یازده و پنجاه و سه دقیقه
August 28, 2010
پروردگارا! عرض ارادت......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:45 AM
هذیان به سعی نیمهشب 6
August 7, 2010
آن بالا کسی حواساش به تهران هست بابی ساندز...؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:57 AM
یعنی اون موقع کنسرت کی بوده؟
July 20, 2010
میگویم حالا که قرار است در ارمنستان خبرهایی باشد و بعضیها بزنند و بعضیها هم بکوبند و همزمان همه با هم بلرزانند، بیایید جمع شویم - روزنامهنگارها بیایند، بچههای نویسنده جمع شوند، چند نفر از عناصر پشتپرده و بزرگان وبلاگستان هم چند روزی دست از «مبارزه» بکشند، استراحتی بکنند...
+ ادامه
داستان گوشوارهها
July 13, 2010
گالری گلستان از جمعهی گذشته میزبان «گوشوارههای» خاص ساره قمی شده. امروز بالاخره فرصتی پیش آمد تا با چند روز تاخیر سری به گالری بزنم و حالا که اینها را مینویسم بیش از هرچیز - و حتی فارغ از ایدهی جذاب پس این نمایشگاه - درگیر «داستان» پشت گوشوارهها...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:14 AM
پل ِهشتپا، بهار و تابستان هشتادوهشت، مرتاض هندی، بیستوسی، جادوگرهای آفریقای جنوبی، جمعهها شبکه یک و چیزهای دیگری که احتمالا میدانی
July 11, 2010
پروردگارا! شرمندهایم، اما از ما دیگر کاری ساخته نیست؛ اگر صلاح میدانی، از خودت، در دلهای ما، محافظت بفرما....
+ ادامه
کلاهمان را به احترام آلمان از سر بر میداریم
July 3, 2010
گوجه شدیم و جام جهانی برایمان تمام شد، به همین سادگی!...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:27 PM
اینک آخرالزمان
July 2, 2010
بازی فردا، بازی سادهای نیست؛ نظم عجیب ارتش کلاسیک آلمان، تغییر شکل دادنهای ناگهانی «ترَنسفورمر»های آلمانی، حرکتشان از فاز دفاعی به فاز حمله و ضدحملههای کشندهی تیم «لو»، هر تیمی را نگران میکند. آلمانیها در بازی با انگلستان دو گل زدند که سالهای سال میتواند در کلاسهای مدرسان فیفا...
+ ادامه
نظرها (16) |
لينک مطلب | 2:11 PM
عاشقها (هذیان به سعی نیمه شب 2)
June 19, 2010
فکر میکردم نسلشان منقرض شده؛ آخرینبار - تابستان سال گذشته بود انگار - چندتایشان را در خیابانهای مرکزی شهر دیده بودم، قبل از آنکه فرودگاه و ویزا و هزار و یک اندوه و درد بیدرمان دیگر بیفتد به جانشان و ناکارشان کند. امروز اما دوتایشان در خیابان غافلگیرم کردند؛...
+ ادامه
La Mano De Dios
June 11, 2010
وقتی دست خدا کنار شماست، هیچ چیزی غیر ممکن نیست. Photo: Juan Mabromata/AFP...
+ ادامه
بازخوانی تاریخ معاصر
June 6, 2010
اینجانب هیچگاه میل نداشته و ندارم که درباره نزدیکان خود سخنی بگویم یا دفاعی کنم. لکن علاوه بر آنکه در پیشگاه مقدس حق – جل و علا – مقصر و مجرمم و از درگاه متعالش امید عفو و بخشش دارم و تمام سرمایهام اعتراف به تقصیر و عذر از...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:36 PM
Simple Man
May 21, 2010
Mama told me when I was young Come sit beside me, my only son And listen closely to what I say And if you do this It'll help you some sunny day. Oh Yah Oh, take your time... Don't live too fast Troubles will come and they will pass...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:47 PM
مجموعه داستان پیوسته
April 21, 2010
جماعتی که با «پیمان هوشمندزاده» و داستانهایش حال میکنید، بدانید و آگاه باشید که بالاخره «شاخ» پیمان هوشمندزاده درآمد. «شاخ» چند داستان درخشان دارد و شک ندارم که خیلیها دوستش خواهند داشت....
+ ادامه
لينک مطلب | 10:33 PM
امکانپذیر میباشد
April 11, 2010
برای خواندن اینجا دیگر نیازی به واسطه نیست. پینوشت: ماجرای نظارت بر فضای مجازی و جلوگیری از انتشار «محتوای مجرمانه» جدیتر از آن چیزی است که خیلی از دوستان تصور میکنند؛ با این حال، راهکاری هم پیشبینی شده برای حل مشکل آنها که دچار «امکانپذیر نمیباشد» میشوند؛ ثبت مشخصات نویسنده...
+ ادامه
ژانر
April 6, 2010
آنها که جنبهی از «صدا» به «سیما» رسیدن را ندارند....
+ ادامه
لينک مطلب | 6:22 PM
نیمهی روشن ماه
March 12, 2010
ظهر که از چنگ زدن به دلخوشیهای کوچک زندگی مینوشتم فکر نمیکردم درست چند ساعت بعد، روزگار اینطور غافلگیرم کند. هرکسی ممکن است گاهی احساس کند شکست خورده یا به بنبست رسیده، انکار نمیکنم که به تندیس بنیاد گلشیری نیاز داشتم و به دیده شدن و کمی امید برای ادامه...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:49 PM
یکی آن بالا...
سال دارد تمام شود، سال عجیب هشتاد و هشت. چهارشنبه آخر وقت با بچههای بخش نشسته بودیم و دربارهی هشتاد و هشتی که دارد تمام میشود حرف میزدیم، سالی که نفهمیدیم روزها و ماهها و فصلهایش چهطور گذشت؛ انگار خدا هم دوست داشت این سال هرچه زودتر تمام شود و...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:55 PM
تهران رکیک
February 26, 2010
نه و ده دقیقهی صبح از «اصفهان» راه افتادهام، یک و ربع رسیدهام به بزرگراه نواب «تهران»، چهارصد- پانصد متر مانده به میدان جمهوری «تهران»؛ کی میدان توحید «تهران» را رد کرده باشم خوب است؟ یک ربع به سه، یعنی یک ساعت و نیم خرج یک مسیر یکی دو کیلومتری....
+ ادامه
لينک مطلب | 4:10 PM
فیل را بُکُش!
February 1, 2010
به عشق میماند، نمیدانی چرا و کی از راه میرسد... ناتور هم «امکان پذیر نمیباشد» از امروز....
+ ادامه
لينک مطلب | 1:17 PM
دیگران
January 22, 2010
اوایل ماجرا میترسی دربارهشان حرف بزنی، خیال میکنی حالا چه کاری است، بالاخره همه که اینجور چیزها را قبول ندارند، یکوقت میگذارند به پای خرافات یا - اگر خیلی احترامات را نگه دارند - میگویند « همهاش بهخاطر این فیلمهایی است که میبینی». سروش روحبخش اما خیلی وقت پیش...
+ ادامه
اینجا، اونجا، همهجا...
January 11, 2010
یک دورهای بود - نه چندان دور - طرف میگفت من همکار فلان روزنامهام، در فلان هفتهنامه ستون ثابت دارم یا در ماهنامهی فلان یادداشت مینویسم، هر آدمی هویتی داشت مرتبط با رسانهای که کلمات آن منتقد/یادداشتنویس را منتشر میکرد و رسانهها هم در مقابل، با «شخصیت»هایی که برای...
+ ادامه
لينک مطلب | 4:30 PM
بچهها، آدم باشید!
December 22, 2009
طرف یک سال نیست از ایران رفته، بعد دو روز پیش برای من ای-میل زده که «سال جدید میلادی را به تو و خانوادهی محترمات تبریک میگویم»... شما را به جان همان کاجهایی که در خانههایتان هوا کردهاید قسم میدهم، نکنید این کارها را. بگذارید چند سال بگذرد، گذشتهها کمرنگ...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:01 PM
بیست سال تنهایی
December 21, 2009
حالا دقیقاً بیست سال از روزی که آیتالله خمینی آن نامهی معروف را برای آیتالله منتظری نوشت، چند بار او را «سادهلوح» نامید و در پایان تاکید کرد «من كار به تاريخ و آنچه اتفاق میافتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفهی شرعی خود عمل كنم»، گذشته است. امشب،...
+ ادامه
دعوت به مراسم چسناله خوانی
December 17, 2009
آمدهام روز محشر من! بگو کجای این صف طولانی بمانم که جای مرا در غرفههای بهشت نگیرند. «شمس لنگرودی- ملاح خیابانها» قرار نبود در اردیبهشت اتفاق خاصی بیفتد، من فقط دلم میخواست مدتی اینجا نباشم؛ میخواستم خودم را درست کنم، این منِ خرابِ ضعیف و اسیر سوءبرداشتها را کنار...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:56 PM
برای ورشکستههای روزآنلاین
September 17, 2009
مدتی پیش از روزآنلاین ای-میل زدند که اگر اجازه میدهید قراری بگذاریم و دربارهی«مرگبازی» حرف بزنیم، آقایی هم یکی دو روز بعدش زنگ زد که بله، از کتاب خوشم آمده و اگر امکان دارد یک قرار گفتوگو بگذاریم. من اجازه خواستم که در اینباره فکر کنم و یکی دو روز...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:42 AM
روایت عاشقانهای از مرگ در ماه اردیبهشت
September 11, 2009
حوصلهی اینجا را ندارم دیگر، حوصلهی سیاست و تنش و هزار و یک چیز دیگر را هم. اسمش را هرچه میخواهید بگذارید اما دوست دارم چندماهی حواسم فقط به خودم باشد و زندگیام - و چندماه یعنی دستکم تا اردیبهشت 89. - نام نمایشنامهای است از محمد چرمشیر....
+ ادامه
لينک مطلب | 11:00 PM
بلند بلند فکر کردن
September 5, 2009
رسم است که ناشر، کتابهایش را برای دبیرخانهی جوایز ادبی بفرستد؛ حالا اگر ناشری - به هر دلیل - نخواهد به این سنت عمل کند، مثلا از جایزهای خاص و آدمهای پشتاش خوشاش نیاید، نباید به مولف بینوا خبر بدهد؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:32 PM
که از سوال ملولیم و از جواب خجل (2)
September 3, 2009
نمیفهمم این روزها چرا به هر جمعی وارد میشوم یا تازه عروس و داماد میبینم، یا زن باردار؛ کسی میداند این چند ماه دقیقا چه اتفاقی افتاده است؟ - عنوان همچنان از حافظ است....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:01 PM
نمایندگان شریف ملت
September 2, 2009
نمایندهی مردم اراک امروز در مخالفت با وزیر پیشنهادی فرهنگ و ارشاد اسلامی صحبت کرد. عباس رجایی پس از اشاره به بخشهايي از سخنان مقام رهبری دربارهی اهميت فرهنگ گفت: «واقعا برای ما سوال است كه آيا در دولت دهم با معرفی دكتر حسينی از فرهنگ رفع مظلوميت صورت گرفته...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:02 PM
The Persian Connection
August 31, 2009
امروز ميبينيد يكي از چيزهايی كه در بحث تهاجم فرهنگی مورد توجه نهادهای اطلاعاتی و امنيتی دشمن قرار گرفته توجه به هنر و استفاده از مسائل هنری در مباحث امنيتی و اطلاعاتی است و اين يكی از ضرورتهاست كه ما برای مقابلهی با آن نياز به ارتباط با مجموعهی...
+ ادامه
نظرها (22) |
لينک مطلب | 8:02 PM
پیام نیمهبازرگانی
August 22, 2009
دیروز برای دومین بار در سهماه گذشته، پهنای باند ناتور تمام شد. اینبار برخلاف دفعهی قبل ده روز تا آخر ماه مانده بود و ترجیح دادم به جای آنکه تا پایان ماه صبر کنم، پهنای باند اینجا را دوبرابر کنم. حمیدرضا و بچههای پرشین تولز هم مثل همیشه لطف داشتند...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:47 PM
روز از نو...
August 7, 2009
گفتم میروم سفر، دور از این همه خبر بد و فکر خیال، چند روزی نفس میکشم، Reset میشوم و بر میگردم؛ حالا همه چیز روبهراه است و تحت کنترل، گیرم آن بالا نوشته شده باشد Safe Mode!...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:33 PM
قانون تعيين ضوابط و شرايط وزير اطلاعات
July 28, 2009
ماده واحده - وزير اطلاعات دارای شرايط زير خواهد بود: 1 - از نظر تحصيلات در حد اجتهاد. 2 - اشتهار به عدالت و تقوی. 3 - داشتن سابقهای روشن از نظر سياسی و مديريت. 4 - عدم عضويت در احزاب - سازمانها و گروههای سياسی. قانون فوق مشتمل بر...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:05 PM
این روزها...
July 23, 2009
- چه کار میکنی این روزها؟ - بغض...گریه...آرامبخش میخورم...داد میزنم...موسیقی گوش میکنم...فحش میدهم...گاهی دعا میکنم...نمینویسم...متهم میشوم...مینویسم...تهدید میشوم...کافی نیست؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:38 PM
رستگاری در کهف
July 6, 2009
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا زمانی را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: پروردگار! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و راهِ نجاتی برای ما فراهم ساز! «سورهی کهف- آیهی 10»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:27 AM
اتاق آبی
July 3, 2009
و از نشانههای خودآزاری لابد یکی هم این است که نشستن در خانه و گوش سپردن به «اتاق آبی» را ترجیح بدهی به یک مهمانی پر شر و شور. در کناری از خانهی ما/ اتاقی است سرد و آبی تخت و گیتار کهنهی من/ عکس یک زن به دیواری زنی...
+ ادامه
نظرها (23) |
لينک مطلب | 9:44 PM
آرزوهای بزرگ
July 2, 2009
اینکه دوست داشته باشی کلماتت را درست بخوانند، انتظار بزرگی نیست، هست؟ پس چرا -این روزها- اینقدر دستنیافتنی و محال به نظر میرسد؟ پینوشت: عصبانیام و مثل همیشه اینجا و آدمهای اطرافم تاوانش را پس میدهند....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:50 AM
بازگشت
June 24, 2009
باید یک جایی برگشت به زندگی؛ نه، قرار نیست چیزی را فراموش کنیم، قرار نیست ببخشیم، اما نباید فرسوده شد، برید و از پا افتاد. «دربارهی الی...» به نظرم میتواند نقطهی عطف این روزهایمان باشد، یک مکث کوتاه برای کنار هم بودن و فیلم دیدن، فرصتی برای نفس گرفتن شناگری...
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 9:34 PM
این روزها
June 20, 2009
چهرهها را خوب به خاطر بسپارید، کلمات را هم، یک روز به کارمان میآید... پینوشت: وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ. و مژده ده شکیبان را، همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد مىگويند ما از آن خدا هستيم و به سوى او...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:13 PM
این پایان قصه است...
June 19, 2009
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا... کسانی هستند که فرشتگان جانشان را میستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند. از آنها میپرسند: در چه کاری بودید؟ گویند: ما در روی زمین ِ...
+ ادامه
نظرها (35) |
لينک مطلب | 2:53 PM
نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر
June 13, 2009
من به آقای احمدینژاد و هوادارانش تبریک میگویم؛ این آغاز یک دوران جدید در کشورمان است، آغاز حکومت اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر....
+ ادامه
But it is not this day
June 11, 2009
لحظاتی قبل ازآغاز آخرین نبرد در سهگانهی «ارباب حلقهها»، سخنگوی سائورون ـارباب تاریکی ـ با نشان دادن زره جادویی فرودو تلاش میکند تنها انگیزه و امید آراگورن و سپاهش را از میان ببرد. آراگورن اما برخلاف همراهانش ـ حتی گندولف پیر ـ فریب نمیخورد و ناامید نمیشود. سر از...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:02 PM
در حاشیهی این روزها
June 7, 2009
خدا را شکر که زمان جنگ ما بچه بودیم، و الا معلوم نبود با این روحیهی تخمیمان چندروزه جلوی عراق وا میدادیم؛ لابد با یک خمپاره پرچم سفید را میبردیم بالا. جمع کنید خودتان را، آدمها یک زمانی با «هیچی» حفظ کردند این کشور را، کربلای 4 و هویزه و...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:54 AM
...
May 29, 2009
بعد از انتخابات ـ نتیجه هرچه باشد ـ فرصت برای سکوت زیاد است، اما حالا...نه، وقتش نیست!...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:40 PM
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
May 10, 2009
هفتهی گذشته در دو جلسهی بازپرسی شرکت کردم، جلسهی اول در حضور نمایندهی حقوقی شاکی و مطابق با تمامی استانداردهای دیگر جلسات بازپرسی انجام شد و دومی چیزی نبود جز گفتوگوی کم و بیش دوستانه و غیررسمی من و بازپرس محترم پرونده. بعد از دومین جلسه متعهد شدم جهت اثبات...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:52 PM
متشکریم آقای جلالی
April 26, 2009
جادوی اردیبشهت بود، خوششانس بودیم، حق به حقدار رسید یا خدا به آرش برهانی رحم کرد؟ مهم نیست دیگر...ما قهرمانیم! مرتبط: - معجزهی خدایی که امیرش را دوست داشت (خسرو نقیبی)...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:35 PM
دیوانه در مهتاب
April 19, 2009
قرار بود قبل از عید با حمیدرضا نجفی بنشینیم و دربارهی «دیوانه در مهتاب»اش حرف بزنیم و حاصلاش را هم بدهیم به «اعتماد ملی»، اما نشد؛ سفر پیش آمد و گرفتاریهای کاری آخر سال و چیزهای دیگر؛ بعد از عید هم بیماری من نگذاشت کارها آن طور که قرار بود...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:22 PM
لکههای ته فنجان قهوهی گلامپ
April 5, 2009
وقتی از «تشخیص بیماری توسط پزشک» حرف میزنیم، آیا به مرزهای سعی و خطا نزدیک نشدهایم؟...
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 9:50 PM
سهگانهی نوروزی
March 19, 2009
۱. «همهی شعرهای من» مجموعهی نفیسی است؛ شاید در نگاه اول کمی گران به نظر برسد اما اگر شما هم مثل من احمدرضا احمدی و شعرهایش را دوست دارید، بعید میدانم از خریدن این مجموعه پشیمان شوید. شعری که در ادامه میخوانید را از جلد سوم این مجموعه انتخاب...
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 10:18 PM
نامهی جمعی از نخبگان به رییس رسانهی ملی
January 20, 2009
جناب آقای مهندس ضرغامی ریاست محترم سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ضمن عرض تبریک به مناسبت پیروزیهای اخیر رزمندگان شجاع اسلام در غزه، با احترام به استحضار میرساند: عزت یادت باشه، عادل باید باشه... خواهشمند است دستور فرمایید اقدام لازم معمول و گزارشی از آن در اختیار رسانههای...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:00 PM
در حاشیهی قانون سوم نیوتن
January 7, 2009
نمیدانم من مدتی توی باغ نبودهام یا واقعا رسم تازهی این چند سال است که گوسفندها را یکی یکی و جلوی چشم دیگر گوسفندان سر میبرند. پوست اولی را نکنده، دومی را کشان کشان میآورند و کنار اولی زمین میزنند. آخر کجای این کار بلا را دور میکند از آدم؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:45 AM
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
December 27, 2008
ببینید، من خودم -مثل بعضیها- به چیزهایی اعتقاد دارم؛ البته آدم شش سیلندری نیستم در مذهب، اما بالاخره چیزهایی هست که گاهی بهشان چنگ بزنم و به کمکشان خودم را بالا بکشم. این «یکِ» ماجراست، «دو» داستان هم این است که عادت ندارم گیر بدهم به باورهای مذهبی کسی و...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:28 PM
...
December 12, 2008
بیایید بریم «چهارسو»، دیدن «مانیفست چو»......
+ ادامه
لينک مطلب | 6:24 PM
این یادداشت تا دلتان بخواهد مخاطب خاص دارد!
November 29, 2008
چند دقیقهای به ساعت دو مانده و من خوابم نمیبرد. به مقدمهی یادداشت قبل فکر میکنم و به حرفهایی که در این دو روز شنیدهام. من اهل ریاکاری و در پسله حرفزدن نیستم، خاصه اگر چیزی و کسی آنقدر برایم ارزش داشته باشد که نتوانم با سکوت، و بیتفاوت، از...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:35 AM
ضد توهم
November 14, 2008
مدتهاست که صفحههای سیاسی روزنامهها را نمیخوانم، اما همچنان یک «روزنامهخوان» حرفهایام. صفحههای آخر هنوز برایم جذاباند، نیمنگاهی به صفحات گروههای «فرهنگ و هنر» و «ورزش» میاندازم اما صفحات گروههای حوادث و کارگری را همیشه با دقت میخوانم. از ایدههای گاه تکاندهندهی پنهان در این صفحات که بگذریم، به نظرم...
+ ادامه
لينک مطلب | 2:09 PM
بیمار ایرانی
November 1, 2008
تعداد وبلاگهایی که به سیستم تایید کامنت پناه میبرند یا از خیر کامنتها میگذرند، همیشه نسبتی مستقیم با تعداد بیماران وبلاگستان و وخامت حالشان دارد....
+ ادامه
لينک مطلب | 8:58 PM
...
October 5, 2008
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:05 PM
مرگبازی در رادیو فرهنگ
September 28, 2008
شنیده بودم که محسن حکیممعانی کتابها را خوب و دقیق میخواند و منتقد صریحی هم است؛ و خب، راستش، گفتوگوی یک ساعتهی امروزمان هم تاییدی بود بر آنچه دربارهی او شنیده بودم. فکر میکنم گفتوگوی جذابی از آب درآمد و احتمالا آنها که کتاب را خواندهاند دوستاش خواهند داشت. اگر...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:54 PM
تو رو جون عزیزت...
September 27, 2008
از وزیر محترم راه و ترابری درخواست میشود یا بیخیال صنعت هوانوردی شود، یا با آسفالت کردن جاده ی هوایی مشهد-تهران و کم کردن از چالهها، دستاندازها و سرعت گیرهای آن، از قهوهای شدن لباس زیر مسافران این مسیر جلوگیری فرماید. پینوشت: من تا اطلاع ثانوی به جد و آبادم...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:45 AM
...
September 20, 2008
و از نشانههای خوشخیالی نسل آدم همین بس که در شبهای قدر، به جای سورهی «توبه»، جوشن کبیر میخوانند که عاشقانهترین دعای مفاتیح است و سرشار است از امید....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:26 PM
...
September 12, 2008
خدایا شکرت که هستی خدایا شکرت که یکی هستی...! «از لابلای تقویم بامزهی یک سال تمام برای زندگی کردن فرشید شفیعی»...
+ ادامه
لينک مطلب | 3:31 PM
چنین کنند بزرگان!
September 7, 2008
همهی ما گاهی به یک مشاور روانشناس احتیاج داریم تا کارمان به روانپزشک نکشد! پ.ن: از من میپرسد بهترین خاطره زندگیات چیست. میگویم:« روزهای خوب زیاد داشتهام، اما بهترینی که ماندگار باشد...» نمیتوانم جواب بدهم، به همین سادگی، انگار که اصلا هیچ بهترینی در کار نباشد. امروز هم که با...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:33 PM
تو بگو بازی، من میگویم...
August 28, 2008
قیاس شده است عادت هر روزم، فرقی هم نمیکند کجا و چگونه، گیر افتاده در صف پمپ بنزین یا وحشتزده و عصبی از جهنم یک فروشگاه زنجیرهای، نشسته پشت میز و خیره به کارهای ناتمام شرکت یا سرگردان در راهروهای یک بیمارستان درجه یک خصوصی. همه چیز خوب است، خوب...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:12 PM
آرامش در حضور دیگران
August 21, 2008
وقتی آرامش خانوادهات به هم میریزد، وقتی مجبور میشوی از کسی که میخواهد با سوءاستفاده از مقام و عنوان دولتی- که بعد میفهمی بخش بزرگی از این «من» گفتنها پوچ و توخالی است- تهدید و رفتارهای قلدرمابانه به خواستههای خودش برسد، به نهادهای نظارتی پناه ببری، وقتی برخلاف تصور اولیهات...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:05 PM
نیم ساعت بعد از صدای جیرجیرک
August 18, 2008
نمیدانم چطور خودش را چهارطبقه کشانده بالا و در بالکن یکونیم متری اتاق خوابم چه دیده که همانجا ماندگار شده است؛ اما حالا دیگر عادت کردهام به صدایش. هرشب، ساعت که از یک و نیم میگذرد، وقتی ترس از خواب ماندن و کسر کار همه چیز را کنار میزند، وقتی...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:35 PM
بچهها متشکریم
August 15, 2008
کارشناسان بر این باورند که کاروان ورزشی ایران در این دوره از بازیهای المپیک، در سایهی تلاش ورزشکاران و حمایت مسوولان، تا امروز به خوبی فعل ریدن را صرف کرده است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:11 PM
Leaving Las Vegas
August 1, 2008
اینجا چند هفتهای به روز نخواهد شد....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:21 AM
زندگی دوگانهی ناتور
July 29, 2008
سروکله زدن با آدمهایی که به خاطر چند هزار تومان بیشتر دروغ میبافند، امضای مهندس ناظر مقیم را پای صورتجلسههای جعلی شبیهسازی میکنند، طرح دوستی میریزند، چاپلوسی میکنند، خودشان را به نفهمی میزنند، نقش مهندسهای بیسواد و کودن را بازی میکنند، پیشنهاد رشوه میدهند یا اگر بتوانند برایت پروندههای آنچنانی...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:36 PM
شعبهی دیگری ندارد!
July 25, 2008
یکی از رفقا در گوگلگردیهایش به آدرس وبلاگی رسیده که آن را وبلاگ شخصی پدرام رضاییزاده معرفی کردهاند! ماجرای مضحک و کماهمیتی است اما وقتی نیمهی محافظهکارت فعال میشود و مدام توی گوشات از دردسرهای قابل پیشبینی میخواند، باید بیایی و چیزی بنویسی. آنقدر اینجا راحت هستم و آنقدر خوانندههای...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:49 PM
اورکا...اورکا...!
July 24, 2008
راستش را بخواهید، من تا همین دیروز نمیدانستم که چرا راهنمایی و رانندگی به جای برخورد با متخلفان، اجرای قانون و توقیف خودروهایشان، مدام این طرح تعویض پلاک را تمدید میکند؛ حالا ولی میبینم که بندههای خدا خب حق دارند......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:44 PM
Sometimes...
July 16, 2008
Sometimes I dream about being a good father and a good husband. And sometimes it feels really close. But then other times it seems silly like it would ruin my whole life. And it's not just a fear of commitment or that I'm incapable of caring or loving because......
+ ادامه
لينک مطلب | 7:26 PM
خانهتکانی
July 14, 2008
و گاهی یک لینک نشانهایست از ریاکاری. پینوشت: این ستون سمت راست حالا دوستداشتنیتر است....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:14 PM
مرگبازی منتشر میشود
July 12, 2008
بالاخره تمام شد و بعد از هشت ماه انتظار، با حذف چند جمله و کلمه، مجوز مجموعه داستان «مرگبازی» صادر شد. حالا تا این چند ماه بگذرد و نشر چشمه مجموعه را منتشر و پخش کند، «رفقا» میتوانند خوشحال باشند و در انتظار سور، «دوستان» و «غریبهها» میتوانند دستگاههای پنبهزنیشان...
+ ادامه
نظرها (33) |
لينک مطلب | 5:03 PM
خوابهای همیشه...
July 10, 2008
نظرگاه عینی است. خودم را میبینم که توی جنگل سرگردانم، از چیزی نمیترسم، گم هم نشدهام، فقط سرگردانم. پای یکی از درختهای بلند، گل بزرگی است با برگهای پهن که گلبرگهایش را جمع کرده و شبیه یک طالبی بزرگ صورتی شده است. کنارش زانو میزنم و صورتم را نزدیک میبرم....
+ ادامه
لينک مطلب | 4:42 PM
خداحافظ تونی، خداحافظ
June 21, 2008
نمیدانم چرا، ولی رجزخوانیهای هواداران ایتالیای ۲۰۰۸ و نیش و کنایههایشان به دیگران – یعنی همهی آنهایی که هیچوقت ایتالیا را دوست نداشتهاند یا تیم دونادونی را قابل نمیدانند- عجیب یادآور های و هوی و بالا و پایین پریدنهای «تونی مونتانا»ی تنها، پرگو و متلاشی «صورت زخمی» برایان دیپالما است؛...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:53 PM
بازگشت
June 16, 2008
استقلال خوشبخت است که مجتبی جباری را دارد و ما خوشبختیم چون هوادار تیمی هستیم که اعجوبه برایش بازی میکند؛ بازیکنی که مولانا میخواند، میانهاش با فلسفه بد نیست، در زمین فوتبال بیشتر از پاهایش از مغزش کار میکشد و به یادمان میآورد که همچنان میشود از این فوتبال لذت...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:40 PM
کرم
June 9, 2008
و خدا کرم را شناخت و دانست که ممکن است از کجای بعضی آدمها سر درآورد که به او شاخ نداد....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:35 PM
سرگذشت یک غریق
May 23, 2008
دوم راهنمایی که بودم، آقای جعفری معلم ادبیاتمان بود؛ مرد نازنینی که از بچهها میخواست قبل از خواندن انشاء غزلی از حافظ بخوانند و بعد از آن هم یک شعر نو. با این کارش بچهها را - یا دستکم آنهایی را که سرشان برای این کارها درد میکرد- هم با...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:02 PM
خدا هم جنتلمنها را دوست دارد
May 17, 2008
در فوتبالی که سالهاست اسیر لمپنهای بیسواد و دانشگاه رفته است، قهرمانی پرسپولیس «قطبی» یک اتفاق خوب است، تیم یک جنتلمن واقعی که به قول امیر حاجرضایی علاوه بر مسایل فنی چیزهای دیگری هم به فوتبال ما اضافه کرد. این قهرمانی مبارک رفقای پرسپولیسی، امید که خداوند استقلال ما را...
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 7:17 PM
اعتراف
May 13, 2008
سخت است، درد دارد، آزار میدهد، اما حالا خیلی خوب میدانم که میشود کثیفترین، بیپرنسیپترین، خودخواهترین، طمعکارترین و گهترین آدمهای این مملکت را از میان جماعت نویسنده و روشنفکرش کشید بیرون. نانبهنرخ روزخورهای بیشرف بزدل......
+ ادامه
لينک مطلب | 11:38 PM
چرا گاهی هنگ میکنم؟
May 12, 2008
وزیر راه و ترابری ایران و وزیر حمل و نقل بلغارستان امروز دربارهی صادرات گاز ایران به اروپا و انتقال گاز ایران از ترکیه به بلغارستان مذاکره کردند....
+ ادامه
لينک مطلب | 9:55 PM
...
May 8, 2008
هر روز قهوهایتر از دیروز...!...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:15 PM
بیست و هشت
April 28, 2008
بیا دربارهی طعمش حرف بزنیم......
+ ادامه
لينک مطلب | 10:15 AM
The Dark Knight!
April 25, 2008
۴۵ دقیقه تردمیل، ۱۵ دقیقه دوچرخه، ۱۵ دقیقه اسکی، ۲۰ دقیقه کار بر روی شکم، ۲۰ دقیقه کار با وزنه، ۱۵ دقیقه ریکاوری با تردمیل. تا امروز ۴ جلسه با این برنامه کار کردهام و طبق محاسبات دقیقام اگر ۱۱۴ جلسهی دیگر دوام بیاورم، میتوانم به جای این آقا نقش...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:59 PM
...
April 18, 2008
در ماست کاتب شاید یا در سایهروشنهای میان آن کلام که بر سر دست داشت. آنجا، بر کاغذهای زرد شدهی روز میز خواناست این: ما هم رفتیم، نعشمان را هم بردیم. زیرسیگاری را ندیدیم کدام دست بر کاغذها گذاشت وقتی کاتب رو به دیوار میآمد لبخند بر لب و رقصان،...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:28 PM
بشنوید و رستگار شوید!
April 16, 2008
قرار است فردا از ساعت ۳:۳۰ تا ۴ بعد از ظهر در برنامهی زندهی «زیر درخت اقاقیا»ی رادیو تهران - که در ردیف ۹۵ موج اف.ام میتوانید گیرش بیاندازید- دربارهی مجموعه داستانها و رمانهای موفق سال گذشته حرف بزنم و بخشهایی از مجموعه داستان «ها کردن» پیمان هوشمندزاده را هم...
+ ادامه
لينک مطلب | 8:27 PM
کمی تا قسمتی شخصی در حاشیهی این روزها
April 14, 2008
در این دوسال هربار که از این و آن شنیدهام که «مشکل تو با فمینیستهای دوآتشهی ایرانی مشکلی شخصی است» و به دنبالش نام خالق این تحلیل درخشان را گفتهاند، وسوسه شدهام که بیایم اینجا و چند خطی دربارهی رابطهای تمام شده و طرف مقابلش- و به عبارتی همان خالق...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:32 PM
و پلنگ صورتی حرف میزند!
April 2, 2008
خب ظاهرا فقط ما نیستیم که عادت داریم خاطرات کودکیمان را به [...] بکشیم. پ.ن: جای خالی را هم خودتان با کلمهی مناسب پر کنید....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:48 PM
جایی دیگر
March 28, 2008
قرار بود اینجا خودم باشم، حرفها و قضاوتها را حواله کنم به «جایی دیگر» و بنویسم، فقط بنویسم؛ اما نمیشود، گاهی وقتها آن «جای دیگر» هم جواب نمیدهد و کم میآورد و پشت سرش تو کم میآوری؛ مثل امشب که کم آوردهام و میترسم از آدمهایی که اینجا را میخوانند...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:29 AM
...
March 19, 2008
سالی که بر من و تو گذشت فقط 365 روز نبود جمعهها را باید دو روز حساب کرد... «احمدرضا احمدی» آسان نبود، اما میتوانست سختتر هم بگذرد. همین که هنوز چهار نفر هستیم و همچنان کنار هم، همین که هنوز این خانواده سرپاست، کافی است. وابستگی چیز سادهای نیست، گاهی...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:10 PM
تقدیم به نوستالژی
March 14, 2008
برای من که از براندازی و طرفداراناش نفرت دارم و یک انقلاب یا جنگ تازه را فاجعه میدانم، برای من که از بیتفاوتی میترسم و از هرآنچه به دنبالش میآید، برای من که تنها یک آدم معمولیام و نه یک آرمانخواه خوابزده، برای من که نافم را با مهاجرت نبریدهاند...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:05 AM
شهید...
March 9, 2008
خیلی دلم میخواهد بفهمم بعضی از نامزدهای بزرگوار چه فرآیند ذهنی پیچیدهای را پشت سر میگذارند که خود را «شهید رجایی دوم»، «شهید مدرس دوم» یا «شهید بهشتی دوم» مینامند؟ شکر خدا همهشان هم خدای تحصیلاتاند و علم و دانش......
+ ادامه
لينک مطلب | 8:52 PM
وقتی...
March 4, 2008
وقتی ایدهی جذابی داری اما از پس اجرایش برنمیآیی، وقتی خیال میکنی ابزارش نیست یا چیزی که اجرا میشود با چیزی که در ذهن تو میگذرد فاصله دارد، یعنی یک جای کارت میلنگد. چند شب پیش باید چیزی مینوشتم برای ویژهنامه نوروزی روزنامهی کارگزاران، اما نشد. همه چیز داشت خوب...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:58 PM
روزانه
February 15, 2008
از دروغ پراکنی و نشر اکاذیب بعضی عناصر معلومالحال که بگذریم، به این حقیقت تلخ میرسیم که زندگی همیشه مطابق خواستهی تو پیش نمیرود!...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:37 AM
راحت شدی آقای بورقانی
February 4, 2008
صفحهی آخر «کارگزاران» امروز، میزبان احمد بورقانی بود و من از میان همهی یادداشتها، چند خطی که خزر معصومی برای بورقانی نوشته بود را بیشتر از دیگر یادداشتها دوست داشتم. راستش من را برد به سالهایی که خیلی دور نیستند اما مدتهاست خیال میکنم دست نیافتنی و تکرار نشدنیاند و...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:41 PM
January 31, 2008
آقای شهسواری عزیز هرکس نداند، شما خوب میدانید که از دیدن اسمم میان نام پانزده نویسندهی راه یافته به مرحلهی پایانی چایزهی داستان کوتاه شهر کتاب چهقدر خوشحال شدم. خوب یا بد این اتفاقات هنوز برای من که «حرفهای» نشدهام و «بزرگ»، از قواعد بازی بیخبرم و یاد نگرفتهام که...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:40 AM
...
January 25, 2008
در حیرتم از مردمی که در جستجوی گمشدهای هستند حال آنکه خود گمشده و خود را نمیجویند. «علیابن ابیطالب (ع)»...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:46 PM
ناتور
January 13, 2008
گاهی فکر میکنم چه نام مسخرهای دارد اینجا. باقی پیشکش، وقتی حتی نمیتوانی نگهبان خودت، خط قرمزها، دایرهی تنهایی و حالوهوایت باشی، دور است و بیمعنی و دست نیافتنی این کلمه....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:41 PM
January 6, 2008
عاشق این روزهای تهرانام و بزرگراههای مهگرفتهاش، عاشق -به قول بابا- بنزین حرام کردن و اتوبانگردیهای شبانه و همین دیوانگیهای احمقانه، که این روزها برایم شدهاند خود زندگی....
+ ادامه
نظرها (10) |
لينک مطلب | 5:33 PM
January 3, 2008
مردی که به همه چیز همه چیز همه چیز شک کرده است......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:47 PM
December 29, 2007
به آلپرازولام سلامی دوباره خواهم کرد......
+ ادامه
لينک مطلب | 4:17 PM
داستان ما
December 27, 2007
نمیخواستم دربارهی یادداشت بامزه و هوشمندانهی سید خوابگرد، چیزی بنویسم؛ گفتم پای دوستی و رفاقت را وسط میکشند و حرفها گم میشوند. راستش ولی اصلا فکر نمیکردم این چند جمله بهانهای شود برای عقدهگشایی بعضی که عجیب دوست دارند خودشان را بچسبانند به دههی پنجاهیها و شروعی باشد برای لودگی...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:59 AM
به من بگو چرا...
December 24, 2007
چرا بعضی شهروندان عزیز و فهیم و همیشه در صحنه (خاصه صاحبان اتومبیلهای پیکان و پراید) اصرار دارند در شب -و خاصه شبهای بارانی- با چراغهای خاموش رانندگی کنند؟ الف) ثابت میکنند اِندِ درایور هستند. ب) در راستای بهینه سازی مصرف سوخت، در مصرف بنزین صرفهجویی میکنند. ج) با جلوگیری...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:53 PM
آلبوم خاطرات
December 16, 2007
خیابانهای باریک کودکی یکی یکی اصلاح میشوند، خانههای قدیمی یکی یکی خراب، زمین فوتبال محلهی سابق را ردیف ماشینهای پارک شده پر کرده و جای خالی آدمهایی که دوست داشتی را عکسهای یادگاری؛ چند سال دیگر از ما و خاطراتمان چه میماند؟ ما که تمام این سالها، با همهی آنهایی...
+ ادامه
نظرها (15) |
لينک مطلب | 8:43 PM
و این یعنی شکست؟
November 29, 2007
حالا دیگر مطمئنام که باید در فکر رفتن بود......
+ ادامه
لينک مطلب | 3:36 PM
...
November 23, 2007
بدبختی از سرتاپاشان میبارید، بدون اینکه بخواهند جلویش را بگیرند و یا حتی بفهمند. فقط نگاهشان غمزده بود. ولی نگاه کافی نیست. آواز شکست زندگی و وجود را میخواندند و خودشان نمیفهمیدند. باز هم این همه را با عشق عوضی میگرفتند، فقط با عشق. چبز دیگری به این دلبرکها یاد...
+ ادامه
لينک مطلب | 5:24 PM
...
October 17, 2007
قرار نبود داستان به اینجا برسد، نه؟ قرارمان این نبود. دور و بریها «بایپس» که به گوشششان میخورد وا میروند و دنبال دلیل میگردند و چون به جایی نمیرسند دوباره تو میشوی شریک مصیبت و دلیل هرچه بیدلیل است و شوری این روزها را باز میگذارند به حساب خواست تو....
+ ادامه
لينک مطلب | 7:17 PM
روز سوم
October 11, 2007
امروز حالش بهتر از دو روز اول بود و روحیهاش هم، آنقدر که وقتی برای اکو از CCU بیرون میبرندش، جوگیر بشود و از یک لحظه غفلت پرستار استفاده کند و از روی ویلچر بلند شود و بعد هم... طبیعتا -به قول خودش- ولو شود روی زمین! میگویند اگر اتفاق...
+ ادامه
لينک مطلب | 6:25 PM
پدر...
October 8, 2007
همهاش بهخاطر همین سه حرف است، سه حرفی که وقتی کنار هم مینشینند، میشوند چیزی که هیچکس و هیچ چیز دیگری در دنیا نمیتواند جای خالیاش را پر کند. حالا که روی یکی از تختهای بخش CCU خوابیده است، حالا که به جای شنیدن صدایش باید از آن مانیتور کوچک...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:25 PM
به سبک دیوارنوشتههای تهران
September 16, 2007
لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا را الکی پینگ کند (حتی اگر کار شما باشد دوست عزیز!) پ.ن: قحطی مرض شده مگر؟...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:38 AM
چراغهای تاریک
August 31, 2007
بدبینام، به تو، روزهای نیامده، خودم و آنچه میانمان میگذرد. خیال میکنم اگر معجزهای نباشد و نرسد، دیر یا زود، دوست داشته باشیم یا نه، همه چیز تمام میشود. و معجزه یعنی چیزی جز این همه عادت و روزمرگی......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:00 PM
مرگ و دختر جوان
August 21, 2007
چرا همیشه آدمهایی مثل من باید از خودگذشتگی نشان بدهند، چرا هروقت قرار است کاری صورت بگیرد ما باید کوتاه بیاییم،چرا همیشه من باید زبانم را گار بگیرم، چرا؟ خوب، این دفعه دیگر مثل دفعههای قبل نیست. این دفعه میخواهم به خودم و آنچه احتیاج دارم فکر کنم. برای آنکه...
+ ادامه
لينک مطلب | 9:28 AM
قهوهای
August 11, 2007
رنگ این روزها... پینوشت: حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم پینوشت2: شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش...
+ ادامه
لينک مطلب | 10:49 AM
For Sale
July 28, 2007
یک دستگاه دوربین عکاسی نیمهحرفهای Canon EOS 300X کاملا سالم ( تاریخ خرید: اول تیرماه 85) به بهترین قیمت به فروش میرسد. اگر کسی مایل بود، به آدرس ای-میل من، یعنی pedram.re@gmail.com ، میل بزند تا در مورد باقی مسایل صحبت کنیم. مشخصات کامل دستگاه را هم میتوانید در...
+ ادامه
Immortality
July 20, 2007
I remember my mother when she was dying, looked all shrunk up and gray. I asked her if she was afraid. she just shook her head. I was afraid to touch the death I seen in her. I couldn't find nothing beautiful or uplifting about her going back to...
+ ادامه
لينک مطلب | 11:49 AM
میآید باز، میآید...
July 10, 2007
خدا فراموشمان نکرده هنوز. فقط دو- سه هفتهی دیگر صبر کنید......
+ ادامه
لينک مطلب | 9:54 PM
...
July 3, 2007
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است تنها به کوچه میروم از عابران ساعت وقوع خوشبختی را میپرسم عابران: اخمو، کجخیال و عبوس جواب مرا نمی دهند کوچه انبوه از سبدهای خالی است که در انتظار باران هستند کلافهایی از ابریشم...
+ ادامه
نظرها (12) |
لينک مطلب | 8:10 PM
بازی...
May 17, 2007
برای پرستو، بهاره آروین و این دوست نادیدهی کوهنوردم، که به سه بازی متفاوت دعوتم کردهاند. بیست و هشت صفر هر سال، برای ادای نذری قدیمی، بساط شله زرد مادرم به راه است. تا همین چند سال پیش که اعتقادات مذهبی محکمتری داشتم، از خواب ِ صبح ِ روز ِ...
+ ادامه
نظرها (10) |
لينک مطلب | 11:19 PM
هاری
May 14, 2007
سگهای وحشی همیشه گروهی حمله میکنند، گرگها هم... پ.ن: توی آرشیو میچرخیدم، دیدم سال هشتاد و دو از قول ساراماگو نوشتهام: «اگر نمیتوانیم مثل انسان زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوان زندگی نکنیم.» عجب...!...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:39 PM
این یک پیام بازرگانی نیست
May 13, 2007
از خانهی قبلی که بیرون آمدم، قید آرشیوم را هم زدم، ولی حالا به لطف احسان حسینزاده آرشیو چهارسالهی ناتور هم منتقل شده به اینجا.آرشیو مطالب البته هنوز کمی کار دارد و باید دستی به سرو روی بعضی یادداشتها بکشم که در این اسبابکشیها و تغییر سیستم دادنها کمی به...
+ ادامه
لينک مطلب | 7:57 PM
هممیهن یا شرق، وسوسه این است...
+ پینوشت(توضیح خسرو نقیبی دربارهی این یادداشت)
May 3, 2007
شاید خیلیها ندانند که این «شرق»ای که قرار است دوباره بیاید و چند روزی است آگهی تبلیغاتیاش به لطف حاتمبازیهای آقای خدابخش، در روزنامهی اعتماد منتشر میشود نسبت چندانی با «شرق»ای که پیش از این میشناختیم ندارد. بعد از قوچانی و عطریانفر که از شرق گذشتند و هممیهن کرباسچی را...
+ ادامه
نظرها (33) |
لينک مطلب | 9:05 PM
بیستوهفت...
April 29, 2007
بیستوشش هم تمام شد و بیستوهفت تا چند ساعت دیگر شروع می شود. هنوز فراموش نکردهام که بیستوشش می توانست آخرین باشد و میتوانست همه چیز در یکی از همان روزهای سخت پارسال تمام شود و آب هم از آب تکان نخورد -همانطور که اگر همین الان هم تمام شود...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:03 AM
فقط برای اینکه ثبت شود
April 27, 2007
سروش صحت و بابک گرانفر عزیز، یادم میماند که چقدر نازنین بودید......
+ ادامه
لينک مطلب | 1:59 AM
اردیبهشت تهران
April 24, 2007
برای خودم، خسرو ،لیلی و ساعتهای اردیبهشتیمان... چه اسفندها...آه! چه اسفندها دود کردیم! برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها میرسی از همین راه... «قیصر امینپور» اردیبهشتِ من از همین امشب شروع شد، از یک پیادهروی طولانی و هوایی که اگر همین حالا هم بیرون بزنی باز با...
+ ادامه
نظرها (17) |
لينک مطلب | 11:21 PM
در ستایش دون ژوانیسم!
April 12, 2007
زنها منبع الهامند و آدم نباید تنها به یکی از آنها بسنده کند... «ازرا پاوند»...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:29 PM
گریز از خانه پدری
April 6, 2007
خانه اینجا ارزان است، برای کسی هم مهم نیست که مجردی، چرا میخواهی تنها زندگی کنی یا خانهی به این بزرگی را برای چه میخواهی. همین است که اینجا خیلی وقت است آمادهی زندگی است و من آن بیرون هنوز میان بنگاههای مسکن و صفحات روزنامهی همشهری سرگردانم و جایی...
+ ادامه
نظرها (34) |
لينک مطلب | 6:12 PM
باید بروم... + پی نوشت
January 17, 2007
نمیدانم یک سال پیش که سیدرضا شکرالهی بزرگوارانه پیشنهاد داد به خوابگرد بیایم به چه فکر میکرد و درست هم یادم نیست که من دنبال چه میگشتم که با اشتیاق پیشنهادش را قبول کردم؛ امروز ولی هیچکدام آن آدمهای سابق نیستیم و نقاط مشترک سابق را نداریم و دیوار بیاعتمادی...
+ ادامه
لينک مطلب | 1:52 PM
روز خوب ادبیات
January 7, 2007
دوست داشتم از مراسم جمع و جور اما دوستداشتنی امروز جایزهی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی بنویسم؛ ولی انگار حسن محمودی و href="http://tadaneh1.blogspot.com/2007/01/blog-post_116819129858535579.html">یوسف علیخانی زرنگتر از من بودهاند- و چقدر هم خوب نوشتهاند. حالا فقط تصویری از ساختمان روزنامهی شرق در ذهنم مانده است و آدمهایی که بیشتر از همیشه لبخند...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
روزمرگیهای یک هیچ!
January 4, 2007
آرامش این روزهایم را دوست دارم. دارم همان جوری زندگی میکنم که همیشه دنبالش بودهام. میدانم که کجای دنیا ایستادهام و چقدر باید بخوانم و بخوانم و بخوانم تا از این هیچ بودن نجات بدهم خودم را. میدانم که چقدر عقب مانده ام از زندگی، اما این روزها خوبم و...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
حواست هست؟
December 27, 2006
میدانم که هستی، فرقی هم نمیکند کجا، توی همین اتاق نشسته روی تخت، ایستاده زیر تیرچراغ برق نزدیک خانه یا میان آدمهای پیاده روهای شلوغ میدان ولیعصر. میفهمم که هوایم را داری، که هوایم را داشتهای تمام این سالها، اما این روزها...کمی بیشتر لطفا،فقط کمی. یادم میماند، مثل همیشه!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
بازی زمستانی
December 22, 2006
خب من دیر وارد بازی شدهام، طبیعی هم است چون معمولا «ریزهمیزهها» را دیر بازی میدهند. اما حالا که این رفیق رادیوییمان و این رفیق غیررادیوییمان امر کردهاند،چارهای نمیماند جز اعتراف:۱. از پنج سالگی تا ۱۸ سالگی سعی میکردم با سوسک جماعت چهره به چهره نشوم. دلیلش هم ساده بود....
+ ادامه
نظرها (11) |
لينک مطلب | 12:00 AM
پشت این پنجرهها...
December 20, 2006
روشنفکر جماعت کاری با ناصر عبداللهی ندارد؛ نه می خواهد بداند «عشق است» از کجا آمده است و نه میفهمد که href="http://www.iransong.com/album/66.htm">«دوستت دارم» یعنی چه. حالا هم کسی قرار نیست از فنجانهای قهوهای که در کنار او خالی کرده است حرف بزند یا عکسهای یادگاری با او را رو کند....
+ ادامه
نظرها (36) |
لينک مطلب | 12:00 AM
و چقدر این قصه تکراری است
December 10, 2006
این روزهاتمام شدن و ناتمام رفتن هم حال و هوای خودش را دارد!پ.ن بیربط: روزهای اول فقط یک کنجکاوی ساده بود، ولی حالا شده است یک عادت.چند روزی است که ترافیک چمران بهانهی خوبی شده برای اینکه گوشم را بدهم به دست فاطمه صداقتی و برنامهی href="http://www.khabgard.com/?id=1163796479">«جوانی به وقت فردا»....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
سالهای سگی
December 3, 2006
بیحوصلهام این روزها. پروژههای عمرانی یکی یکی تعطیل میشوند، بیشترشان هم از کمبود اعتبار میلنگند و معلوم هم نیست که این بودجههای عمرانی که در مجلس تصویب میشود به جیب چه کسانی میرود. اضافهکاریها را کم کردهاند، پنجشنبه ها را هم تعطیل و این یعنی کم شدن یک عدد قابل...
+ ادامه
نظرها (19) |
لينک مطلب | 12:00 AM
چند روز مانده به پاییز...
November 25, 2006
hspace=0 src="http://www.natoor.khabgard.com/images/najafi/najafi3.jpg" align=baseline border=0> زبان در مجموعهی باغهای شنی رمز ورود به دنیای ناشناختهای است که حمیدرضا نجفی برایمان ساخته است. به قول خودش مثل این میماند که وارد یک زیرزمین تاریک شده باشی و چند دقیقهای طول میکشد تا چشمهایت به تاریکی عادت کنند و ببینی چیزهایی را...
+ ادامه
بازگشت
November 5, 2006
این ماجرا برای بار هزارم به یادم آورد که در شرایط فعلی داشتن یک رسانه و حفظ آن از نان شب هم واجبتر است. با عرض معذرت ناتور تا اطلاع ثانوی تعطیل نمیشود!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
نقطه یعنی تمام
October 9, 2006
يک جايی هستيک جای خيلی دوردورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود. احتمالا از «سیدعلی صالحی» چند روز پیش یکی نامه نوشته بود و زمین و آسمان را به هم دوخته بود تا چیزی بگوید در این مایهها که :«پسر جان، بزرگ شو و دست از این...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
پایین کشیدن کرکره
September 25, 2006
اینجا مدتی خاک خواهد خورد و به روز نخواهد شد؛ حداقل تا زمانی که آدمهای اطرافم این قدر مهوع به نظر نیایند. پ.ن: نام های اضافی را از دفترچه تلفن حذف کرده ام، باید خاطرات و تصویرهای اضافی را هم پاک کنم....
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
عیادت!
September 8, 2006
- حالت چطوره؟ بهتری؟- نه،درد دارم،خیلی زیاد...- اگه شنل قرمزی رو نخورده بودی الان کسی شکمت رو پاره نمیکرد...- ...؟؟؟!!!خدا همهی بیماران را شفا بدهد!...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
گفتوگو با ادبیات
August 23, 2006
تجربهی جالبی بود: ساختمان شهدای رادیو، استودیوی ضبط و آدمهای دوست داشتنی رادیو. حاصل گپ و گفت خودمانی و در عین حال صریح نوید آقایی و من را میتوانید شنبه و یکشنبه و دوشنبهی همین هفتهای که در پیش است در برنامهی گفتوگو با ادبیات بشنوید. با نوید آقایی عزیز...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
قدم نورسیده مبارک!
August 14, 2006
خب، به سلامتی نمردیم و کارمون به جراحی هم کشید......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
داری با زندگیت چه کار میکنی لعنتی؟
July 23, 2006
دارم عادت میکنم به خراب کردن، حذف کردن و آزار دادن آدمها، خط زدن خاطرات و خیلی چیزهای دیگر و هیچ کس هم نیست که بپرسد: « داری با زندگیت چه کار میکنی لعنتی؟»و آخر قصه را هیچ کس نمیداند......
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
به تو فکر میکنم
July 18, 2006
حالم خوب است و باید اعتراف کنم که این روزها این زندگی لعنتی را بیشتر از همیشه دوست دارم. فقط اشکال کار اینجا است که خیلی زود خسته میشوم، بدنم سرد میشود و شروع میکنم به لرزیدن. ضعیف شدهام،ضعیف و باز هم ضعیف. دیشب زد به سرم و رفتم تا...
+ ادامه
آزاد شدم!
July 13, 2006
پیام پزشکی دوران اسارت: سندرم کارولی(Caroli Syndrome)؛ این چیزی است که باعث شده بود نوزده روز تمام در بیمارستان مهر بمانم. بیماری نادری که با ظهور میکرو آبسههایی در سطح کبد آغاز میشود و نهایتا و در صورتی که درمان نشود، به ساختمان کبد و عروق کبدی آسیب جدی وارد...
+ ادامه
نظرها (44) |
لينک مطلب | 12:00 AM
آه ای اسفندیار مغموم!
July 10, 2006
خوابگرد: پدرام هنوز در بخش جراحی بیمارستان مهر بستریست. او به یک سندروم بسیار نادر مربوط به کبد مبتلاست که همچنان باید در بیمارستان با آنتیبیوتیکهای خاص و قوی درمان شود. به او گفتم اگر بخواهد میتوانم چیزی از طرف او در وبلاگش بنویسم، شعری از شاملو را گفت به...
+ ادامه
نظرها (10) |
لينک مطلب | 12:00 AM
...
June 11, 2006
لعنت به این فوتبال که نکبت سر تا پایش را گرفته، مثل زندگی......
+ ادامه
نظرها (13) |
لينک مطلب | 12:00 AM
به خدا جبران میکنم!
June 6, 2006
حمیدرضا میگوید: «وبلاگت جنی شده، باید رمال خبر کنی!» و بعد ادامه میدهد که مشکل کامنتها ربطی به دیزاین ندارد، چون تگهای مورد نظر سرجایشان هستند، و کار کار نوید و اسپسوارش است. البته اضافه میکند که تا به حال در عمرش با چنین مشکلی برخورد نکرده است. نوید هم...
+ ادامه
نظرها (18) |
لينک مطلب | 12:00 AM
همهی آدمها اشتباه میکنند
May 19, 2006
فکر نمیکردم این قدر خوب از آب دربیاید. قرار بود تنها بروم سفر و یک اتفاق ساده باعث شد بابا هم تصمیم بگیرد همراهم بیاید. نزدیک به 15 ساعت رانندگی کردم اما امروز سرحالتر از تمام هفتهی گذشتهام!حالا هردو این را میدانیم که تا امروز زیاد همدیگر را نمیشناختیم، که...
+ ادامه
نظرها (12) |
لينک مطلب | 12:00 AM
یک دختر از زندگی چه نصیبی میبرد؟
May 3, 2006
وقتی شبرین را ترک میکردم، لئا هنوز زنده بود. شنیدم که درست پیش از حملهی نازیها مرد. مدتها بود یاد این خواهرها نیافتاده بودم، ولی دیروز که یک دقیقه پشت میز تحریرم چرتم برد. خواب فایگل را دیدم. لباس عروسی و کفشهای ابریشمی پوشیده بود، موهایش تا توی کمرش ریخته...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
خدای چیزهای کوچک
April 29, 2006
آن تصویری که میگفتمپخش و پلای این سالها شدهسالهایی که دیگر ندارم: ابروهاپیوستگی گذشته را ندارندگرد هجری شمسیبر شامگاه گیسوان نشسته ویک فرق عمدهی دیگرکه کمی پیر شدهاماینطور به نظر میرسداما این شب مهتابی وتکهای صدای ساز همسایهی بالاییاین سر پر باد را بیخیال خواب کرده بچه که بودمپنجره...
+ ادامه
نظرها (32) |
لينک مطلب | 12:00 AM
چیزهای کوچک
April 27, 2006
تازه رسیدهام خانه و برخلاف تمام هفته هایی که گذشته اند سرحالم. هوا عالی بود؛ مثل پارک جمشیدیه و بارانی که میبارید و نوری که آسمان تهران را روشن می کرد . بعد هم ضیافت فیلم جرج کلونی بود در سینما فرهنگ که هیچ کس را پشیمان نکرد.خوبم و سرحال؛...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
درخواست کمک
April 22, 2006
من به کمک کسی نیاز دارم که کاملا با زیر و بم های فتوشاپ آشنا باشد و تجربه کار جدی یا حرفه ای با این برنامه را داشته باشد( و چه بهتر اگر رابطهاش با عکاسی هم بد نباشد). فکر می کنم به این نکته هم باید اشاره کنم که...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
یک نفر میخواند
March 18, 2006
پشت کاجستان، برفبرف، یک دسته کلاغ align=justify>جاده یعنی غربتباد، آواز، مسافر، و کمی میل به خوابشاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط من، و دلتنگ، و این شیشه خیسمی نویسم، و فضامی نویسم، و درو دیوار، و چندین گنجشک یک نفر دلتنگ استیک نفر می بافدیک نفر می شمردیک نفر میخواند...
+ ادامه
نظرها (14) |
لينک مطلب | 12:00 AM
بیماری ناتور
February 24, 2006
ناتور چند روزی مریض بود. ظاهرا جراح و پرستار یادشان رفته بود قبل از بخیه زدن، قیچی و تیغ جراحی را از شکم این بیچاره در بیاورند و حالا...حالا مشکل برطرف شده است و اگر شما هنوز صفحه را درهم ریخته میبینید، چارهاش فشار دادن همزمان کلیدهای Ctrl و F5...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
در بهار کسی دوباره زنده نمیشود
February 5, 2006
- مرگ چیه؟ - مرگ وقتی است که همه چیز تمام میشود. - مثل زمستان؟ وقتی که برگهای درختان میریزند؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمیشود، نه؟ وقتی بهار بیاید، درخت دوباره زنده میشود، نه؟ - ولی برای مردها اینطور نیست. زنها و بچهها هم همینطور. وقتی کسی...
+ ادامه
بعد از این خانهای نداریم
January 30, 2006
مردن چقدر حوصله میخواهدبیآنکه در سراسر عمرتیک روز،یک نفسبیحس مرگ زیسته باشی...(۱) align=justify>شش آیه اول سوره تکویر را مدام تکرار میکند. تا آیه ششم را میخواند و باز بر میگردد به بسماللهالرحمنالرحیم اول سوره. دایی داوود زل زده به ضیط صوت که گاهی خش میاندازد میان آیهها. شاید دارد به...
+ ادامه
نظرها (25) |
لينک مطلب | 12:00 AM
گاهی سکوت چيز خوبيه...!
December 1, 2005
بد نيست اگر آدمها گاهی « اعتراف کردن به اشتباهشان » را تمرين کنند . من دو روز است به اين نتيجه رسيدهام که انتشار آن دو يادداشت لعنتی – که ديشب حذفشان کردم - در اين وبلاگ کار درستی نبوده است ؛ و حالا فکر ميکنم بايد از همه...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
دوباره باران ، دوباره تو ، دوباره...
November 10, 2005
حقيقت دارد align=justify>تو را دوست دارم در اين باران align=justify>می خواستم تو در انتهای خيابان نشسته باشی من عبور کنم align=justify>سلام کنم لبخند تو را در باران align=justify>می خواستم می خواهم align=justify>تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دريا بريزم دوباره متولد شوم align=justify>دنيا را ببينم رنگ...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
داشتم به ديدن تو میآمدم که...
October 29, 2005
من داشتم اينجا میآمدم که تصادف کردم.ناگهان يک ماشين آمد و مرا زير گرفت.وقتی میخواستم از عرض خيابان رد شوم،اين اتفاق افتاد.جنازهام را گوشهی خيابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش نمیآمدم.نه مرا میبينی و نه صدايم را میشنوی.کاش نمیآمدم،من داشتم به ديدن تو میآمدم که مردم. align=justify>...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
همه آدم های دنيا از تنهايی رنج می برند ...
March 18, 2005
unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> hspace=1 src="https://www.sharemation.com/natoor/jhumpalahiriphoto.jpg" align=top vspace=1 border=0> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> FONT-FAMILY: Tahoma"> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN:...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
زويا پيرزاد جای چه کسی را تنگ کرده است ؟
July 25, 2004
بعضي وقتها ، بعضي آدمها تصميم مي گيرند يك سوزن بردارند و بزنند به دمل هاي چركين . طبيعي است كه اين كار بعضي ها را عصباني كند و باز هم طبيعي است كه بعضي ها از چرك و كثافتي كه از داخل دمل ها بيرون مي زند حالشان به...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
و نوشتن سرنوشت ما است...
July 18, 2004
1. هيچ چيز آزار دهنده تر از اين نيست كه كسي دوست داشته باشد خودش را جاي يكي از شخصيتهاي داستانت قرار بدهد و بعد در حاليكه سعي مي كند قيافه آدمهاي حق به جانب را به خودش بگيرد، برايت تعيين تكليف كند كه : « تو حق نداشتي از...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
چقدر زود بزرگ می شويم ...
April 29, 2004
تعارف كه نداريم باهم رفيق ! هنوز نتوانسته اي فراموشش كني . شايد هم نخواسته اي ، كسي چه مي داند . اصلا مگر فرقي هم مي كند ؟ تنهايي ، تنهايي است . وقتي همه آنها كه فكر مي كردي فراموشت كرده اند ، زنگ مي زنند و تولدت...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
اين لحظه های کوچک دوست داشتنی
April 6, 2004
justify" align=justify> style="FONT-FAMILY: Tahoma"> size=2> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Tahoma">۱ lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Tahoma">. نمي شود « Tahoma">lost in translation style="FONT-FAMILY: Tahoma"> style="mso-spacerun: yes"> » را ديد و مجذوب روايت ديدني و نو سوفيا كاپولا از زندگي امروز و عمر كوتاه روزهای دوست داشتنی اش،...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
...
March 6, 2004
style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma">زماني style="FONT-SIZE: 11pt"> Roman"> style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: 'Traditional Arabic'"> dir=rtl> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> Tahoma"> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با تكه اي نان سير...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
ديوانگی ۳
February 7, 2004
خسته ام ،خسته !فردا را نمی خواهم گذشته را به من بازگردان...- ارديبهشت ۸۲ ------------------------------------------------۱. قرار است - اگر مشكل خاصي پيش نيايد - يکشنبه هفته آينده گفتگويی که با يکی از نويسندگان و منتقدان مقيم خارج از کشور انجام داده ام ، در class=links href="http://www.sharghnewspaper.com/">شرق منتشر شود . پيشنهاد...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
حرفهايی برای گفتن !
November 9, 2003
رفتم تماشای آتش بازی ، باران آمد باروتها نم برداشت !« ابراهيم گلستان »-----------------------------و اما اين شعر هم برای class=links href="http://www.khabgard.com/">خوابگرد عزیز - که دیگر نمی نویسد - و مهرباني هايش . هرچند تکراری است اما خواندنش شايد بعضی از علامتهای سوال ذهنمان پاک کند... src="http://www.sharemation.com/natoor/lonely.jpg">عطر وفاپشت گرمی به چه...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
اينجا چه خبر است ؟
October 22, 2003
- اينجا چه اتفاقی افتاده است ؟ - بهتر است ندانی...( خانه برناردا آلبا – فدريکو گارسيا لورکا )فکر می کنم بايد توضيح بدهم . هرچند که مسخره به نظر می آيد ، هم برای من و هم برای شما . اگر نويسنده بودم شايد می توانستم همينطور که روبروی...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
به ياد سياوش كسرايي و سالروز كوچ بي بازگشت او از ايران
July 31, 2003
بيست سال پيش در روز ششم مرداد سال 62 سياوش كسرايي پس از آنكه مدتها تحت پيگرد قرار داشت سرانجام از ايران گريخت و ديگر هرگز فرصت آن را نيافت تا به ايران بازگردد . كسرايي هرچند كه در دوران پهلوي به عنوان شاعري انقلابي آثاري را منتشر ساخته بود...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
زبان شناسی در تقابل با نقد ادبی
July 11, 2003
اين روزها مشغول خواندن كتاب « زبان شناسي و نقد ادبي » هستم كه شامل مقالاتي است از راجر فالر ، رومن ياكوبسن ، ديويد لاج و پيتر بري كه دكتر «حسين پاينده » وشادروان « مريم خوزان » آنها را به فارسي برگردانده اند . به شخصه همواره در...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
یوزپلنگانی که دیگر نمی دوند
April 8, 2003
سه سال پيش بود فكر مي كنم .كلاسهاي « مروري بر صد سال داستان نويسي ايران » تازه به پايان رسيده بود و من درگير با جمله اي بودم كه حسن ميرعابديني در يكي از روزها به حاضرين در كلاس گفته بود : « براي نوشتن داستان ايراني موفق بايد...
+ ادامه
لينک مطلب | 12:00 AM
لينکده
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)