<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Natoor</title>
<link>http://www.natoor.com/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2010</copyright>
<lastBuildDate>Tue, 02 Mar 2010 21:21:23 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.33</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>از زبان حافظ</title>
<description><![CDATA[<p>حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم<br />
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم<br />
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم<br />
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم<br />
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم<br />
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم<br />
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو<br />
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم<br />
بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح<br />
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم<br />
سینه‌ی تنگ من و بار غم او هیهات<br />
مرد این بار گران نیست دل مسکینم<br />
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر<br />
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم<br />
بنده‌ی آصف عهدم دلم از راه مبر<br />
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم<br />
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند<br />
که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/03/1789.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/03/1789.php</guid>
<category>Solitude</category>
<pubDate>Tue, 02 Mar 2010 21:21:23 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>تهران رکیک</title>
<description><![CDATA[<p>نه و ده دقیقه‌ی صبح از «اصفهان» راه افتاده‌ام، یک و ربع رسیده‌ام به بزرگراه نواب «تهران»، چهارصد- پانصد متر مانده به میدان جمهوری «تهران»؛ کی میدان توحید «تهران» را رد کرده باشم خوب است؟ یک ربع به سه، یعنی یک ساعت و نیم خرج یک مسیر یکی دو کیلومتری. چرا؟ آقایان عشق‌شان کشیده بود تونل توحید را ببندند.<br />
 حالا هی گیر بدهید به رکاکت کلمات.</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1785.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1785.php</guid>
<category>Daily</category>
<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 16:10:45 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<description><![CDATA[<p><br />
و آن‏چه كه زيبا نيست زندگى نيست<br />
روزگار است</p>

<p>«شمس لنگرودی»</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1781.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1781.php</guid>
<category>Solitude</category>
<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 22:49:05 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>You&apos;ve already gone</title>
<description><![CDATA[<p>یک. خانه‌نشینی از فردا تمام می‌شود و بعد از دو ماه، روزمرگی دوباره آغاز می‌شود. این یک هفته‌ی آخر سخت گذشت و سخت گذشتن‌اش هم هیچ ربطی به این فردایی که قرار است بیاید نداشت. بهمن خوبی نبود این ماهی که گذشت؛ آدم گاهی فکر می‌کند به آخر خط رسیده، گاهی حس می‌کند شکست خورده یا تمام شده و در این بهمنی که قرار است امشب تمام شود، این «گاهی» زیاد تکرار شد. هرچه پیش بیاید، روزگار بعد از این هرطور که بگذرد، ما یک زندگی به خودمان بدهکاریم. یک زندگی معمولی که همه چیزش - از دوست داشتن و پول درآوردن و  متفاوت بودن تا هر کوفت دیگری که این زندگی را می‌سازد - با آن‌چه ادایش را در می‌آوریم خیلی فاصله دارد.</p>

<p>دو. سقف این خانه‌ی مجازی هم ترک برداشته. سقف خانه که ترک داشته باشد، دل و دماغ زندگی زیر آن سقف هم ترک بر می‌دارد. می‌گویند از کسی کاری ساخته نیست جز استاد معماری که آجرهای این خانه را روی هم گذاشته، استاد هم که فعلا در ممالک مترقی به سر می‌برد و این یعنی یک دنیای مجازی است و یک استاد معمار...</p>

<p>سه. <a href="http://www.4shared.com/file/51294253/972da219/Once_Ost_-_09_Glen_Hansard_-_L.html?s=1">آهنگ</a> این روزها.</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1780.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1780.php</guid>
<category>Solitude</category>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 21:57:30 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>دشمن مورد نظر موجود نمی‌باشد</title>
<description><![CDATA[<p>می‌گفتند نظامیان نباید وارد سیاست شوند، نقل قول می‌کردند از آیت‌الله خمینی، از دلیل‌اش اما کسی حرف نزد برای‌مان؛ به‌جایش همه‌ی این سال‌ها – و «این سال‌ها» یعنی همین چهار، پنج سال گذشته – توجیه‌مان کرده‌اند که  «منظور امام چیز دیگری بوده است» و «نظامیان هم مثل آدم‌های دیگر حق دارند فعالیت سیاسی داشته باشند» و ... دروغ هم نگفته‌اند که، من هم می‌گویم نظامیان سابق و – حتی -  فعلی حق دارند «مثل آدم‌های دیگر» کار سیاسی کنند، البته اگر بشوند یکی «مثل آدم‌های دیگر».<br />
یکی دو روز قبل از دوازدهم بهمن و بالا رفتن موج جدید «امکان‌پذیر نمی‌باشد»‌ها و آوار شدن‌اش بر سر وبلاگ‌ها وسایت‌های فرهنگی و غیرسیاسی، سردار سرتیپ پاسدار محمدعلی نائینی ، معاون فرهنگی و اجتماعی سازمان بسیج، در گفت‌و‌گویی از «تلاش برای مهیا کردن زمینه‌ی حضور جدی حامیان انقلاب در محیط مجازی از سوی سازمان بسیج»  و «تسخیر» فضای مجازی توسط نیروهای حزب‌اللهی  در سال آینده  <a href="http://www.khabaronline.ir/news-40730.aspx">سخن می‌گوید</a>. پاک‌سازی مجازی - که پیش از این و چند روز مانده به سالگرد سایت فرهنگی هفتان، از خوابگرد شروع شده بود - دو روز بعد سرعت می‌گیرد و تعداد زیادی از سایت‌ها وبلاگ‌های غیرسیاسی، گرفتار «فیل»سرکشی می‌شوند که هر روز «ویار» خوابیدن در خانه‌ی یکی به سرش می‌زند. <br />
من قصد ندارم ارتباطی میان سخنان سردار و سونامی جدید «امکان‌پذیر نمی‌باشد» بیابم و مسئولیت این بستن‌ها و محدود کردن‌ها را بر گردن سپاه، بسیج  یا اعضای مخلص‌اش بیندازم، اما منطقی که پشت این بگیر و ببندهای مجازی بی‌قاعده‌ی جدید است و خودداری عاملان و آمران از ذکر دلایل اصلی و جزئیات مسدود شدن سایت‌ها و وبلاگ‌ها، شباهت‌های بسیاری با منطق نظامی و منطقی دارد که حرف از «تسخیر» می‌زند. سردار و نیروهای تحت فرمان‌اش بهتر از من می‌دانند که وقتی می‌توان از «تسخیر» منطقه‌ای حرف زد که «تمامی» نیروهای «دشمن» یا به معنی دیگر آن‌ها که «هم‌سو» با نیروهای مهاجم و خودی نیستند، از منطقه بیرون رانده شوند. متاسفانه در این یکی دوماه  آتش «توپخانه»‌ی آقایان بیش‌تر از آن‌که نیروهای دشمن را هدف بگیرد، بر سر منتقدان و خانه‌ی مجازی‌شان باریده است و ظاهرا در نگاه  اعضای «کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه» - که مخابرات آن‌ها را به عنوان آمر مسدود شدن سایت‌ها معرفی می‌کند - تفاوتی میان آن‌ها که به دنبال «سرنگونی نظام» و ساختارشکنی‌اند و آن‌ها که - در چارچوب قوانین موجود و با احترام به خطوط قرمز - «منتقد بخشی از کارهای دولت» (شما بخوانید منتقد کارهای فرهنگی و اجتماعی بخش کوچکی از نظام) هستند، وجود ندارد و صدای هر دو گروه باید خاموش شود.<br />
سایت‌ها و وبلاگ‌های فرهنگی، از <a href="http://www.khabgard.com/">خوابگرد</a>  تا <a href="http://www.persiancartoon.com/">پرشین کارتون</a>، یکی یکی به لطف دوستان «فیل»سوار مسدود می‌شوند، «منتقدان دولت» شانه‌به‌شانه‌ی «دشمنان نظام» گذاشته می‌شوند بیخ دیوار «امکان پذیر نمی‌باشد» و «تسخیر» جای «گفت‌و‌گو» و «تحمل» را می‌گیرد؛ ظاهرا ماشین جنگی و دشمن‌سازی تا «فتح» کامل این فضا و بیرون راندن تمامی منتقدان و ساکت کردن کوچک‌ترین صدای مخالفی خاموش نخواهد شد. این که چنین محدودیت‌هایی تا چه حد می‌تواند به «اعتماد سازی» آقایان کمک کند و بر «محبوبیت» و «مردمی بودن» آن‌ها بیفزاید را آینده‌ مشخص خواهد کرد، اما شک ندارم که این رفتارها نه در راستای سیاست «جذب حداکثری و دفع حداقلی» است و نه در جهت این گفته که « مسئولان نباید از انتقاد بترسند و فضای نقد و مباحثه  باید در کل کشور شکل گیرد». متاسفم  که این شکاف عمیق میان حرف‌ها و رفتارها  را نه «آدم‌های معمولی»‌ای مثل ما که آن‌هایی پررنگ‌تر می‌کنند که حرف اول و آخرشان «ولایت‌پذیری» است. <br />
بوش پسر چند روز بعد از حادثه‌ی تروریستی یازدهم سپتامبر گفت که در راه مبارزه با تروریسم کشورها «یا با ما هستند یا علیه ما»؛ گذشت زمان نشان داد – همان‌طور که پیش‌تر تاریخ نشان داده بود - که منطق «همه یا هیچ»، «یکی دانستن منتقد و دشمن» و دفاع از «تک‌صدایی» به کجا می‌رسد؛ <strong>لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَى وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ...</strong></p>

<p><br />
- <a href="http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=12&ayat=۱۱۱&user=far&lang=far&tran=1">سوره‌ی یوسف، آیه‌ی یکصد و یازده</a>.<br />
 </p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1779.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1779.php</guid>
<category>Daily</category>
<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 20:16:54 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>...</title>
<description><![CDATA[<p align=left>why have you forsaken me 
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1778.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1778.php</guid>
<category>Solitude</category>
<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 01:07:26 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سرزمین‌ام را پاره‌پاره نمی‌خواهم...</title>
<description><![CDATA[<p>پنج-شش سال پیش، وقتی ناتور هنوز دات کام نشده بود، این کاریکاتور پلانتو را که در اولین شماره‌ی «کتاب جمعه» چاپ شده بود اسکن کردم و در وبلاگ آن روزهایم منتشر کردم. آن پست بعدها در اسباب‌کشی از پرشین بلاگ حذف شد، اما امروز که دوباره آن شماره‌ی کتاب جمعه را ورق می‌زدم، بد ندیدم که روایت پلانتو از <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7">اعدام وحشیانه‌ی ویکتور خارا</a> را با خوانندگان ناتور - که به لطف سلیقه‌ی دوستان فیل‌سوار، از دوازدهم بهمن کم‌تر هم شده‌اند - قسمت کنم.<br />
<br></p>

<p align=center><img alt="Plantu.JPG" src="http://www.natoor.com/photo/Plantu.JPG" width="346" height="492" /></p>
<br>

<p></p>

<p>- عنوان، بخشی از ترانه‌ی «اینجا خواهم ماند» ویکتور خارا است.</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1775.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1775.php</guid>
<category>Culture</category>
<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 14:39:21 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>فیل را بُکُش!</title>
<description><![CDATA[<p>به عشق می‌ماند، نمی‌دانی چرا و کی از راه می‌رسد...<br />
ناتور هم «امکان پذیر نمی‌باشد» از امروز.</p>

<p><br />
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/02/1771.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/02/1771.php</guid>
<category>Daily</category>
<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 13:17:50 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مرد خندان</title>
<description><![CDATA[<p align=left><img alt="Salinger2.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/Salinger2.jpg" width="150" height="210" /></p>

<p>فردا عروسی صفحات ادبی روزنامه‌هاست، از پنج‌شنبه وقت داشته‌اند چرندیات‌شان را بنویسند؛ ستون‌ها و باکس‌های کلیشه‌ای پای اسم‌های بزرگ ردیف می‌شوند تا مخاطب بفهمد که آقای سلینجر آدم بزرگی بوده است. یکی از هولدن خواهد نوشت، یک نفر صفحه‌اش را با اسم و تاریخ انتشار کتاب‌های سلینجر پر می‌کند، آن‌یکی از صندوقچه‌‌‌اش گفت‌و‌گویی منتشر نشده را بیرون خواهد کشید و یک آدم با ذوق و استعداد هم لابد پیدا خواهد شد و به تنهایی و گوشه‌نشینی آقای نویسنده اشاره خواهد کرد.<br />
فردا روزنامه نخرید و کاری به صفحات ادبی روزنامه‌ها نداشته باشید، حرف تازه‌ای در کار نخواهد بود و برای دوباره خواندن «سیاه‌کاری‌هایشان» وقت زیاد است؛ همه‌‌شان همان چیزی را تکرار خواهند کرد که این‌ سال‌ها خودتان خوانده‌اید. به‌جایش بیایید در وبلاگ‌هایتان از تجربه‌های شخصی‌تان بنویسید، از نویسنده‌ای بگویید که خودمان شناختیم‌اش و آدم بزرگ‌ها کتاب‌هایش را - مثل کلاسیک‌های ملال‌آور قرن‌نوزدهمی و شاهکارهای قرن بیستمی - توی سرمان نکوبیده بودند و به‌خاطر نخواندن‌شان سرزنش‌مان نکرده بودند. از سال‌های آخر دهه‌ی هفتاد بنویسید، از «ناتور دشت» و «ناطور دشت»، از «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» و «یک روز خوب برای موزماهی» و «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت»، از «فرنی و زویی» بنویسید و از شور و ذوق‌‌زدگی‌تان بعد از خواندن این‌ها. بنویسید روزگار بهتری بود آن سال‌ها که آقای سلینجر را شناختیم، از خواب و خیال‌هایتان بنویسید، از شوق نوشتن، روزهای دانشگاه، مجله‌های دانشجویی، و روزگار، که رنگ داشت آن روزها و هر صبح و شب این‌قدر غم و بی‌قراری و دلتنگی تقسیم نمی‌کرد. همین چیزهاست که از آقای سلینجر برای ما آدمی دیگر می‌سازد - آدمی که تنها یک نویسنده نیست - و از فاکنر و همینگوی و مارکز و بالزاک و تولستوی بالاتر می‌بردش. همین چیزهاست که آقای سلینجر را می‌گذارد کنار زندگی و خاطرات ما، و همین چیزهاست که وقتی خبر مرگ‌اش را می‌خوانی، آوار می‌شود روی سرت.<br />
فردا روزنامه‌ها را نخوانید، با ویژه‌نامه‌های مجلات هم کاری نداشته باشید، برای خواندن صفحات تکراری آن‌ها همیشه وقت هست؛ فقط از روزهای خوب‌تان با آقای سلینجر بنویسید و از تصویر سیاه و سفید نویسنده‌ی بداخلاقی که هر روز به ما لبخند می‌زد.</p>

<p><br />
- نام داستانی است از مجموعه‌ی «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم».</p>

<p>مرتبط:<br />
- <a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/5267.php">او دیگر اینجا زندگی نمی‌کند.</a> (غلاف تمام فلزی)<br />
- <a href="http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_802.html">آقای سلینجر روح‌تان شاد.</a> (مریم مومنی)<br />
- <a href="http://www.neverlandd.com/2010/01/143.php">باور کن آقای عزیز، در تیتر نمی‌گنجی.</a> (نورلند)<br />
- <a href="http://www.bahar-m.com/agness/archives/000609.php">اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی...</a> (اگنس)</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1767.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1767.php</guid>
<category>Culture</category>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 19:02:12 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مرگ نقاش خیابان چهل و هشتم</title>
<description><![CDATA[<p><br />
جی.دی.سلینجر <a href="http://www.cnn.com/2010/SHOWBIZ/books/01/28/salinger.obit/index.html?hpt=T1#">درگذشت</a>.</p>

<p><br />
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1766.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1766.php</guid>
<category>Solitude</category>
<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 22:49:51 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>May it be</title>
<description><![CDATA[<p><br />
بی‌قراری را چگونه باید نوشت تا مبتذل نباشد؟</p>

<p></p>

<p>- نام <a href="http://www.elyrics.net/read/e/enya-lyrics/may-it-be-lyrics.html">ترانه‌ای</a> است از Enya.</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1763.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1763.php</guid>
<category>Solitude</category>
<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 02:10:58 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>کشتن مرغ مقلد</title>
<description><![CDATA[<p><br />
هشت سال جنگ بود توی این کشور، سال‌های آخرش را خوب به یاد دارم؛ هرکسی برای چیزی رفت، یکی برای خاک کشورش، یکی برای امام‌اش، یکی برای دین‌اش، دروغ هم که نمی‌شود گفت، بعضی را هم به زور بردند. از این‌ها بعضی برنگشتند، بعضی از بهترین آدم‌های این کشور، اسم‌شان نشست روی خیابان‌ها و کوچه‌ها و بزرگ‌راه‌های این کشور، شدند شهید، مایه‌ی حسادت آن‌ها که به هوای «برنگشتن» رفتند اما قسمت‌شان ماندن بود. از آن‌ها که برگشتند، از آن‌ها که حسرت رفتن و برنگشتن ماند به دل‌شان، بعضی هنوز دنبال بهانه‌اند؛ منتظر جنگی دیگر، میدان مینی دیگر، حتی اگر ساختگی باشد؛ فرقی نمی‌کند کجا، مهم برای‌شان فقط رفتن است، رسیدن به آن چیزی که بهترین آدم‌های این کشور، نه برای خودش یا باغ‌ها و کاخ‌های بهشتی آن طرف، که به خاطر وطن و ناموس و دین‌شان به‌اش رسیدند.<br />
توی همچین کشوری زندگی می‌کنیم، که «شهادت» می‌شود بازیچه‌ی بعضی‌ها، آن‌قدر از جیب‌اش برای خودشان خرج می‌کنند که انگار از اول سندش به نام آن‌ها بوده؛ این‌طور می‌شود که امروز، یکی مثل من دست و دل‌اش باید بلرزد وقتی می‌خواهد از آن حرف بزند، از چیزی که همه‌ی این سال‌ها سندش به نام یکی دیگر بوده و برای یک نسل و یک گروه از این مردم غریب است.<br />
توی همچین کشوری زندگی می‌کنیم، استادیم در بازیچه کردن کلمات و دردها و زخم‌های عمیق؛ فرقی نمی‌کند، عشق باشد، زندان، شهادت یا شکنجه. بعضی آدم‌هایش دست و پا می‌زنند برای رسیدن به شهادت، رسیدن به همان چیزی که سهم «بهترین‌های این خاک» شد و فکر نمی‌کنند اصلا که شاید زمان، زمان ماندن و ساختن باشد. بعضی آدم‌هایش دست و پا می‌زنند و حنجره پاره می‌کنند برای رسیدن به زندان و دادگاه و بازجویی، رسیدن به چیزی که چندسالی است - خوب یا بد، درست یا غلط - جای آدم‌های «بزرگ» شده و فکر نمی‌کنند که «زندانی بزرگ» است که به زندان بزرگی می‌بخشد.<br />
توی همچین کشوری زندگی می‌کنیم، که بعضی آدم‌هایش شده‌اند مرغ مقلد و خیال می‌کنند با مرگ، تجربه‌ی زندان یا شکنجه می‌شوند یکی مثل آن «بهترین‌ها» یا شانه به شانه‌ی «بزرگان» می‌زنند. همین‌طورهاست که این روزها - و درست بعد از آوار شدن موج جدید «امکان‌پذیر نمی‌باشد»ها - بعضی دنبال پاسخ این سوال‌اند که پس چرا «فیل» دم خانه‌ی آن‌ها نمی‌خوابد، چرا آن‌ها «انتخاب» نمی‌شوند و این «سعادت» نصیب آن‌ها نمی‌شود. کار دنیا همیشه همین بوده، آن‌ها که اصالت داشته‌اند، آن‌ها که ذره‌ای بر این دنیا و آدم‌هایش اثر گذاشته‌اند، «انتخاب» شده‌اند و مرغان مقلد تا آخر عمر در حسرت «بزرگ شدن» دست و پا زده‌اند و سر کوبیده‌اند به دیوار.</p>

<p>- نام رمانی است از هارپر لی.</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1760.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1760.php</guid>
<category>Culture</category>
<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 00:03:48 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>من گرگ خیال‌بافی هستم</title>
<description><![CDATA[<p><br />
از کوچه‌ها بگذر<br />
از کوچه‌های شلوغ بگذر<br />
بی‌ قهوه‌های لبخندت<br />
نه چای سبز طعمی دارد<br />
نه میخک مخصوص‌اش</p>

<p>از محله‌های فقیر بگذر<br />
از چنارهای لاغر<br />
سیم‌های باردار<br />
با پاهای نوجوانت از پله‌های بازار نیز بگذر<br />
و از دوره‌گردان چلباز پرتقالی بدزد</p>

<p>اینجا <br />
در آخرین روزهای اتاقی سرد<br />
هوس پرتقالی کرده‌ام<br />
با بوی وحشی دست‌های تو.</p>

<p>«الیاس علوی- من گرگ خیال‌بافی هستم- نشر آهنگ دیگر»<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1759.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1759.php</guid>
<category>Poem</category>
<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 15:30:28 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>امکان‌پذیر نمی‌باشد</title>
<description><![CDATA[<p>خوابگرد سیدرضا شکراللهی را هم تحمل نکردند.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1757.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1757.php</guid>
<category>Daily</category>
<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 19:45:23 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>دیگران</title>
<description><![CDATA[<p><br />
<p align=center><img alt="IMG_0770.JPG" src="http://www.natoor.com/photo/IMG_0770.JPG" width="345" height="602" /></p><br />
اوایل ماجرا می‌ترسی درباره‌شان حرف بزنی، خیال می‌کنی حالا چه کاری است، بالاخره همه که این‌جور چیزها را قبول ندارند، یک‌وقت می‌گذارند به پای خرافات یا - اگر خیلی احترام‌ات را نگه دارند - می‌گویند « همه‌اش به‌خاطر این فیلم‌هایی است که می‌بینی». سروش روحبخش اما خیلی وقت پیش (<a href="http://bigsleep.wordpress.com/2008/06/08/others/">اینجا</a> و <a href="http://bigsleep.wordpress.com/2008/08/23/rorschach-inkblot-test/">اینجا</a> را ببینید) درباره‌شان نوشته و چیزی را هم ناگفته باقی نگذاشته؛ همین دو یادداشت است که به من جرات می‌دهد امروز بیایم و از «چیزهایی» حرف بزنم که سال‌هاست دور و بر ما می‌چرخند.<br />
پرده‌ی حمام را یک هفته نیست شسته‌ایم، اما دو روز پیش وقتی صورت‌ام را اصلاح می‌کردم، مادر و فرزندی را دیدم که روی پرده‌ی حمام خانه‌ی ما جا خوش کرده‌اند. آن کوچولو را ببینید، انگار می‌خواهد یکی را درآغوش‌ بگیرد...<br />
نمی‌دانم چرا، اما تا امروز درباره‌شان با کسی حرف نزده‌ام و سعی هم نکرده‌ام پاک‌شان کنم، فقط برایم جالب است که چه‌طور خودشان را از چشم‌های مادرم پنهان کرده‌اند؛ مادر‌ها را که می‌شناسید، چشم و گوش‌شان عجیب خوب کار می‌کند.<br />
<p align=center><img alt="IMG_07702.JPG" src="http://www.natoor.com/photo/IMG_07702.JPG" width="156" height="333" /></p><br />
</p>]]></description>
<link>http://www.natoor.com/2010/01/1756.php</link>
<guid>http://www.natoor.com/2010/01/1756.php</guid>
<category>Daily</category>
<pubDate>Fri, 22 Jan 2010 22:38:23 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>