<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Natoor</title>
      <link>http://www.natoor.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 17 May 2008 19:17:42 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>خدا هم جنتلمن‌ها را دوست دارد</title>
         <description>در فوتبالی که سال‌هاست اسیر لمپن‌های بی‌سواد و دانشگاه رفته است، قهرمانی پرسپولیس «قطبی» یک اتفاق خوب است، تیم یک جنتلمن واقعی که به قول امیر حاج‌رضایی علاوه بر مسایل فنی چیزهای دیگری هم به فوتبال ما اضافه کرد. این قهرمانی مبارک رفقای پرسپولیسی، امید که خداوند استقلال ما را هم از شر شیاطین نگاه دارد! </description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1127.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1127.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 19:17:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آمین!</title>
         <description>نمی‌دانم چرا، اما این بالا و پایین پریدن بعضی دوستان نویسنده و روزنامه‌نگار را که می‌بینم، این اشتیاق عجیب برای رسیدن به خبری از حضور «خالد حسینی» در ایران و این ناز و غمزه‌ی کارگزار و مدیر برنامه‌های خالد حسینی و آن‌ها که قرار است در ایران میزبان آقای نویسنده باشند، یاد چند سال پیش می‌افتم و حضور اورهان پاموک در ایران و ماجرای تحقیرآمیز روز آخر سفرش. نمی‌دانم شما هم یادتان هست و اصلا از ماجرا خبر دارید یا نه، اما بعید می‌دانم که محمود دولت‌آبادی آن روز و رفتار توهین آمیز اورهان پاموک را - که اتفاقا هنوز نوبل نبرده بود- فراموش کرده باشد.
ان‌شاءالله که گربه است و هیچ کس کاری نکرده و نمی‌کند که جمعی را تحقیر کند و ان‌شاءالله که نویسنده و داستان‌نویس و کلمه هم همیشه همین‌قدر حرمت و ارزش داشته باشند در این کشور.</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1126.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1126.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Culture</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 00:01:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خیابان‌ یک‌طرفه‌‌ای که غمگین نیست</title>
         <description>اینکه بعد از دو سال، سه ساعت از یک بعد‌ازظهر اردیبهشتی را با کسی بگذرانی که زمانی دوستش داشته‌ای بی‌آنکه دوستت داشته باشد و بعد وقتی آن سه ساعت لذت‌بخش به آخر می‌رسد، راضی باشی از خودت و روزگار و حس خوب خودت و کسی که دوستش داشته‌ای و- بیش‌تر از همه- از کنارآمدنت با حقیقت، یعنی به همه‌ی آن چیزهایی که باید رسیده‌ای. زمان گاهی از پس دوست داشتن‌ها بر نمی‌آید و این همان لحظه‌ای است که آدم‌ها می‌توانند به «دوست داشتن‌هایشان» افتخار کنند. فقط بعضی آدم‌ها هستند که تنها در خاطرات نمی‌مانند و زمان را کنار می‌زنند و بزرگ می‌شوند و علاقه‌ی تو را هم در گذشته جا نمی‌گذارند؛ و این اصلا چیز کمی نیست...  </description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1120.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1120.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Solitude</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 May 2008 23:29:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اعتراف</title>
         <description>سخت است، درد دارد، آزار می‌دهد، اما حالا خیلی خوب می‌دانم که می‌شود کثیف‌ترین، بی‌پرنسیپ‌ترین، خودخواه‌ترین، طمع‌کارترین و گه‌ترین آدم‌های این مملکت را از میان جماعت نویسنده و روشنفکرش کشید بیرون. نان‌به‌نرخ روزخورهای بی‌شرف بزدل...</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1117.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1117.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 13 May 2008 23:38:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عوض نشو، رنگ نباز و نشکن...</title>
         <description>- پروردگارتان گفت: بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم. «مومن- آیه‌ی ۶۰»
- پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. «بقره- آیه‌ی ۱۵۲»
- ای کسانی که ایمان آوردید! چون با گروهی رویارو شدید پایداری کنید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید. «انفال-آیه‌ی ۴۵»
- و هر کس از یاد من رویگردان شود، زندگی‌اش  تنگ شود و روز قیامت او را نابینا وارد محشر می‏کنم. «طه- آیه‌ی ۱۲۴»


قبول کن که میان همه‌ی چاله‌هایی که این سه هفته پیش پای لنگ ما گذاشته‌ای، این یکی به چاه می‌ماند. حالا من به جهنم، یک بشکه رنگ قهوه‌ای هم می‌گذارم کنار برای قول و قرار روز اول‌مان، اصلا خیال می‌کنیم رها کرده‌ای «سر رشته» را و مهم نیست برایت که «معشوق بگسلد پیمان»، اما بزرگوار، دست‌کم حرمت کلمات خودت را نگه دار...</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1116.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1116.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Solitude</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 13 May 2008 21:00:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا گاهی هنگ می‌کنم؟</title>
         <description>وزیر راه و ترابری ایران و وزیر حمل و نقل بلغارستان امروز درباره‌ی صادرات گاز ایران به اروپا و انتقال گاز ایران از ترکیه به بلغارستان مذاکره کردند.

</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1114.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1114.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 12 May 2008 21:55:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حافظ سرود مجلس ما ذکر خیرتست...</title>
         <description>نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بخت من از خواب بر نمی‌آید

یادم نمی‌آید تا امروز دروغ گفته باشد به من- که کاش می‌گفت؛ همیشه یک‌راست می‌زند به هدف، نه به حالت کاری دارد و نه به ساعتی که سراغش رفته‌ای، نه اهل وعده‌های سرخرمن است و نه دلسوزی و شوخی. اصلا برای همین است که تا امروز کسی نتوانسته تکانش دهد و جایش را بر آن بلندترین قله مال خود کند، برای همین است که برایم «حافظ» است هنوز و زبان عالم دیگر، و کلماتش- حتی اگر ارمغانی نداشته باشند جز حسرت و دریغ- هنوز همان معجزه‌ای را دارند که «الا بذکر الله تطمئن القلوب». </description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1111.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1111.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Solitude</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 10 May 2008 20:08:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description>هر روز قهوه‌ای‌تر از دیروز...!</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1107.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1107.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 08 May 2008 23:15:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تو بخوان دیوانگی</title>
         <description>«وقتی به خاطره‌ای در ذهن ديگری تبديل می‌شوی، وقتی ديگری به خاطره‌ای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشده‌ايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره‌ای دور نيست؟»

رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانه‌ها -بی‌توجه به های و هوی آدم‌ها و بالا و پایین رفتن‌های دختر و پسری که درست چند سانتیمتر جلوتر از ما توی یک پراید سفید مشغول تجربه کردن همدیگر بودند- رو به نقطه‌های کوچک و نورانی شهر نشسته بودیم توی ماشین و لیست کتاب‌های «موجود» چند ناشر را زیرورو می‌کردیم، بی‌آنکه بدانیم دنبال چه هستیم. 
درگیر لیست کتاب‌های «افق» بودم که پرسیده بود «لکه‌های ته فنجان قهوه»ی رضا ارژنگ را خوانده‌ام یا نه. فکر نکرده جوابش را دادم، که دوستش دارم، و بعد همان چند خط را خواندم از حفظ. وقتی میان این همه رمان و داستان کوتاه درخشان و ماندگار، فقط چند کلمه‌ از یک رمان معمولی یادت مانده باشد، یعنی آن کلمه‌ها به خاطرات تو و روزگارت چنگ زده‌اند. حالا دیگر مطمئنم که همه‌ی ما، فارغ از حال امروز‌مان و کسانی که دوستشان داریم، فارغ از همه‌ی آدم‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند، به خاطره‌ای دور، تکرار ناشدنی و یگانه، وفاداریم.</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1103.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1103.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Solitude</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 04 May 2008 23:12:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازنگری دعوای قدیمی</title>
         <description><![CDATA[سیدرضا میرکریمی آدم مهم و تاثیرگذاری است در سینمای ایران، نه فقط به این دلیل که کارگردان موفق و صاحب سبکی است و نه به خاطر فیلم‌هایش؛ در جامعه‌ای که کم پیش می‌آید مدیران فرهنگی و دولتمردان‌اش به هنرمندان اعتماد کنند، آدم‌هایی مثل میرکریمی، که آزادترند و اجازه دارند نزدیک‌تر بشوند به مرزهای ممنوع و خطوط قرمز، می‌توانند در اصلاح نگاه آمیخته با بدبینی مدیران فرهنگی به هنر و اهالی‌اش موثر باشند. اما این ویژگی میرکریمی، دیگرانی چون او و واکنش‌ها و رفتارهایشان را  در معرض داوری همیشگی اهالی هنر و فرهنگ‌ هم قرار می‌دهد و از مسیر پیش رویشان خطی باریک می‌سازد که مرز میان وابستگی و استقلال است و معیار سنجش اصول اخلاقی و حرفه‌ای. خیال ندارم در حاشیه‌ی بحث و جدل‌های درگرفته پیرامون «به همین سادگی» و شباهت‌هایش با داستان کوتاهی از علی‌اصغر عزتی پاک جانب کسی را بگیرم و گمان می‌کنم آدم‌هایی شایسته‌تر از من و«مستقل‌تر» از اعضای شورای داوری «خانه سینما» باید درباره‌ی شباهت‌های این دو اثر – که متاسفانه یا خوشبختانه کم هم نیستند و حتی جزییات را هم دربرمی‌گیرند- قضاوت کنند. واکنش تند، شتابزده و تا حدی متفرعنانه و آمیخته با تبختر آقای میرکریمی به ادعای علی‌اصغرعزتی پاک اما شاید بهانه‌ی خوبی باشد برای پرداختن به دردی کهنه و بازنگری دعوایی قدیمی میان اهالی ادبیات و سینماگران.
از عادت‌های حرفه‌ای کارگردان «به همین سادگی» بی‌خبرم، اما کم و بیش می‌دانم که شادمهر راستین، مثل دیگر  دوستان فیلمنامه‌نویس، به شکلی عجیب و تحسین برانگیز مخاطب جدی ادبیات داستانی معاصر ایران است و کم پیش می‌آید که کتاب خوبی را نخوانده بگذارد؛ متاسفانه اما کم‌تر دیده‌ام که دوست فیلمنامه‌نویسی طرح اولیه فیلمنامه‌ای را وامدار داستان یا رمانی دیگر بداند و از خالقی دیگر نیز یاد کند و این برای من که چندسالی است با داستان کلنجار می‌روم، عجیب است. از این تازه‌ترین حاشیه که بگذریم، دوست دارم بدانم  فیلمنامه نویسان ایرانی چگونه با این سرعت از پس خلق ایده‌های تازه و طرح‌های اولیه‌ی فیلمنامه بر می‌آیند و آیا همه این‌ها محصول خلاقیتی بی‌پایان است یا وامدار همان داستان‌ها و رمان‌های نویسندگان بخت‌برگشته و بی‌دفاع که سال‌هاست به خاطر چند هزارتومان، حقوق مادی و معنوی‌شان نادیده گرفته می‌شود. انگار اقتباس هرگز در این کشور معنی نداشته است...
چند سال پیش کارگردان محترم و بزرگی در جواب منتقدی که بخش‌هایی از فیلم او را شبیه «بعدازظهر نحس» سیدنی لومت دانسته بود، گفت: «من این فیلم را ندیده‌ام و خیال هم ندارم در آینده آن را ببینم.»
نمی‌دانم، شاید اگر کسی همان روزها، چیزی درباره‌ی بحران فیلمنامه نویسی در ایران می‌نوشت یا پرونده‌ای درباره‌ی کپی‌برداری‌های ناشیانه و گاه حرفه‌ای بعضی سینماگران وطنی از فیلم‌های خارجی و داستان‌های کوتاه و بلند ایرانی – که بی‌شک آقای میرکریمی به عنوان یکی از آدم‌های سالم و متعهد این سینما بهتر از من جزییاتش را می‌داند-  منتشر می‌کرد، کارگردان و نویسنده شریف و معمولا آرام «به همین سادگی»، امروز جوری دیگر از خود و فیلمش دفاع می‌کرد.


این یادداشت در صفحه‌ی آخر شماره‌ی امروز «کارگزاران» <a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?8119">منتشر شده است</a>. ]]></description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/05/1098.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/05/1098.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Culture</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 01 May 2008 09:06:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و هشت</title>
         <description>بیا درباره‌ی طعمش حرف بزنیم...</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/04/1096.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/04/1096.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Apr 2008 10:15:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>The Dark Knight!</title>
         <description><![CDATA[۴۵ دقیقه تردمیل، ۱۵ دقیقه دوچرخه، ۱۵ دقیقه اسکی، ۲۰ دقیقه کار بر روی شکم، ۲۰ دقیقه کار با وزنه، ۱۵ دقیقه ریکاوری با تردمیل.
تا امروز ۴ جلسه با این برنامه کار کرده‌ام و طبق محاسبات دقیق‌ام اگر ۱۱۴ جلسه‌ی دیگر دوام بیاورم، می‌توانم به جای <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000288/">این آقا</a> نقش بروس وین را بازی کنم!]]></description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/04/1093.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/04/1093.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Apr 2008 21:59:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزانه</title>
         <description><![CDATA[اول) یک دوست نه چندان محترم رمز عبور آیدی جی-میل من را کش رفته و چند روزی به نامه‌ها سرک کشیده و ای-میل‌های جدید را هم پاک کرده است؛ اما از آنجا که آدم خیلی باهوشی نبوده، ماجرا را با یک اشتباه ساده لو داده و حالا به قول مسوولان همه چیز تحت کنترل است! فقط اگر در این سه روز، شنبه، یکشنبه و دوشنبه، ای-میل بی‌ربط و عجیبی از من به دستتان رسیده یا ای-میل‌هایتان بی‌جواب مانده، لطف کنید و به من خبر دهید. ای-میل‌های بی‌ربط و عجیب دیگر روزها کار خودم بوده است!

دوم) این یکی مخصوص رفقایی است که همچنان به ریش «جوجه روشنفکر بی‌سوادی» مثل من می‌خندند و اصرار دارند که نام کوچک «کینگ» بیچاره را <u>استفن</u> بخوانند و بنویسند. خداوند همه‌ی ما را به راه راست هدایت کناد!
- <a href="http://www.youtube.com/watch?v=4lsbYW4PBxE">بخش‌هایی از گفت‌و‌گوی طولانی Mark Lawson و استیون کینگ در BBC four</a>.
- <a href="http://www.youtube.com/watch?v=w0lofwQTWKk">گفت‌و‌گویی دیدنی- و بیش‌تر شنیدنی- با استیون کینگ در Early Show در سال ۲۰۰۱.</a> ظاهرا بی‌سوادی ما به خود آقای کینگ هم سرایت کرده و ایشان ناتوانند از تلفظ نام درست خود و آنچه در گفت‌و‌گو مدام تکرار می‌شود به همه چیز شباهت دارد جز استفن!
- <a href="http://www.merriam-webster.com/dictionary">این یکی هم جان می‌دهد برای اتمام حجت!</a> ممنون از دوست عزیز نادیده‌ای که همچنان منتظر بازگشتش به وبلاگستان‌ام.
]]></description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/04/1090.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/04/1090.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Culture</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 22 Apr 2008 20:19:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>The Mist</title>
         <description><![CDATA[<P align=left><img alt="The%20Mist.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/The%20Mist.jpg" width="150" height="221" /></p>

باید اعتراف کنم که هیچ فکر نمی‌کردم جدیدترین اقتباس سینمایی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001104/">فرانک دارابونت</a> از یکی دیگر از داستان‌های <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000175/">استیون کینگ</a>  این‌قدر غافلگیرکننده باشد. <a href="http://www.imdb.com/title/tt0884328/">«مه»</a> می‌توانست یکی از همان فیلم‌های مهیج، جذاب و سرگرم‌کننده‌ی هالیوودی باشد، یکی از همان داستان‌های کلیشه‌ای تقابل هیولاها و انسان‌های بی‌گناه که مثل همیشه با حمله‌ی وحشیانه‌ی هیولاها به شهر و قتل‌عام آدم‌ها شروع می‌شود اما سرانجامی جز پیروزی انسان‌ها ندارد. دارابونت اما با پایان‌بندی ضدکلیشه و تکان‌دهنده فیلم به همه رودست می‌زند، پایانی که برخلاف دیگر لحظات فیلم، نه‌تنها به داستان بلند کینگ وفادار نیست که کم‌ترین شباهت را به آن دارد. 
فارغ از پایان‌بندی غافلگیرکننده «مه» که وام‌دار خلاقیت دارابونت است، شخصیت‌پردازی درخشان و هنرمندانه‌ی شخصیت‌های فیلم ( خانم کارمودی را به یاد بیاورید که نمادی است از بنیادگرایی، تعصب کور در مذهب و جنون حاصل از آن) و جدال بی‌حاصل و خون‌بارشان با یکدیگر، شاید مهم‌ترین ویژگی فیلم باشد؛ هیولاهایی انسان‌نما که خالق فاجعه‌اند و گاه ترسناک‌تر و خطرناک‌تر از موجودات افسانه‌ای و جهنمی فیلم، هیولاهایی که هر روز در خیابان به ما لبخند می‌زنند...
]]></description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/04/1087.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/04/1087.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Film</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Apr 2008 21:34:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description>در ماست کاتب شاید یا در سایه‌روشن‌های میان آن کلام که بر سر دست داشت. آنجا، بر کاغذهای زرد شده‌ی روز میز خواناست این: ما هم رفتیم، نعش‌مان را هم بردیم.
زیرسیگاری را ندیدیم کدام دست بر کاغذها گذاشت وقتی کاتب رو به دیوار می‌آمد لبخند بر لب و رقصان، انگار بگوید اتا الحق یا انا کلمة الحق.
روشنانیم ما.

«خانه‌ روشنان- هوشنگ گلشیری»</description>
         <link>http://www.natoor.com/2008/04/1083.php</link>
         <guid>http://www.natoor.com/2008/04/1083.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Daily</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Apr 2008 20:28:49 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
