Main

Film Archives

March 28, 2004

وقتی نتوانی در سالن سينما بخوابی ...

وقتي نتواني ديالوگهاي سطحي و درجه چندم يك فيلم را به سبك و سياق منتقدين سينمايي ، ديالگوهاي موجز و خارق العاده بدانی ، وقتي نتواني يك سناريو ضعيف با موضوعي نخ نما شده را با بافتن آسمان و ريسمان به هم نو و با پرداختي مناسب بنامي و آن را به پاي دغدغه امروز جوانها بگذاري ، وقتي نتواني بي تفاوت از روابط بدون منطق آدمها در فيلم بگذري ، وقتي نمي تواني به خودت اجازه بدهي كه نتيجه كار يك كارگردان را - به بهانه اينكه سالها دستيار يكي از مشهورترين فيلمسازان ايران بوده است - تحسين برانگيز بداني ، وقتي نمي تواني از فيلمبرداري ضعيف محمود كلاري بگذري ، وقتي نمي تواني چشمهايت را ببندي و بازي گلزار را متفاوت و قابل توجه فرض كني ، وقتي در سالن سينما به اندازه تمام اين روزهاي لعنتي عصباني بشوي و حس كني كسي با سوهان به جان مغزت افتاده است و فهم و شعورت را به بازي گرفته است ، وقتي مرتب با خودت تكرار مي كني كه اين جماعت منتقد و روزنامه نگار - كه ادعاي فهم سينمايشان ماتحت امثال كوئنتين تارانتينو ، مارتين اسكورسيسي ، کيشلوفسکی و تارکوفسکی را پاره كرده است و نقدهاي آن چنانيشان از « داگويل » و « زندگي زيباست » يك اثر درجه چندم مي سازد – مجذوب چه چيز اين فيلم شده اند كه اينگونه تحسينش مي كنند ، نتيجه اش اين مي شود كه خيلي راحت به خودت حق مي دهي بيايي اينجا و داد بزني كه « بوتيك » يك مزخرف تمام و كمال است كه حتي ارزش آن را ندارد كه دو ساعت وقت صرفش كنيد ! باور نداريد ؟ امتحانش كمي خرج دارد ...

May 21, 2006

شمال یعنی نرسیدن

باغ‌های کندلوس را ببینید، اگر دلتان می خواهد چند جمله‌ی
درجه‌ یک چند روز توی مغزتان بالا و پایین بپرند، قصه بشنوید، به موسیقی
خوب گوش بدهید، رنگ ببینید و...
اما اگر شما هم مثل همه‌ی آدم‌هایی که
امروز بلیط سانس ۶ سینما فرهنگ را گرفته بودند و توی سالن شماره دو آن
نشسته بودند، از دیدن سکانس نماز خواندن آبان خنده‌تان گرفت، دیوانه‌ای را
به یاد بیاورید که بعد از این سکانس نمی‌دانست چطور باید جلوی اشک‌هایش را
بگیرد.
لعنت به این خاطرات، لعنت...

پ.ن: خدایا! یک معجزه
کوچیک...

December 12, 2006

حکم ما را چه کسی می‌دهد؟

من طرفدار سینمای کیمیایی نیستم، منتقد سینمایی
هم؛ اما با آنهایی که بین نقدهایشان سعی می‌کنند بگویند کیمیایی
نسل‌های بعد از خودش را نمی‌شناسد مشکل دارم. از آخرین فیلم کیمیایی چیز
زیادی در ذهنم نمانده است-بیشتر از فیلم، پچ‌پچ‌های روشنفکر‌نمایانه‌ی دختر
کنار دستیم را به یاد می‌آورم که آخرش هم ایران را تاب نیاورد و پرید به
عشقش فرانسه- اما خوب به یاد دارم که تنها تصویری که بعد از تمام شدن
فیلم در ذهن من مانده بود و آرام آرام خودش را کامل می‌کرد تصویری خودساخته
بود از هم سن و سال‌های من در فیلم حکم. تصویر آدم‌هایی عاشق، خوره‌ی کتاب،
آرام، آرام و باز هم عاشق؛ همان‌هایی که چند سال بعد مثل آب خوردن آدم
می‌کشتند و شده بودند یک پا شورشی. دیوانه‌های سرخورده
ای که دیگر از چیزی «آویزان» نبودند و ساده‌تر از همیشه
می‌پریدند و خراب می‌کردند و جلو می‌رفتند.
هنوز گهگاه فکر
می‌کنم به حکم کیمیایی و دگردیسی آدم‌هایش و پیش‌بینی‌های آقای کارگردان و
آدم‌های دور و برم و سرنوشتی که با این فضا در انتظارمان
است.آدم‌های آرام، آدم‌های عاشق،خوره‌های کتاب و موسیقی و فیلم و...

July 7, 2007

یادتان هست؟

a%20good%20year.jpg

مگر می‌شود روزت با «یک سال خوب» رایدلی اسکات شروع شود و با مرور دوباره‌ی «باغ‌های کندلوس»- که همین‌جا چیزکی درباره‌اش نوشته‌ام- به آخر برسد و تو همان در خود فرورفته‌ی گره خورده سابق بمانی. یک سال خوب ( A Good Year ) معجزه می‌کند با آن بازی درخشان راسل کرو و جزییات دوست‌داشتنی‌اش و روایتی آشنا که رنگ و بوی کهنگی و تکرار ندارد؛ یک مثال درجه یک برای تایید حرف آن‌هایی که فکر می‌کنند دیگر داستان تازه‌ای در دنیا نیست و چگونگی روایت و ریزبینی‌های یک قصه‌گوی ناب است که می‌تواند از مضمونی تکراری و ملال‌آور، حاصلی جذاب بسازد. خوب نبودم این چند روز و انرژی امروزم را تنها مدیون دیروزم و «یک سال خوب»‌ی که عین زندگی است و عجیب طعم خوش تجربه‌های عاشقانه‌ی آدم را به یادش می‌آورد. راستی، فردای شبی را که عشاق در کنار همدیگر گذراندند، یادتان هست و آن جمله‌ی درخشان دختر را، وقت رفتن، که قرار است دلیلی باشد برای آن هم‌آغوشی طولانی؟ یادتان هست...؟

مرتبط:
- بیا خیلی آرام عاشق بشویم (امید علیزاده)
- رایدلی اسکات و راسل کرو، همین کافی است (خسرو نقیبی)

July 14, 2007

Imagine

بیایید تصور کنیم تارانتینو ایرانی است و قرار است «داستان عامه‌پسند‌»‌اش را هم، با همان کیفیت و جزییات، همین حالا و توی ایران خودمان بسازد و دنیایی را با شاهکارش سرکار بگذارد. فرض کردید؟ خب، حالا بی‌خیال فرض بشوید و به عنوان یک دوستدار سینما یا یک فیلم‌باز یا اصلا به عنوان یک آدم معمولی که فیلم داستان عامه‌پسند را دیده است، پنج سکانس شاهکار این فیلم را انتخاب کنید، یا نه، بگذارید راحت‌ترش کنیم، پنج خط از دیالوگ‌های - به نظر خودتان- درجه یک این فیلم را انتخاب کنید و یک گوشه بنویسیدشان.
حالا برگردید به فرض اول‌مان، فکر می‌کنید کدام یک از سکانس‌ها یا چند خط از دیالوگ‌های انتخابی‌تان می‌تواند سرجایش باقی بماند؟ دیروز که برای سومین بار داستان عامه‌پسند را می‌دیدم، فقط و فقط به این موضوع فکر می‌کردم و به شوخی‌ای که بعضی‌ها تحت عنوان سینمای ملی راه انداخته‌اند و خواب جهانی شدنش را هم می‌بینند...! فکر می‌کنید با چند شاهکار دیگر سینما هم می‌توانیم این بازی را ادامه دهیم؟

پ.ن: شاید یکی دو روز بعد که این سردرد مزمن و سرماخوردگی لعنتی دست از سرم برداشتند، بیشتر و دقیق‌تر بنویسم در این‌باره. تا چه پیش آید... فعلا بیایید به ریش آدم‌هایی بخندیم که گمان می‌کنند- و شاید هم ادعا- که سانسور، همیشه به خلاقیت می‌‌رسد و شاهکارهای جهان، همه از دل فضاهای بسته و محدود بیرون آمده‌اند.

February 22, 2008

کاش دنیا این همه استاد نداشت...

santouri.jpg

چند سال پیش فیلم یکی از اساتید سینمای ایران اکران شده بود و روزنامه‌ها پر شده بودند از یادداشت‌های ستایش‌آمیز شیفتگان استاد که خیال می‌کردند استاد بعد از سال‌ها سکوت و دوری از سینما، شاهکار تازه‌ای خلق کرده است. برای من که نه بازی بازیگر زن آن فیلم را دوست داشتم و نه برخلاف بعضی‌ها از استعاره‌های گل درشت، تکراری و از جنس سینمای اروپای شرقی فیلم هیجان‌زده شده بودم، تنها یک راه باقی مانده بود؛ یک راه ساده برای مخالفت با فیلم و در عین حال مغلوب نشدن در جریان بحثی بی‌فایده، چرا که دوستان شیفته‌ام هم تبحر استاد را در بازی گرفتن از بازیگران فیلم تحسین می‌کردند و هم استعاره‌های گل‌درشت فیلم را از نقاط قوت فیلم می‌دانستند. آن راه ساده در واقع چیزی نبود جز بزرگنمایی جزییات به ظاهر کم‌اهمیت؛ تکنیکی که معمولا همیشه به کار می‌آید، چه آن زمان که اثری را ضعیف می‌دانید، اما درگیر جدلی بی‌پایان شده‌اید، راه فراری ندارید و به دلیل تفاوت‌های بنیادین با آدم‌های مقابل‌تان امکان رسیدن به تفاهم نیز وجود ندارد، و چه آن هنگام که کلیت یک اثر هنری را قابل دفاع نمی‌دانید اما به دلایلی قصد انتقاد از آن را هم ندارید، پس دست به دامان جزییات می‌شوید و با برجسته کردن‌شان، اهمیت دادن به تکه‌های درخشان و شاهکار خواندنشان به هدف خود می‌رسید.
در فیلم استاد صحنه‌ی تعقیب و گریز هیجان‌انگیزی بود که اتفاقا پرداخت و اجرای خوبی هم داشت، اما اسکناس‌هایی که در میانه‌ی این تعقیب و گریز به باد سپرده می‌شدند مشکل کوچکی داشتند و سال‌ها پس از زمانی که قصه‌ی فیلم در آن می‌گذشت چاپ شده بودند! ماجرا در حالت مبالغه آمیزش چیزی شبیه این بود که مثلا در یکی از قسمت‌های سریال یک مشت پر عقاب، رضا کیانیان دست توی جیبش کند و یک پنج‌هزارتومانی جدید و منقش به تمثال امام بگذارد کف دست طرف مقابلش و بگوید:«این هم از شیرینی شما!»
خب البته من هم قبول دارم که کارم چندان شرافتمندانه نبوده است و این اشتباه شاید کوچک را در درجه‌ی اول باید به حساب منشی صحنه گذاشت تا کارگردان، اما درست یا اشتباه، این ترفند همیشه جواب می‌داد و چه‌قدر هم ساده‌تر از بحث های بی‌پایان درباره‌ی استعاره‌های گل درشت فیلم استاد بود.
درباره‌ی سنتوری مهرجویی -دیگر استاد سینمای ایران- هم می‌شود همین‌گونه حرف زد؛ می‌شود اشتباهات کوچک را بزرگ کرد، از دیالوگ‌های شعاری و نخ‌نما حرف زد و کل فیلم را کوبید- که مگر جز این است که مهرجویی باید منشی صحنه‌ای هم‌سنگ نامش انتخاب کند و مگر نباید دیالوگ‌های فیلم مهرجویی از جنسی دیگر باشند؟- و می‌توان از سکانس‌ها و دیالوگ‌های درخشان حرف زد و فیلم مهرجویی را بالا و بالاتر برد. انتخاب با من و شماست و همه چیز وابسته به میزان ارادت ما به استاد و حسی است که پس از دیدن سنتوری در وجودمان ته‌نشین شده است.

Continue reading "کاش دنیا این همه استاد نداشت..." »

March 23, 2008

دایره زنگی

با این فیلمی که ما دیدیم، جناب ایناریتو باید جلوی آقای فرهادی و خانم بخت‌آور لنگ بیاندازد...

April 10, 2008

داستان یک سایه

به گمانم همه‌ی آن‌هایی که فیلم‌های اصغر فرهادی را دیده‌اند –چه در مقام کارگردان و چه به عنوان فیلمنامه‌نویس- قبول داشته باشند که فرهادی آدمی است ذاتا قصه‌گو؛ اما اتفاقی که در شهر زیبا آغاز می‌شود، در چهارشنبه سوری ادامه می‌یابد و در دایره زنگی به کمال می‌رسد – و اتفاق بی‌اهمیتی هم نیست- حرکت فرهادی از قصه‌گویی به سمت داستان‌گویی است. در واقع حالا ما با سینماگری داستان‌گو روبه‌روایم که درک درست و هوشمندانه‌ای از مفهوم روایت و کارکرد خرده داستان‌ها دارد، و شاید به همین دلیل است که چهارشنبه‌سوری و دایره‌زنگی ترکیب موزون و جذابی از گره‌افکنی، گره‌گشایی، شخصیت پردازی، کشمکش، تعلیق و دیگر عناصر یک داستان خوب را برایمان به نمایش می‌گذارند. مشکل اصلی من با دایره زنگی اما همین حضور پررنگ فرهادی است، حضوری که پریسا بخت‌آور را به حاشیه رانده و قضاوت درباره‌ی تشخص فیلم را دشوار کرده است. ظرافت‌ها و نگاه زنانه‌ی بخت‌آور در کارگردانی البته کم نیستند و جنس روایت او نیز با راوی پرحوصله و صبوری مثل فرهادی فاصله دارد، اما این‌ها به باور من برای کنار زدن سایه‌ی سنگین فرهادی کافی نبوده‌اند.
نگاه موجز اما دقیق فرهادی/بخت‌آور به روابط انسان‌های شهری و کالبدشکافی سوءتفاهم‌های رایج میان آدم‌های پارانویید دنیای امروز، بازی هوشمندانه با مفهوم تصادف و خارج نشدن از منطق روایت، بهره‌گیری مناسب از عنصر تعلیق و به دنبال آن موفقیت در غافلگیر کردن تماشاگر و استفاده‌ی به‌جا از طنز کلامی، از دایره زنگی فیلمی ساخته است خوش‌ساخت، شریف و تماشاگرپسند که به استانداردهای سینمای بدنه – در مقابل سینمای جشنواره‌ای، و نه هم‌سنگ سینمای تجاری- بسیار نزدیک است. و این شاید همان چیزی باشد که سینمای امروز ایران به آن نیاز دارد...

مرتبط:
- دایره زنگی

April 20, 2008

The Mist

The%20Mist.jpg

باید اعتراف کنم که هیچ فکر نمی‌کردم جدیدترین اقتباس سینمایی فرانک دارابونت از یکی دیگر از داستان‌های استیون کینگ این‌قدر غافلگیرکننده باشد. «مه» می‌توانست یکی از همان فیلم‌های مهیج، جذاب و سرگرم‌کننده‌ی هالیوودی باشد، یکی از همان داستان‌های کلیشه‌ای تقابل هیولاها و انسان‌های بی‌گناه که مثل همیشه با حمله‌ی وحشیانه‌ی هیولاها به شهر و قتل‌عام آدم‌ها شروع می‌شود اما سرانجامی جز پیروزی انسان‌ها ندارد. دارابونت اما با پایان‌بندی ضدکلیشه و تکان‌دهنده فیلم به همه رودست می‌زند، پایانی که برخلاف دیگر لحظات فیلم، نه‌تنها به داستان بلند کینگ وفادار نیست که کم‌ترین شباهت را به آن دارد.
فارغ از پایان‌بندی غافلگیرکننده «مه» که وام‌دار خلاقیت دارابونت است، شخصیت‌پردازی درخشان و هنرمندانه‌ی شخصیت‌های فیلم ( خانم کارمودی را به یاد بیاورید که نمادی است از بنیادگرایی، تعصب کور در مذهب و جنون حاصل از آن) و جدال بی‌حاصل و خون‌بارشان با یکدیگر، شاید مهم‌ترین ویژگی فیلم باشد؛ هیولاهایی انسان‌نما که خالق فاجعه‌اند و گاه ترسناک‌تر و خطرناک‌تر از موجودات افسانه‌ای و جهنمی فیلم، هیولاهایی که هر روز در خیابان به ما لبخند می‌زنند...

September 30, 2008

Signs

Signs.jpg


People break down into two groups when the experience something lucky. Group number one sees it as more than luck, more than coincidence. They see it as a sign, evidence, that there is someone up there, watching out for them. Group number two sees it as just pure luck. Just a happy turn of chance. I'm sure the people in Group number two are looking at those fourteen lights in a very suspicious way. For them, the situation isn't fifty-fifty. Could be bad, could be good. But deep down, they feel that whatever happens, they're on their own. And that fills them with fear. Yeah, there are those people. But there's a whole lot of people in the Group number one. When they see those fourteen lights, they're looking at a miracle. And deep down, they feel that whatever's going to happen, there will be someone there to help them. And that fills them with hope. See what you have to ask yourself is what kind of person are you? Are you the kind that sees signs, sees miracles? Or do you believe that people just get lucky? Or, look at the question this way: Is it possible that there are no coincidences?

-----------------

One time, I was at this party... and I was sitting on the couch with Amanda McKinney. She was just sitting there, looking beautiful. So, I lean in to kiss her, and I realize I have gum in my mouth. So, I turn to spit it out and put it in a paper cup. I turn back, and Amanda McKinney throws up all over herself. I knew the moment it happened, it was a miracle. I could have been kissing her when she threw up. It would have scarred me for life. I may never have recovered


M. Night Shyamalan

October 28, 2008

چرا نمی‌شود دوستش نداشت؟

مهم‌ترین ویژگی کنعان این است که فیلمی است بر اساس یک داستان کوتاه و نه تنها قصه‌اش وام‌دار آن داستان کوتاه است، که ساختارش نیز ناگزیر، شانه به شانه‌ی داستان کوتاه پیش می‌رود. کنعان برای مخاطب تنبل و آسان‌گیر ساخته نشده، مخاطبی که عادت کرده است به خواندن رمان‌های خوش‌خوان و دیدن -تنها- آنچه نمایش داده می‌شود، میانه‌ای با داستان کوتاه، تخیل، تصویرسازی و«ادامه دادن» ندارد، جزئیات تاثیرگذار را نمی‌بیند و با ساختار کوه یخ بیگانه است. دقیقا به همین دلیل است که فکر می‌کنم هیچ منتقدی - اگر در پیچ و خم باورهای کلاسیک و خط‌کشی شده‌ گیر نکرده باشد- نمی‌تواند کنعان را فیلم خوبی نداند؛ نمی‌تواند فاصله‌گذاری‌های حقیقی و شیوه‌ی روایت او و پرش‌هایش را دوست نداشته باشد و معماری ظریف او را در ساختن جهان‌ کم‌نظیرش نادیده بگیرد.
کنعان برای من اما می‌توانست یک فیلم بی‌نظیر باشد، اگر پایان‌بندی دیگری داشت. سکانس درخشانی در میانه‌های فیلم هست که به گمانم اگر شیوه‌ی روایت و قصه اجازه می‌داد و جای پایان‌بندی فعلی می‌نشست، می‌شد چیزهای بیش‌تری در ستایش کنعان نوشت؛ همان‌جا که همه چیز ویران شده و مینا در تاریکی شب، رو به دریای کم وبیش متلاطم ایستاده است. و چه کسی است که نداند این سکانس خود خود زندگی است؟

November 21, 2008

Far From Heaven


Far%20From%20%20Heaven.jpg

That was the day I stopped believing in the wild ardor of things. Perhaps in love, as well. That kind of love. The love in books and films. The love that tells us to abandon our lives and plans, all for one brief touch of Venus. So often we fail at that kind of love. The world just seems too fragile a place for it. And of every other kind, life remains full. Perhaps it's just we who are too fragile

Todd Haynes

December 9, 2008

سی روز برای زندگی کردن کافی است

November is all I know, and all I ever wanna know

دوستان نزدیکم می‌دانند چه قدر عاشق S.w.e.e.t November ای هستم که شبیه هیچ‌کدام از کمدی رمانتیک‌های دیگر هالیوود نیست؛ اما راستش هیچ‌وقت نشده کسی بیاید و بگوید که فلانی این فیلم را دیده‌ای؟ تو هم دوستش داشتی؟ معرکه نبود؟ نشده هیچ‌وقت و فقط در جواب حرف‌های تو لبخند زده‌اند همیشه و سری تکان داده‌اند که لابد یعنی «ببین دلش به چه چیزهایی خوش است».
برای همین است که وقتی حمیدرضا می‌نویسد «سی‌روز برای زندگی کردن کافی است» کیف می‌کنم؛ و خوشحالم که این فیلم برای خیلی‌ها چیزی بیش‌تر از «یک کمدی رمانتیک معمولی که تنها پایان‌بندی متفاوتی دارد» نیست.
زندگی است که فرصت لذت بردن از بعضی چیزها را به تو می‌بخشد و شاید همین فرصت‌هاست اصلا که آدم‌ها را جدا می‌کند از همدیگر و به تفاوت معنی می‌دهد.

پی‌نوشت:
s.w.e.e.t هم گرفتار فیل‌.تر شده انگار. آقای فیل و دارو دسته‌اش یا خیلی بدسلیقه‌اند یا بیمار...

September 5, 2009

Wicker Park

به بهانه‌ی این یادداشت کیوان ِ از پشت یک‌سوم:

When you see something from afar, you develop a fantasy. But when you see it up close, 9 times out of 10, you wish you hadn't.

- Wicker Park -

January 17, 2010

بازی در وقت اضافه

حمیدرضا علاقه‌بند لطف کرده و از من خواسته تا در این بازی جدید «هم‌ده‌فیلم‌انتخاب‌کنی» شرکت کنم و از فیلم‌های دوست‌داشتنی‌ام در دهه‌ای که گذشت بگویم. شاید اگر فردا بخواهم از فهرست‌ام حرف بزنم، از چند فیلم دیگر اسم ببرم، اما امروز این‌ اسم‌ها به ذهنم رسید.

1. تریلوژی Matrix
2. Closer
3. Harrison's Flowers
4. In the mood for love
5. Broken Flowers
6. Lost in Translation
7. Little Miss Sunshine
8. The Ring
9. Angel-A
10. Paris, je t'aime

ببخشید اگر در فهرست جادویی‌ام (البته جادوی‌اش فقط به درد خودم می‌خورد) خبری از فیلم‌های دندان‌شکن و متفاوت و کم‌یاب نیست؛ این یکی از صادقانه‌ترین پست‌های این وبلاگ است!

About Film

This page contains an archive of all entries posted to Natoor in the Film category. They are listed from oldest to newest.

Daily is the previous category.

Interview is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.33