تند پارو بزن

یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۶

تا همه‌ی ما در پاییز در گل‌های داوودی غرق نشدیم تند پارو بزن درد می‌آید و می‌رود اما پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است تند پارو بزن تا عمر به پایان نرسیده است به خانه برویم، سرد است چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش
+ ادامه

آقای جامی عزیز، پرنسیپ را چطور می‌نویسند؟ + پی‌نوشت

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

عکس از زیر بوته در نمی‌‌آید و حتی عکس‌های ضعیف و بی‌کیفیت هم عکاسی دارند. من نمی‌دانم چه کسی کارهای فنی صفحات ادبی سایت رادیو زمانه را انجام می‌دهد، ولی فکر می‌کنم با حداقل سواد هم می‌شود فهمید که «ناتور» با «پنجره‌ی پشتی» فرق دارد. به خصوص که آدرس
+ ادامه

چیزی شبیه یک سفرنامه

جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

کردهای ایران آدم‌های نازنینی هستند؛ مهربان، ساده، دوست داشتنی و -اگر بتوانی اعتمادشان را جلب کنی- قابل اطمینان و رفیق‌اند و زنانشان -علاوه برآنچه گفتم- شاید زیباترین و نجیب‌ترین زنان ایران هم باشند. شهرهایشان را هم که نمی‌توانی دوست نداشته باشی با آن طبیعت بکر و اتمسفر عجیب و یگانه...
+ ادامه

یک روز بارانی، امام‌زاده طاهر (بخش دوم)

یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵

تو را که در قبر می‌گذاشتند باران می‌بارید این روزها باران که می‌بارد تو را در قبر می‌گذارند... « اگر شیطان سخن بگوید- نشر آرویج» پ.ن: لازم است زیر هرکدام بنویسم Photo by: Pedram Rezaeezadeh ؟
+ ادامه

سال نو

جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۸۵

دلم که تنگ می‌شود، همه‌ی نام‌ها و ترانه‌ها بر سرانگشت ستاره می‌رویند اوقات ملایم یادهای من، همین هوای نشستن و دیدن است خاک را می‌بویم، خاک را... کنار زنی از قبیله‌ی بادها... «سید علی صالحی- سال نو» پ.ن: Photo by : Pedram Rezaeezadeh
+ ادامه

سامسونگ، پارکینگ‌گالری، سنگ کلیه!

سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۵

۱. حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که دری به تخته بخورد و یکی از عکس‌هایی که با D-500‌ام گرفته بودم و برای جشنواره‌ی عکس گوشی‌های دوربین‌دار سامسونگ فرستاده بودم انتخاب بشود. شنبه اما تماس گرفتند و گفتند که یکی از عکس‌هایم جزء عکس‌های منتخب است و پنجشنبه همین
+ ادامه

خاکستری

جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵

برای پیمان اسماعیلی عشق را بدون بزک می‌خواستیم دنیا را بدون تفنگ روی دیوارهای سیاه گل سرخ نقاشی کردیم رهگذران به ما خندیدند به ما خندیدند رهگذران ما فقط نگاه کردیم جاده‌ها دور شهر گره خورده بودند در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم: «قطاری که ما را از این
+ ادامه

عبور

پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

حقيقت دارد تو را دوست دارم در اين باران می خواستم تو در انتهای خيابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می‌خواستم می‌خواهم تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو به دريا بريزم دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ کاج را ندانم
+ ادامه

درکه، یک روز ابری...

پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۵

تو خودت را می زنی به ندیدن، من خودم را می زنم به ندیدن چشم های بسته ات. تو سعی می کنی فاصله ات را حفظ کنی، برای من دیگر فاصله معنی ندارد. تو فکر می کنی دچار توهم شده ای، من فکر می کنم دچار شعر. داستان تازه
+ ادامه

اوج!

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵

گر بهم آویزیم ما دو سرگشته‌ی تنها، چون موج به پناهی که تو می‌جویی، خواهیم رسید اندر آن لحظه‌ی جادویی اوج! «فروغ فرخزاد» پ.ن: عکس هایی که از این به بعد اینجا می گذارم و آدرس اینجا را رویشان می نویسم کار خودم هستند. گفتم که بدانید باید به
+ ادامه

روزها

دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵

مامان برای مادری گریه می کند که دیگر ندارد، بابا برای برادری که ضعیف‌تر و خسته تر از هرسال است؛ انگار نه انگار که گریه‌ پای سفره هفت سین شگون ندارد. این عکس را چند دقیقه قبل از تحویل سال گرفته ام؛ قبل از اشک های مامان و بابا.
+ ادامه