکی از همین پنجره‌ها...
+ ادامه


دستت مثل یک شعر سیاسی گرم است

August 8, 2010

بگو چه‌کار کنم؟ با فلفلی که طعم فراق می‌دهد با دردی که فصل را نمی‌شناسد با خونی که بند نمی‌آید بگو چکار کنم؟ وقتی شادی به دم بادبادکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند دلم شاخه‌ی شاتوتی که باد خون‌اش را به...
+ ادامه


آغوش

July 16, 2010

حقه‌ی اتاق نشیمن را حتما می‌دانید. دست‌ها را دور بدن‌تان حلقه می‌کنید تا از نمای پشت مثل کسی شوید که در آغوش گرفته باشند دست کسی از پشت پیراهن‌تان را در چنگ فشرده باشد ناخن‌هایش در پوست گردن‌تان فرو رفته باشد از روبه‌رو اما وضع طور دیگری است به...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:41 AM


این شب سنگی هم آب می‌شود

May 24, 2010

غمگین مشو عزیز دلم مثل هوا کنار توام نه جای کسی را تنگ می‌کنم نه کسی مرا می‌بیند نه صدایم را می‌شنود دوری مکن تو نخواهی بود من اگر نباشم. ‌ «محمد شمس لنگرودی- می‌میرم به جرم آن‌که هنوز زنده بودم- نشر چشمه- بهار 1389» - عنوان هم از...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:11 PM


سال آخر دانشگاه

May 7, 2010

انعکاس لبخند توست که دارد می‌درخشد در قاب پنجره یا رشته‌ی مرواریدی که نرخ امروزی آن است در ویترین جواهرفروش مگر چند سال دور شده‌ایم از سال آخر دانشگاه که یک جفت بلیط کنسرت باب دیلان کلاس شبانه‌اش را تعطیل می‌کرد و یک نسخه طاعون ِ تازه‌چاپ خنده بر...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:07 PM


از مرگ رَسته

May 2, 2010

هر روز به مردن فکر می‌کنم. به مریضی، قحطی خشونت، تروریسم، جنگ به آخرالزمان. و همین کمک می‌کند به هیچی فکر نکنم. «راجر مگاف» از مجموعه‌ی «تو مشغول مردن‌ات بودی/ گزیده‌ای از شعر و عکس جهان»، ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد، حرفه هنرمند....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:15 PM


پارو زدن در خاک

April 18, 2010

حالا تو بگو تمام این لحظه‌ها فرصتی برای بوسیدن بوده‌اند یا گریختن تلخ نشو ناسزا نگو میان این همه اشیاء که بی‌وقفه پرسه می‌زنند در حوالی ما ببین کدام واقعیت رضایت بخش‌تر است «پارو زدن در خاک- داریوش معمار- موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر- چاپ اول، فروردین1388»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:15 PM


من گرگ خیال‌بافی هستم

January 24, 2010

از کوچه‌ها بگذر از کوچه‌های شلوغ بگذر بی‌ قهوه‌های لبخندت نه چای سبز طعمی دارد نه میخک مخصوص‌اش از محله‌های فقیر بگذر از چنارهای لاغر سیم‌های باردار با پاهای نوجوانت از پله‌های بازار نیز بگذر و از دوره‌گردان چلباز پرتقالی بدزد اینجا در آخرین روزهای اتاقی سرد هوس پرتقالی...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:30 PM


خرده‌ریز خاطره‌ها (2)

January 6, 2010

ما فقط سرمان بالا بود و شکل‌های درهم ابرها را مرتب می‌کردیم کاری به باران نداشتیم غروب هم برای خودش سرخ بود فریاد می‌زدیم شعار می‌دادیم گریه می‌کردیم ما استعاره نبودیم آسمان و ابر و غروب استعاره نبودند ما فقط جوان بودیم و دیگران به زور رمزگشایی‌مان می‌کردند. «حافظ...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:17 PM


...

September 7, 2009

سگ زینتی پارس کن! آماده‌ی ترسیدنیم... «شمس لنگرودی- ملاح خیابان‌ها»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:51 PM


بخوان، بخوان!

August 24, 2009

هوشنگ گلشیری شاعر را بعضی شاید‌ نشناسند؛ از این بعضی‌، سهم هم سن و سال‌های من بیش‌تر است احتمالا، که به چیزی جز آنچه در کتاب‌خانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها دیده‌اند، دسترسی نداشته‌اند. آنچه می‌خوانید آبان ماه 1346- با همین رسم‌الخط - در ماه‌نامه‌ی پیام نوین منتشر شده است. قناری من چه...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:10 AM


ما روی زمین هستیم

July 24, 2009

چه سرگردان است این عشق که باید نشانی‌اش را از کوچه‌های بن‌بست گرفت چه حدیثی است عشق که نمی‌پوسد و افسرده نیست حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود. «احمدرضا احمدی» - عنوان، نام مجموعه شعری است از احمدرضا احمدی....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:27 PM


خرده ریز خاطره‌ها

June 22, 2009

هنوز هم باشکوه‌ترین رویای من قدم زدن در چمن‌زارهایی است که اسب‌ها و گوسفندها و آدمیان به یک اندازه از آن شاد می‌شوند برای تو پیغام فرستادم: با کمی پول انبوهی سیگار و نوشیدنی و چند تکه لباس گرم خودت را به من برسان تا خودمان را از اردیبهشت خفه...
+ ادامه


سخن این است

June 18, 2009

در آستانه‌ی نور ایستاده‌ام دستانم گرسنه، دنیا زیبا چشمانم همه‌ی درختان را نمی‌بینند درختان زیبا، درختان سبز جاده‌ای از آفتاب از میان تمشک‌ها می‌گذرد من پشت پنجره‌ای در بیمارستان زندان بوی دواها را نمی‌شنوم آلاله‌ها در شکوفه و سخن این است: بحث بر سر زندانی شدن نیست سخن بر تسلیم...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:33 PM


...

January 12, 2009

من خسته نیستم دیریست خستگی‌ام تعویض گشته است به درهم‌شكستگی. من خسته نیستم درهم‌شكسته‌ام این خود امید بزرگی نیست؟ «نصرت رحمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:46 PM


تصویر تو...

October 25, 2008

درست مثل فنجان قهوه که ته می‌کشد پنجره کم‌کم از تصویر تو تهی می‌شود حالا من مانده‌ام و پنجره‌ای خالی و فنجان قهوه‌ای که از حرف‌های نگفته پشیمان است «رنگ‌های رفته‌ی دنیا- گروس عبدالملکیان- انتشارات آهنگ دیگر»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:02 PM


از هرکجای این شعر شروع کنی...

September 19, 2008

از هر کجای این شعر شروع کنی پشت کرده‌ام به خود تو را با زندگی‌ام دوئل کنم هفت : بر مِهر، مُهرِِ علاقه می‌کوبی و من زیرِ باران تو را از لب‌هایم شروع می‌کنم در ترانه‌ای به طعمِ خیابان زیرِ پایت پائیز و این خیابانِ بی‌هدف را کجای جهان مقصدی...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:46 AM


هی...تو که رفته‌ای

August 24, 2008

نخند ماه! به اين كولی ِ كوچك كه چشم‌هايش را طوفان پاهاش را سنگراه‌های بی‌پايان و دست‌هاش را هفت‌آسمان به نام ِ خود كردند. به من نخند ماه! كه پاورچين پاورچين از كنار دلم می‌گذرم. زير ِ دنده‌های چپم پلنگی خوابيده است به بزرگی ِ ابری كه تو را...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:55 PM


...

June 23, 2008

چرا این آینه‌ها ما را آن‌قدر پیر نشان می‌دهد شاید ما به راستی پیر شده‌ایم کسی جواب ما را نخواهد داد هرکس لب بگشاید زود خیلی زود سنگ می‌شود و سپس در حفره‌های نامرئی زمین گم می‌شود... «احمدرضا احمدی- ساعت ۱۰ صبح بود- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:19 PM


گنجور

June 2, 2008

راستش چند هفته‌ای است که با اینجا خوش‌ام. گفتم شاید شما هم پایه باشید و حالش را ببرید!...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:32 AM


حافظ در تاریکی

May 24, 2008

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:50 PM


از دفتر خاطرات یک نظرباز

January 18, 2008

در هر شهر و در هر آرایشی همیشه منم که در یک نگاه به جایت می‌آورم چه در تی‌شرت و شلوار جین وقتی برای تاکسی دست بالا می‌بری چه در آن پیراهن پشت‌باز پرستاره وقتی در نور لوسترها می‌درخشی و کمرگاهت بوی تانگو می دهد زن دارچین‌پوستی هم که شبی...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:34 PM


December 26, 2007

تو ديگر تنها نيستی من هم کم‌کم دارم فراموش می‌شوم. با اين حساب اگر لابه‌لای سلامی سرد گذشتيم از کنار هم و نگاه نکرديم گمان مبر که فراموش کرده‌ايم خيال کن که نام و نشان آشناهامان را کودکانی بازيگوش سياه کرده اند - به رسم کودکی و يا خط خطی...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:08 PM


هنوز...

August 1, 2007

از آرام ِ نگاهت بر زنجیر ِ نقره‌ی دلدادگی‌ام، فیروزه می‌چکد... رنگِ چشم های زنی که دوستش داری! زنی که من نیستم... زنی که نيست... «دیبا علیخانی» پی‌نوشت: دنیای کوچک و مسخره‌ای داریم، خیلی کوچک... آدم‌ها و خاطرات‌شان همیشه در جایی به هم می‌رسند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد... یک...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:39 PM


من حالا دورم...

June 22, 2007

صبح بود شب بود يکی از آن روزهای دور... خانه‌ی کودکی‌ام را باخداترین داروغه‌ی شهر مصادره کرد سودای تو، تمام ِ بودنم را! من حالا دورم روزی هزار بار فاصله را وجب می‌زنم که... از این جا تا تو چند کوه؟ چند سیب؟ چند دل...؟ «دیبا علیخانی» پ.ن: لازم است...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:52 PM


برف نمی‌بارید+ پی‌نوشت

June 10, 2007

برف نمی بارید ما داشتیم کم‌کم رنگ سفید را فراموش می‌کردیم رفتم در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم برای چه منظور که مثلا مرگ را فراموش کنم با قلبی که ناتمام طپش داشت یا برای هزاران بار دیگر این خیابان‌ها را روی کاغذهای کاهی و مندرس پاک‌نویس کنم من...
+ ادامه


...

December 23, 2006

تار می‌شوی پشت حلقه‌های اشکوقت بی‌قرار بدرقه‌ات...«دیبا علیخانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


...

November 23, 2006

من یکی بود همیشهتو یکی نبود قصه...«بابک روزبه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


...

November 14, 2006

باید گریست باید خاموش و تار به پایان هفته خیره شد شاید باران ما من و تو چتر را در یک روز بارانیدر یک مغازه که به تماشایگلهای مصنوعیرفته بودیم گم کردیم «احمدرضا احمدی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


شعر که تمام می‌شود...

August 26, 2006

میانِ این خطوطِ‌ پريشان در همبه دنبالِ‌ تو می گردند...پیدایت نمی کنند، هیچ کجا! هرگز!هیچ کس نمی داندکه تو آرام ِ‌ بی انتهای سفیدی های کاغذی وُ بسشعر که تمام می شودتو شروع می شوی «دیبا علیخانی»پ.ن: چند روزی نیستم، و اگر همه چیز همان طور که می‌گویند پیش برود،...
+ ادامه


...

August 2, 2006

از فراز بام خانه‌ها در شهر دوردست مناز درون دریای مرمرهاز میان پاییز غم‌زدهصدای تو آمدگرم و روانتنها سه دقیقه؛و بعد تلفن خاموش شد.«ناظم حکمت- ترجمه‌ی احمد پوری»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


آخرین تانگو در پاریس

July 20, 2006

چيزي عوض نمي شودحتي اگر خیال تو يک شبديگراز لابه لاي هوا سر نخوردنخيزد زير لحاف ! برايم تعريف کنهرگز فراموش نشدن ،چه حالي دارد...؟! align=justify>« ديبا علیخانی»پ.ن: دیبا علیخانی هم سن و سال خودمان است و مقیم فرانسه. اگر در گوگل اسمش را سرچ کنید، به دیبا علیخانی دیگری...
+ ادامه


باورت می‌شود؟

March 7, 2006

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌امآن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌امآن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌امکه دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده... «روبر دسنوس»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


دلتنگی‌های مدام...

December 31, 2005

از درخت وُ از برگ Tahoma"> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"> style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از سبز ِ روشن ِ‌ ‌شمشاد 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از بی پايانِ نورانی ِ‌ دشت... 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi:...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


ديوانگی ۹

June 24, 2004

حالا فقطيکی دو صبح ديگرتحملم کنيد پشت سرمصدای پرپر پروانه می آيد...- سيد علی صالحی ---------------------------------------------گزارش جمع و جوری از جلسه نقد و بررسی کتاب زندگی شهری ، اثر دونالد بارتلمی و با حضور شيوا مقانلو ، اسدالله امرايی ، فريد امين الاسلام و پدرام رضايی زاده را هم می...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


بدون عنوان !

June 15, 2004

در حيرتم اينجااين بيد سر به راه ...چرا ؟چرا اين همه خسته و خاموشاز شكستن سرشاخه هاي بلند خود حرفي نمي زند !آيا سكوتهميشه سرآغاز تمرين گفتگوي باران است ؟پس تو كه با فال سبز علف آشناتريبگو كي باران خواهد آمد ؟!« سيد علي صالحي »--------------------------------------------------------------------------------1. از مجيد ضرغامي ممنونم...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


غزلی در نتوانستن...

May 24, 2004

0pt"> FA">از دست های گرم تو "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA">کودکان توامان آغوش خويش style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA">سخن ها می توانم گفت style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA">غم نان اگر بگذارد style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA"> style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"> size=2>* style="MARGIN: 0cm...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


تکرار...

January 7, 2004

باران مي باريد  ‌ اين روزها ، باران كه  مي بارد تو را در قبر مي گذارند ...   « پدرام رضايي زاده – آذر 82 »  ...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


هایکو

November 20, 2003

هيچ يک سخنی نگفتند نه ميزبان و نه ميهمان و نه گلهاي داوودي… « ري اوتا – شاعر ژاپني »...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


بگذار اين وطن دوباره وطن شود...

June 13, 2003

بگذاريد اين وطن دوباره وطن شودبگذاريد دوباره همان رويايي شود كه بود .بگذاريد پيشاهنگ دشت شودو در آنجا كه آزاد است منزلگاهي بجويد .( اين وطن هرگز براي من وطن نبود . )بگذاريد اين وطن رويايي باشد كه رويا پروران در روياي خويش داشته اندبگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


تصویر مرگ

April 24, 2003

مرگ را چگونه تصوير خواهم كردگر زيستنياينگونه بايدم…« پدرام رضايي زاده – ارديبهشت 82»پ.ن: انگار « طوفاني » در راه است... حرفها بماند برای بعد!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


کوه...

March 23, 2003

در هياهوي بازي كودكانگم مي شدناله هاي خرده سنگيكه كوه مي ناميدندش روزي...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


عاشقانه‌ای برای تو

November 24, 2002

آنچنان دورم از تو كه شب از خورشيد «آه اي ديريافته ترين عشق با تو سخن ميگويم» پيش از آنكه رفتنت ناگزير شود چيزي بگو در فراسوي ابرهاي تيره ترديد وعده ديداري بده دست از لجاج بدار وين قلعه گران سكوت را بشكن وان پيچكان سياه تشويش از ريشه بركن....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM


صدا

November 23, 2002

يك نفر كودكي باد را صدا كند ابرها، خواب كوچ مي‌بينند! «مرداد 80»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM