اعتراف

سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

سخت است، درد دارد، آزار می‌دهد، اما حالا خیلی خوب می‌دانم که می‌شود کثیف‌ترین، بی‌پرنسیپ‌ترین، خودخواه‌ترین، طمع‌کارترین و گه‌ترین آدم‌های این مملکت را از میان جماعت نویسنده و روشنفکرش کشید بیرون. نان‌به‌نرخ روزخورهای بی‌شرف بزدل...
+ ادامه

چرا گاهی هنگ می‌کنم؟

دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

وزیر راه و ترابری ایران و وزیر حمل و نقل بلغارستان امروز درباره‌ی صادرات گاز ایران به اروپا و انتقال گاز ایران از ترکیه به بلغارستان مذاکره کردند.
+ ادامه

...

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

هر روز قهوه‌ای‌تر از دیروز...!
+ ادامه

بیست و هشت

دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

بیا درباره‌ی طعمش حرف بزنیم...
+ ادامه

The Dark Knight!

جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

۴۵ دقیقه تردمیل، ۱۵ دقیقه دوچرخه، ۱۵ دقیقه اسکی، ۲۰ دقیقه کار بر روی شکم، ۲۰ دقیقه کار با وزنه، ۱۵ دقیقه ریکاوری با تردمیل. تا امروز ۴ جلسه با این برنامه کار کرده‌ام و طبق محاسبات دقیق‌ام اگر ۱۱۴ جلسه‌ی دیگر دوام بیاورم، می‌توانم به جای این آقا نقش
+ ادامه

...

جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷

در ماست کاتب شاید یا در سایه‌روشن‌های میان آن کلام که بر سر دست داشت. آنجا، بر کاغذهای زرد شده‌ی روز میز خواناست این: ما هم رفتیم، نعش‌مان را هم بردیم. زیرسیگاری را ندیدیم کدام دست بر کاغذها گذاشت وقتی کاتب رو به دیوار می‌آمد لبخند بر لب و رقصان،
+ ادامه

بشنوید و رستگار شوید!

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۷

قرار است فردا از ساعت ۳:۳۰ تا ۴ بعد از ظهر در برنامه‌ی زنده‌ی «زیر درخت اقاقیا»ی رادیو تهران - که در ردیف ۹۵ موج اف.ام می‌توانید گیرش بیاندازید- درباره‌ی مجموعه داستان‌ها و رمان‌های موفق سال گذشته حرف بزنم و بخش‌هایی از مجموعه داستان «ها کردن» پیمان هوشمندزاده را هم
+ ادامه

کمی تا قسمتی شخصی در حاشیه‌ی این روزها

دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷

در این دوسال هربار که از این و آن شنیده‌ام که «مشکل تو با فمینیست‌های دوآتشه‌ی ایرانی مشکلی شخصی است» و به دنبالش نام خالق این تحلیل درخشان را گفته‌اند، وسوسه شده‌ام که بیایم اینجا و چند خطی درباره‌ی رابطه‌ای تمام شده و طرف مقابلش- و به عبارتی همان خالق
+ ادامه

و پلنگ صورتی حرف می‌زند!

چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۷

خب ظاهرا فقط ما نیستیم که عادت داریم خاطرات کودکی‌مان را به [...] بکشیم. پ.ن: جای خالی را هم خودتان با کلمه‌ی مناسب پر کنید.
+ ادامه

جایی دیگر

جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷

قرار بود اینجا خودم باشم، حرف‌ها و قضاوت‌ها را حواله کنم به «جایی دیگر» و بنویسم، فقط بنویسم؛ اما نمی‌شود، گاهی وقت‌ها آن «جای دیگر» هم جواب نمی‌دهد و کم می‌آورد و پشت سرش تو کم می‌آوری؛ مثل امشب که کم آورده‌ام و می‌ترسم از آدم‌هایی که اینجا را می‌خوانند
+ ادامه

...

چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶

سالی که بر من و تو گذشت فقط 365 روز نبود جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد... «احمدرضا احمدی» آسان نبود، اما می‌توانست سخت‌تر هم بگذرد. همین که هنوز چهار نفر هستیم و همچنان کنار هم، همین که هنوز این خانواده سرپاست، کافی است. وابستگی چیز ساده‌ای نیست، گاهی
+ ادامه

تقدیم به نوستالژی

جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶

برای من که از براندازی و طرفداران‌اش نفرت دارم و یک انقلاب یا جنگ تازه را فاجعه می‌دانم، برای من که از بی‌تفاوتی می‌ترسم و از هرآنچه به دنبالش می‌آید، برای من که تنها یک آدم معمولی‌ام و نه یک آرمان‌خواه خواب‌زده، برای من که نافم را با مهاجرت نبریده‌اند
+ ادامه

شهید...

یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶

خیلی دلم می‌خواهد بفهمم بعضی از نامزدهای بزرگوار چه فرآیند ذهنی پیچیده‌ای را پشت سر می‌گذارند که خود را «شهید رجایی دوم»، «شهید مدرس دوم» یا «شهید بهشتی دوم» می‌نامند؟ شکر خدا همه‌شان هم خدای تحصیلات‌اند و علم و دانش...
+ ادامه

وقتی...

سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶

وقتی ایده‌ی جذابی داری اما از پس اجرایش برنمی‌آیی، وقتی خیال می‌کنی ابزارش نیست یا چیزی که اجرا می‌شود با چیزی که در ذهن تو می‌گذرد فاصله دارد، یعنی یک جای کارت می‌لنگد. چند شب پیش باید چیزی می‌نوشتم برای ویژه‌نامه نوروزی روزنامه‌ی کارگزاران، اما نشد. همه‌ چیز داشت خوب
+ ادامه

روزانه

جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶

از دروغ پراکنی و نشر اکاذیب بعضی عناصر معلوم‌الحال که بگذریم، به این حقیقت تلخ می‌رسیم که زندگی همیشه مطابق خواسته‌ی تو پیش نمی‌رود!
+ ادامه

راحت شدی آقای بورقانی

دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶

صفحه‌ی آخر «کارگزاران» امروز، میزبان احمد بورقانی بود و من از میان همه‌ی یادداشت‌ها، چند خطی که خزر معصومی برای بورقانی نوشته بود را بیش‌تر از دیگر یادداشت‌ها دوست داشتم. راستش من را برد به سال‌هایی که خیلی دور نیستند اما مدت‌هاست خیال می‌کنم دست نیافتنی و تکرار نشدنی‌اند و
+ ادامه

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶

آقای شهسواری عزیز هرکس نداند، شما خوب می‌دانید که از دیدن اسمم میان نام پانزده نویسنده‌ی راه یافته به مرحله‌ی پایانی چایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب چه‌قدر خوشحال شدم. خوب یا بد این اتفاقات هنوز برای من که «حرفه‌ای» نشده‌ام و «بزرگ»، از قواعد بازی بی‌خبرم و یاد نگرفته‌ام که
+ ادامه

...

جمعه ۵ بهمن ۱۳۸۶

در حیرتم از مردمی که در جستجوی گمشده‌ای هستند حال آنکه خود گمشده و خود را نمی‌جویند. «علی‌ابن ابی‌طالب (ع)»
+ ادامه

ناتور

یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۶

گاهی فکر می‌کنم چه نام مسخره‌ای دارد اینجا. باقی پیشکش، وقتی حتی نمی‌توانی نگهبان خودت، خط قرمزها، دایره‌ی تنهایی و حال‌وهوایت باشی، دور است و بی‌معنی و دست نیافتنی این کلمه.
+ ادامه

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶

عاشق این روزهای تهران‌ام و بزرگ‌راه‌های مه‌گرفته‌اش، عاشق -به قول بابا- بنزین حرام کردن و اتوبان‌گردی‌های شبانه و همین دیوانگی‌های احمقانه، که این روزها برایم شده‌اند خود زندگی.
+ ادامه

پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶

مردی که به همه چیز همه چیز همه چیز شک کرده است...
+ ادامه

شنبه ۸ دی ۱۳۸۶

به آلپرازولام سلامی دوباره خواهم کرد...
+ ادامه

داستان ما

پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶

نمی‌خواستم درباره‌ی یادداشت بامزه و هوشمندانه‌ی سید خوابگرد، چیزی بنویسم؛ گفتم پای دوستی و رفاقت را وسط می‌کشند و حرف‌ها گم می‌شوند. راستش ولی اصلا فکر نمی‌کردم این چند جمله بهانه‌ای شود برای عقده‌گشایی بعضی‌ که عجیب دوست دارند خودشان را بچسبانند به دهه‌ی پنجاهی‌ها و شروعی باشد برای لودگی
+ ادامه

به من بگو چرا...

دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶

چرا بعضی شهروندان عزیز و فهیم و همیشه در صحنه (خاصه صاحبان اتومبیل‌های پیکان و پراید) اصرار دارند در شب -و خاصه شب‌های بارانی- با چراغ‌های خاموش رانندگی کنند؟ الف) ثابت می‌کنند اِندِ درایور هستند. ب) در راستای بهینه سازی مصرف سوخت، در مصرف بنزین صرفه‌جویی می‌کنند. ج) با جلوگیری
+ ادامه

آلبوم خاطرات

یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶

خیابان‌های باریک کودکی یکی یکی اصلاح می‌شوند، خانه‌های قدیمی یکی یکی خراب، زمین فوتبال محله‌ی سابق را ردیف ماشین‌های پارک شده پر کرده و جای خالی آدم‌هایی که دوست داشتی را عکس‌های یادگاری؛ چند سال دیگر از ما و خاطرات‌مان چه می‌ماند؟ ما که تمام این سال‌ها، با همه‌ی آن‌هایی
+ ادامه

دوره‌ی جديد كارگاه‌های داستان‌نويسی حسين سناپور

چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶

دوره‌ی جديد كارگاه‌های داستان‌نويسی حسين سناپور از اواخر آذر ماه آغاز می‌شود. اين كارگاه‌ها به شكل تحليل برخي شيوه‌های داستان‌نويسی و عناصر داستان و تمرين اين شيوه‌ها توسط هنرجويان برگزار می‌شود. تعداد كارگاه‌ها 10 جلسه و هفته‌‌ای يك جلسه به مدت 2 ساعت ( 7.5ـ 5.5 بعدازظهر روزهای يک‌شنبه‌) خواهد
+ ادامه

و این یعنی شکست؟

پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸۶

حالا دیگر مطمئن‌ام که باید در فکر رفتن بود...
+ ادامه

...

جمعه ۲ آذر ۱۳۸۶

بدبختی از سرتاپاشان می‌بارید، بدون اینکه بخواهند جلویش را بگیرند و یا حتی بفهمند. فقط نگاه‌شان غمزده بود. ولی نگاه کافی نیست. آواز شکست زندگی و وجود را می‌خواندند و خودشان نمی‌فهمیدند. باز هم این همه را با عشق عوضی می‌گرفتند، فقط با عشق. چبز دیگری به این دلبرک‌ها یاد
+ ادامه

No Leaf Clover

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶

Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel Was just a freight train coming your way قهرمان‌ها عاقبت به قله می‌رسند، که باید برسند، دیر یا زود، و سقوط از همان لحظه‌ی به قله رسیدن شروع می‌شود، از همان بر بام جهان
+ ادامه

...

چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶

قرار نبود داستان به اینجا برسد، نه؟ قرارمان این نبود. دور و بری‌ها «بای‌پس» که به گوشش‌شان می‌خورد وا می‌روند و دنبال دلیل می‌گردند و چون به جایی نمی‌رسند دوباره تو می‌شوی شریک مصیبت و دلیل هرچه بی‌دلیل است و شوری این روزها را باز می‌گذارند به حساب خواست تو.
+ ادامه

روز سوم

پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶

امروز حالش بهتر از دو روز اول بود و روحیه‌اش هم، آن‌قدر که وقتی برای اکو از CCU بیرون می‌برندش، جوگیر بشود و از یک لحظه غفلت پرستار استفاده کند و از روی ویلچر بلند شود و بعد هم... طبیعتا -به قول خودش- ولو شود روی زمین! می‌گویند اگر اتفاق
+ ادامه

پدر...

دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۶

همه‌اش به‌خاطر همین سه حرف است، سه حرفی که وقتی کنار هم می‌نشینند، می‌شوند چیزی که هیچ‌کس و هیچ چیز دیگری در دنیا نمی‌تواند جای خالی‌اش را پر کند. حالا که روی یکی از تخت‌های بخش CCU خوابیده است، حالا که به جای شنیدن صدایش باید از آن مانیتور کوچک
+ ادامه

به سبک دیوارنوشته‌های تهران

یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا را الکی پینگ کند (حتی اگر کار شما باشد دوست عزیز!) پ.ن: قحطی مرض شده مگر؟
+ ادامه

رنگین

یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶

تا چند سال پیش کسی چیزی از انقلاب‌های رنگین نمی‌دانست، اما حالا دیگر همه، انواع مخملین و پشمین‌اش را هم می‌شناسند. می‌ترسم تا چند سال دیگر عبارت «کودتای رنگین» هم به فرهنگ واژگان سیاسی اضافه شود، و من از این ترکیب و آنچه با خود می‌آورد، می‌ترسم!
+ ادامه

چراغ‌های تاریک

جمعه ۹ شهریور ۱۳۸۶

بدبین‌ام، به تو، روزهای نیامده، خودم و آنچه میان‌مان می‌گذرد. خیال می‌کنم اگر معجزه‌ای نباشد و نرسد، دیر یا زود، دوست داشته باشیم یا نه، همه چیز تمام می‌شود. و معجزه یعنی چیزی جز این همه عادت و روزمرگی...
+ ادامه

مرگ و دختر جوان

سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۶

چرا همیشه آدم‌هایی مثل من باید از خودگذشتگی نشان بدهند، چرا هروقت قرار است کاری صورت بگیرد ما باید کوتاه بیاییم،چرا همیشه من باید زبانم را گار بگیرم، چرا؟ خوب، این دفعه دیگر مثل دفعه‌های قبل نیست. این دفعه می‌خواهم به خودم و آنچه احتیاج دارم فکر کنم. برای آن‌که
+ ادامه

قهوه‌ای

شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶

رنگ این روزها... پی‌نوشت: حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم پی‌نوشت2: شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
+ ادامه

For Sale

شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۶

یک دستگاه دوربین عکاسی نیمه‌حرفه‌ای Canon EOS 300X کاملا سالم ( تاریخ خرید: اول تیرماه 85) به بهترین قیمت به فروش می‌رسد. اگر کسی مایل بود، به آدرس ای-میل من، یعنی pedram.re@gmail.com ، میل بزند تا در مورد باقی مسایل صحبت کنیم. مشخصات کامل دستگاه را هم می‌توانید در
+ ادامه

Immortality

جمعه ۲۹ تیر ۱۳۸۶

I remember my mother when she was dying, looked all shrunk up and gray. I asked her if she was afraid. she just shook her head. I was afraid to touch the death I seen in her. I couldn't find nothing beautiful or uplifting about her going back to
+ ادامه

می‌آید باز، می‌آید...

سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶

خدا فراموشمان نکرده هنوز. فقط دو- سه هفته‌ی دیگر صبر کنید...
+ ادامه

لعنت بر...

سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۶

فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است تنها به کوچه می‌روم از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می‌پرسم عابران: اخمو، کج‌خیال و عبوس جواب مرا نمی دهند کوچه انبوه از سبدهای خالی است که در انتظار باران هستند کلاف‌هایی از ابریشم
+ ادامه

بازی...

پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

برای پرستو، بهاره آروین و این دوست نادیده‌ی کوهنوردم، که به سه بازی متفاوت دعوتم کرده‌اند. بیست و هشت صفر هر سال، برای ادای نذری قدیمی، بساط شله زرد مادرم به راه است. تا همین چند سال پیش که اعتقادات مذهبی محکم‌تری داشتم، از خواب ِ صبح ِ روز ِ
+ ادامه

هاری

دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

سگ‌های وحشی همیشه گروهی حمله می‌کنند، گرگ‌ها هم... پ.ن: توی آرشیو ‌می‌چرخیدم، دیدم سال هشتاد و دو از قول ساراماگو نوشته‌ام: «اگر نمی‌توانیم مثل انسان زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوان زندگی نکنیم.» عجب...!
+ ادامه

این یک پیام بازرگانی نیست

یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

از خانه‌ی قبلی که بیرون آمدم، قید آرشیوم را هم زدم، ولی حالا به لطف احسان حسین‌زاده آرشیو چهارساله‌ی ناتور هم منتقل شده به اینجا.آرشیو مطالب البته هنوز کمی کار دارد و باید دستی به سرو روی بعضی یادداشت‌ها بکشم که در این اسباب‌کشی‌ها و تغییر سیستم دادن‌ها کمی به
+ ادامه

هم‌میهن یا شرق، وسوسه این است...
+ پی‌نوشت(توضیح خسرو نقیبی درباره‌ی این یادداشت)

پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

شاید خیلی‌ها ندانند که این «شرق»‌ای که قرار است دوباره بیاید و چند روزی است آگهی تبلیغاتی‌اش به لطف حاتم‌بازی‌های آقای خدابخش، در روزنامه‌ی اعتماد منتشر می‌شود نسبت چندانی با «شرق‌»‌ای که پیش از این می‌شناختیم ندارد. بعد از قوچانی و عطریانفر که از شرق گذشتند و هم‌میهن کرباسچی را
+ ادامه

بیست‌وهفت...

یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

بیست‌وشش هم تمام شد و بیست‌وهفت تا چند ساعت دیگر شروع می شود. هنوز فراموش نکرده‌ام که بیست‌وشش می توانست آخرین‌ باشد و می‌توانست همه چیز در یکی از همان روزهای سخت پارسال تمام شود و آب هم از آب تکان نخورد -همان‌طور که اگر همین الان هم تمام شود
+ ادامه

فقط برای اینکه ثبت شود

جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

سروش صحت و بابک گرانفر عزیز، یادم می‌ماند که چقدر نازنین بودید...
+ ادامه

اردیبهشت تهران

سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

برای خودم، خسرو ،لیلی و ساعت‌های اردیبهشتی‌مان... چه اسفندها...آه! چه اسفندها دود کردیم! برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها می‌رسی از همین راه... «قیصر امین‌پور» اردیبهشتِ من از همین امشب شروع شد، از یک پیاده‌روی طولانی و هوایی که اگر همین حالا هم بیرون بزنی باز با
+ ادامه

در ستایش دون ژوانیسم!

پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶

زن‌ها منبع الهامند و آدم نباید تنها به یکی از آنها بسنده کند... «ازرا پاوند»
+ ادامه

گریز از خانه پدری

جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۸۶

خانه اینجا ارزان است، برای کسی هم مهم نیست که مجردی، چرا می‌خواهی تنها زندگی کنی یا خانه‌ی به این بزرگی را برای چه می‌خواهی. همین است که اینجا خیلی وقت است آماده‌ی زندگی است و من آن بیرون هنوز میان بنگاه‌های مسکن و صفحات روزنامه‌ی همشهری سرگردانم و جایی
+ ادامه

باید بروم... + پی نوشت

چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵

نمی‌دانم یک سال پیش که سیدرضا شکرالهی بزرگوارانه پیشنهاد داد به خوابگرد بیایم به چه فکر می‌کرد و درست هم یادم نیست که من دنبال چه می‌گشتم که با اشتیاق پیشنهادش را قبول کردم؛ امروز ولی هیچکدام آن آدم‌های سابق نیستیم و نقاط مشترک سابق را نداریم و دیوار بی‌اعتمادی
+ ادامه

روز خوب ادبیات

یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵

دوست داشتم از مراسم جمع و جور اما دوست‌داشتنی امروز جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی بنویسم؛ ولی انگار حسن محمودی و href="http://tadaneh1.blogspot.com/2007/01/blog-post_116819129858535579.html">یوسف علیخانی زرنگ‌تر از من بوده‌اند- و چقدر هم خوب نوشته‌اند. حالا فقط تصویری از ساختمان روزنامه‌ی شرق در ذهنم مانده است و آدم‌هایی که بیشتر از همیشه لبخند
+ ادامه

روزمرگی‌های یک هیچ!

پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵

آرامش این روزهایم را دوست دارم. دارم همان جوری زندگی می‌کنم که همیشه دنبالش بوده‌ام. می‌دانم که کجای دنیا ایستاده‌ام و چقدر باید بخوانم و بخوانم و بخوانم تا از این هیچ بودن نجات بدهم خودم را. می‌دانم که چقدر عقب مانده ام از زندگی، اما این روزها خوبم و
+ ادامه

حواست هست؟

چهارشنبه ۶ دی ۱۳۸۵

می‌دانم که هستی، فرقی هم نمی‌کند کجا، توی همین اتاق نشسته روی تخت، ایستاده زیر تیرچراغ برق نزدیک خانه یا میان آدم‌های پیاده روهای شلوغ میدان ولیعصر. می‌فهمم که هوایم را داری، که هوایم را داشته‌ای تمام این سال‌ها، اما این روزها...کمی بیشتر لطفا،فقط کمی. یادم می‌ماند، مثل همیشه!
+ ادامه

بازی زمستانی

جمعه ۱ دی ۱۳۸۵

خب من دیر وارد بازی شده‌ام، طبیعی هم است چون معمولا «ریزه‌میزه‌ها» را دیر بازی می‌دهند. اما حالا که این رفیق رادیویی‌مان و این رفیق غیررادیویی‌مان امر کرده‌اند،چاره‌ای نمی‌ماند جز اعتراف:۱. از پنج سالگی تا ۱۸ سالگی سعی می‌کردم با سوسک جماعت چهره به چهره نشوم. دلیلش هم ساده بود.
+ ادامه

پشت این پنجره‌ها...

چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۵

روشنفکر جماعت کاری با ناصر عبداللهی ندارد؛ نه می خواهد بداند «عشق است» از کجا آمده است و نه می‌فهمد که href="http://www.iransong.com/album/66.htm">«دوستت دارم» یعنی چه. حالا هم کسی قرار نیست از فنجان‌های قهوه‌ای که در کنار او خالی کرده است حرف بزند یا عکس‌های یادگاری با او را رو کند.
+ ادامه

دنبال چی می گردیم؟

جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵

توی این دیوانه‌خانه‌ی بی‌در و پیکر پر از گند و کثافت و تقلب و دروغ دنبال چی می گردیم؟ میان این همه بی‌هویتی و بی‌تفاوتی و بی‌خیالی چند نفر را قرار است عوض کنیم؟ اصلا باید عوض کنیم؟ زندگیمان را به گه کشیده ایم که چه بشود؟ معتاد قرص فشار
+ ادامه

و چقدر این قصه تکراری است

یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

این روزهاتمام شدن و ناتمام رفتن هم حال و هوای خودش را دارد!پ.ن بی‌ربط: روزهای اول فقط یک کنجکاوی ساده بود، ولی حالا شده است یک عادت.چند روزی است که ترافیک چمران بهانه‌ی خوبی شده‌ برای اینکه گوشم را بدهم به دست فاطمه صداقتی و برنامه‌ی href="http://www.khabgard.com/?id=1163796479">«جوانی به وقت فردا».
+ ادامه

سال‌های سگی

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵

بی‌حوصله‌ام این روزها. پروژه‌های عمرانی یکی یکی تعطیل می‌شوند، بیشترشان هم از کمبود اعتبار می‌لنگند و معلوم هم نیست که این بودجه‌های عمرانی که در مجلس تصویب می‌شود به جیب چه کسانی می‌رود. اضافه‌کاری‌ها را کم کرده‌اند، پنج‌شنبه ها را هم تعطیل و این یعنی کم شدن یک عدد قابل
+ ادامه

چند روز مانده به پاییز...

شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵

hspace=0 src="http://www.natoor.khabgard.com/images/najafi/najafi3.jpg" align=baseline border=0> زبان در مجموعه‌ی باغ‌های شنی رمز ورود به دنیای ناشناخته‌ای است که حمیدرضا نجفی برایمان ساخته است. به قول خودش مثل این می‌ماند که وارد یک زیرزمین تاریک شده باشی و چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا چشم‌هایت به تاریکی عادت کنند و ببینی چیزهایی را
+ ادامه

دعای توسل

یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵

خدایا، جان هرکس که دوستش داری و قبولش هم، یا از عمر ما بکاه یا از روزهای باقی‌مانده از دوره‌ی ریاست جمهوری بعضی‌ها.
+ ادامه

بازگشت

یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵

این ماجرا برای بار هزارم به یادم آورد که در شرایط فعلی داشتن یک رسانه و حفظ آن از نان شب هم واجب‌تر است. با عرض معذرت ناتور تا اطلاع ثانوی تعطیل نمی‌شود!
+ ادامه

نقطه یعنی تمام

دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۵

يک جايی هستيک جای خيلی دوردورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود. احتمالا از «سیدعلی صالحی» چند روز پیش یکی نامه نوشته بود و زمین و آسمان را به هم دوخته بود تا چیزی بگوید در این مایه‌ها که :«پسر جان، بزرگ شو و دست از این
+ ادامه

پایین کشیدن کرکره

دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵

اینجا مدتی خاک خواهد خورد و به روز نخواهد شد؛ حداقل تا زمانی که آدم‌های اطرافم این قدر مهوع به نظر نیایند. پ.ن: نام های اضافی را از دفترچه تلفن حذف کرده ام، باید خاطرات و تصویر‌های اضافی را هم پاک کنم.
+ ادامه

عیادت!

جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵

- حالت چطوره؟ بهتری؟- نه،درد دارم،خیلی زیاد...- اگه شنل قرمزی رو نخورده بودی الان کسی شکمت رو پاره نمی‌کرد...- ...؟؟؟!!!خدا همه‌‌ی بیماران را شفا بدهد!
+ ادامه

گفت‌وگو با ادبیات

چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۵

تجربه‌ی جالبی بود: ساختمان شهدای رادیو، استودیوی ضبط و آدم‌های دوست داشتنی رادیو. حاصل گپ و گفت خودمانی و در عین حال صریح نوید آقایی و من را می‌توانید شنبه و یکشنبه و دوشنبه‌ی همین هفته‌ای که در پیش است در برنامه‌ی گفت‌و‌گو با ادبیات بشنوید. با نوید آقایی عزیز
+ ادامه

قدم نورسیده مبارک!

دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۵

خب، به سلامتی نمردیم و کارمون به جراحی هم کشید...
+ ادامه

داری با زندگیت چه کار می‌کنی لعنتی؟

یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۵

دارم عادت می‌کنم به خراب کردن، حذف کردن و آزار دادن آدم‌ها، خط زدن خاطرات و خیلی چیزهای دیگر و هیچ کس هم نیست که بپرسد: « داری با زندگیت چه کار می‌کنی لعنتی؟»و آخر قصه را هیچ کس نمی‌داند...
+ ادامه

به تو فکر می‌کنم

سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۵

حالم خوب است و باید اعتراف کنم که این روزها این زندگی لعنتی را بیشتر از همیشه دوست دارم. فقط اشکال کار اینجا است که خیلی زود خسته می‌شوم، بدنم سرد می‌شود و شروع می‌کنم به لرزیدن. ضعیف شده‌ام،ضعیف و باز هم ضعیف. دیشب زد به سرم و رفتم تا
+ ادامه

آزاد شدم!

پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵

پیام پزشکی دوران اسارت: سندرم کارولی(Caroli Syndrome)؛ این چیزی است که باعث شده بود نوزده روز تمام در بیمارستان مهر بمانم. بیماری نادری که با ظهور میکرو آبسه‌هایی در سطح کبد آغاز می‌شود و نهایتا و در صورتی که درمان نشود، به ساختمان کبد و عروق کبدی آسیب جدی وارد
+ ادامه

آه ای اسفندیار مغموم!

دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۵

خوابگرد: پدرام هنوز در بخش جراحی بیمارستان مهر بستری‌ست. او به یک سندروم بسیار نادر مربوط به کبد مبتلاست که هم‌چنان باید در بیمارستان با آنتی‌بیوتیک‌های خاص و قوی درمان شود. به او گفتم اگر بخواهد می‌توانم چیزی از طرف او در وبلاگش بنویسم، شعری از شاملو را گفت به
+ ادامه

...

یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۵

لعنت به این فوتبال که نکبت سر تا پایش را گرفته، مثل زندگی...
+ ادامه

به خدا جبران می‌کنم!

سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵

حمیدرضا می‌گوید: «وبلاگت جنی شده، باید رمال خبر کنی!» و بعد ادامه می‌دهد که مشکل کامنت‌ها ربطی به دیزاین ندارد، چون تگ‌های مورد نظر سرجایشان هستند، و کار کار نوید و اسپ‌سوارش است. البته اضافه می‌کند که تا به حال در عمرش با چنین مشکلی برخورد نکرده است. نوید هم
+ ادامه

همه‌ی آدم‌ها اشتباه می‌کنند

جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

فکر نمی‌کردم این قدر خوب از آب دربیاید. قرار بود تنها بروم سفر و یک اتفاق ساده باعث شد بابا هم تصمیم بگیرد همراهم بیاید. نزدیک به 15 ساعت رانندگی کردم اما امروز سرحال‌تر از تمام هفته‌ی گذشته‌ام!حالا هردو این را می‌دانیم که تا امروز زیاد همدیگر را نمی‌شناختیم، که
+ ادامه

یک دختر از زندگی چه نصیبی می‌برد؟

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

وقتی شبرین را ترک می‌کردم، لئا هنوز زنده بود. شنیدم که درست پیش از حمله‌ی نازی‌ها مرد. مدت‌ها بود یاد این خواهرها نیافتاده بودم، ولی دیروز که یک دقیقه پشت میز تحریرم چرتم برد. خواب فایگل را دیدم. لباس عروسی و کفش‌های ابریشمی پوشیده بود، موهایش تا توی کمرش ریخته
+ ادامه

خدای چیزهای کوچک

شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

آن تصویری که می‌گفتمپخش و پلای این سال‌ها شدهسالهایی که دیگر ندارم: ابروهاپیوستگی گذشته را ندارندگرد هجری شمسیبر شامگاه گیسوان نشسته ویک فرق عمده‌ی دیگرکه کمی پیر شده‌اماین‌طور به نظر می‌رسداما این شب مهتابی وتکه‌ای صدای ساز همسایه‌ی بالاییاین سر پر باد را بی‌خیال خواب کرده بچه که بودمپنجره
+ ادامه

چیزهای کوچک

پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۵

تازه رسیده‌ام خانه و برخلاف تمام هفته هایی که گذشته اند سرحالم. هوا عالی بود؛ مثل پارک جمشیدیه و بارانی که می‌بارید و نوری که آسمان تهران را روشن می کرد . بعد هم ضیافت فیلم جرج کلونی بود در سینما فرهنگ که هیچ کس را پشیمان نکرد.خوبم و سرحال؛
+ ادامه

درخواست کمک

شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

من به کمک کسی نیاز دارم که کاملا با زیر و بم های فتوشاپ آشنا باشد و تجربه کار جدی یا حرفه ای با این برنامه را داشته باشد( و چه بهتر اگر رابطه‌اش با عکاسی هم بد نباشد). فکر می کنم به این نکته هم باید اشاره کنم که
+ ادامه

یک نفر می‌خواند

شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۴

پشت کاجستان، برفبرف، یک دسته کلاغ align=justify>جاده یعنی غربتباد، آواز، مسافر، و کمی میل به خوابشاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط من، و دلتنگ، و این شیشه خیسمی نویسم، و فضامی نویسم، و درو دیوار، و چندین گنجشک یک نفر دلتنگ استیک نفر می بافدیک نفر می شمردیک نفر می‌خواند
+ ادامه

یک جور سرخوشی موقت

جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴

اتابک همون‌طور که داره با فن CPU ور میره و از بچه های انجمن تعریف میکنه که یکی‌یکی‌ازدواج کرده‌اند و رفته‌اند دنبال آرامش و زندگی عادی، میگه: «ناآروم جمعمون همیشه تو بودی پدرام؛ خیلی وقت‌ها نمی‌فهمم تو مغزت چی میگذره، دنبال چی هستی یا چه نقشه‌ای کشیدی...»امروز دیدمش؛ بعد از
+ ادامه

بیماری ناتور

جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴

ناتور چند روزی مریض بود. ظاهرا جراح و پرستار یادشان رفته بود قبل از بخیه زدن، قیچی و تیغ جراحی را از شکم این بیچاره در بیاورند و حالا...حالا مشکل برطرف شده است و اگر شما هنوز صفحه را درهم ریخته می‌بینید، چاره‌اش فشار دادن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و F5
+ ادامه

در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود

یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۴

- مرگ چیه؟ - مرگ وقتی است که همه چیز تمام می‌شود. - مثل زمستان؟ وقتی که برگهای درختان می‌ریزند؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود، نه؟ وقتی بهار بیاید، درخت دوباره زنده می‌شود، نه؟ - ولی برای مردها این‌طور نیست. زنها و بچه‌ها هم همین‌طور. وقتی کسی
+ ادامه

بعد از این خانه‌ای نداریم

دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴

مردن چقدر حوصله می‌خواهدبی‌آنکه در سراسر عمرتیک روز،یک نفسبی‌حس مرگ زیسته باشی...(۱) align=justify>شش آیه اول سوره تکویر را مدام تکرار می‌کند. تا آیه ششم را می‌خواند و باز بر می‌گردد به بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اول سوره. دایی داوود زل زده به ضیط صوت که گاهی خش می‌اندازد میان آیه‌ها. شاید دارد به
+ ادامه

دیوانگی نمی‌دانم چند...

جمعه ۲ دی ۱۳۸۴

rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">قهقهه که می‌زنی – به قول خودت از ته دل که می‌خندی – به همه چيز شک می‌کنم .به سی‌و هفت و نيم درجه تنت(و yes"> همان نيم درجه لعنتی است که هميشه آدم را ديوانه می‌کند)
+ ادامه

گاهی سکوت چيز خوبيه...!

پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۴

بد نيست اگر آدم‌ها گاهی « اعتراف کردن به اشتباهشان » را تمرين کنند . من دو روز است به اين نتيجه رسيده‌ام که انتشار آن دو يادداشت لعنتی – که ديشب حذفشان کردم - در اين وبلاگ کار درستی نبوده است ؛ و حالا فکر مي‌کنم بايد از همه
+ ادامه

دوباره باران ، دوباره تو ، دوباره...

پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴

حقيقت دارد align=justify>تو را دوست دارم در اين باران align=justify>می خواستم تو در انتهای خيابان نشسته باشی من عبور کنم align=justify>سلام کنم لبخند تو را در باران align=justify>می خواستم می خواهم align=justify>تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دريا بريزم دوباره متولد شوم align=justify>دنيا را ببينم رنگ
+ ادامه

داشتم به ديدن تو می‌آمدم که...

شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴

من داشتم اين‌جا می‌آمدم که تصادف کردم.ناگهان يک ماشين آمد و مرا زير گرفت.وقتی می‌خواستم از عرض خيابان رد شوم،اين اتفاق افتاد‌.‌جنازه‌ام را گوشه‌ی خيابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش نمی‌آمدم.نه مرا می‌بينی و نه صدايم را می‌شنوی.کاش نمی‌آمدم،من داشتم به ديدن تو می‌آمدم که مردم. align=justify>
+ ادامه

کاش بشود باز زندگی کرد...

جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴

unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">خسته ام ! prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> Tahoma">از تمام ناسزاهايي که در اين يک هفته yes"> شنيده‌ام ؛ از تمام کامنتهايي که پاک کرده ام ، تمام کامنتهايي که
+ ادامه

سه تا نقطه با يک علامت تعجب

جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴

unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در اين جهان فقط دو چراغ مي‌تابيد "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt;
+ ادامه

همه آدم های دنيا از تنهايی رنج می برند ...

جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۳

unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> hspace=1 src="https://www.sharemation.com/natoor/jhumpalahiriphoto.jpg" align=top vspace=1 border=0> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> FONT-FAMILY: Tahoma"> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN:
+ ادامه

ديوانگی ۱۴

سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳

متشکريم توده هوای سردآبروی خدايمان راخريدی...! align=justify>----------------------------------------------------- دو روز است كه « زن زيادي » تهمينه ميلاني را ديده ام . كاري به كار سينه چاكان سينماي خانم ميلاني ندارم ؛ ميلاني در دو فيلم آخرش واقعا از آن طرف بام افتاده است و خودش را – مخصوصا با اين
+ ادامه

زويا پيرزاد جای چه کسی را تنگ کرده است ؟

یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۳

بعضي وقتها ، بعضي آدمها تصميم مي گيرند يك سوزن بردارند و بزنند به دمل هاي چركين . طبيعي است كه اين كار بعضي ها را عصباني كند و باز هم طبيعي است كه بعضي ها از چرك و كثافتي كه از داخل دمل ها بيرون مي زند حالشان به
+ ادامه

و نوشتن سرنوشت ما است...

یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۳

1. هيچ چيز آزار دهنده تر از اين نيست كه كسي دوست داشته باشد خودش را جاي يكي از شخصيتهاي داستانت قرار بدهد و بعد در حاليكه سعي مي كند قيافه آدمهاي حق به جانب را به خودش بگيرد، برايت تعيين تكليف كند كه : « تو حق نداشتي از
+ ادامه

چقدر زود بزرگ می شويم ...

پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۳

تعارف كه نداريم باهم رفيق ! هنوز نتوانسته اي فراموشش كني . شايد هم نخواسته اي ، كسي چه مي داند . اصلا مگر فرقي هم مي كند ؟ تنهايي ، تنهايي است . وقتي همه آنها كه فكر مي كردي فراموشت كرده اند ، زنگ مي زنند و تولدت
+ ادامه

اين لحظه های کوچک دوست داشتنی

سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۳

justify" align=justify> style="FONT-FAMILY: Tahoma"> size=2> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Tahoma">۱ lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Tahoma">. نمي شود « Tahoma">lost in translation style="FONT-FAMILY: Tahoma"> style="mso-spacerun: yes"> » را ديد و مجذوب روايت ديدني و نو سوفيا كاپولا از زندگي امروز و عمر كوتاه روزهای دوست داشتنی اش،
+ ادامه

...

شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۲

style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma">زماني style="FONT-SIZE: 11pt"> Roman"> style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: 'Traditional Arabic'"> dir=rtl> "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> Tahoma"> style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify" align=justify> lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با تكه اي نان سير
+ ادامه

تو خود حديث مفصل بخوان ...

جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۸۲

وقتی پايت را در قهوه خانه های جنوب شهر می گذاری ، هنوز هم می توانی گنده لاتهايی را ببينی که به رسم قديم چند نوچه را دور و اطرافشان جمع کرده اند و رجز می خوانند . از رشادتهايشان می گويند و از اينکه چگونه کرک و پر گنده
+ ادامه

ديوانگی ۳

شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۲

خسته ام ،خسته !فردا را نمی خواهم گذشته را به من بازگردان...- ارديبهشت ۸۲ ------------------------------------------------۱. قرار است - اگر مشكل خاصي پيش نيايد - يکشنبه هفته آينده گفتگويی که با يکی از نويسندگان و منتقدان مقيم خارج از کشور انجام داده ام ، در class=links href="http://www.sharghnewspaper.com/">شرق منتشر شود . پيشنهاد
+ ادامه

...

سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۲

  hspace=1 src="http://www.sharemation.com/natoor/UNTITLED_3.jpg" align=top vspace=1 border=0>   class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=justify> black; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: 'Traditional Arabic'; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma">از dir=ltr style="FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-font-family: 'Traditional Arabic'"> dir=ltr> style="FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: 'Traditional Arabic'; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma">ابتدای
+ ادامه

حرفهايی برای گفتن !

یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۲

رفتم تماشای آتش بازی ، باران آمد باروتها نم برداشت !« ابراهيم گلستان »-----------------------------و اما اين شعر هم برای class=links href="http://www.khabgard.com/">خوابگرد عزیز - که دیگر نمی نویسد - و مهرباني هايش . هرچند تکراری است اما خواندنش شايد بعضی از علامتهای سوال ذهنمان پاک کند... src="http://www.sharemation.com/natoor/lonely.jpg">عطر وفاپشت گرمی به چه
+ ادامه

اينجا چه خبر است ؟

چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۲

- اينجا چه اتفاقی افتاده است ؟ - بهتر است ندانی...( خانه برناردا آلبا – فدريکو گارسيا لورکا )فکر می کنم بايد توضيح بدهم . هرچند که مسخره به نظر می آيد ، هم برای من و هم برای شما . اگر نويسنده بودم شايد می توانستم همينطور که روبروی
+ ادامه

حرف آخر ناتور...

پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۲

بچه که بوديم مدام توی گوشمان می خواندند که دروغگوها می روند جهنم . الان که بزرگ شده ايم شايد ديگر اين حرفها به نظرمان خنده دار بيايد . اما در اين دو روز فهميده ام که يک دروغگو به سادگی می تواند از زندگی يک جهنم واقعی بسازد ...به
+ ادامه

به ياد سياوش كسرايي و سالروز كوچ بي بازگشت او از ايران

پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۲

بيست سال پيش در روز ششم مرداد سال 62 سياوش كسرايي پس از آنكه مدتها تحت پيگرد قرار داشت سرانجام از ايران گريخت و ديگر هرگز فرصت آن را نيافت تا به ايران بازگردد . كسرايي هرچند كه در دوران پهلوي به عنوان شاعري انقلابي آثاري را منتشر ساخته بود
+ ادامه

زبان شناسی در تقابل با نقد ادبی

جمعه ۲۰ تیر ۱۳۸۲

 اين روزها مشغول خواندن كتاب « زبان شناسي و نقد ادبي » هستم كه شامل مقالاتي است از  راجر فالر ، رومن ياكوبسن ، ديويد لاج و پيتر بري كه دكتر «حسين پاينده » وشادروان « مريم خوزان » آنها را به فارسي برگردانده اند . به شخصه همواره در
+ ادامه

یوزپلنگانی که دیگر نمی دوند

سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۲

سه سال پيش بود فكر مي كنم .كلاسهاي « مروري بر صد سال داستان نويسي ايران » تازه به پايان رسيده بود و من درگير با جمله اي بودم كه حسن ميرعابديني در يكي از روزها به حاضرين در كلاس گفته بود : « براي نوشتن داستان ايراني موفق بايد
+ ادامه