دستت مثل یک شعر سیاسی گرم است
August 8, 2010
بگو چهکار کنم؟ با فلفلی که طعم فراق میدهد با دردی که فصل را نمیشناسد با خونی که بند نمیآید بگو چکار کنم؟ وقتی شادی به دم بادبادکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیب یک دره دنبال میکند دلم شاخهی شاتوتی که باد خوناش را به...
+ ادامه
نظرها (8) |
لينک مطلب | 11:14 PM
آغوش
July 16, 2010
حقهی اتاق نشیمن را حتما میدانید. دستها را دور بدنتان حلقه میکنید تا از نمای پشت مثل کسی شوید که در آغوش گرفته باشند دست کسی از پشت پیراهنتان را در چنگ فشرده باشد ناخنهایش در پوست گردنتان فرو رفته باشد از روبهرو اما وضع طور دیگری است به...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:41 AM
این شب سنگی هم آب میشود
May 24, 2010
غمگین مشو عزیز دلم مثل هوا کنار توام نه جای کسی را تنگ میکنم نه کسی مرا میبیند نه صدایم را میشنود دوری مکن تو نخواهی بود من اگر نباشم. «محمد شمس لنگرودی- میمیرم به جرم آنکه هنوز زنده بودم- نشر چشمه- بهار 1389» - عنوان هم از...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:11 PM
سال آخر دانشگاه
May 7, 2010
انعکاس لبخند توست که دارد میدرخشد در قاب پنجره یا رشتهی مرواریدی که نرخ امروزی آن است در ویترین جواهرفروش مگر چند سال دور شدهایم از سال آخر دانشگاه که یک جفت بلیط کنسرت باب دیلان کلاس شبانهاش را تعطیل میکرد و یک نسخه طاعون ِ تازهچاپ خنده بر...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:07 PM
از مرگ رَسته
May 2, 2010
هر روز به مردن فکر میکنم. به مریضی، قحطی خشونت، تروریسم، جنگ به آخرالزمان. و همین کمک میکند به هیچی فکر نکنم. «راجر مگاف» از مجموعهی «تو مشغول مردنات بودی/ گزیدهای از شعر و عکس جهان»، ترجمهی محمدرضا فرزاد، حرفه هنرمند....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:15 PM
پارو زدن در خاک
April 18, 2010
حالا تو بگو تمام این لحظهها فرصتی برای بوسیدن بودهاند یا گریختن تلخ نشو ناسزا نگو میان این همه اشیاء که بیوقفه پرسه میزنند در حوالی ما ببین کدام واقعیت رضایت بخشتر است «پارو زدن در خاک- داریوش معمار- موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر- چاپ اول، فروردین1388»...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:15 PM
من گرگ خیالبافی هستم
January 24, 2010
از کوچهها بگذر از کوچههای شلوغ بگذر بی قهوههای لبخندت نه چای سبز طعمی دارد نه میخک مخصوصاش از محلههای فقیر بگذر از چنارهای لاغر سیمهای باردار با پاهای نوجوانت از پلههای بازار نیز بگذر و از دورهگردان چلباز پرتقالی بدزد اینجا در آخرین روزهای اتاقی سرد هوس پرتقالی...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:30 PM
خردهریز خاطرهها (2)
January 6, 2010
ما فقط سرمان بالا بود و شکلهای درهم ابرها را مرتب میکردیم کاری به باران نداشتیم غروب هم برای خودش سرخ بود فریاد میزدیم شعار میدادیم گریه میکردیم ما استعاره نبودیم آسمان و ابر و غروب استعاره نبودند ما فقط جوان بودیم و دیگران به زور رمزگشاییمان میکردند. «حافظ...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:17 PM
...
September 7, 2009
سگ زینتی پارس کن! آمادهی ترسیدنیم... «شمس لنگرودی- ملاح خیابانها»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:51 PM
بخوان، بخوان!
August 24, 2009
هوشنگ گلشیری شاعر را بعضی شاید نشناسند؛ از این بعضی، سهم هم سن و سالهای من بیشتر است احتمالا، که به چیزی جز آنچه در کتابخانهها و کتابفروشیها دیدهاند، دسترسی نداشتهاند. آنچه میخوانید آبان ماه 1346- با همین رسمالخط - در ماهنامهی پیام نوین منتشر شده است. قناری من چه...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:10 AM
ما روی زمین هستیم
July 24, 2009
چه سرگردان است این عشق که باید نشانیاش را از کوچههای بنبست گرفت چه حدیثی است عشق که نمیپوسد و افسرده نیست حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود. «احمدرضا احمدی» - عنوان، نام مجموعه شعری است از احمدرضا احمدی....
+ ادامه
لينک مطلب | 2:27 PM
خرده ریز خاطرهها
June 22, 2009
هنوز هم باشکوهترین رویای من قدم زدن در چمنزارهایی است که اسبها و گوسفندها و آدمیان به یک اندازه از آن شاد میشوند برای تو پیغام فرستادم: با کمی پول انبوهی سیگار و نوشیدنی و چند تکه لباس گرم خودت را به من برسان تا خودمان را از اردیبهشت خفه...
+ ادامه
نظرها (12) |
لينک مطلب | 9:41 PM
سخن این است
June 18, 2009
در آستانهی نور ایستادهام دستانم گرسنه، دنیا زیبا چشمانم همهی درختان را نمیبینند درختان زیبا، درختان سبز جادهای از آفتاب از میان تمشکها میگذرد من پشت پنجرهای در بیمارستان زندان بوی دواها را نمیشنوم آلالهها در شکوفه و سخن این است: بحث بر سر زندانی شدن نیست سخن بر تسلیم...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:33 PM
...
January 12, 2009
من خسته نیستم دیریست خستگیام تعویض گشته است به درهمشكستگی. من خسته نیستم درهمشكستهام این خود امید بزرگی نیست؟ «نصرت رحمانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:46 PM
تصویر تو...
October 25, 2008
درست مثل فنجان قهوه که ته میکشد پنجره کمکم از تصویر تو تهی میشود حالا من ماندهام و پنجرهای خالی و فنجان قهوهای که از حرفهای نگفته پشیمان است «رنگهای رفتهی دنیا- گروس عبدالملکیان- انتشارات آهنگ دیگر»...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:02 PM
از هرکجای این شعر شروع کنی...
September 19, 2008
از هر کجای این شعر شروع کنی پشت کردهام به خود تو را با زندگیام دوئل کنم هفت : بر مِهر، مُهرِِ علاقه میکوبی و من زیرِ باران تو را از لبهایم شروع میکنم در ترانهای به طعمِ خیابان زیرِ پایت پائیز و این خیابانِ بیهدف را کجای جهان مقصدی...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:46 AM
هی...تو که رفتهای
August 24, 2008
نخند ماه! به اين كولی ِ كوچك كه چشمهايش را طوفان پاهاش را سنگراههای بیپايان و دستهاش را هفتآسمان به نام ِ خود كردند. به من نخند ماه! كه پاورچين پاورچين از كنار دلم میگذرم. زير ِ دندههای چپم پلنگی خوابيده است به بزرگی ِ ابری كه تو را...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:55 PM
...
June 23, 2008
چرا این آینهها ما را آنقدر پیر نشان میدهد شاید ما به راستی پیر شدهایم کسی جواب ما را نخواهد داد هرکس لب بگشاید زود خیلی زود سنگ میشود و سپس در حفرههای نامرئی زمین گم میشود... «احمدرضا احمدی- ساعت ۱۰ صبح بود- نشر چشمه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:19 PM
گنجور
June 2, 2008
راستش چند هفتهای است که با اینجا خوشام. گفتم شاید شما هم پایه باشید و حالش را ببرید!...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:32 AM
حافظ در تاریکی
May 24, 2008
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:50 PM
از دفتر خاطرات یک نظرباز
January 18, 2008
در هر شهر و در هر آرایشی همیشه منم که در یک نگاه به جایت میآورم چه در تیشرت و شلوار جین وقتی برای تاکسی دست بالا میبری چه در آن پیراهن پشتباز پرستاره وقتی در نور لوسترها میدرخشی و کمرگاهت بوی تانگو می دهد زن دارچینپوستی هم که شبی...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:34 PM
December 26, 2007
تو ديگر تنها نيستی من هم کمکم دارم فراموش میشوم. با اين حساب اگر لابهلای سلامی سرد گذشتيم از کنار هم و نگاه نکرديم گمان مبر که فراموش کردهايم خيال کن که نام و نشان آشناهامان را کودکانی بازيگوش سياه کرده اند - به رسم کودکی و يا خط خطی...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:08 PM
هنوز...
August 1, 2007
از آرام ِ نگاهت بر زنجیر ِ نقرهی دلدادگیام، فیروزه میچکد... رنگِ چشم های زنی که دوستش داری! زنی که من نیستم... زنی که نيست... «دیبا علیخانی» پینوشت: دنیای کوچک و مسخرهای داریم، خیلی کوچک... آدمها و خاطراتشان همیشه در جایی به هم میرسند که هیچکس انتظارش را ندارد... یک...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:39 PM
من حالا دورم...
June 22, 2007
صبح بود شب بود يکی از آن روزهای دور... خانهی کودکیام را باخداترین داروغهی شهر مصادره کرد سودای تو، تمام ِ بودنم را! من حالا دورم روزی هزار بار فاصله را وجب میزنم که... از این جا تا تو چند کوه؟ چند سیب؟ چند دل...؟ «دیبا علیخانی» پ.ن: لازم است...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:52 PM
برف نمیبارید+ پینوشت
June 10, 2007
برف نمی بارید ما داشتیم کمکم رنگ سفید را فراموش میکردیم رفتم در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم برای چه منظور که مثلا مرگ را فراموش کنم با قلبی که ناتمام طپش داشت یا برای هزاران بار دیگر این خیابانها را روی کاغذهای کاهی و مندرس پاکنویس کنم من...
+ ادامه
نظرها (16) |
لينک مطلب | 10:20 PM
...
December 23, 2006
تار میشوی پشت حلقههای اشکوقت بیقرار بدرقهات...«دیبا علیخانی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
November 23, 2006
من یکی بود همیشهتو یکی نبود قصه...«بابک روزبه»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
November 14, 2006
باید گریست باید خاموش و تار به پایان هفته خیره شد شاید باران ما من و تو چتر را در یک روز بارانیدر یک مغازه که به تماشایگلهای مصنوعیرفته بودیم گم کردیم «احمدرضا احمدی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
شعر که تمام میشود...
August 26, 2006
میانِ این خطوطِ پريشان در همبه دنبالِ تو می گردند...پیدایت نمی کنند، هیچ کجا! هرگز!هیچ کس نمی داندکه تو آرام ِ بی انتهای سفیدی های کاغذی وُ بسشعر که تمام می شودتو شروع می شوی «دیبا علیخانی»پ.ن: چند روزی نیستم، و اگر همه چیز همان طور که میگویند پیش برود،...
+ ادامه
نظرها (27) |
لينک مطلب | 12:00 AM
...
August 2, 2006
از فراز بام خانهها در شهر دوردست مناز درون دریای مرمرهاز میان پاییز غمزدهصدای تو آمدگرم و روانتنها سه دقیقه؛و بعد تلفن خاموش شد.«ناظم حکمت- ترجمهی احمد پوری»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
آخرین تانگو در پاریس
July 20, 2006
چيزي عوض نمي شودحتي اگر خیال تو يک شبديگراز لابه لاي هوا سر نخوردنخيزد زير لحاف ! برايم تعريف کنهرگز فراموش نشدن ،چه حالي دارد...؟! align=justify>« ديبا علیخانی»پ.ن: دیبا علیخانی هم سن و سال خودمان است و مقیم فرانسه. اگر در گوگل اسمش را سرچ کنید، به دیبا علیخانی دیگری...
+ ادامه
نظرها (26) |
لينک مطلب | 12:00 AM
باورت میشود؟
March 7, 2006
آن قدر زیاد خوابت را دیدهامآن قدر زیاد با سایهات راه رفته ام، حرف زدهامآن قدر سایهات را دوست داشتهامکه دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده... «روبر دسنوس»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
دلتنگیهای مدام...
December 31, 2005
از درخت وُ از برگ Tahoma"> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"> style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از سبز ِ روشن ِ شمشاد 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از بی پايانِ نورانی ِ دشت... 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi:...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۹
June 24, 2004
حالا فقطيکی دو صبح ديگرتحملم کنيد پشت سرمصدای پرپر پروانه می آيد...- سيد علی صالحی ---------------------------------------------گزارش جمع و جوری از جلسه نقد و بررسی کتاب زندگی شهری ، اثر دونالد بارتلمی و با حضور شيوا مقانلو ، اسدالله امرايی ، فريد امين الاسلام و پدرام رضايی زاده را هم می...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
بدون عنوان !
June 15, 2004
در حيرتم اينجااين بيد سر به راه ...چرا ؟چرا اين همه خسته و خاموشاز شكستن سرشاخه هاي بلند خود حرفي نمي زند !آيا سكوتهميشه سرآغاز تمرين گفتگوي باران است ؟پس تو كه با فال سبز علف آشناتريبگو كي باران خواهد آمد ؟!« سيد علي صالحي »--------------------------------------------------------------------------------1. از مجيد ضرغامي ممنونم...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
غزلی در نتوانستن...
May 24, 2004
0pt"> FA">از دست های گرم تو "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA">کودکان توامان آغوش خويش style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA">سخن ها می توانم گفت style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA">غم نان اگر بگذارد style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"> mso-bidi-language: FA"> style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"> size=2>* style="MARGIN: 0cm...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
تکرار...
January 7, 2004
باران مي باريد اين روزها ، باران كه مي بارد تو را در قبر مي گذارند ... « پدرام رضايي زاده – آذر 82 » ...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
هایکو
November 20, 2003
هيچ يک سخنی نگفتند نه ميزبان و نه ميهمان و نه گلهاي داوودي… « ري اوتا – شاعر ژاپني »...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
بگذار اين وطن دوباره وطن شود...
June 13, 2003
بگذاريد اين وطن دوباره وطن شودبگذاريد دوباره همان رويايي شود كه بود .بگذاريد پيشاهنگ دشت شودو در آنجا كه آزاد است منزلگاهي بجويد .( اين وطن هرگز براي من وطن نبود . )بگذاريد اين وطن رويايي باشد كه رويا پروران در روياي خويش داشته اندبگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
تصویر مرگ
April 24, 2003
مرگ را چگونه تصوير خواهم كردگر زيستنياينگونه بايدم…« پدرام رضايي زاده – ارديبهشت 82»پ.ن: انگار « طوفاني » در راه است... حرفها بماند برای بعد!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
کوه...
March 23, 2003
در هياهوي بازي كودكانگم مي شدناله هاي خرده سنگيكه كوه مي ناميدندش روزي...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
عاشقانهای برای تو
November 24, 2002
آنچنان دورم از تو كه شب از خورشيد «آه اي ديريافته ترين عشق با تو سخن ميگويم» پيش از آنكه رفتنت ناگزير شود چيزي بگو در فراسوي ابرهاي تيره ترديد وعده ديداري بده دست از لجاج بدار وين قلعه گران سكوت را بشكن وان پيچكان سياه تشويش از ريشه بركن....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
صدا
November 23, 2002
يك نفر كودكي باد را صدا كند ابرها، خواب كوچ ميبينند! «مرداد 80»...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
لينکده
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)