نمي دانم اين روزها چرا هركه را مي بينم از « كوري » ساراماگو صحبت مي كند . يا تازه خواندن آن را به پايان رسانده و يا آن را پس از مدتها بازخواني كرده است ( اگر اشتباه نكنم بيش از دوسال از اولين باري كه كوري را خواندم مي گذرد ) . براي نوشتن نقدي بر كوري به دنبال بهانه بودم . اين بهانه شايد شروع نمايشگاه بين المللي كتاب باشد ، يا دوستاني كه به تازگي كتاب را خوانده اند و يا حتي اين نكته كه « دخمه » - آخرين اثر ترجمه شده ساراماگو در ايران – هرگز نتوانست انتظارات من را برآورده سازد ( هرچند كه فكر مي كنم ترجمه اثر نيز –ظاهرا به علت تعجيل در چاپ – ضعفهايي داشت كه از قدرت اثر آخر ساراماگو به شدت كاسته بود ) . اما در آخر از خودم مي پرسم : « مگر براي لذت بردن از پيچيدگيهاي يك اثر موفق و كنكاش در جزييات پنهان آن بايد به دنبال بهانه نيز بود ؟ »…فكر نمي كنم !
------------------------------------------------
آن زمان كه تازه خواندن كوري را به پايان رسانده بودم مصادف بود با جنگ و جدلهايي كه در نشريات برسر ترجمه هاي صورت گرفته از كتاب درگرفته بود . امروز – و پس از خواندن هر سه ترجمه – كه به ماجرا نگاه مي كنم ، ترجمه مينو مشيري را روان تر و قوي تر مي بينم . هرچند كه امرايي تنها كسي بود كه به عنوان مترجم به اصل كتاب تمام و كمال وفادار ماند و حتي در ترجمه خويش -همانند ساراماگو- از علايم نگارشي نيز استفاده نكرد تا ويژگي اي را كه ساراماگو با اين عملش به كتاب بخشيده بود حفظ كند . اين ها را گفتم چرا كه نمي توانستم از كوري بگويم و اشاره اي به اين جنگ و جدلهاي ميان مترجمانش - كه تا مدتها بحث روز مطبوعات بود - نكنم .
كوري را بايد يك رمان پست مدرنيستي به حساب آورد ؛ شخصيت پردازيها و فضا سازيها همه و همه نشان دهنده اين موضوع هستند . ساراماگو در نگارش اثر خود هرگز از علايم نگارشي استفاده نمي كند ، جمله ها يكسره هستند و خواننده بعضا به سختي مي تواند تشخيص دهد كه گوينده جمله چه كسي است . شخصيتهاي داستان هيچ كدام نامي ندارند ، و تنها با صفاتشان به خواننده معرفي مي گردند . اين شايد يكي از دلايلي باشد كه هر خواننده اي مي تواند به راحتي خود را در « كوري » بيابد و به سادگي تا پايان اثر – بي لحظه اي توقف – ارتباط خود را با اثر حفظ نمايد .
Continue reading "كورتر از همه آن كسي بود كه نمي خواست ببيند …" »
به شكل غم انگيزي « بيژن نجدي » هستم . متولد خاش ، گيله مرد هم هستم ، متولد 1320 ( سالي كه جنگ جهاني دوم تمام شد ) . تحصيلات : ليسانسه رياضي . يك دختر و يك پسر دارم – اسم همسرم پروانه است . او مي گويد ، او دستم را مي گيرد ، من مي نويسم .
مقدمه مجموعه داستانهاي ناتمام – نشر مركز
شايد بتوان يكي از ويژگيهاي بارز ادبيات داستاني پس از انقلاب را تغيير وظيفه اين شاخه از ادبيات دانست . اگر تا پيش از انقلاب نويسندگان اغلب به تعهد سياسي معتقد بودند ، پس از انقلاب سال 57 تعهد بشري جايگزين آن گرديد . اين رويكرد نو در داستان نويسي بويژه در اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد مدافعان بسياري را بدست آورد و ريخت شناسي كلمات و فرم داستان نيز در اين سالها به نوعي بيش از محتوي مورد توجه قرار گرفت و زبان به يكي از اصلي ترين اركان ادبيات داستاني نوگرا تبديل شد . ادبياتي ساختار شكن و عصيان گر كه مطابق تعريف ديويد لاج ، انحرافات چشمگيري از شيوه هاي معمول زبان در آن به چشم مي آمد و از لحاظ شكل تجربي و بديع بود . هرچند كه عده اي اين چرخش را ناشي از سانسوري مي دانند كه بنابر شرايط خاص فرهنگي كشورمان بر داستانها اعمال مي گردد ، اما به نظر نمي رسد كه نويسنده اي به دليل محدوديت هاي موجود در انتخاب روايت و قصه تن به استفاده ابزاري از زبان دهد .
به موازات اين رويكرد نو در داستان نويسي بود كه نقد فرماليستي و در كنار آن توجه به مفهوم زبان شناسي در اثر نيز در كشورمان رواج يافت . هرچند سابقه نقد فرماليستي ادبيات داستاني در كشورمان كوتاه است و همچنان نيز عده اي از منتقدين ادبي با چنين رويكردي در نقد ادبي – اگر بپذيريم كه مفهوم مستقل و واحدي به نام نقد ادبي وجود ندارد و شاخه هاي متعدد آن است كه به نقد ادبي معني مي بخشد - مخالفند ، اما توجه روز افزون نويسندگان – بويژه آنها كه در كارگاههاي داستان و جلسات داستان خواني پرورش مي يافتند – به پيچيده نويسي ، در ذائقه ادبي خوانندگان جدي ادبيات و باور منتقدين ادبي تغييراتي را ايجاد نمود و پيچيده نويسي را به عنوان يكي از عناصر اصلي ادبيات داستاني خلاق مطرح نمود . اگر از گلشيري به عنوان پيشگام اين جريان نو ياد كنيم و بگذريم و براهني را نيز از آن جهت كه بيش از آنكه نويسنده اي پيچيده نويس باشد به در هم شكستن ساختارهاي نگارشي و دستوري زبان فارسي توجه داشته است در اين دسته بندي وارد نكنيم ، شايد بتوان از بيژن نجدي به عنوان يكي از موفقترين نويسندگان اين جريان ادبي ياد كرد .
نجدي با انتشار مجموعه داستان « يوزپلنگاني كه با من دويده اند » در سال 1373 به شهرت رسيد و خود را در جامعه ادبي كشور مطرح ساخت اما مرگ ناگهاني او در شهريور 76 اهالي ادبيات را كه به ظهور نويسنده اي خلاق دلبسته بودند غافلگير كرد . نجدي نيز همچون بهرام صادقي حضوري كوتاه مدت در فضاي ادبي كشور داشت ، اما تاثيري كه آثارش بر جريانهاي ادبي پس از او گذاشت بسيار چشمگير و قابل توجه است . نجدي نيز همچون گلشيري نويسنده اي ساختار شكن و تجربه گرا است ودر داستانهايش رويكرد تازه اي را نسبت به جايگاه زبان در ادبيات داستاني به نمايش مي گذارد اما بر خلاف برخي از نويسندگان سالهاي آغازين دهه هفتاد ، هرگز مرعوب زبان اثر نمي گردد و قصه و روايت نيز در آثار او جايگاه ويژه خود را دارند . زبان داستانهاي نجدي يك ويژگي ديگر نيز دارد و آن به كارگيري فراوان تشبيه و استعاره است . اين ويژگي داستانهاي نجدي زبان آثار او را تا حدي به زباني شعرگونه نزديك كرده است و نوعي تشخص سبكي به آثار او بخشيده است .
Continue reading "نجدی ، داستان نويس يا شاعر ؟" »
اين يادداشت در دو بخش و در روزهای 24 و 27 شهريور ماه 82 در روزنامه شرق منتشر گرديده است .
------------------------------------
محمود دولت آبادي اگر تاثيرگذارترين نويسنده دو دهه اخيرنباشد ، بدون شک يكي از تاثيرگذارترين ها است . روايت تاريخ معاصر ايران آن هم در قالب و فرم داستان كار بزرگي است كه دولت آبادي در كنار خلق رمانهاي مدرن و واقع گرا و در عين حال جاودانه خود انجام داده است ؛ كاري كه به جرات مي توان ادعا كرد در تاريخ ادبيات معاصر اين سرزمين بي سابقه است . سلوک اما آخرين رمان نويسنده سالخورده اي است كه پيش از اين خالق آثاري چون « كليدر » ، « جاي خالي سلوچ » و « روزگار سپری شده مردم سالخورده » بوده است . اثري كه تا به امروز حاشيه هاي فراواني را چه در محافل ادبي و چه در مطبوعات ايجاد كرده است و نظريات متفاوتي را به دنبال داشته است .
دولت آبادی شصت و سه سال پيش در دولت آباد بيهق متولد شده است . خاستگاهی روستايی دارد و اين موضوع شايد يکی از دلايل توجه او به زندگی روستاييان در آثارش باشد اما بدون شک در موفقيت او در به تصوير کشيدن و نمايش اين زندگی نقش مهمی را ايفا می کند . توجه دولت آبادی به سنت ، وظيفه ای که برای يک هنرمند در شناخت محيط زندگی خود قايل است و محدوديتهايی که بر اثر شرايط سياسی و اجتماعی خاص آن سالها پيش روی او است ، می توانند به عنوان دلايل اين رويکرد دولت آبادی در داستان نويسی به شمار آيند . رويکردی که دريچه تازه ای را در برابر ادبيات داستانی و مخاطبانش می گشايد . سه رمان برجسته دولت آبادی نيز که پيش از اين از آنها نام برده شد حاصل همين رويکرد هستند ؛ هرچند که دولت آبادی در داستانهايی که حاصل سالهای پايانی دهه سی و دهه چهل هستند نيز وفاداری خود را به تفکر « بازگشت به سنت » نمايان می سازد .
دولت آبادی جای خالی سلوچ را نيز همچون اغلب آثارش با يک بحران آغاز می کند . شخصيتهای رمان پانصد صفحه ای دولت آبادی نيز بر مبنای همين بحران و با توجه به ارتباطشان با آن به خواننده معرفی و در طول داستان پرداخت می شوند . در حقيقت اين رابطه فرد و نيروهای اجتماعی و درگيری شخصيتها با طبيعت است که در نظر دولت آبادی مهم جلوه می کنند و نه فرديت آنها . دولت آبادی از اين منظر – شخصيت پردازی – پيرو جريانی است که رئاليستهای قرن نوزدهم اروپا آغازگر آن بوده اند . دانای کل با آگاهی کامل از تمامی رويدادها و حوادث داستان و همچنين انگيزه و انديشه شخصيتها و حتی درگيريهای درونی آنها روايت را شرح می دهد تا سرانجام در پايان روايت شخصيتها به طور کامل شکل گيرند . دولت آبادی در اين اثر نيز به بازخوانی تاريخ وفادار می ماند و فصلی از تاريخ اين سرزمين را روايت می کند .
اين رويکرد تاريخی در کليدر خود را بيش از پيش نمايان می سازد . به بيان ديگر دولت آبادی با به کارگيری و تلفيق عناصر سنتی و برگرفته از فرهنگ بومی با رئاليسم به بيان مسايل جامعه می پردازد . کليدر روايتگر و يادآور فعاليتهای حزب توده در برهه ای از تاريخ معاصر و همچنين جنبشهای کارگری و دهقانی است هرچند که دولت آبادی در اين اثر همواره از تشريح اوضاع سياسی و پرداخت مشخص حوادث تاريخی طفره می رود و از توصيف شرايط اجنماعی و سياسی سر باز می زند و توجهش را بيشتر به توصيف زندگی خانوادگی روستاييان معطوف می کتد . دولت آبادی در اين اثر همچنان راوی دانانی کل را بر می گزيند و حوادث داستان را با ارايه توضيحی از ديد راوي تکميل می کند .روايت داستانهای فرعی و نمايش حوادث متعدد که کارکردی جز تکميل اثر عظيم دولت آبادی ندارند ، از تکنيکهای به کار گرفته شده در اين رمان به شمار می روند . ضمن آنکه دولت آبادی در اين اثر خود را به عنوان يک نويسنده قطور نويس معرفی می کند ، اثری که حتی بزرگترين و سرسخت ترين مدافعانش نيز معتقدند شايد بهتر بود به صورت رمانی ده جلدی و در 2800 صفحه خلق نمی شد .
در روزگار سپری شده مردم سالخورده اولين نشانه های حرکت دولت آبادی برای دست يابی به ساختار مدرن در رمان به چشم می خورد . اين رويکرد نو در بخش اول – يعنی اقليم باد – و در بخش سوم - ÷ایان جغد – بيشتر نمايان می گردد . هرچند مرز ميان توهم و واقعيت در اين اثر بارها و بارها شکسته می شود ، زمان ميان گذشته و حال در حرکت است و مهمتر آنکه ماجرايی واحد از ديدگاه چند راوی روايت می شود و حوادث رمان ديگر توالی خطی يک اثر رئال را ندارند ، اما ديدگاه دولت آبادی در روبرويی با رويدادهای اجتماعی و سياسی همچنان منطبق با ديدگاه نويسنده ای واقع گرا است . مهاجرت در اين اثر همچنان دغدغه اصلی دولت آبادی به شمار می آيد – مفهومی که در سلوک نيز به شکلی متفاوت حضور دارد – هرچند که نوع برخورد دولت آبادی با اين واقعيت اجتماعی تغيير کرده است . شايد بتوان « بازگشت به سنت » و « رجوع به خانه پدری » را فصل مشترک تمامی آثار دولت آبادی دانست .
اما سلوک را می توان در حقيقت تخطی دولت آبادي از رئال نويسي – سبکی كه در آن تبحر دارد – دانست و همين چرخش به ظاهر ناگهاني دولت آبادي است كه مورد توجه مخاطبان جدي ادبيات داستاني كشور قرار گرفته است . اينكه چرخش دولت آبادي به چه دليل بوده است شايد چندان اهميت نداشته باشد ، اسلوب زمان و شرايط جامعه هر نويسنده اي را مي تواند وادار كند تا تغيير و دگرگوني را بپذيرد و رويكردهاي تازه اي نسبت به داستان نويسي داشته باشد . آنچه كه اهميت دارد جسارت دولت آبادي است در پذيرفتن لزوم اين تحول ، گذر از – و نه پايمال كردن - تمامي آنچه تا به امروز خلق كرده است و شكستن قالبها و ساختارهايي كه تا پيش از اين به آنها وفادار بوده است وسلوک از اين منظر نيز مي تواند اثري ارزشمند و قابل توجه باشد .
همان گونه که گفته شد دولت آبادي در « روزگار سپري شده مردم سالخورده » و به ويژه در بخش سوم اين اثر يعني « پايان جغد » ، اولين تلاشهاي خود را براي ارايه روايتهاي سنتي در قالبي نو و مدرن به نمايش مي گذارد اما در سلوک اين تلاشها به عينيت مي رسند . برخلاف آثار رئال كه از لحاظ روايت و همچنين ارتباط رويدادها از فرمي خطي برخوردارند ، زمان پريشي بر اين اثر حاكم است و مفهوم متعارف زمان به چالش فراخوانده مي شود و روايت بارها و بارها منقطع مي گردد . رفتار و عكس العملهاي شخصيتهاي رمان نيز هرگز قابل پيش بيني نيست و از يك اسلوب خاص پيروي نمي كند . به عنوان مثال فزه كه در طول داستان همواره مها را تشويق مي كند تا قيس را ترک و با فرد ديگري ازدواج كند ، در مواردي او را به دليل رفتار نا مناسبش با قيس سرزنش مي كند ( صفحه 117 ) . ساختارهاي سنتي و مقدس جامعه نيز يكسره از سوي دولت آبادي به چالش فراخوانده مي شوند و شكسته مي شوند و مغاهيمي چون خانواده ، عشق ، روابط انساني و … از منظري تازه – و شايد هم واژگونه – مورد بررسي قرار مي گيرند . شخصيتهاي رمان اخير دولت آبادي نيز همچون آثار پيشين او ريشه در تاريخ دارند و با حضور در رمان دولت آبادي هم به آثار او هويتي ويژه مي بخشند و هم خود به هويتي دوباره دست مي يابند . قيس و سنمار از اين دسته اند ، هرچند كه چنين رويكردي در آثار دولت آبادي كمي ترجمه پذير بودن آثار او را دشوار نموده است و ارجاع خارج از متن را در داستانهايش الزامي .
Continue reading "گريز از خانه پدری... ( دولت آبادی از سلوچ تا سلوک )" »
يک سال پيش بود انگار ، شايد هم کمی بيشتر . مراسم بزرگداشت گلشيری بود و جمعيتی که به احترامش گرد آمده بودند . همه بودند ؛ منوچهر آتشی ، محمود دولت آبادی ، فرزانه طاهری ، منيرو روانی پور و ... برای اولين بار می ديدمش . قرار بود داستانی بخواند به ياد گلشيری و جلسات داستان خواني اش . « مرگ گلشيری » - ديدار - را که تمام کرد ، يک لحظه گلشيری را ديدم که آن بالا ايستاده است و سيگارش را روشن می کند...يک سال از آن روز می گذرد ، شايد هم کمی بيشتر . او گروه کولی ها را تشکيل داده است که جلساتشان به سبک و سياق جلسات گلشيری به داستان خوانی اختصاص دارد . نويسنده پرکار سالهای گذشته ، اين روزها ميان چند نويسنده جوان و تازه کار می نشيند ، با حوصله به داستانهايشان گوش می دهد و هم صحبتشان می شود ؛ کاری که بسياری از بزرگان ادبيات ما با آن بيگانه اند ...
منيرو روانی پور در سال 1333 در جفره از توابع بوشهر متولد شده است و دوران کودکی و نوجوانی او در جفره و بوشهر می گذرد . دورانی که در شکل گيری جهان داستانی روانی پور در سالهای پايانی دهه شصت تاثير انکار ناپذيری دارند و او را به عنوان يکی از نويسندگان موفق ادبيات اقليمی جنوب مطرح می سازد . در همين سالها است که با شعر منوچهر آتشی و محمد آقايی – که از شعرای منطقه به شمار می آمدند – آشنا می شود و چوبک و آثارش را می شناسد . سپس به شيراز می رود و در دانشگاه اين شهر روانشناسی می خواند. در شيراز ازدواج ناموفقی را تجربه می کند که تنها پس از چند ماه به جدايی می انجامد . حوادثی که در اين سالها رخ می دهد از روانی پور زنی مستقل -که به نسبت زنان ديگر از دريچه متفاوتی به جامعه و حوادث آن می نگرد - می سازد . در سال 1360 به توصيه يکی از نزديکانش داستان نويسی را به صورت جدی آغاز می کند . در محافل ادبی و جلسات قصه خوانی به صورت مداوم حضور می يابد و اولين برخوردها را با آثارش مشاهده می کند تا سال 67 که « کنيزو » منتشر می شود .
کنيزو – که امروز بسياری از منتقدين ادبی آن را بهترين اثر روانی پور می دانند – مجموعه ای است از نه داستان کوتاه که پيش از چاپ و در محافل ادبی چندان مورد توجه قرار نگرفته بود . روانی پور در شرايطی دست به انتشار اين مجموعه می زند که از داستانهای مجموعه کنيزو اغلب به عنوان داستانهايی ضعيف ، سياه و گورستانی ياد می شده است که فاقد ارزش ادبی هستند . هرچند که در آن سالها نشريات و رسانه ها – آنگونه که امروز به ادبيات می پردازند – جريان نقد ادبی را دنبال نمی کردند و اگر هم حرکتی صورت می گرفت فردی و پراکنده بود ، اما کنيزو پس از انتشار با دوسال سکوت از سوی جامعه ادبی مواجه می شود .
Continue reading "جا مانده در فرودگاه فرانکفورت" »
اين يادداشت در شماره امروز روزنامه شرق با عنوان کشف حقيقت در دنيای مدرن چاپ گرديده است ، البته با قدری جرح و تعديل...
----------------------------
فتح الله بی نياز ، منتقد ، روزنامه نگار و نويسنده فعالی است که پس از سالها سکوت خودخواسته در دو سال اخير و در گذر از دهه پنجم از عمر خود ، با تغيير رويه ای قابل تامل اقدام به انتشار آثار متنوعی –که البته حاصل فعاليتهای چند ساله او است – در حوزه ادبيات داستانی نموده است و از اين منظر در نگاه مخاطب عام ادبيات به عنوان نويسنده ای پرکار شناخته شده است . اخيرا نيز مجموعه داستان « تشييع جنازه يک زنده به گور » و رمان « افعی ها خودکشی نمی کنند » از اين نويسنده به بازار کتاب راه يافته اند .
« تشييع جنازه يک زنده به گور » مجموعه ای است از نه داستان که توسط نشر امتداد در 160 صفحه منتشر گرديده است . به نظر می رسد بی نياز با تلفيق عنصر خلاقيت نويسنده و تکنيکهای متداول در ميان نويسندگان آمريکا لاتين ، سعی در خلق اثری متفاوت و ماندگار داشته است . بی نياز در اين مجموعه از تکنيکها و ژانرهای گوناگونی بهره می گيرد ، آنچنان که در داستانهاي بينامتنی اين مجموعه تاثيرپذيری آگاهانه – والبته در مواردی شديد - خود از داستانهای بورخس را کاملا به نمايش می گذارد ( داستان تشييع جنازه يک زنده به گور که بلندترين داستان اين مجموعه نيز می باشد ، در اين دسته قرار می گيرد ) .هرچند که بهره گيري نويسنده از فرمهای مدرن در مواردی تنها و تنها در حد تکرار صرف اين مفاهيم ادبی باقی می ماند و بی نياز هيچ تلاشی در جهت بومی کردن ساختار و حتی محتوی داستانهای خود انجام نمی دهد . شخصيتهای داستان و روابطشان ، حوادثی که در داستان رخ می دهند ، فضا سازی و به طور کلی زاويه ديد نويسنده و نوع روايتی که بر می گزيند همه در خارج از کشور شکل می گيرند ؛ مساله ای که در رمان ديگر نويسنده ، افعی ها خودکشی نمی کنند ، نيز به چشم می آيد .
Continue reading "وقتی نويسنده خودکشی می کند !" »
اين يادداشت در روزنامه شرق مورخ ۳ آذر ۱۳۸۲ منتشر گرديده است .
-------------------------------------------------
اسماعيل فصيح داستان نويس اين سالهای ما است و هر خواننده جدی ادبيات در قسمت آثار ايرانی کتابخانه اش بی گمان در کنار بوف کور ، چشمهايش ، شوهر آهو خانم ، کليدر ، همسايه ها ، شازده احتجاب و بسياری آثار ديگر ، زمستان 62 را هم دارد . اسماعيل فصيح در دوره فعاليت ادبی اش تاکنون آثار بسياری از خود به جای گذاشته است ، تاثيرات قابل تاملی بر ديگران گذاشته است و طبعا آنچنان که در مورد هر فعاليت اجتماعی مصداق دارد ، از ديگران نيز تاثير پذيرفته است . يکی از ويژگيهای قابل توجه فصيح اين بوده است که در داستانهايش همواره گوش به زنگ حوادث و رخدادهای اجتماعی ملتی بوده است که از آنها و برای عموم آنها نوشته است و همين مساله جامعيت قابل توجه ای به آثارش داده است ، به طوري که موضوع داستانهايش ملغمه آشنايی از خون ، عشق و جنگ ، گريز و مهاجرت ، فشار و تنهايی است که گويی تمامی اينها ديگر جزء جدايی ناپذير خاطرات تاريخی ملت ما است .
اسماعيل فصيح متولد 1313 است .چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن خود را به عنوان نويسنده ای پرکار به جامعه ادبی معرفی کرده است . هرچند در مقابل و تا به امروز در انزوايی خودخواسته فرو رفته است و تمايلی به حضور در محفلهای ادبی و يا گفتگو با مطبوعات نشان نداده است ؛ گاه به صراحت از مصاحبه سرباز زده است و آن را بی فايده دانسته است و گاه – و بويژه در سالهای اخير – بيماری را دليل اين انزوا دانسته است . طبيعی است که اين امر نيز منجر به ايجاد شکاف ميان فصيح و خوانندگان حرفه ای و نسل جوان ادبيات شده است و از شمار مخاطبين او تا حدی کاسته است . آثار فصيح غالبا حکم زندگينامه نسلی سردرگم و سرخورده را دارند . نسلی که هنوز گيج و سردرگم حوادث و رويدادهای پر شر و شور پيرامونش بوده است که با کودتا و اختناق پس از آن مواجه شده است . داستانهای فصيح از اين منظر نيز قابل توجه اند که توانسته اند بن مايه بسياری از آثار پس از خود باشند . بافت مشترک داستانهای او خواننده را به اين نتيجه می رساند که او هرگز در پی ارايه طرحهای دگرگونه در آثار خود نيست .
خواننده ايرانی در تمامی اين سالها انواع شيوه ها و سبکهای ادبی را پابه پای تجربه های نويسندگان نوانديش آزموده است و طبعا انديشه های پيدا و پنهان هرکدام را به فراخور شرايط خود و جامعه دريافته است .علی رغم آنکه فصيح از بسياری موضوعات گذشته و حال جامعه پير و خسته ايرانی در داستانهايش به عنوان بن مايه استفاده کرده است ، اما در نهايت به نظر می رسد که حرف واحدی داشته است . او در داستانهای وقايع نگارانه اش برای جبر و تاثيرات محيط بر جامعه اهميت ويژه ای قايل است . نوعی ساده انگاری و تسليم نسبت به کليت فلسفه هستی در آثار فصيح به چشم می خورد که همراه با به کارگيری برخی تکنيکها و عادات ادبی همچون توضيح دقيق و در عين حال طنز گونه برخی موقعيتهای داستانی و از درجه اعتبار ساقط کردن بسياری از فجايع ، عده ای را متقاعد کرده است تا سبک ادبی وی را متاثر از آثار همينگوی بدانند .
Continue reading "وقايع نگاری در چهارچوب رمان" »
دلايلي آنچنان كه بايد و شايد محبوب اهالي ادبيات نيست . يادداشت زير - كه در روزنامه شرق مورخ 16 مهر 1382 منتشر گرديده است – دربرگيرنده نگاهي كوتاه به روند داستان نويسي جمال ميرصادقي است . گفتگويي نيز با او انجام داده ام كه البته تا زمان انتشارش در روزنامه شرق از قرار دادنش در وبلاگ معذورم ... طرح فوق نيز از « شورا ماجديان » است كه لطف كرده و اجازه استفاده از برخي طرحهايش را به من داده است .
------------------------------------
ميرصادقی به نسلی از نويسندگان تعلق دارد که با ايجاد تحول در ادبيات معاصر کشور موجب شکوفايی ادبيات شدند و دوران طلايی آن را رقم زدند . او علاوه بر آثار ارزشمندی که در حوزه ادبيات خلاقه و همچنين در باب ادبيات داستانی نوشته است ( 28 جلد کتاب ) ، در طی اين سالها بی سر و صدا و به دور از هياهوهای معمول به آموزش شمار زيادی از داستان نويسان امروز پرداخته است و سهم غيرقابل انکاری در پيشبرد جريان ادبی کشور دارد . هرچند که در سالهای اخير - و شايد به دليل عدم تمايلش به حضور در حلقه های ادبی و وابستگی به آنها - از سوی بعضی از اهالی ادبيات مورد بی مهری قرار گرفته است و از ديد آنان به حاشيه رانده شده است .
جمال ميرصادقی در سال 1312 متولد شده است . پدرش کارگر بوده است و همچون بسياری از نويسندگان دوران کودکی سختی را تجربه کرده است . با شروع دوره دبيرستان مجبور می شود تا در کنار تحصيل برای تامين هزينه های زندگی به تدريس خصوصی بپردازد . پس از پايان اين دوره در دانشکده ادبيات پذيرفته می شود و همزمان به عنوان معلم مشغول به کار می گردد . سالهايی را در دانشسرای عالی و سازمان امور اداری و استخدامی کشور می گذراند و سپس تحت نظر دکتر سيروس پرهام کار در سازمان اسناد ملی کشور را تجربه می کند . در سال 1355 و تنها با 45 سال سن خود را بازنشسته می کند و به دعوت دکتر خانلری به همکاری با بنياد فرهنگ می پردازد . پس از انقلاب در دانشگاه تهران به تدريس می پردازد اما اين همکاری با تعطيلی دانشگاهها و انقلاب فرهنگی متوقف می گردد ؛ هرچند که پايه و اساس تاليف کتاب « ادبيات داستانی » - که در چاپ اول با عنوان « قصه ، داستان کوتاه ، رمان » منتشر گرديد – در طی سالهای بعد ، بر مبنای همين همکاری کوتاه مدت در دانشگاه شکل می گيرد . پس از اين سالها تنها به تدريس ادبيات داستانی و پژوهش در زمينه ادبيات خلاقه - که حاصلش تاليف آثاری چون « عناصر داستان » ، « واژه نامه هنر داستان نويسی » ، « جهان داستانی غرب » و ... می باشد – و نگارش چند مجموعه داستان و رمان می پردازد ؛ روندی که تا به امروز ادامه داشته است .
Continue reading "زندگی را به آواز بخوان !" »
شايد سالها پيش ، و در روزهاي آغازين تولد ادبيات داستاني مدرن در كشورمان ، و زماني كه آخوندزاده « سرگرم كنندگي » را به عنوان يكي از مهمترين ويژگيهاي يك رمان خوب بر مي شمرد هرگز تصور نمي كرد كه تعريف هرچند ساده و ابتدايي اما صحيح او ، امروز به عنوان ملاك تشخيص آثار « پاورقي » از آثار متعالي ادبيات به كار رود . البته به نظر مي رسد شباهتهايي ميان آنچه آخوندزاده سعي داشته است به آن اشاره كند و مفاهيمي كه در دو دهه اخير در قالب نقد « خواننده محور » ارايه مي گردد وجود دارد و توجه به خواننده نمي تواند به عنوان تلاش در جهت خلق اثري بازاري قلمداد شود . در واقع آنچه در تمامي اين دوران و در پس ظهور و افول جريانهاي ادبي گوناگون در كشورمان به چشم آمده است عدم باور خواننده به عنوان يكي از عناصر موثر در تحولات ادبي بوده است . مساله اي كه وقتي با گسيختگي ميان نويسندگان و منتقدين ادبي همراه مي شود ، كلاف سردرگمي را پديد مي آورد كه باز كردن گره هاي كور آن شايد سالها و بلكه دهه ها به طول انجامد .
محمد محمدعلي اما از معدود نويسندگاني است كه همواره بيش از آنكه به خود بيانديشد به خواننده انديشيده است . او در تمامي اين سالها پابه پاي خوانندگان جدي ادبيات پيش آمده است و هرگز خود را در جايگاهي بالاتر از آنان نديده است . از همين رو است كه در داستانهايش تلاش نمي كند تا نقش مصلح اجتماعي را به عهده گيرد و از اين طريق تعهد اجتماعي خود را به عنوان نويسنده به رخ خواننده بكشاند . بي توجه به هياهوهاي درگرفته بر سر رد يا تاييد نظريه هاي ادبي ، و بي آنكه سعي در ايجاد تحولي ناگهاني در آثارش داشته باشد ، اندك اندك جهان داستاني خويش را گسترش داده است و برخي مولفه هاي آثار مدرن را وارد دنياي داستانهاي خويش كرده است ؛ اما برخلاف برخي از نويسندگان هم نسلش كه پذيرفتن فرمهاي ادبي نو را در گرو به فراموشي سپردن آثار گذشته خود مي دانند ، همچنان به ذهنيت سنتي خويش مبني بر محوريت روايت در
داستان و همچنين رويكرد اجتماعي داستانهايش – البته نه از نوع تصنعي و عاريتي آن - وفادار مانده است .
محمد علي در سال 1329 در تهران متولد شده است ، هرچند كه در صفخات شناسنامه - كه در حقيقت به برادر بزرگتر و درگذشته او تعلق داشته است - تاريخ هفتم ارديبهشت سال 1327 را به عنوان روز تولدش ثبت كرده باشند . دوران كودكي و نوجواني خود را در پايتخت مي گذراند و در جواني مدتي به فعاليتهاي مطبوعاتي مي پردازد ، تا آنجا كه در سال 1359 به سردبيري فصلنامه « برج » مي رسد . شايد اين مساله يكي از دلايلي باشد كه به محمدعلي اجازه داده است تا در برخورد با ديدگاههاي انتقادي اهالي ادبيات رفتاري متفاوت با ديگر نويسندگان در پيش گيرد و رابطه حرفه اي نزديك و غالبا به دور از تنشي را با منتقدين برقرار سازد . اولين مجموعه محمدعلي در سال 1354 منتشر مي گردد . « دره هند آباد گرگ داره » مجموعه داستاني است كه هرگز با آثار بعدي اين نويسنده پركار قابل مقايسه نيست ، تا آنجا كه نويسنده خود نيز از اين مجموعه به عنوان « اولين سياه مشقهايش » ياد مي كند . آنچه در اين مجموعه به چشم مي آيد عدم وجود ذهنيتي صحيح و پايدار در نويسنده نسبت به منطق داستان كوتاه است . نوع شخصيت پردازي نويسنده در داستانهاي اين مجموعه و پرداخت حوادث متعدد يك زندگي آن هم در صفحاتي محدود از ويژگيهايي است كه بيش از آنكه با منطق داستان كوتاه همخواني داشته باشد با برخي از عناصر رمان برابري مي كند . زبان نه چندان سليس و گاه گنگ روايت كه اغلب با ساختار و محتوي داستانها در تقابل است و استفاده افراط گرايانه از اصطلاحات محلي ، مي توانند از عواملي بر شمرده شوند كه اولين اثر محمدعلي را به مجموعه اي نه چندان قابل قبول تبديل مي نمايند . با وجود تمامي اين موارد محمدعلي در همين مجموعه شيوه اي دگرگون شده از رئاليسم رايج در آثار نويسندگان هم دوره خويش را به نمايش مي گذارد و داستانهاي مجموعه « دره هندآباد گرگ داره » را با وجود تمام ضعفهايي كه دارند مي توان از اين منظر گامي رو به جلو به حساب آورد .
Continue reading "احترام به نقش پنهان خواننده" »
این يادداشت ، كه ترجمهی من است از سخنراني جان بارت ، در روزنامه شرق مورخ 15 فروردين 83 منتشر گرديده است .
-----------------------------------------------------------------
جهان داستاني ايتالو كالوينو را در سال 1968 كشف كردم ؛ سالي كه كتاب كمدي هاي كيهاني او با ترجمه ويليام وي ور در امريكا منتشر شد . در آن سال ، من در دانشگاه نيويورك تدريس مي كردم و به شدت شيفته آثار خورخه لوييس بورخسي شده بودم كه تنها چند سالي از آشنايي ام با آثارش مي گذشت . در چنين حالت مسحور شدگي اي بود كه مانيفستي پيش – پسامدرنيستي را با عنوان « ادبيات فرسودگي » منتشر كردم و به دنبال آن نيز مجموعه سياه مشق هاي خود را در قالب داستان كوتاه با نام « گمشده در شهربازي » . در واقع اينگونه بود كه زمينه براي جلب توجه من به كتاب كمدي هاي كيهاني كالوينو و پس از آن به مجموعه اي از داستان هاي ديگر او كه وي ور آن را به انگليسي برگردانده بود ، فراهم آمد ؛ داستان هايي سبكبالانه و هجو آميز ، و همچون آثار بورخس از حيث زبان و شكل ، ناب و از حيث درايت و صور خيال ، غني ؛ با اين تفاوت كه اشكي را كه بورخس بر چشم خوانندگانش مي نشاند ، او نمي پسندد .
در سپتامبر 1985 ، يعني حدودا يك هفته پس از آنكه از مرگ كالوينو با خبر شديم ، پذيراي امبرتو اكو در دانشگاه جان هاپكينز بوديم و طبيعي بود كه بيشتر از دوست مشترك مان سخن مي گفتيم . البته ايتالو به اكو نزديك تر بود تا به من و آنطور كه اكو مي گفت ، كالوينو « نديم » او بوده است . اكو با اطمينان مي گفت كه گويا علي رغم حمله قلبي شديدي كه دو هفته قبل از مرگ گريبان ايتالو را گرفته بود ، با اين حال آخرين كلام را اينگونه بر زبان جاري ساخته بود : « خطوط موازي ! خطوط موازي ! »
Continue reading "ايتالو كالوينو و خورخه لوييس بورخس : « خطوط موازي ! »" »
ابتدا قرار بود اين يادداشت گزارشي باشد از حال و روز امروز نادر ابراهيمي ؛ اما بعد از گفتگو با فرزانه منصوري – همسر نادر ابراهيمي – كه در حال حاضر بر انتشار آثار ابراهيمي نيز نظارت دارد ، به اين نتيجه مي رسيم كه محوريت يادداشت ام را بر جهان داستاني نادر ابراهيمي قرار دهم .ضعف شديد ، بيماري و عدم حضور ذهن آقاي نويسنده دلايلي است كه فرزانه منصوري براي عدم تمايلش به انجام گفتگو با همسرش عنوان مي كند . او معتقد است يادداشتهايي از اين دست منجر به تخريب تصويري مي گردد كه از نادر ابراهيمي به عنوان نويسنده اي پركار ، فعال و خوش صحبت در ذهن خوانندگانش نقش بسته است . هرچند كه شرح گفتگو مفصل من وفرزانه منصوري و ديدارم با نادر ابراهيمي نيز به درخواست فرزانه منصوري كه تصور مي كرد اين گفتگو نيز به مانند آنچه اين روزها و از سوي ديگران انجام شده بود ، تنها به وضعيت جسماني نادر ابراهيمي و شرايط حاكم بر چاپ و نشر آثارش محدود خواهد شد ، منتشر نمي گردد .
نادر ابراهيمي در چهاردهم فروردين 1315 در تهران متولد شده است . تحصيلات ابتدايي را در دارالفنون مي گذراند و سپس وارد دانشكده حقوق مي گردد ، اما پس از دو سال اين دانشكده را رها كرده و سرانجام در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس مي رسد .« خانه اي براي شب » اولين مجموعه داستان او است كه در سال 1341 منتشر مي گردد . او در ادامه به تاليف نزديك به يكصد اثر مي پردازد كه بيش از هرچيز پراكندگي را در آثارش نمايان مي سازند . ابراهيمي در دو كتاب « ابن مشغله » و « ابوالمشاغل » به شرح كامل حوادث و رويدادهاي زندگي اش پرداخته است تا خوانندگان كتابهايش را تا حدي از جستجو در زندگي گذشته خود بي نياز سازد . اما آنچه در اين ميان ممكن است مورد توجه قرار گيرد ، پيوستن او به يك سازمان سياسي در سيزده سالگي است كه تجربه زندان و بازجويي را براي او به ارمغان مي آورد . مساله اي كه شايد در شكل گيري باورهاي سياسي اين نويسنده ، كه غالب آثار او را نيز متاثر از خود ساخته اند ، نقشي اساسي بر عهده داشته باشد :
« دلم مي خواست سياستمدار بشوم ، يك سياستمدار واقعي ؛ سياستمداري كه به مردم راست بگويد و به خاطر آزادي همانقدر بجنگد كه به خاطر رفاه ، به خاطر وطن همانقدر كه به خاطر اعتقاد . افسوس اما كه ديگر گذشته است و تابوتم را بر سر دست مي برند . » (1)
ابراهيمي داستان نويسي را با خلق فابل ها و قصه هايي از زبان حيوانات آغاز مي كند و مي كوشد با انساني كردن اشياء و حيوانات به توصيف كژيها و پليديهاي اجتماعي بپردازد . ياس و نا اميدي به شكلي فراگير در فابلهاي ابراهيمي حضور دارند و قهرمانهاي داستانهاي او عموما با شكست ، مرگ و يا سرخوردگي مواجه مي شوند .گرايش به ادبيات تمثيلي و آميخته با استعارات فراوان را مي توان يكي از راههاي انتقاد از شرايط غالب بر جامعه دانست و در حقيقت نويسنده اي كه اجازه ندارد واقعيت هاي موجود را به نگارش درآورد ، با روي آوردن به مفاهيم انتزاعي به اثر خويش كليت مي بخشد .
ابراهيمي پس از تجربه فابل نويسي به پيروي از نويسندگان روشنفكر زمان خويش به خلق داستانهاي تمثيلي روي مي آورد . اين دسته از آثار او معمولا به دليل به كارگيري نثري ملال آور از سوي نويسنده و عدم وجود حادثه اي مشخص براي پيشبرد داستان ، در برقراري ارتباط با خواننده موفق نيستند و به تكرار مضاميني چون مرگ و نااميدي مي پردازند . جملات قصار در داستانهاي اين دوره ابراهيمي حضوري پررنگ تر مي يابند و از اين زمان كاربرد خود را به ديگر اركان داستان تحميل مي كنند . ابراهيمي براي پايبندي به تعهدات اجتماعي و اخلاقي و نمايش آن ، ساده ترين راه را بر مي گزيند و حتي در دوره اي كه به دليل تغيير شرايط اجتماعي نويسنده ديگر قادر نيست با قطعيت در خصوص بحران ها و مسايل اجتماعي – سياسي راه درمان نشان دهد ، همچنان به استفاده از جملات حكيمانه پايبند مي ماند ؛ گرچه نمي توان از كنار تبحر او در خلق اين جملات بي تفاوت گذشت . داستانهاي ابراهيمي ، جز معدودي ، به جاي پيروي از محور اصلي داستان و بهره گيري از ايجاز براي روايت مضموني اجتماعي عموما يادداشتهايي بلند از يك راوي پرگو به شمار مي روند كه بيشتر تلاش دارند فلسفه بافيهاي نويسنده را شرح دهند . ابراهيمي با تعريف ديگرگونه اي كه از مفهوم تعهد يك نويسنده ارايه مي دهد ، آثارش را از چهارچوبهاي رايج ادبيات داستاني خارج نموده است .
در اوايل دهه پنجاه و با اوج گيري فشار رژيم بر نويسندگان و روشنفكران كه همراه با تعطيلي كتابخانه ها و توقيف كتابها ، مجلات ادبي و روزنامه ها است ، ابراهيمي نيز همچون برخي ديگر از نويسندگان هم دوره خويش - مانند ميرصادقي و گلشيري - به خلق آثاري در باب نقد عملكرد روشنفكران مي پردازد . داستانهايي كه يا به گوشه نشيني و سكوت روشنفكران طعنه مي زنند و يا به ملامت آن دسته از روشنفكراني مي پردازند كه خواسته يا ناخواسته به رژيم وابستگي پيدا كرده اند . توجه به آن دسته از آثار خلاقه ابراهيمي كه پيش از انقلاب منتشر گرديده اند نشان مي دهد برخلاف آنچه كه برخي از منتقدين آثار او ادعا مي كنند ، ابراهيمي هرگز در باورهاي سياسي خويش تغيير بنياديني ايجاد نمي كند و پس از انقلاب نيز از همان جهان بيني سياسي سابق پيروي مي نمايد . تنها مي توان گفت كه به دليل تغيير فضاي اجتماعي و سياسي و فراهم آمدن شرايطي مناسب و همسو با باورهاي سياسي اين نويسنده ، او به شكلي علني و صريح به بيان ديدگاههاي خود كه پيش از انقلاب آنها را از زبان حيوانات و يا در لفافه مطرح مي ساخت ، مي پردازد ؛ مساله اي كه البته چندان با سليقه برخي از روشنفكران سازگاري ندارد . كتابهايي همچون « سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي آمد » ( براساس زندگي رهبر فقيد انقلاب اسلامي ) و « مردي در تبعيد ابدي » ( بر اساس زندگي ملاصدرا ) – كه پس از انقلاب منتشر گرديده اند - به بهترين شكل بيانگر دلبستگي نادر ابراهيمي به فرهنگ اسلامي و انقلابي مي باشند .البته در مجموعه هايي كه در سالهاي اخير منتشر گرديده اند ، و به خصوص در مجموعه « حكايت آن اژدها » ، با داستانهايي از او مواجه مي شويم كه نشان دهنده نااميدي اش در رسيدن به يك مدينه فاضله و بيانگر انتقاداتي است كه اودر عين پايبندي به اصول انقلابي و ملي گرايانه اش نسبت به شرايط موجود دارد .
Continue reading "کلمه ، نان نمی شود ! ( نگاهی کوتاه به جهان داستانی نادر ابراهيمی )" »
آقاي غلامي عزيز
سلام
مي دانم كه چند دقيقه اي بيشتر نيست كه وارد تحريريه روزنامه شرق شده ايد . احتمالا تا خودتان را روي صندلي انداخته ايد ، يكي از دوستان پرينت اين چند صفحه را به دستتان داده است و با شور و اشتياق - و البته بيش از همه اين ها ، شيطنت - گفته است : « استاد ! يادداشت پدرام رضايي زاده در مورد كتاب سال منتقدين را خوانده ايد ؟ » و حتما حواب شما منفي بوده است كه حالا اين كاغذ پاره ها را دستتان گرفته ايد و همانطور كه مي خوانيد و جلو مي رويد توي دلتان مي گوييد كه : « مگر پدرام نمي توانست اين حرفها را به خود من بزند و بحث را علني نكند ؟ »
دليلش را شايد يك روز برايتان گفتم ، اما حالا فكر مي كنم بهتر باشد كه برويم سر اصل مطلب و به قول شما بزرگترها ، سنگهايمان را يكي يكي وا بكينم . هرچند شك دارم كه اين وسط بعضي ها - كه هم شما مي شناسيدشان و هم من - هوس سنگپراني نكنند...
1 ) وقتي چهار از پنج بزرگتر مي شود !در خبري كه به معرفي نامزدهاي كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي پرداخته است ، وضعيت آثار داستاني منتشر شده در سال 82 از طرف شما - به عنوان دبير اين جايزه - اينگونه بيان شده است : « در حوزه داستان كوتاه شاهد رقابت تنگاتنگي بوديم كه ناشي از روند رو به رشد داستان كوتاه است . اما رمان هاي سال 82 در مجموع نتوانستند توقعات را برآورده سازند . » درباره اين موضوع كه اين جمله ها را در طي سالهاي اخير بارها و بارها شنيده ايم و از فرط تكراري بودن كلمه به كلمه شان را از بريم وهربار كه قرار بوده است مراسمي از اين دست برگزار شود انگار بانيان مراسم وظيفه داشته اند كه به تخريب رمان ايراني بپردازند حرفي نمي زنم . اينكه انتخابهاي مجموعه داوري كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي مي توانند بيانگر آن حركت رو به جلويي باشند كه شما به آن اشاره كرده ايد هم مساله اي است كه در ادامه به آن مي پردازم . فقط مي خواستم بپرسم علي رغم آن رقابت تنگاتنگي كه - طبق گفته خودتان - در حوزه داستان كوتاه وجود داشته است و احتمالا شما را در انتخابتان دچار مشكلات زيادي كرده است و با وجود ركود رمان ايراني و وضعيت اسفبار آن ، چرا ما با 5 رمان برگزيده در مقابل 4 مجموعه داستان كوتاه منتخب روبرو مي شويم ؟ فكر نمي كنيد يك جاي كار ايراد داشته باشد ؟ شما كه قصد نداريد بگوييد همه رمانهاي برگزيده در يك سطح نسبي قرار داشته اند و با اين جمله خودتان را مضحكه كساني كنيد كه اين 5 كتاب - و چند رمان ديگر كه در ليست شما قرار نگرفته اند - را خوانده اند ؟ باند بازي و اعمال نفوذهاي دقيقه آخر و اسم بعضي ها را به ليست راه دادن و اسم بعضي هاي ديگر را - كه از بد حادثه راي هم آورده اند - از ليست خارج كردن هم كه خدا را شكر از آن وصله هايي است كه به شما و دوستانتان نمي چسبد . گيج شده ايم آقاي غلامي ! پس ماجرا از چه قرار است ؟
Continue reading "آقای غلامی ، آخرين بار کی يک داستان خوب خوانده ايد ؟" »
اين یادداشت در اولين شماره دوره جديد همشهری ماه - ويژه دی ماه ۸۳ - منتشر شده است .
---------------------------------------------------------
انگار فرقي نمي كند كجاي دنيا باشي و دنبال چه بگردي : يك نئاندرتال تازه از شكار برگشته كه دارد – حتما به زبان خودش ،كه لزومي هم ندارد ما از آن سردربياوريم – داستان آن روزش را با آب و تاب براي آنهايي كه با شكمهاي سير دور آتش حلقه زده اند ، تعريف مي كند ، يا يك نويسنده جوان كه بالاخره توانسته است بعد از مدتها جايي براي خودش در يك كافه قديمي دست و پا كند و حالا دارد همان طور كه به سيگارش پكهاي عميقي مي زند ، داستان تازه اش را براي آدمهايي مي خواند كه آن طرف ميز نشسته اند و زل زده اند به پيچش دود سيگار در فضاي كافه ؛ دنبال كردن يك داستان خوب هميشه وسوسه انگيز بوده است ، چه براي آنها كه زندگي شان با ادبيات گره خورده است و چه براي آدمهايي كه تنها به اين دليل داستان مي خوانند كه كار ديگري براي انجام دادن ندارند !
اينكه مدام از جادوي داستان – و البته از نوع كوتاهش – حرف مي زنم و مثلا نامي از « رمان » نمي آورم ، دليلش طرفداري از آنهايي نيست كه داستان كوتاه را اصلي ترين زيرشاخه ادبيات در جوامع مدرن وفضاهاي شتاب آلود زندگي شهري مي دانند و سالها است كه رمان ايراني را « شكست خورده و تمام شده » مي نامند و كارشان شده است مويه كردن بر سر كالبد بي جان رمان ايراني ؛ و لابد به همين دليل هم يك داستان كوتاه موفق را – كه به گفته بعضي از « بزرگان » در اين سالها تنها دلخوشي منتقدان ادبي بوده است و يكي از معدود عناصر نشان دهنده پويايي اين ادبيات - با تمامي پيچيدگيهاي روايي وساختاري رمان ، و به خصوص سرگرم كنندگي اش ، عوض نمي كنند . طبيعي است كه شما هم اگر مي خواستيد يادداشتي درباره مجموعه داستانهاي منتشر شده در طول سال گذشته بنويسيد ، سنگ داستان كوتاه را به سينه مي زديد و اصلا به اين موضوع توجه نمي كرديد كه رمان هاي منتشر شده در سال 82 چه از منظر كيفي و چه از ديدگاه كمي ، رشد قابل توجهي نسبت به سال 81 – و ركود انتقاد برانگيز حاكم بر آن – داشتند ؛ هرچند در مقابل تنوع و تكثر حاكم بر مجموعه داستانهاي سال 82 و پيشنهادهاي تازه اي كه از سوي نويسندگان اين آثار ، در داستان نويسي ، به جامعه ادبي ارايه شد ، رمان را همچنان عقب تر از داستان كوتاه نگاه داشت .
Continue reading "من هنوز سوال دارم آقای نويسنده *" »
- اين چيست در دست تو ؟
- « پيراهن ژوليت »
- کدام ژوليت ؟
- « همان که در نمايش بود . ژوليت زيبا...زيباترين دخترک جهان...»
- آه عزيزم ، مگر از ياد بردهایکهژوليت نمايش ما يک مرد است؟مردی که تنها لباس زنانه پوشيده است و ژوليت واقعی بادهان بسته ، زيرصندلیها ، پنهان است... (2)
ديگر کسي باقي نمانده بود تا قرباني شود . شهرباز همه دختران شهر را يک به يک به کام مرگ فرستاده بود و حالا جز دختران وزير دربار ، هيچ دختري در شهر نمانده بود . وزير که از يافتن دختري براي شهرباز نااميد مي شود و مرگ را در نزديکي خود حس مي کند ، پريشان و اندوهگين به خانه مي آيد . شهرزاد ( چهرزاد ) چون حال نزار پدر را مي بيند و ماجرا را مي شنود ، بر مي خيزد تا نجات دهنده دختراني باشد که ديگر در شهر نيستند – دختراني که يا گريخته اند و يا کشته شده اند - و قهرمان هزارويک شب لقب بگيرد ! وافسانه هزار و يک شب اينگونه آغاز مي شود...
آنتيگونه يا سودابه ؟ مساله اين است !تا پيش از ورود شهرزاد به هزار و يک شب ، اطلاعات ناچيزي از شخصيت ، ظاهر و روحيه زنان حاضر در داستانها در اختيار خواننده قرار مي گيرد ؛ تابلويي که به دنبال همين اطلاعات ناچيز از زن در ذهن خواننده نقش مي بندد اما تصوير زناني هوس باز، خائن ،حيلهگر و گنهکار است که يا همچون زنان شهرباز و شاه زمان ، غلامان زنگي را به شوهران نيکخوي ، « دلير و دانشمند »(3) خود – که « بيست سال سلطنتشان به شادي گذشته است » - ترجيح داده اند و يا مانند دختر زيباروي خيانت پيشه اي هستند که در بيابان سر راه دو برادر – که از اندوه آنچه زنانشان انجام داده اند به بيابان گريخته اند – قرار مي گيرد و با اعمال و گفته هاي شنيعش آن دو را کمي به زندگي اميدوار مي کند و از شدت غم حادثه اي که با آن روبرو گشته اند مي کاهد ! اين تصوير تقريبا تا پايان 468 ( 480 ) داستاني که در هزارو يک شب روايت مي شوند – و نه در همه آنها - نيز تکرار مي شود و محور شرارت و شخصيت هاي منفي داستان ها را در کنار عفريت ها ، پادشاهان ظالم و وزيران بدکردار شکل مي دهد . هرچند هرچه به داستانهاي پاياني مجموعه نزديک مي شويم حضور اين گروه از زنان در داستان ها کم رنگ تر مي شود و پس از داستان « مکر زنان و 21 حکايت » - اگر از حکايت « معروف پينه دوز » در مقابل 35 حکايت ديگر چشم پوشي کنيم - به ندرت با چنين شخصيتهايي مواجه ميشويم . حکايات پاياني هزارويک شب ، به همراه چند حکايت ديگر که در اواسط مجموعه به چشم مي خورند ، عموما در دوره هارون الرشيد به اين مجموعه افزوده شده اند. به همين دليل اختلاف و تفاوت فاحشي ميان حکايات ابتدايي کتاب ، که يا به دوران پيش از اسلام تعلق دارند و يا در بدو ظهور اسلام شکل مي گيرند ، و حکايات پاياني که بيشتر قرار است شکوه و عظمت خلافت عباسيان – و به ويژه هارون ارشيد – را به تصوير بکشند ، وجود دارد و درحکايات پاياني ديگر از آن اروتيسم آميخته با تعدادي از حکايات مجموعه وهمچنين داستان هاي مستهجن و غيراخلاقي ، اثري به چشم نمي آيد .
Continue reading "آنتيگونه ، به سبک ايرانی !" »
- چرا...چرا مردم گريه می کنند ؟
- تا حالا هيچ وقت گريه کردی ؟
- فقط يک دفعه...خيلی وقت پيش .
- وقتي تنهات گذاشتن .
- بله .
- مردم وقتي گريه می کنن که کسی بميره ، يا وقتی تنهاشون می ذارن ،يا وقتی که ديگه طاقت ندارن .
- طاقت چی رو ؟
- طاقت زندگی رو .
- حتي آدم بزرگ ها ؟
- بله ، حتی آدم بزرگ ها . (1)
کسي چه مي داند « همنام » از کجا شروع شده است . شايد وقتي جومپا لاهيري داستان « مترجم دردها » را تمام کرده بود يا مثلا وقتي هيجان آدمها را ، وقتي درباره داستان « موضوع موقت » حرف مي زدند ، ديده بود ، به اين نتيجه رسيده بود که بايد رماني درباره تنهايي آدمها بنويسد ؛ درباره چيزي که همه از آن رنج مي کشيم . همنام پيش از آنکه رماني باشد درباره مهاجرت ، تقابل سنت و مدرنيته يا حتي فاصله ميان نسلها ، داستان ساده و سرراستي است که برپايه دو کلمه شکل مي گيرد : « تنهايي » و « دلتنگي » . و چه کسي است که تا به حال به اين موضوع فکر نکرده باشد که چرا تمام خاطراتي که پس از گذشت سالها هنوز يک گوشه از ذهنمان را اشغال کرده اند - و صبحها اگر يادمان برود که توي تخت خواب جايشان بگذاريم ، همراهمان راه مي افتند توي کوچه و خيابان و تا شب دست از سرمان بر نمي دارند – با اين دو کلمه شکل گرفته اند ؟ يا مثلا اين سوال را از خودش نپرسيده باشد که چرا زير پوست هر اثر هنري ماندگاري مي شود ردپايي از اين دو حس را پيدا کرد... ؟ روايت تکراري تنهايي آدمها يکي از همان ماجراهاي عجيب و پارادوکس هاي پيچيده دنيا است که انگار قرار نيست هيچ وقت جذابيتاش را براي مخاطب از دست بدهد و لاهيري اين موضوع را خوب فهميده است .
Continue reading "همه نامهای من..." »
« … حالا هوس مي کنم که بدن مرد را کمي بچرخانم تا صورتش پيدا شود؛ تا شايد ازحالت صورتشان بتوانم حدس بزنم که به چه چيزي فکر مي کنند.بعد همانطور که دستهاي هم را گرفتهاند بدن مرد را مي چرخانم طوري که نيمرخ هردوتايشان رو به من قرار مي گيرد … »
اين چند خط ممکن است شما را به ياد صحنههايي از تريلوژي برادران واچوفسکي بياندازد ؛ شايد هم چنين تاثيري نداشته باشد . به هرحال هر احتمالي وجود دارد ؛ اما به گمانم اگر قرار بود برادران واچوفسکي روزي خاطراتشان را از مراحل ساخت سهگانه خود منتشر کنند ، اين جملات در يکي از صفحات کتابشان به چشم مي آمد . با اين وجود ، آنچه خوانديد نه بخشي از تقطيع و نمابندي يک فيلم سينمايي با جزييات دقيق فني و حرکتي ، که تکهاي از داستان « جمع کردن برگها وقتي روي زمين ريخته باشند » نوشته پيمان اسماعيلي و از مجموعه « جيبهاي باراني ات را بگرد » است که انتشارات ققنوس همين چند ماه پيش منتشرش کرده است . مجموعه داستاني که به سادگي ، و بيآنکه نياز باشد نويسندهاش را از نزديک بشناسيد ، شما را از علاقه پيمان اسماعيلي به سينما و تاثيري که سينما بر ساختار داستانهاي او گذاشته است با خبر مي کند . داستانهاي پيمان اسماعيلي در نگاه اول ممکن است نمونههاي خوبي براي بررسي مشکلي به نام خروج نويسنده از نظرگاه داستاني و عدم توجه به اهميت آن در داستان به شمار بيايند . اگر قرار باشد راحت تر حرف بزنيم ، به اينجا مي رسيم که يک نگاه کلاسيک ، به سادگي و بي هيچ ترديدي مي تواند کليت تعدادي از داستانهاي مجموعه « جيبهاي باراني ات را بگرد » را نفي کند و آنها را از اساس ، و با توجه به معيارهاي معمول سنجش داستانهاي کوتاه ، فاقد عناصر اصلي و جداناپذير يک داستان کوتاه بداند . فکر مي کنم شما هم قبول داشته باشيد که در چنين حالتي ، نقد اين داستانها و البته زير سوال بردن شان آنچنان سخت نيست . اما اگر نويسندهاي پيدا شود که به هر دليل - خواه شالوده شکني باشد ، يا آنکه داستانش ايجاب کرده باشد - بخواهد بعضي از اين عناصر داستاني را آنچنان که خود مي خواهد ، و نه آن گونه که معمول است ، به بازي بگيرد و بر حسب اتفاق در پايان داستان موفقي را هم خلق کند و لذت خواندن يک داستان کوتاه خوب را از مخاطبش دريغ نکند ، آيا باز هم من و شما مي توانيم به سادگي بر روي چنين داستاني خط بکشيم ؟
Continue reading "داستان يک اتاق خلوت !" »
درباره مجموعه داستان « جيبهای بارانی ات را بگرد » - بخش دوم
اسماعيلي نويسنده باهوشي است ؛ باهوش از اين نظر که سعي نمي کند ادا در بياورد و تنها داستان خودش را مي نويسد . شايد به همين دليل است که کمتر پيش ميآيد داستانهاي مجموعه « جيبهاي بارانيات را بگرد » از نويسندهشان فاصله بگيرند و ساز خودشان را بزنند يا وامدار جهان داستاني کس ديگري شوند . اتاق خلوت يکي از آن دست داستانهايي است که دست کم از ديد خواننده ايراني پتانسيل بالايي در تبديل شدن به داستانهاي «برچسب دار» - اينجا بخوانيد کاروري ! - دارند ؛ اما اسماعيلي خيلي زود راهش را از مرحوم کارور جدا مي کند و نشان مي دهد که برخلاف ديگر نويسندگان جوان ايراني که مجذوب درونمايه و فضاسازيهاي جناب کارور شدهاند ، تنها به تکنيک اين داستانها توجه داشته است ؛ هرچند شايد شما هم مثل من با اين نظر موافق باشيد که يک آپارتمان ، زوجي از طبقه متوسط و مشکلاتي که از فرط روزمرگي ، ساده به نظر ميرسند اما اثري عميق به جاي مي گذارند ، به خودي خود نميتواند سند داستان را به نام « ديگري» ثبت کند .
Continue reading "توی جيبت چی قايم کردی ؟" »
میدانم مایهی شرمساری است؛ اما من « گفتوگو در کاتدرال » یوسا را هنوز نخواندهام؛ چند روز پیش هم که مهدی یزدانیخرم در کتابخانه شرق یادداشتی درباره رمان جاودانه یوسا نوشته بود، هنوز کتاب را نخریده بودم. هرچقدر هم که خوره کتاب باشی، طبیعی است وقتی قرار باشد 8000 تومان برای کتابی بدهی، سر و گوشت بجنبد تا قبل از خرید، درباره کتاب بیشتر بدانی. « رنجهای یک آنارشیست جوان » که قرار بود دلیل محکمی باشد برای خریدن و خواندن کتاب، بهانهای شد برای نقد شیوه ای که مهدی یزدانیخرم در مقالهنویسیاش در پیش گرفته است و در مقیاسی بزرگتر، صفحه ادبیات روزنامه شرق را نیز مبتلا کرده است به آن.کم نیست انتشار بیش از ۱۰۰ صفحه گفتو گو با اهالی ادبیات، از سمیرا اصلانپور گرفته تا رضا براهنی. کم نیست سرپا نگاه داشتن صفحهای مثل صفحه ادبیات شرق با وجود تمام حاشیههایی که هر روز تبر به دست هجوم میآورند به ریشههای آن. دلیلی ندارد نگویم که چهار سال پیش، وقتی قرار بود اولین یادداشتم را برای همشهری تهران بنویسم، یادداشت های مهدی یزدانیخرم برایم شده بودند معیار سنجش. همه اینها اما قرار نیست توجیهی باشند برای در پسله حرف زدن، برای در کافه فحش دادن و در تحریریه تحسین کردن، برای ندیدن...
Continue reading "کلمه نان نمیشود!" »
این یادداشت در صفحه ادبیات روزنامه شرق امروز منتشر شده است و اولین کاری است که بعد از چند ماه تنبلی به روزنامه می دهم. امیدوارم بعد از این وقفه ای در کار نباشد؛ به سنجد ها خیلی امیدوارم...!
لازم نيست حتما داستانهای درخشان مجموعه «فردا میبينمت» سودابه اشرفی را -که هنوز در ايران منتشر نشده است – خوانده باشيد تا به مهارت نويسندهاش در نوشتن داستان کوتاه پی ببريد؛ رمان «ماهیها در شب میخوابند» نمونه دم دستتری است برای به تصوير کشيدن توانايیهای اشرفی. رمانی که ايجاز، چه در زبان و چه در روايت، شايد مهمترين و البته جدل انگيزترين ويژگیاش باشد.
Continue reading "یک رمان خیلی خیلی کوتاه" »
عنوانها گاهی دست آدم را رو میکنند؛ کلمات ترسناک، کلمات صریح، کلمات بازیگوش، قبل از آنکه بخواهی حرفی بزنی، توضیح بدهی یا چیزی را انکار کنی، مشتت را پیش خواننده باز میکنند. اگر قرار بود دو سال پیش این یادداشت را بنویسم، بدون شک چیزهای دیگری مینوشتم، همراه با ادعاهایی بزرگ شاید و رویاپردازیهای بیحد و اندازه و شاید یادداشتم چیزی میشد شبیه مدح مطلق فضای مجازی و خدمات بیپایانش به ادبیات! چیزهای زیادی در این دو سال عوض شدهاند. وبلاگها و سایتهای ادبی یکی یکی تعطیل میشوند یا تغییر رویه میدهند. راستی سایت «قابیل» را یادتان هست؟ وبلاگ «آدموحوا» آخرین بار کی به روز شده است؟ چرا دیگر خبری از گزارش بازار کتاب در «خوابگرد» نیست و نوک تیز پیکان خوابگرد سمت و سویی دیگر را نشانه گرفته است و یادداشتهای انتقادیاش معضلات عمیق و زیربنایی فرهنگ را در تیررس خود قرار دادهاند و دیگر نشانی از «معرفیکتاب» های موجز و جذاباش نیست؟ از زمان فیلتر شدن سایت «دوات» چند بار به آن سرزدهاید؟ همه چیز عوض شده است، همه چیز. فضای مجازی هم به دنبال آدمهای حقیقی سرخورده شده است و سیاستهای فرهنگی تازه، که بیش از دیگر شاخههای هنر، ادبیات را مورد توجه قرار داده است، هم در پدید آمدن این فضای تازه بی تاثیر نبوده است. سوال مهم، اساسی و تکراری اما این است که: «چرا ادبیات؟» آنچنان که در این سالها دیدهایم، گرایش اهالی ادبیات به فضای مجازی و سایتها و وبلاگها بیش از دیگر شاخههای هنر بوده است، یادداشتهای این حوزه بازتاب بیشتری داشتهاند و قلم به دستان ظاهرا بیشتر از دیگران این فضا و آدم ها و قواعدش را جدی گرفتهاند و نسبت به اتفاقاتش واکنش نشان دادهاند. البته آن سوال اساسی این بار ادامهای هم دارد که:«چرا ادبیات داستانی و نقد ادبی در وب؟» من از شعر چیز زیادی نمیدانم، شعر مدعیان خاص خودش را دارد که هم شعر را میشناسند و هم با فضای حاکم بر سایتها و وبلاگهای مرتبط آشنا هستند. نوشتن از شعر کار آنها و از «اهمیت مدیریت سایتها و وبلاگها در قالب و چهارچوب یک رسانه» نوشتن هم کار آنهایی که رسانه را میشناسند و فضای مجازی را هم. آدمهایی مثل سیدرضا شکرالهی یا مدیا کاشیگر که پیش از این در اینباره حرفها زدهاند و تحقیق کردهاند و زیاد – و البته دقیق- نوشتهاند؛ با این حال جهتگیریهای خاصی که مدتی است در فضای مجازی و خاصه در وبلاگها شاهدش هستیم و بعضی رفتارهای عصبی و غیرقابل پیشبینی و خارج از دایره تعقل، نشان میدهد که باید در بعضی باورها و دانستههایمان درباره این فضا – که دیگر هیچ کس نمیتواند جدی نگیردش- بازنگری کنیم و بعضیهایشان را از نو تعریف کنیم. آخر همه چیز عوض شده است...
Continue reading "تماشای یک رویای تباه شده" »

مجموعه داستان «حوا در خیابان»، فارغ از آنکه بدانیم جدیدترین مجموعه داستان چه کسی است و در قیاس با آثار پیشین نویسندهاش حرکتی رو به جلو به حساب میآید یا نوعی عقبگرد، توانایی فوقالعادهای در جذب مخاطب دارد. اینکه نویسندهای بتواند در تعدادی از داستانهایش با دستمایه قرار دادن موضوع – به قول دولتمردان- زنان ویژه ( و نه الزاما زنان خیابانی) و حاشیههایش، نه تنها در ورطه ابتذال نیافتد و از تنگنای ممیزی کتاب – البته نه تمام و کمال- به سلامت بگذرد، که برای مخاطب نیز حکم صفحات حوادث روزنامههای زرد را نیابد، به خودی خود میتواند نشان دهنده موفقیت نسبی نویسنده در برخورد با یک موضوع گسترده، جذاب و در عین حال خطرناک باشد. فرزانه کرمپور پیش از این در داستانهای کوتاهاش نشان داده است که توانایی غیرقابل انکاری در فضاسازی، ارایه تصویرهای گویا از موقعیت های پیچیده و انتخاب درست بزنگاههای داستانی دارد. در مقابل مخاطب آثار کرمپور در این سالها فهمیده است که در جهان داستانی کرمپور شخصیت پردازی و کنکاش در درون شخصیتهای داستانی و یافتن لایههایی از روانشناسی و حتی جامعه شناسی آنچنان که موقعیت داستانی و جزییاتش اهمیت دارند، مورد توجه قرار نمیگیرند. از ویژگیهای داستانهای کرمپور یکی این است که نویسنده از پرگویی و پراکندهگویی خودداری می کند، به بازی های فرمی و زبانی علاقه ای ندارد و داستانهایش معمولا اگر نه خطی و منظم اما روشن و صریحاند و در جهت گیج کردن خواننده پیش نمی روند. داستانهای این مجموعه اغلب یک لایهاند و کم پیش میآید که کنکاش ذهنی خواننده منجر به پدیدار شدن لایههای تازهای در داستان بشود. کرمپور در داستانهایش از وارد شدن به روابط آدمها و نمایش عمق و چگونگی آن پرهیز میکند، در استفاده از دیالوگ در داستان هایش خست به خرج میدهد و داستانهایش اصولا دیالوگ محور و شخصیت محور نیستند و بر پایه تصاویر دقیق و موقعیت های جذاب و تکان دهنده بنا شده اند. با این حال گاه- و شاید تنها در داستان بسیار موفق «راهرو»- در کنار موقعیت داستانی، شخصیتهای داستانش را نیز همپای دیگر عناصر داستان میپروراند.
Continue reading "آدم گم شده بود" »

شخصیت راوی در داستان بلند حلقه کنفی، برای من یادآور دان جانستون (با بازی بیل موری) در فیلم گلهای پرپر جیم جارموش
است و خاصه سکانس آغازین فیلم؛ آنجا که معشوقهی دان او را ترک میکند و دونژوان پا به سن گذاشته و خسته حتی تلاش نمیکند تا با جملهای معشوقهاش را از رفتن منصرف کند. واکنش او در برابر تنها ماندن و کنار گذاشته شدن، واکنشی انفعالی است، انگار که او هم مانند تمام دونژوانهای دنیا، به تنهایی خو گرفته، دیگر چیزی بر دنیای خاکستری رو به زوالاش رنگ نمیپاشد و همچون راوی حلقه کنفی این جمله را به یاد دارد که: «وابسته نشو، همیشه زمان خداحافظی رو خودت تعیین کن.»
حلقه کنفی هم روایتی متشتت و چندپاره از زندگی یکی از همین دونژوانهاست و تنهاییاش. راوی، مردی بوتیکدار است که لباس زنانه میفروشد و با بهرهگیری از شرایطی که شغلش برای او فراهم آورده به زنان زیادی نزدیک شده و به سادگی هم از آنها جدا می شود. اما راوی درد زخم کهنه و عمیق رابطهای ناتمام را نیز حس میکند؛ رابطه با زنی به نام سیمین که راوی را ترک کرده اما خاطرهاش هنوز تکرار میشود و ظاهرا او مسبب رفتارهای امروز راوی با زنان دیگر است. در میان این روابط متعدد، رابطهی راوی با «ژاله» نیز در ظاهر متفاوت جلوه میکند، اما هرچه داستان بیشتر پیش میرود بیشتر در مییابیم که ژاله نیز برای راوی حکم یکی از مانکنهای بوتیکاش را دارد.
« ویترین سمت چپ خالی است. از داخل، شیشهها را با روزنامه خیس پاک میکنم. ساتن سفید کف ویترین را جارو میکشم و میآیم پشت دخل. روبهرویم مانکنها لخt ایستادهاند. با کمرهای باریک و سینههای برآمده. از کمر دو تکهاند و دستهایشان از کتف میچرخد. با تمام ظرافت اغراق آمیز بدنشان، بدون سر روبهرویم صف کشیدهاند.
تلفن زنگ میزند. لباسها را از روی پیشخوان پس میزنم سمت راست. تلفن زنگ میزند. سیگاری گوشهی لب میگذارم و فندک میزنم. تلفن زنگ میزند. دمپایی ابری تو پایم لق میزند.»
Continue reading "خاطرات یک دون ژوان
مروری بر داستان بلند حلقه کنفی، اثر وحید پاکطینت" »

اينجا، هميشه شباهتي غريب وجود داشته است ميان بنگاههاي خيريه و حلقهها و گروههايي که به نام فرهنگ (اين بار بخوانيد ادبيات) و براي آن ميجنگند و تلاش ميکنند. هر دو را آرمانهاي بزرگ و ايدههاي بلندپروازانه ميسازند و شايد از همينرو است که ذات اين دو همواره در برابر انتقاد مقاومت کرده و با دستاويز قرار دادن کمبودها، مشکلات و فشارهاي وارد بر مجموعه، دست رد بر سينه منتقدانش زده است و اتفاقا همين گريختنها و تن به گفتوگو ندادنهاست که به هر دو مجموعه اين پتانسيل را بخشيده که از هدف اصلي خود دور شده و ملعبه دست و ابزار تطميع دستهاي ديگر شوند. کم نبودهاند گروهها، مجلات، جريانها و آدمهايي که به نام ادبيات و فرهنگ راهي را آغاز کردهاند و در اين ميان از نام و کار ديگران بهرهها بردهاند، براي رسيدن به مقصدي که فرسنگها با قلهاي که روز اول از فتحاش سخن گفته بودند فاصله داشته است، کم نبودهاند.
هميشه ما را از حرف زدن ترساندهاند، از نوشتن، از در پسله حرف نزدن و از در افتادن با ديگران. توي گوشمان خواندهاند که «به سري که درد نميکند دستمال نميبندند»، بر نقدها و منتقدان صريح تهمت تخريب و ويرانگري بستهاند، بيآنکه يادمان بدهند که در نقد گريزي از تخريب نيست و کلمه «سازنده» تنها در نتيجه حاصل از نقد است که معني مييابد و از عاقبت کار برايمان گفتهاند؛ از تنها ماندن، خانهنشيني و... بايکوت شدن و آگاهانه هدايتمان کردهاند به سوي پذيرفتن فرهنگ نقد شفاهي، در گوشي حرف زدن و ريا. پيدا کردن قرباني در اين سکوت تحميلي شايد خيلي سخت نباشد.
Continue reading "ما سه نفر بودیم...
در حاشیهی دفتر دوم «نگره»" »
این یادداشت قرار بود فردای روزی که هممیهن را توقیف کردند منتشر شود، یعنی در سیزدهمین روز تیرماه هشتاد و شش، اما از بد حادثه اجل امان نداد و نحسی سیزده روزنامه را گرفت و شد آنچه نباید میشد. معنی انتشار این یادداشت در اینجا اما ناامیدی از بازگشایی هممیهن نیست، برای اینکار دلایلی داشتم که گمان میکنم حدس زدنشان بعد از خواندن این یادداشت، چندان مشکل نباشد. پس بسمالله...

علنی و مکتوب حرف زدن و، به قول بعضی، دعواهای قلمی در مطبوعات هیچ فایدهای اگر نداشته باشد، دستکم میتواند در فاصله گرفتن از فضای مسمومی که مدتها است گرفتارش هستیم یاریمان دهد. در روزگاری که کممایههای بینام و نشان و نامدارهای ریاکار به لطف وبلاگها و فضای بیحد و مرزشان در پس اسمهای مستعار پنهان میشوند و یاوهگویی را رواج میدهند - انگار مرده بردار کردن رسم جدید مردهپرستان شده است!- و آگاهانه به بهانهی نقد اثر، حریم خصوصی مولف را برباد میدهند و به جای حرف، بغضهای کهنه را بیرون میریزند و حسابهای قدیمی را تسویه میکنند، شاید تنها دلسپردن به همین چند سرپناه کوچک باقیمانده که میتوانند به یک تالار گفتوگو تبدیل شود، نجاتمان دهد.
از حسین سناپور در این صفحه یادداشتی منتشر شده(13 خرداد 86) با عنوان «دغدغه جاودانگی» که نویسنده در آن تلاش میکند با مروری بر گذشته و پیش کشیدن بحث جایگاه تعهد اجتماعی و سیاسی در ادبیات و واکاوی رابطه همیشه سرد هنرمندان و دولتمردان و همچنین تشریح میل به معروض زمان نشدن نویسندگان، به چرایی دوری نویسندگان امروز از سیاست و بیتفاوتی آنان نسبت به وقایع زمانه خویش دست یابد؛ به نظرم اگر قرار باشد فارغ از عصبیتهای قبیلهای و جانبگیریهای کورکورانه به یادداشت ایشان نگاه کنیم، تا همینجا، و پیش از آنکه نامی از گلشیری، آلاحمد و محمود آورده شود، این انتقاد بر آقای سناپور وارد است که چگونه دو موضوع مهم و بحث برانگیز چون مفهوم جاودانگی در ادبیات و رابطه جریانهای روشنفکری و ادبیات را در کنار هم قرار میدهد و در مجالی اندک بیذرهای مکث از کنارشان می گذرد. این دو گرچه از منظری خاص، ارتباطی ظریف با یکدیگر دارند (که آن نیز قابل نقد است و روزگار ما، خود مثال نقضی است برایش) اما خاصه در زمانه ما باید از نو تعریف شوند. در واقع یادداشت سناپور با حجم اندکاش ظرفیت آنکه هم طرح بحث کند و هم جان کلام را بگوید و هم دو محور را در بحث پیش ببرد ندارد، و شاید از همین رو دچار شتابزدگی و کمگویی میشود.
نمیدانم یادتان هست یا نه، که تحقیق و تفحص مجلس هفتم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دورهی خاتمی به کجا رسید و چه چیزها که دربارهی ادبیات و سینما نگفتند؛ و باز به یاد دارید که واکنش گسترده و هماهنگ اهالی سینما به این گزارش چه نتیجهای داشت و حرکت انفعالی اهالی ادبیات چه به بار آورد؟ خیلی وقتها از خودم میپرسم که چرا نویسنده جماعت این قدر در این کشور بیاعتبار است و در عین حال این قدر تحت فشار و این دیوار بیاعتمادی کجا و کی قرار است فرو بریزد؛ چرا سینما و تلویزیون با آنکه مدیومهای بسیار قدرتمندتری هستند اما مورد اعتمادند و مرزهایشان کیلومترها با خط قرمزهای ادبیات و اهالیاش فاصله دارد؛ و آیا می شود در مواجهه با چنین شرایطی، مثل همیشه مهر وابستگی به دیگری زد و دامن خود از هر عیبی پاک دانست؟
Continue reading "گفتوگو در کاتدرال + پینوشت" »
نه، من خانهای ندارم، سقفی نمانده است
دیوار و سقف خانهی من
همینهاست که مینویسم
همین طرز نوشتن از راست به چپ است
در این انحنای نون است که مینشینم
سپر من از همهی بلایا سرکش ک یا گ است.
«هوشنگ گلشیری»
گلشیری برای من -که هرگز فرصت آن را نیافتم که از نزدیک ببینماش یا پای درساش بنشینم و تا به خودم آمدم و چیزکی خواندم، دیر شده بود- ترکیبی است همیشه مبهم و ناپایدار، از همین کلمات، داستانها و نقدهایش، خاطرات آدمها و آنچه دوستان و نزدیکاناش گفتهاند و میگویند، یا در کتابهایی چون «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» آمده؛ تصویری گاه شفاف و آشنا، و گاه مخدوش و ترکبرداشته و دستنیافتنی. گلشیری من خلاصه شده در تمام آدمها و چیزهایی که نفس به نفس او سپردهاند و زندگی کردهاند کنارش و آنها که هرچه امروز دارند، وامدار نام و کلمات اوست- فرقی هم نمیکند فرزانه طاهری باشد یا سناپور و آبکنار و تقوی و نجفی و بهرامی، یا مجموعهای باشد مثل بنیاد گلشیری، که روزگارش چندان خوش نیست.
ششمین دورهی جایزهی گلشیری کم حاشیه نداشت و بیشتر از هر دورهی دیگری مورد انتقاد قرار گرفت، هرچند در این میان بودند کسانی هم که به بهانهی انتقاد، حسابهای قدیمی را تصفیه و کینههای کهنه و روابط قبیلهای را آشکار کردند. واکنش دیرهنگام مسوولین بنیاد- پس از ماهها سکوت و بیتوجهی به تمامی آنچه پیرامون دورهی ششم میگذشت- و اعمال برخی تغییرات در ساختار این جایزه هم ظاهرا پاسخی است به این انتقادها. اما چرا این واکنش که قرار بود از حاشیه کم کند، خود بهانهای شد برای حواشی تازه؟
به گمانم آنچه در جلسهی مطبوعاتی نمایندگان بنیاد گلشیری گذشت، یا تلاشی است برای فرافکنی و یا محصول نگاهی است بسیار سطحی و سادهانگارانه به بخش کوچکی از انتقادهایی که به ششمین دورهی جایزهی گلشیری وارد شده بود. جایزهی بنیاد گلشیری از معدود جوایزی است که ساختار مشخص و در ظاهر دموکراتیکی دارد، اما با این وجود سالهاست که پیرامون آثار راهیافته به مرحلهی نهایی جایزه، حرف است و حدیث آن هم از نوع متواترش! در پسله حرف از «لابی» است و تلاش عدهای برای بالا نیامدن بعضی کتابها، مثال هم که میخواهند بزنند به «پاگرد» محمدحسن شهسواری اشاره میکنند و «جیبهای بارانیات را بگرد» پیمان اسماعیلی که در دو دورهی متفاوت راهی به مرحلهی نهایی نیافتند و مقایسهشان میکنند با بعضی از کتابهای منتخب مرحلهی اول که انتخابشان بیشتر به شوخی میماند، و در کنارشان نامی هم از «بازی آخر بانو» بلقیس سلیمانی میبرند که البته حکایتی دیگر داشت.
Continue reading "نیمهی تاریک ماه
کوتاه دربارهی جایزهی بنیاد گلشیری
" »

خوشمان بیاید یا نه، بلقیس سلیمانی انگار شوخیاش گرفته است، کاری هم ندارد که مخاطبش کیست و کتابش قرار است برود زیر دست چه کسی؛ راوی «بازی آخر بانو» با مجموعه داستان جدیدش، بازی عروس و داماد، قرار است نه فقط با ما که با داستان هم شوخی کند.
خیال میکنم مهمترین شرط لذت بردن از داستانکهای بلقیس سلیمانی هم پذیرفتن همین مساله است. با این ذهنیت اگر به سراغ «بازی عروس و داماد» برویم، لذت بردن از داستانهای مجموعه و طنازیها و شیطنتهای خانم نویسنده سادهترین کار است -شاید سطرهای پایانی متن پشت جلد کتاب هم کاری جز تاکید بر این نکته و نشان دادن کلید به مخاطب نداشته باشند. برای همین فکر میکنم خیلی عجیب نیست اگر این مجموعه داستان روان و خوشخوان خوب بفروشد و بعید میدانم کسی از یکبار خواندن این مجموعه پشیمان شود. خوانندهای که به بازخوانی عادت دارد و اهل قضاوت، داوری و جدی گرفتن آدمها و داستانهایشان است و قیاس برایش معنی دارد هنوز، اما داستان دیگری دارد.
پیش از این، و در یادداشتی که بر مجموعه داستان «با گارد باز» سناپور نوشته بودم، چند خطی هم در دفاع از داستانک، فلش فیکشن، سادِن فیکشن یا هر چیز دیگری که به فرم مورد نظر ما نزدیک باشد و معرفیاش آورده بودم که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز قدیمی و بیمصرف نشدهاند، میتوان بهشان اشاره کرد و خواندنشان شاید خالی از فایده نباشد. اما آنچه در آن یادداشت ننوشتم –با این توهم و خیال باطل که بیش از اندازه واضح است و بازگوییاش شاید توهین به شعور مخاطب باشد- و حالا باید، با توجه به سه- چهار یادداشت نسبتا مفصلی که دربارهی مجموعه داستان بلقیس سلیمانی نوشتهاند و ادعاهایشان، بر آن تاکید کنم، این است که باید حساب چنین داستانکهایی –وخاصه این مجموعه- را از داستانهای مینیمال جدا کنیم. فارغ از این کلیگوییها، به نظرم مشکل اصلی «بازی عروس و داماد» و آنچه مخاطب را آزار میدهد، بیتوجهی نویسنده به ساختار داستانهای بسیار کوتاه، پتانسیلها و ظرفیت این فرم، و تا حدی نظرگاه و زبان داستانکهای مجموعه، است. معیار داوریام هم نه نمونههای خارجی اینگونه داستانها، که داستانک بسیار درخشان «عروس» است که به شکلی عجیب از مجموعه جا مانده، اما با پیگیری سید خوابگرد در خوابگرد منتشر شده است؛ گرچه قبول دارم که به دلیل تنوع فوقالعادهی این نوع داستانها و پتانسیلی که هر داستان، بسته به موضوع و پایانبندیاش، برای یگانه بودن دارد نمیتوان به طور کامل با قواعد از پیش نوشته شده و شابلونها و کلیشههای معمول داستان را سنجید، اما فکر میکنم به هرحال بحث پیرامون این داستانکها و مقایسهشان با یکی دو اثر درخشان بیفایده نباشد.
Continue reading "مثلا بازی" »

حالا که فکرش را میکنم، میبینم انگار راه فراری ندارم؛ مثل همهی آنهایی که پیمان هوشمندزاده را از نزدیک دیدهاند، کم و بیش میشناسندش و در همین چند هفتهای که نشر چشمه مجموعه داستان «ها کردن» را منتشر و پخش کرده، هوس کردهاند چیزی دربارهی چهار داستان این مجموعه بنویسند، من هم ناگزیرم از پذیرفتن حضور پیمان هوشمندزاده در کنار داستانهایش. از همان لحظهای که کتاب را بر میداری شروع میشود، از همان ها کردن بزرگی که روی جلد نوشتهاند و از همان طرح اردشیر رستمی که انگار خود پیمان هوشمندزاده است، میآید کنارت مینشیند و نگاهت میکند و پلک میزند و تا کتاب را تمام نکنی دست از سرت بر نمیدارد.
هوشمندزادهی عکاس را به گمانم همهی آنهایی که این چند خط را میخوانند میشناسند، بیشتر و بهتر از هوشمندزادهی داستاننویس؛ با آن مجموعه عکسهایی که نه شکار لحظه، که حاصل کار معماری صبور و ریزبیناند. هوشمندزاده در داستانهایش همانجور بهمان کلک میزند که با عکسهایش. آنقدر از جزییات میگوید و گیجمان میکند با آنها که یک وقت میبینیم درگیر همه چیز شدهایم جز همان جزییات و در دل موقعیت و فضایی که او گام به گام برایمان ساخته، رسیدهایم به چیزهای کلی؛ «از آن چیزهای کلیای که جفتمان متنفریم، از آن چیزهایی که یکمرتبه به خودت میآیی و میبینی داری از برعکساش دفاع میکنی.»(1) خیال میکنم اگر مجموعه داستان هاکردن هم این روزها خوب میفروشد و کمتر کسی را میبینی که از خواندن این مجموعه پشیمان باشد، دلیلش موفق بودن نویسنده در خلق یک جهان داستانی تازهی برساخته از همین جزییات به ظاهر کم اهمیت اما تاثیرگذار و شکل دادن به کلیتی تراژیک در دل خردهروایتهای مستقل و گاه طنزآمیز است؛ جزییاتی که- شاید بیآنکه بعضیهایمان متوجه شویم- دنبالمان راه میافتند و هرروزمان را میسازند و تمام هم نمیشوند هیچوقت؛ که اگر جز این بود، ساختار متفاوت و نامانوس داستانهای هوشمندزاده و شکست مداوم زمان و خط روایت بهترین بهانه میتوانست باشد برای فراری دادن بعضی مخاطبان و شاید دلیلی برای مخالفخوانی منتقدان.
Continue reading "حدس بزن چه کسی برای شام میآید
در حاشیهی مجموعه داستان «ها کردن»" »
دوست داشتم در یک رسانهی رسمی و فراگیر چیزی دربارهی یعقوب یادعلی و پروندهاش بنویسم و به لطف مهدی یزدانیخرم این شانس را پیدا کردم. چیزی که در «سالنامهی شهروند امروز» (کتاب سال 1387) منتشر شده اما با چیزی که من نوشته بودم تفاوتهایی دارد که ظاهرا گریزی هم از آنها نبوده است. بخشی از این تفاوتها - اینجا بخوانید اشتباهات تایپی- حتما بر میگردد به حجم کار و کمبود وقت و مشکلات صفحهبندی، بخشی دیگر- اینبار بخوانید جرح و تعدیلها- هم دلیلی جز خط قرمزهای موجود نداشتهاند. به هرحال، متن کامل یادداشت را اینجا منتشر میکنم و امیدوارم این پرونده به سرانجامی دیگر برسد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی است دیگر، همیشه همه چیز همان طور که باید پیش نمیرود، به همین سادگی! یعقوب یادعلی و پرونده قضاییاش میتوانست بهانهای باشد برای رسیدن به یک داستان کافکایی خوب، از همانها که اگر از زیر دست نویسندهای کاربلد بیرون بیاید، هم باورپذیر میشود و هم تکاندهنده. میتوانست یک بازی باشد، یک شوخی، یا یکی از همان سنگهای بزرگ، که همیشه نشانهی نزدن بودهاند. حالا ولی همه چیز شکل دیگری دارد، به فاجعهای میماند که از یک شوخی کودکانه آغاز میشود اما آتشاش دامان بزرگترها را میگیرد؛ مثل هل دادن نابهنگام اولین مهرهی دومینو، که اگر حواست نباشد و قبل از آنکه دیر بشود جلویش را نگیری، همهی آنچه ساختهای را خراب میکند. زندگی است دیگر...
میشود اسمش را گذاشت غرضورزی، جوسازی یا تسویه حساب شخصی؛ دنبال چرایی و چگونگی اگر باشیم، به همین کلمات میرسیم. یعنی نمیشود از جای دیگری شروع کرد و نپرسید که چه کسانی و با چه خواب و خیالهایی بخشهایی از رمان «آداب بیقراری» و مجموعه داستان «حالتها در حیاط» یعقوب یادعلی را تکثیر و در یاسوج پخش کردهاند و چرا همه چیز را به پای این نویسنده آرام و بیحاشیه نوشتهاند؛ داستان نه از نیمهی اسفند ماه سال گذشته و آغاز بازداشت چهل روزهی یعقوب یادعلی، که از کمی پیش از آن شروع میشود. حالا ولی برای نوشتن از اینها کمی دیر است، برای نوشتن از «رمان» و بازی با ترکیب « نشر اکاذیب» و تلخ خندیدن هم. دیگر نه جای گلایه از سیمای مرکز یاسوج است که فیلمنامه نویس و کارگردان نمونهاش را اخراج میکند، حکماش را چون سندی درخشان بر تابلوهای اعلانات میزند و حتی نام یادعلی را از تیتراژ سریالی که حاصل کلمات اوست حذف میکند، نه جای گلایه از ماموران امنیتی و قضات محترم درگیر در این پرونده، که شاید میتوانستند کار را به آنانی بسپارند که داستان و رمان را بهتر میشناسند و پایانی دیگر بر این ماجرا بنویسند. چند هفتهای است که دادگاه تجدید نظر برخلاف رویهی معمول رای دادگاه بدوی را تشدید و یادعلی را که پیش از این به نه ماه حبس تعلیقی، سه ماه حبس تعزیری و نوشتن چهارمقاله دربارهی مشاهیر کهکیلویه و بویراحمد محکوم شده بود، به تحمل یکسال حبس تعذیری محکوم کرده است؛ و دیگر جای هیچ حرف و گلایهای نیست!
Continue reading "شهر امن و امان است" »
به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیمشدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظهای را بر نمیگرداند. (۱)
میگفتند دنبال گفتوگو نباش، بیمار است و ضعیف، حضور ذهن ندارد و چیزی را به یاد نمیآورد. دوست نداشتند تصویر نویسندهی طناز و خوشصحبت از ذهن مخاطبان آثارش پاک شود. گرم چانه زدن با فرزانه منصوری بودم که آمد، با همان لبخند همیشگی نشسته روی لبها. چشمهایش هوشیار بودند و بازیگوش و درخشان، آنقدر که فکر میکردی همهی این حرفها شوخی است و بازی، پایت را که از خانه بیرون بگذاری همه چیز شکل دیگری پیدا میکند و تو میشوی سوژهی خندهی آن هفته.
- دروغ چرا آقای ابراهیمی، حالا کاری به بقیه ندارم، ولی بعضی از کارهایتان عجیب با خاطرات من گره خوردهاند و دوستشان دارم.
- واقعا...کدامشان را دوست داری؟
- مثلا همین بار دیگر شهری که دوست میداشتم.
- هوم... یک تکهاش را بخوان ببینم.
میخندید و با لذت به کلمات و ترکیبهای خودش گوش میداد، به «دستمالهای مرطوب» که هرگز «تسکیندهندهی دردهای بزرگ» نبودهاند، به «هلیا» و «تقدیر» و «شب» و «نفرین» و «خواب».
- چه خوب...اینها را من نوشتم؟
×××××
نادر ابراهیمی پنجشنبهی گذشته و در یکی از روزهای سیاه خردادماه، سرانجام تسلیم توموری شد که سالها او را آزار داده بود. ابراهیمی که نقش مهم و غیرقابل انکاری در تاسیس کانون نویسندگان ایران (دورهی اول) داشت، درست در سالروز درگذشت هوشنگ گلشیری، به او، جلال آلاحمد و بهآذین پیوست. در سایهی تلاشها و پیگیریهای او بود که محمود اعتمادزاده(بهآذین) و دیگر شاعران و نویسندگان متمایل به حزب توده در اسفند ۴۶ به حمایت از اتحادیه نویسندگان ایران( که بعدها به کانون نویسندگان ایران تغییر نام داد) پرداختند و هستهی اولیهی کانون نویسندگان ایران را در کنار جلالآلاحمد، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضایی، هوشنگ وزیری، غلامحسین ساعدی و... شکل دادند. این موضوع آنجا اهمیت مییابد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ابراهیمی همواره به دلیل بعضی باورها و اعتقاداتاش، از سوی برخی روشنفکران، به حاشیه رانده شده و مورد انتقاد قرار گرفته بود؛ روشنفکرانی که در این سالها سعی داشتهاند با پررنگ کردن جنبههای عامهپسند و عاشقانهی آثار ابراهیمی، تعهد اجتماعی و سیاسی حاکم بر آثار او را بیاهمیت نشان دهند.
ابراهیمی در چهاردهمین روز از فروردین ۱۳۱۵ در تهران متولد شد. در نوجوانی و به دلیل گرایشهای سیاسی و چپگرایانهی آن زمان خود به زندان میافتد، سپس از دارالفنون دیپلم ادبی میگیرد و سالها بعد- پس از آنکه تحصیل در دانشکدهی حقوق را در سال دوم ناتمام میگذارد- در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی فارغالتحصیل میشود. ابراهيمي داستاننويسي را با نوشتن قصههايي از زبان حيوانات آغاز ميكند و با بهرهگیری از تکنیک شخصیتبخشیدن به اشياء و حيوانات مشکلات روز جامعه را تصویر میکند. با این وجود یاس و ناامیدی حضوری همیشگی در آثار ابراهیمی دارند و گرایش به ادبیات تمثیلی و آمیخته با استعاره هم تنها ترفندی بوده است برای انتقاد از خفقان حاکم بر جامعه. جملات قصار در داستانهاي اين دورهی ابراهيمي حضوري پررنگ دارند و از اين زمان كاربرد خود را به ديگر عناصر داستان تحميل ميكنند . حتي در دورهاي كه به دليل تغيير شرايط اجتماعي نويسنده ديگر قادر نيست با قطعيت در خصوص بحرانها و مسايل اجتماعي – سياسي راه درمان نشان دهد، ابراهیمی همچنان به استفاده از جملات حكيمانه پايبند ميماند و آثارش به دلیل استفادهی مکرر نویسنده از همین جملات از چارچوبها و تعریفهای رایج ادبیات داستانی خارج میشوند؛ گرچه نمي توان تبحر او در ساخت چنین جملاتی را نیز نادیده گرفت. ابراهیمی در تمامی آثارش نثری پرداخته و زبانی سالم و گاه آهنگین دارد، مسالهای که حتی منتقدان داستانهای او نیز آن را انکار نمیکنند.
Continue reading "شب از من خالیست..." »

حتی اگر از «صدا» هم شروع کنیم، باز راه دوری نرفتهایم؛ از داستانهای تجربی اولین مجموعه داستان مهسا محبعلی تا همین تازهترین رمانش، نگران نباش، گرچه فاصلهای است چشمگیر، اما در همین مسیر به ظاهر پر پیچوخم، نشانههایی هم هست برای بازشناختن جهان داستانی امروز نویسندهای که شاید بیشتر از دیگر داستاننویسان همدورهی خود به اصول خود در نوشتن وفادار بوده است. مجموعه داستان صدا معرف داستاننویسی بود که به فرم و ساخت داستان توجه ویژهای دارد و جز آن، تلاش میکرد تا جهان داستانی خود را از مضامین تکرارشوندهای که عنصر جنسیت، تقابلش با جامعه و حاشیههایش به داستاننویسان زن ایرانی تحمیل میکند، دور نگه دارد. رمان وهمآلود و خاص «نفرین خاکستری» و مجموعه داستان «عاشقیت در پاورقی» - با دو داستان متفاوت و موفق «هفتپاره دانای کل» و «عاشقیت در پاورقی»- هم نتیجهی وفاداری محبعلی به همان قرارداد اولیهاند و ماکتهایی از دنیای پایدار، منظم، جذاب و به دور از هرگونه پریشانی «نگران نباش».
Continue reading "طعم گس خرمالو
به بهانهی انتشار رمان «نگران نباش»" »