تهران مخوف

March 7, 2012

میثم کیانی، شاهرخ گیوا، عباس عبدی، من و کاوه فولادی نسب. عکاس: مریم کهنسال نودهی مرتبط: - خاطره‌بازی اهل ادبیات (خبرآنلاین) - پارانویا، حضرت زینب، خاک وطن (رضیه انصاری) - از میلاد تا گراند هتل ( میثم کیانی) - گزارش کوچک ( فرشته نوبخت)...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:04 PM


آذر، ماه آخر پاییز

December 5, 2010

کافه شمرون، دوازده آذر 1389، چند روز قبل از سفر حامد اسماعیلیون. ردیف بالا، راست به چپ: پوریا عالمی، امیرحسین یزدان‌بد، یوسف انصاری، رضیه انصاری. ردیف وسط: افرا ابراهیم‌نیا، حامد اسماعیلیون. ردیف پایین، راست به چپ: پدرام رضایی‌زاده، علی چنگیزی، شاهرخ گیوا. - عنوان، نام مجموعه داستانی است از...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:23 AM


پاییز کیاشهر

October 19, 2010

بندر کیاشهر- مهر 1389...
+ ادامه


پنج مرداد، کافه شمرون

July 28, 2010

باغ موزه‌ی هنر ایرانی از راست: شاهرخ گیوا، پیمان اسماعیلی، علی چنگیزی، امیرحسین یزدان‌بد، حامد اسماعیلیون، پدرام رضایی‌زاده....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:53 PM


November Rain

February 28, 2009

بازگشته‌ام از سفر سفر از من باز نمی‌گردد. «شمس لنگرودی»...
+ ادامه


این روزها... + پی‌نوشت

February 13, 2009

می‌توانستم بروم به تماشای «شکار روباه» دکتر رفیعی، اما در خانه ماندم تا یادداشتی را که دیروز باید تمام می‌شد، تمام کنم. بچه‌ها حالا از تئاتر برگشته‌اند و من حتی یک کلمه هم به سیاهه‌ی دیروز اضافه نکرده‌ام، چون نتوانستم بهانه و دلیلی برای تمام کردنش پیدا کنم. این...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:33 PM


دل که آیینه‌ی‌ شاهیست غباری دارد

January 15, 2009

دلیل‌اش ترس است یا احترام یا هزارویک چیز دیگر نمی‌دانم، اما گاهی وقت‌ها آدم‌ها مجبورند به جای «برای» بگویند «به بهانه‌ی»؛ پس به بهانه‌ی آقای اولدفشن و روزانه‌های بی‌نظیرش. - عنوان از حافظ است....
+ ادامه
لينک مطلب | 5:57 PM


هارونیه

December 19, 2008

طوس- پاییز ۱۳۸۷...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:51 AM


بانوی اردیبهشت

December 7, 2008

امام‌زاده طاهر- مهر۱۳۸۷...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:05 AM


زمین سوخته

October 2, 2008

همسر احمد محمود در کنار مزار آقای نویسنده امام‌زاده طاهر-۱۱ مهر ۱۳۸۷...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:06 PM


مایه‌دارها بکشند کنار!

August 15, 2008

بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:12 AM


تند پارو بزن

July 29, 2007

تا همه‌ی ما در پاییز در گل‌های داوودی غرق نشدیم تند پارو بزن درد می‌آید و می‌رود اما پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است تند پارو بزن تا عمر به پایان نرسیده است به خانه برویم، سرد است چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش...
+ ادامه


چیزی شبیه یک سفرنامه

May 11, 2007

کردهای ایران آدم‌های نازنینی هستند؛ مهربان، ساده، دوست داشتنی و -اگر بتوانی اعتمادشان را جلب کنی- قابل اطمینان و رفیق‌اند و زنانشان -علاوه برآنچه گفتم- شاید زیباترین و نجیب‌ترین زنان ایران هم باشند. شهرهایشان را هم که نمی‌توانی دوست نداشته باشی با آن طبیعت بکر و اتمسفر عجیب و یگانه......
+ ادامه


یک روز بارانی، امام‌زاده طاهر (بخش دوم)

August 6, 2006

تو را که در قبر می‌گذاشتند باران می‌بارید این روزها باران که می‌بارد تو را در قبر می‌گذارند... « اگر شیطان سخن بگوید- نشر آرویج» پ.ن: لازم است زیر هرکدام بنویسم Photo by: Pedram Rezaeezadeh ؟...
+ ادامه


سال نو

August 4, 2006

دلم که تنگ می‌شود، همه‌ی نام‌ها و ترانه‌ها بر سرانگشت ستاره می‌رویند اوقات ملایم یادهای من، همین هوای نشستن و دیدن است خاک را می‌بویم، خاک را... کنار زنی از قبیله‌ی بادها... «سید علی صالحی- سال نو» پ.ن: Photo by : Pedram Rezaeezadeh...
+ ادامه


سامسونگ، پارکینگ‌گالری، سنگ کلیه!

June 20, 2006

۱. حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که دری به تخته بخورد و یکی از عکس‌هایی که با D-500‌ام گرفته بودم و برای جشنواره‌ی عکس گوشی‌های دوربین‌دار سامسونگ فرستاده بودم انتخاب بشود. شنبه اما تماس گرفتند و گفتند که یکی از عکس‌هایم جزء عکس‌های منتخب است و پنجشنبه همین...
+ ادامه


خاکستری

June 16, 2006

برای پیمان اسماعیلی عشق را بدون بزک می‌خواستیم دنیا را بدون تفنگ روی دیوارهای سیاه گل سرخ نقاشی کردیم رهگذران به ما خندیدند به ما خندیدند رهگذران ما فقط نگاه کردیم جاده‌ها دور شهر گره خورده بودند در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم: «قطاری که ما را از این...
+ ادامه


عبور

June 1, 2006

حقيقت دارد تو را دوست دارم در اين باران می خواستم تو در انتهای خيابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می‌خواستم می‌خواهم تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو به دريا بريزم دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ کاج را ندانم...
+ ادامه


درکه، یک روز ابری...

April 6, 2006

تو خودت را می زنی به ندیدن، من خودم را می زنم به ندیدن چشم های بسته ات. تو سعی می کنی فاصله ات را حفظ کنی، برای من دیگر فاصله معنی ندارد. تو فکر می کنی دچار توهم شده ای، من فکر می کنم دچار شعر. داستان تازه...
+ ادامه


اوج!

March 31, 2006

گر بهم آویزیم ما دو سرگشته‌ی تنها، چون موج به پناهی که تو می‌جویی، خواهیم رسید اندر آن لحظه‌ی جادویی اوج! «فروغ فرخزاد» پ.ن: عکس هایی که از این به بعد اینجا می گذارم و آدرس اینجا را رویشان می نویسم کار خودم هستند. گفتم که بدانید باید به...
+ ادامه


روزها

March 27, 2006

مامان برای مادری گریه می کند که دیگر ندارد، بابا برای برادری که ضعیف‌تر و خسته تر از هرسال است؛ انگار نه انگار که گریه‌ پای سفره هفت سین شگون ندارد. این عکس را چند دقیقه قبل از تحویل سال گرفته ام؛ قبل از اشک های مامان و بابا....
+ ادامه