Main

Criticism Archives

January 29, 2003

نگاهي به كتاب «چراغها را من خاموش مي كنم » - بخش 1

شايد بسياري از خوانندگان جدي ادبيات در ايران – به خصوص نسل سوم – آنچنان كه آثار غير ايراني را دوست مي دارند و آنها را با دقت و ريزبيني مي خوانند ، به آثار ايراني علاقه چنداني نداشته باشند . مسلما اين را همه باور دارند كه آثار كوندرا و ماركز در ايران محبوبيتي بيش از آثار گلشيري و دولت آبادي دارند ( و اين شايد يك ضعف باشد). از طرفي ، كسي كه مي خواهد داستان ايراني بنويسد بايد داستان ايراني نيز بخواند تا حداقل بتواند با فضاي بومي و سنتي اينگونه داستانها آشنا شود ؛ چرا كه نويسنده اي موفق است كه بتواند قالبهاي نو و تازه ادبيات مدرن را در قالب بومي و سنتي كشور خود ارايه دهد (شايد بهترين نمونه براي اين ادعا نويسندگان امريكاي لاتين باشند ) . . .
آخرين باري كه يك داستان بلند ايراني ( نمي گويم رمان تا با آثار پاورقي موجود در بازار اشتباه نشود) را خواندم ، شايد نزديك به يكسال و نيم پيش بود . كتاب نيمه غايب كه در نوع خود قابل نقد بود و البته شايسته توجه . در اين مدت تنها چند داستان كوتاه از علي صمد پور و بيژن نجدي خوانده بودم و تعدادي از كتابهاي هدايت و دولت آبادي را بازخواني كرده بودم . با تمامي اين اوصاف از خواندن اثر زويا پيرزاد لذت بردم و آن را كتابي ارزشمند يافتم . امروز و فردا به اين كتاب مي پردازم. شايد بهانه اي شود براي آغاز دوره اي تازه در اين وبلاگ…!

 جهان داستاني زويا پيرزاد در «چراغها را من خاموش مي كنم » ، جهاني است به غايت ساده و به دور از هرگونه وابستگي
به ادبيات فرماليسيتي و يا تلاش در جهت رسيدن به فرمهاي ادبي آوانگارد . نويسنده هرگز ساختار و مضموني متفاوت و بديع را ارايه نمي دهد و هيچ عنصر تازه اي ، چه در زبان و چه در ذهنيت داستاني اثر ، به چشم نمي خورد . اين سادگي اما ، هرگز بدان معنا نيست كه رمان مذكور اثري سطحي و فاقد ارزشهاي ادبي است ؛ چرا كه با وجود ساختار نه چندان پيچيده داستان ، نويسنده با به كارگيري حساب شده و آگاهانه تكنيكهاي قديمي در داستان نويسي – كه پيش از اين بارها و بارها در رمانهاي ديگر استفاده شده اند – اثري با فضا سازي و شخصيت پردازي بسيار قوي خلق كرده است كه به راحتي خواننده ، و بويژه خواننده جدي ادبيات ، را جذب خويش مي سازد . رويدادهاي داستان ، شخصيتهايي كه يك به يك وارد داستان مي شوند ، گفتگوها و … همه و همه « واقعي » ، « باورپذير » و به دور از هرگونه مبالغه اي مي باشند كه در مجموع اثري كاملا رئاليستي و البته موفق پديد مي آورند .
كتاب به شرح زندگي خانواده اي ارمني در آبادان دهه چهل مي پردازد ؛ گرچه نويسنده با زيركي سعي نموده تا خواننده را ، همچنان كه داستان با ضرباهنگ ملايم – و نه يكنواخت – خود به پيش مي رود با افراد و خانواده هاي ديگري نيز درگير نمايد . اين امر تا آنجا پيش مي رود كه در بخشهايي از كتاب ، شخصيتهاي متفاوتي نقش محوري داستان را به عهده مي گيرند . اين
جابه جايي نقشها شايد يكي از دلايلي باشد كه علي رغم موضوع و پرداخت نه چندان بديع ، داستان تا پايان مخاطب را به دنبال خويش مي كشاند ، بي آنكه خواننده لحظه اي از اين تعقيب خسته شود .

January 30, 2003

نگاهي به كتاب «چراغها را من خاموش مي كنم » - بخش۲

« كلاريس » - شخصيت محوري و اصلي داستان – زني است ميانسال كه به همراه شوهر و سه فرزندش ، خانواده اصلي داستان را تشكيل مي دهند . او در عين حال كه قرار است يكي از اركان پيشبرد داستان باشد ، نقش راوي را نيز به خود مي گيرد و نويسنده با روايت داستان از ديد اول شخص – و آن هم توسط كلاريس – به كلي حضور خود را در داستان از چشم خواننده پنهان مي سازد . شخصيت كلاريس و دنياي تنهايي او قرار است زويا پيرزاد را در ايجاد يك فضاي زنانه – و شايد هم فمينيستي-
در داستان ياري دهد . اما اصرار نويسنده بر ارايه شخصيتي بسته و بي علاقه به فعاليتهاي سياسي و اجتماعي از زنان و هم چنين بي توجهي آنان به فرديت مردان ، قابل تامل است . شخصيتهاي مرد داستان همواره در حاشيه قرار دارند و هرگز همپاي شخصيتهاي زن پرداخته نمي شوند و در معدود موارد حضور خود در داستان نيز در تقابل با زنان هستند …
رمان « چراغها را من خاموش مي كنم » را شايد بتوان برشي از زندگي ناميد . چرا كه شخصيتهاي داستان به خودي خود وجود دارند و نويسنده هرگز تلاش نمي كند تا آنها را مطابق آنچه كه ايده آل او است درآورد . بلكه تنها در طول داستان ، با به نمايش گذاشتن رفتارهاي تكراري و تكيه كلامهاي منحصر به فرد هركدام از شخصيتهاي داستان ، آنها را از تاريكي بيرون آورده و به خواننده معرفي مي كند . استفاده از چنين فرم و تكنيكي در معرفي شخصيتها – چنانكه به گونه اي ديگر در «كوري » ساراماگو به چشم مي آيد – به خواننده در به خاطر سپردن شخصيتهاي داستان و همچنين نزديك نمودن وي به جهان داستاني اي كه نويسنده قصد خلق آن را دارد ، كمك شاياني مي كند . نكته ديگر كه بيشتر ناشي از فضاي به شدت واقع گرايانه داستان است – هرچند كه صحنه هايي در داستان جنبه ناتوراليستي پيدا مي كنند ، به خصوص صحنه حمله ملخها به شهر – اصرار نويسنده بر ارايه خواسته ها و آرزوهايي است كه قرار نيست در زندگي رخ بدهند و تركيب اين خواسته ها با رويدادهاي روزمره زندگي فضاي داستان را قابل لمس تر و باور پذير مي سازد .
آنچه در پايان بايد به آن اشاره كرد نحوه خاتمه دادن به خط سير داستان است . برخلاف رويه معمول در رمانهاي چاپ شده چند سال اخير ، زويا پيرزاد هرگز خواننده را در انتهاي كتاب معلق رها نمي كند و از او نمي خواهد تا با استفاده از تخيل خويش ، داستان را آنگونه كه خود مي خواهد پايان دهد . پايان به دور از ابهام و به واقع صريح داستان آخرين چراغي است كه نويسنده با هدف آشكار ساختن جهان داستاني خويش براي خواننده روشن مي كند . رمان « چراغها را من خاموش مي كنم » در عين استفاده از تكنيكها و روشهاي قديمي ، شيوه هاي جديدي را در به كارگيري اين تكنيكها ارايه مي دهد و اين خصوصيت اثر پيرزاد شايد بتواند رمان او را در رده آثار متعالي ادبيات قرار دهد .

May 1, 2003

كورتر از همه آن كسي بود كه نمي خواست ببيند …

نمي دانم اين روزها چرا هركه را مي بينم از « كوري » ساراماگو صحبت مي كند . يا تازه خواندن آن را به پايان رسانده و يا آن را پس از مدتها بازخواني كرده است ( اگر اشتباه نكنم بيش از دوسال از اولين باري كه كوري را خواندم مي گذرد ) . براي نوشتن نقدي بر كوري به دنبال بهانه بودم . اين بهانه شايد شروع نمايشگاه بين المللي كتاب باشد ، يا دوستاني كه به تازگي كتاب را خوانده اند و يا حتي اين نكته كه « دخمه » - آخرين اثر ترجمه شده ساراماگو در ايران – هرگز نتوانست انتظارات من را برآورده سازد ( هرچند كه فكر مي كنم ترجمه اثر نيز –ظاهرا به علت تعجيل در چاپ – ضعفهايي داشت كه از قدرت اثر آخر ساراماگو به شدت كاسته بود ) . اما در آخر از خودم مي پرسم : « مگر براي لذت بردن از پيچيدگيهاي يك اثر موفق و كنكاش در جزييات پنهان آن بايد به دنبال بهانه نيز بود ؟ »…فكر نمي كنم !
------------------------------------------------
آن زمان كه تازه خواندن كوري را به پايان رسانده بودم مصادف بود با جنگ و جدلهايي كه در نشريات برسر ترجمه هاي صورت گرفته از كتاب درگرفته بود . امروز – و پس از خواندن هر سه ترجمه – كه به ماجرا نگاه مي كنم ، ترجمه مينو مشيري را روان تر و قوي تر مي بينم . هرچند كه امرايي تنها كسي بود كه به عنوان مترجم به اصل كتاب تمام و كمال وفادار ماند و حتي در ترجمه خويش -همانند ساراماگو- از علايم نگارشي نيز استفاده نكرد تا ويژگي اي را كه ساراماگو با اين عملش به كتاب بخشيده بود حفظ كند . اين ها را گفتم چرا كه نمي توانستم از كوري بگويم و اشاره اي به اين جنگ و جدلهاي ميان مترجمانش - كه تا مدتها بحث روز مطبوعات بود - نكنم .
كوري را بايد يك رمان پست مدرنيستي به حساب آورد ؛ شخصيت پردازيها و فضا سازيها همه و همه نشان دهنده اين موضوع هستند . ساراماگو در نگارش اثر خود هرگز از علايم نگارشي استفاده نمي كند ، جمله ها يكسره هستند و خواننده بعضا به سختي مي تواند تشخيص دهد كه گوينده جمله چه كسي است . شخصيتهاي داستان هيچ كدام نامي ندارند ، و تنها با صفاتشان به خواننده معرفي مي گردند . اين شايد يكي از دلايلي باشد كه هر خواننده اي مي تواند به راحتي خود را در « كوري » بيابد و به سادگي تا پايان اثر – بي لحظه اي توقف – ارتباط خود را با اثر حفظ نمايد .

Continue reading "كورتر از همه آن كسي بود كه نمي خواست ببيند …" »

June 25, 2003

سرگردان ميان حقيقت و افسانه

مهسا محب علي از آن دست نويسندگان جواني است كه فرصت آن را داشته اند تـا پيش از انتشار كتاب ، خود را از طريق مطبوعات به جامعه ادبي كشور معرفي كنند. داستانهاي كوتاه و مقالاتي كه محب علي تا به امروز در مجلات ادبي نوشته است تاثير ويژه اي در نوع نگرش و برخورد منتقدان ادبي با وي داشته است و جايگاهي را در اختيارش قرار داده است كه شايد كمتر نويسنده جواني از آن بهره مند باشد . پيش از اين مجموعه داستاني را تحت عنوان " صدا " از او خوانده ايم اما " نفرين خاكستري " اولين رمان او است كه توسط نشر افق به بازار كتاب راه يافته است .
بر خلاف اثر پيشين محب علي كه توجه بيشتري به فرم دارد ، در" نفرين خاكستري" ما با يك رمان تخيلي ، افسانه وار و وهم آلود مواجه هستيم ." ايشا " دختري است روان پريش كه به توصيه پزشك معالجش سايكو رماني مي نويسد –ظاهرا برگرفته از سرگذشت اجداد و نياكانش– و به همراه نامه اي براي همسرش امير مي فرستد . او كه به گفته پزشكش به بيماري " خود ديو پنداري " دچار است ، سعي مي كند در اين رمان ابعاد و زواياي پنهان شخصيتش را آشكار سازد. به بيان ديگر سايكو رماني كه ما با آن مواجه هستيم تنها قرار است به شكل دهي شخصيت ايشا در ذهن خواننده و پيشبرد منطق روايي داستان كمك كند .
رمان از چهار بخش تشكيل شده است . نامه ايشا به امير ، سايكو رمان ، نامه هاي يك طرفه از ايشا و مادرش كبوده و سرانجام گزارش افسر آگاهي . آنچه در ابتدا نظر خواننده را به خود جلب مي سازد ، نثر شكسته اثر به ويژه در بخشهاي اول و سوم رمان است . شكل ارايه داستان در قالب ساده و مستعمل نامه و بي توجهي نويسنده به ريخت شناسي كلمات – به خصوص در بخش نخست – تا حدودي از ارزشهاي كار كاسته است؛تا آنجا كه براي خواننده اي كه با نويسنده و دغدغه هايش نسبت به ادبيات آشنايي ندارد،اين ذهنيت را ايجاد مي كند كه با يك اثر سطحي ودر حد آثار پاورقي روبه رو است .
نكته ديگري كه مي توان به آن اشاره كرد تفاوت زبان و نثر اثر در بخشهاي اول – دوم وهمچنين دوم – سوم مي باشد . نويسنده در بخشهاي اول و سوم از قالب نامه استفاده نموده است اما در بخش دوم رمان از ساختار خطي و نثري سالم برخوردار است . اين تفاوت ساختارها موجب پديد آمدن گسلهايي در اثر شده است و ارتباط پديده هاي به ظاهر مستقل رمان را با يكديگر كمرنگ نموده است و به پيوستگي رمان ضربه زده است .ضمن آنكه در بخش چهارم – كه شايد مي توانست به نحوي در سه بخش ديگر ادغام شود – اين گسيختگي به شكل ديگري نيز نمايان مي گردد و آن تغيير ژانر اثر از افسانه به ژانر جنايي است.خواننده در بخش چهارم مي بايست تنها در سه صفحه فضاي تغيير يافته اثر را بپذيرد و در كنار آن با شخصيتي جديد - افسر آگاهي – نيز آشنا شود ، كه البته اين امر كمي دشوار به نظر مي رسد .
اما يكي از بخشهاي جذاب رمان اشاره به گرگي است كه درون ايشا وجود دارد. صرف نظر از آنكه تمامي شخصيتهاي اصلي رمان زن هستند ، شــايد تنها نكته اي كه بتوان به واسطه اش " نفرين خاكستري " را رماني فمينيستي خواند اين باشد كه گرگ درون ايشا تنها مردها را مي درد . شايد اين گرگ را بتوان نماد ترس آميخته با خشم ايشا – و شايد هم زنان – از مردان دانست . هرچند كه به طور كلي ايده انسانهاي گرگ نما در افسانه هاي ايراني به ندرت ديده مي شود و به كار گيري آن شايد ناشي از تاثير سينما بر جهان داستاني شكل گرفته در ذهن نويسنده باشد ؛ اما پرداخت مناسب اين ايده كه ظاهرا قرار است محوريت رمان را نيز بر عهده داشته باشد از نقاط قوت اين اثر است .
مهسا محب علي در" نفرين خاكستري " دست به تجربه هاي تازه اي در تلفيق قالب سنتي و كلاسيك افسانه و قالب مدرن رمان مي زند و خود را به عنوان يك نويسنده ساختار شكن معرفي مي نمايد. تجربه هاي اين چنيني – اگر ادامه يابند – محب علي را در رسيدن به يك جهان داستاني منحصر به فرد و شايد هم ماندگار ياري خواهند داد .

« منتشر شده در همشهری جمعه مورخ 13 تیر 1382 »

August 27, 2003

نگاهی به کتابی که اسم نداشت

احمد غلامي نويسنده ، منتقد و روزنامه نگار فعالي است . بيش از بيست سال كار مطبوعاتي انجام داده است و در عرصه نقد ادبي در مطبوعات همواره فعال بوده است . طي سالهاي اخير نيز در جريان جشنواره ها و جوايز ادبي معمولا نقش پررنگي را ايفا كرده است و اغلب در ميان داوران جاي داشته است . وي در حال حاضر دبير سرويس ادب و هنر روزنامه شرق مي باشد .
فعلا اسم ندارد آخرين اثر او است كه شامل 14 داستان كوتاه با موضوع عشق و جنگ مي باشد . اثر آخر غلامي قرار نيست يك شاهكار باشد و تحولي در جامعه ادبي كشور ايجاد نمايد - هرچند كه مدتها است خوانندگان جدي ادبيات از خواندن چنين اثري محروم هستند – و به نظر مي رسد غلامي خود نيز بر اين موضوع تاكيد داشته است . فعلا اسم ندارد قرار است مجموعه اي باشد از تعدادي داستان متوسط و چهار تا پنج داستان خوب كه خواننده را هرگز عصباني يا خسته نمي كند و او را از مجموعه اي كه خوانده است راضي نگه مي دارد .
غلامي در اين مجموعه خود را به عنوان نويسنده اي تجربه گرا معرفي مي كند كه نمي خواهد با استفاده مكرر از قالبهاي يكسان و تكراري و نخ نما شده خود را محدود نمايد . فعلا اسم ندارد مجموعه اي است از داستانهايي پيشا مدرن ، مدرن و حتي پست مدرن . اما دلبستگي غلامي در خلق تصاويري رئال و معرفي خود به عنوان نويسنده اي واقع گرا در اين اثر انكار ناپذير است . اثر آخر غلامي را شايد بتوان به كارگاه داستان نويسي تشبيه كرد كه قرار است به بررسي فرمها و قالبهاي متفاوت داستان كوتاه بپردازد . شايد غلامي با اين اثر قصد داشته است تا خود و خوانندگانش را براي ارايه كاري خاص در آينده آماده سازد و بهرين فرم و قالبي را كه يك نويسنده مي تواند در آن تبحر داشته باشد از طريق اين مجموعه بشناسد .
اما آنچه اثر غلامي را از آثار مشابه متمايز مي كند و به داستانهايش تشخص مي بخشد نوع نگاه غلامي به دو مقوله عشق و جنگ است . غلامي در نگاهش به جنگ آن را به عنوان يك پديده اجتماعي و انساني و نه مقدس معرفي مي كند و هرگز سعي نمي كند تا از دو گروه خير و شر بهره بگيرد . اصولا شخصيتهاي منفي در داستانهاي اين مجموعه يا اصلا وجود ندارند و يا حضورشان بسيار نامحسوس و كم رنگ است ؛ داستان دشمن ما شايد بهترين نمونه براي اين موضوع باشد . نوع نگاه غلامي به جنگ اگر در كشور ما بي سابقه نباشد لااقل كم سابقه است و اين شايد مهمترين ويژگي مجموعه فعلا اسم ندارد باشد . اما داستانهاي غلامي كه بر اساس عشق روايت شده اند نيز غالبا روايتگر عشقي ممنوع و غير عادي و حتي آميخته با جنسيت است . تلفيق اين دو موضع – عشق و جنگ – در اين مجموعه خود مي تواند مورد بحث قرار گيرد . هرچند كه به نظر مي رسد غلامي در انتخاب فرم و نوع روايت در داستانهايي كه به موضوع جنگ مي پردازند موفق تر عمل كرده است و اين داستانها به طور كلي از پرداخت بهتري نسبت به داستانهاي ابتداي كتاب برخوردارند .
اما در اين مجموعه با يك داستان بسيار خوب هم برخورد مي كنيم و آن داستان در امتداد پل مي باشد . برخلاف نظر بسياري از دوستان كه پوتينهاي يك نعش را بهترين داستان مجموعه فعلا اسم ندارد مي دانند ، من معتقدم در داستان در امتداد پل غلامي بهترين فرم را براي قصه اي نو و بكر بر مي گزيند و يك داستان خوب را به خواننده خود تقديم مي كند . در فعلا اسم ندارد شايد با يك داستان شاهكار و يا ماندگار برخورد نكنيم ، اما به نظر مي رسد غلامي در تدارك خلق چنين اثري باشد . مجموعه هاي بعدي غلامي اين علامت سوال را برطرف خواهند كرد .

September 1, 2003

نجدی ، داستان نويس يا شاعر ؟

به شكل غم انگيزي « بيژن نجدي » هستم . متولد خاش ، گيله مرد هم هستم ، متولد 1320 ( سالي كه جنگ جهاني دوم تمام شد ) . تحصيلات : ليسانسه رياضي . يك دختر و يك پسر دارم – اسم همسرم پروانه است . او مي گويد ، او دستم را مي گيرد ، من مي نويسم .
مقدمه مجموعه داستانهاي ناتمام – نشر مركز

شايد بتوان يكي از ويژگيهاي بارز ادبيات داستاني پس از انقلاب را تغيير وظيفه اين شاخه از ادبيات دانست . اگر تا پيش از انقلاب نويسندگان اغلب به تعهد سياسي معتقد بودند ، پس از انقلاب سال 57 تعهد بشري جايگزين آن گرديد . اين رويكرد نو در داستان نويسي بويژه در اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد مدافعان بسياري را بدست آورد و ريخت شناسي كلمات و فرم داستان نيز در اين سالها به نوعي بيش از محتوي مورد توجه قرار گرفت و زبان به يكي از اصلي ترين اركان ادبيات داستاني نوگرا تبديل شد . ادبياتي ساختار شكن و عصيان گر كه مطابق تعريف ديويد لاج ، انحرافات چشمگيري از شيوه هاي معمول زبان در آن به چشم مي آمد و از لحاظ شكل تجربي و بديع بود . هرچند كه عده اي اين چرخش را ناشي از سانسوري مي دانند كه بنابر شرايط خاص فرهنگي كشورمان بر داستانها اعمال مي گردد ، اما به نظر نمي رسد كه نويسنده اي به دليل محدوديت هاي موجود در انتخاب روايت و قصه تن به استفاده ابزاري از زبان دهد .
به موازات اين رويكرد نو در داستان نويسي بود كه نقد فرماليستي و در كنار آن توجه به مفهوم زبان شناسي در اثر نيز در كشورمان رواج يافت . هرچند سابقه نقد فرماليستي ادبيات داستاني در كشورمان كوتاه است و همچنان نيز عده اي از منتقدين ادبي با چنين رويكردي در نقد ادبي – اگر بپذيريم كه مفهوم مستقل و واحدي به نام نقد ادبي وجود ندارد و شاخه هاي متعدد آن است كه به نقد ادبي معني مي بخشد - مخالفند ، اما توجه روز افزون نويسندگان – بويژه آنها كه در كارگاههاي داستان و جلسات داستان خواني پرورش مي يافتند – به پيچيده نويسي ، در ذائقه ادبي خوانندگان جدي ادبيات و باور منتقدين ادبي تغييراتي را ايجاد نمود و پيچيده نويسي را به عنوان يكي از عناصر اصلي ادبيات داستاني خلاق مطرح نمود . اگر از گلشيري به عنوان پيشگام اين جريان نو ياد كنيم و بگذريم و براهني را نيز از آن جهت كه بيش از آنكه نويسنده اي پيچيده نويس باشد به در هم شكستن ساختارهاي نگارشي و دستوري زبان فارسي توجه داشته است در اين دسته بندي وارد نكنيم ، شايد بتوان از بيژن نجدي به عنوان يكي از موفقترين نويسندگان اين جريان ادبي ياد كرد .
نجدي با انتشار مجموعه داستان « يوزپلنگاني كه با من دويده اند » در سال 1373 به شهرت رسيد و خود را در جامعه ادبي كشور مطرح ساخت اما مرگ ناگهاني او در شهريور 76 اهالي ادبيات را كه به ظهور نويسنده اي خلاق دلبسته بودند غافلگير كرد . نجدي نيز همچون بهرام صادقي حضوري كوتاه مدت در فضاي ادبي كشور داشت ، اما تاثيري كه آثارش بر جريانهاي ادبي پس از او گذاشت بسيار چشمگير و قابل توجه است . نجدي نيز همچون گلشيري نويسنده اي ساختار شكن و تجربه گرا است ودر داستانهايش رويكرد تازه اي را نسبت به جايگاه زبان در ادبيات داستاني به نمايش مي گذارد اما بر خلاف برخي از نويسندگان سالهاي آغازين دهه هفتاد ، هرگز مرعوب زبان اثر نمي گردد و قصه و روايت نيز در آثار او جايگاه ويژه خود را دارند . زبان داستانهاي نجدي يك ويژگي ديگر نيز دارد و آن به كارگيري فراوان تشبيه و استعاره است . اين ويژگي داستانهاي نجدي زبان آثار او را تا حدي به زباني شعرگونه نزديك كرده است و نوعي تشخص سبكي به آثار او بخشيده است .

Continue reading "نجدی ، داستان نويس يا شاعر ؟" »

October 27, 2003

گريز از خانه پدری... ( دولت آبادی از سلوچ تا سلوک )

اين يادداشت در دو بخش و در روزهای 24 و 27 شهريور ماه 82 در روزنامه شرق منتشر گرديده است .
------------------------------------

محمود دولت آبادي اگر تاثيرگذارترين نويسنده دو دهه اخيرنباشد ، بدون شک يكي از تاثيرگذارترين ها است . روايت تاريخ معاصر ايران آن هم در قالب و فرم داستان كار بزرگي است كه دولت آبادي در كنار خلق رمانهاي مدرن و واقع گرا و در عين حال جاودانه خود انجام داده است ؛ كاري كه به جرات مي توان ادعا كرد در تاريخ ادبيات معاصر اين سرزمين بي سابقه است . سلوک اما آخرين رمان نويسنده سالخورده اي است كه پيش از اين خالق آثاري چون « كليدر » ، « جاي خالي سلوچ » و « روزگار سپری شده مردم سالخورده » بوده است . اثري كه تا به امروز حاشيه هاي فراواني را چه در محافل ادبي و چه در مطبوعات ايجاد كرده است و نظريات متفاوتي را به دنبال داشته است .
دولت آبادی شصت و سه سال پيش در دولت آباد بيهق متولد شده است . خاستگاهی روستايی دارد و اين موضوع شايد يکی از دلايل توجه او به زندگی روستاييان در آثارش باشد اما بدون شک در موفقيت او در به تصوير کشيدن و نمايش اين زندگی نقش مهمی را ايفا می کند . توجه دولت آبادی به سنت ، وظيفه ای که برای يک هنرمند در شناخت محيط زندگی خود قايل است و محدوديتهايی که بر اثر شرايط سياسی و اجتماعی خاص آن سالها پيش روی او است ، می توانند به عنوان دلايل اين رويکرد دولت آبادی در داستان نويسی به شمار آيند . رويکردی که دريچه تازه ای را در برابر ادبيات داستانی و مخاطبانش می گشايد . سه رمان برجسته دولت آبادی نيز که پيش از اين از آنها نام برده شد حاصل همين رويکرد هستند ؛ هرچند که دولت آبادی در داستانهايی که حاصل سالهای پايانی دهه سی و دهه چهل هستند نيز وفاداری خود را به تفکر « بازگشت به سنت » نمايان می سازد .
دولت آبادی جای خالی سلوچ را نيز همچون اغلب آثارش با يک بحران آغاز می کند . شخصيتهای رمان پانصد صفحه ای دولت آبادی نيز بر مبنای همين بحران و با توجه به ارتباطشان با آن به خواننده معرفی و در طول داستان پرداخت می شوند . در حقيقت اين رابطه فرد و نيروهای اجتماعی و درگيری شخصيتها با طبيعت است که در نظر دولت آبادی مهم جلوه می کنند و نه فرديت آنها . دولت آبادی از اين منظر – شخصيت پردازی – پيرو جريانی است که رئاليستهای قرن نوزدهم اروپا آغازگر آن بوده اند . دانای کل با آگاهی کامل از تمامی رويدادها و حوادث داستان و همچنين انگيزه و انديشه شخصيتها و حتی درگيريهای درونی آنها روايت را شرح می دهد تا سرانجام در پايان روايت شخصيتها به طور کامل شکل گيرند . دولت آبادی در اين اثر نيز به بازخوانی تاريخ وفادار می ماند و فصلی از تاريخ اين سرزمين را روايت می کند .
اين رويکرد تاريخی در کليدر خود را بيش از پيش نمايان می سازد . به بيان ديگر دولت آبادی با به کارگيری و تلفيق عناصر سنتی و برگرفته از فرهنگ بومی با رئاليسم به بيان مسايل جامعه می پردازد . کليدر روايتگر و يادآور فعاليتهای حزب توده در برهه ای از تاريخ معاصر و همچنين جنبشهای کارگری و دهقانی است هرچند که دولت آبادی در اين اثر همواره از تشريح اوضاع سياسی و پرداخت مشخص حوادث تاريخی طفره می رود و از توصيف شرايط اجنماعی و سياسی سر باز می زند و توجهش را بيشتر به توصيف زندگی خانوادگی روستاييان معطوف می کتد . دولت آبادی در اين اثر همچنان راوی دانانی کل را بر می گزيند و حوادث داستان را با ارايه توضيحی از ديد راوي تکميل می کند .روايت داستانهای فرعی و نمايش حوادث متعدد که کارکردی جز تکميل اثر عظيم دولت آبادی ندارند ، از تکنيکهای به کار گرفته شده در اين رمان به شمار می روند . ضمن آنکه دولت آبادی در اين اثر خود را به عنوان يک نويسنده قطور نويس معرفی می کند ، اثری که حتی بزرگترين و سرسخت ترين مدافعانش نيز معتقدند شايد بهتر بود به صورت رمانی ده جلدی و در 2800 صفحه خلق نمی شد .
در روزگار سپری شده مردم سالخورده اولين نشانه های حرکت دولت آبادی برای دست يابی به ساختار مدرن در رمان به چشم می خورد . اين رويکرد نو در بخش اول – يعنی اقليم باد – و در بخش سوم - ÷ایان جغد – بيشتر نمايان می گردد . هرچند مرز ميان توهم و واقعيت در اين اثر بارها و بارها شکسته می شود ، زمان ميان گذشته و حال در حرکت است و مهمتر آنکه ماجرايی واحد از ديدگاه چند راوی روايت می شود و حوادث رمان ديگر توالی خطی يک اثر رئال را ندارند ، اما ديدگاه دولت آبادی در روبرويی با رويدادهای اجتماعی و سياسی همچنان منطبق با ديدگاه نويسنده ای واقع گرا است . مهاجرت در اين اثر همچنان دغدغه اصلی دولت آبادی به شمار می آيد – مفهومی که در سلوک نيز به شکلی متفاوت حضور دارد – هرچند که نوع برخورد دولت آبادی با اين واقعيت اجتماعی تغيير کرده است . شايد بتوان « بازگشت به سنت » و « رجوع به خانه پدری » را فصل مشترک تمامی آثار دولت آبادی دانست .
اما سلوک را می توان در حقيقت تخطی دولت آبادي از رئال نويسي – سبکی كه در آن تبحر دارد – دانست و همين چرخش به ظاهر ناگهاني دولت آبادي است كه مورد توجه مخاطبان جدي ادبيات داستاني كشور قرار گرفته است . اينكه چرخش دولت آبادي به چه دليل بوده است شايد چندان اهميت نداشته باشد ، اسلوب زمان و شرايط جامعه هر نويسنده اي را مي تواند وادار كند تا تغيير و دگرگوني را بپذيرد و رويكردهاي تازه اي نسبت به داستان نويسي داشته باشد . آنچه كه اهميت دارد جسارت دولت آبادي است در پذيرفتن لزوم اين تحول ، گذر از – و نه پايمال كردن - تمامي آنچه تا به امروز خلق كرده است و شكستن قالبها و ساختارهايي كه تا پيش از اين به آنها وفادار بوده است وسلوک از اين منظر نيز مي تواند اثري ارزشمند و قابل توجه باشد .
همان گونه که گفته شد دولت آبادي در « روزگار سپري شده مردم سالخورده » و به ويژه در بخش سوم اين اثر يعني « پايان جغد » ، اولين تلاشهاي خود را براي ارايه روايتهاي سنتي در قالبي نو و مدرن به نمايش مي گذارد اما در سلوک اين تلاشها به عينيت مي رسند . برخلاف آثار رئال كه از لحاظ روايت و همچنين ارتباط رويدادها از فرمي خطي برخوردارند ، زمان پريشي بر اين اثر حاكم است و مفهوم متعارف زمان به چالش فراخوانده مي شود و روايت بارها و بارها منقطع مي گردد . رفتار و عكس العملهاي شخصيتهاي رمان نيز هرگز قابل پيش بيني نيست و از يك اسلوب خاص پيروي نمي كند . به عنوان مثال فزه كه در طول داستان همواره مها را تشويق مي كند تا قيس را ترک و با فرد ديگري ازدواج كند ، در مواردي او را به دليل رفتار نا مناسبش با قيس سرزنش مي كند ( صفحه 117 ) . ساختارهاي سنتي و مقدس جامعه نيز يكسره از سوي دولت آبادي به چالش فراخوانده مي شوند و شكسته مي شوند و مغاهيمي چون خانواده ، عشق ، روابط انساني و … از منظري تازه – و شايد هم واژگونه – مورد بررسي قرار مي گيرند . شخصيتهاي رمان اخير دولت آبادي نيز همچون آثار پيشين او ريشه در تاريخ دارند و با حضور در رمان دولت آبادي هم به آثار او هويتي ويژه مي بخشند و هم خود به هويتي دوباره دست مي يابند . قيس و سنمار از اين دسته اند ، هرچند كه چنين رويكردي در آثار دولت آبادي كمي ترجمه پذير بودن آثار او را دشوار نموده است و ارجاع خارج از متن را در داستانهايش الزامي .

Continue reading "گريز از خانه پدری... ( دولت آبادی از سلوچ تا سلوک )" »

November 12, 2003

جا مانده در فرودگاه فرانکفورت

يک سال پيش بود انگار ، شايد هم کمی بيشتر . مراسم بزرگداشت گلشيری بود و جمعيتی که به احترامش گرد آمده بودند . همه بودند ؛ منوچهر آتشی ، محمود دولت آبادی ، فرزانه طاهری ، منيرو روانی پور و ... برای اولين بار می ديدمش . قرار بود داستانی بخواند به ياد گلشيری و جلسات داستان خواني اش . « مرگ گلشيری » - ديدار - را که تمام کرد ، يک لحظه گلشيری را ديدم که آن بالا ايستاده است و سيگارش را روشن می کند...يک سال از آن روز می گذرد ، شايد هم کمی بيشتر . او گروه کولی ها را تشکيل داده است که جلساتشان به سبک و سياق جلسات گلشيری به داستان خوانی اختصاص دارد . نويسنده پرکار سالهای گذشته ، اين روزها ميان چند نويسنده جوان و تازه کار می نشيند ، با حوصله به داستانهايشان گوش می دهد و هم صحبتشان می شود ؛ کاری که بسياری از بزرگان ادبيات ما با آن بيگانه اند ...
منيرو روانی پور در سال 1333 در جفره از توابع بوشهر متولد شده است و دوران کودکی و نوجوانی او در جفره و بوشهر می گذرد . دورانی که در شکل گيری جهان داستانی روانی پور در سالهای پايانی دهه شصت تاثير انکار ناپذيری دارند و او را به عنوان يکی از نويسندگان موفق ادبيات اقليمی جنوب مطرح می سازد . در همين سالها است که با شعر منوچهر آتشی و محمد آقايی – که از شعرای منطقه به شمار می آمدند – آشنا می شود و چوبک و آثارش را می شناسد . سپس به شيراز می رود و در دانشگاه اين شهر روانشناسی می خواند. در شيراز ازدواج ناموفقی را تجربه می کند که تنها پس از چند ماه به جدايی می انجامد . حوادثی که در اين سالها رخ می دهد از روانی پور زنی مستقل -که به نسبت زنان ديگر از دريچه متفاوتی به جامعه و حوادث آن می نگرد - می سازد . در سال 1360 به توصيه يکی از نزديکانش داستان نويسی را به صورت جدی آغاز می کند . در محافل ادبی و جلسات قصه خوانی به صورت مداوم حضور می يابد و اولين برخوردها را با آثارش مشاهده می کند تا سال 67 که « کنيزو » منتشر می شود .
کنيزو – که امروز بسياری از منتقدين ادبی آن را بهترين اثر روانی پور می دانند – مجموعه ای است از نه داستان کوتاه که پيش از چاپ و در محافل ادبی چندان مورد توجه قرار نگرفته بود . روانی پور در شرايطی دست به انتشار اين مجموعه می زند که از داستانهای مجموعه کنيزو اغلب به عنوان داستانهايی ضعيف ، سياه و گورستانی ياد می شده است که فاقد ارزش ادبی هستند . هرچند که در آن سالها نشريات و رسانه ها – آنگونه که امروز به ادبيات می پردازند – جريان نقد ادبی را دنبال نمی کردند و اگر هم حرکتی صورت می گرفت فردی و پراکنده بود ، اما کنيزو پس از انتشار با دوسال سکوت از سوی جامعه ادبی مواجه می شود .

Continue reading "جا مانده در فرودگاه فرانکفورت" »

November 23, 2003

وقتی نويسنده خودکشی می کند !

اين يادداشت در شماره امروز روزنامه شرق با عنوان کشف حقيقت در دنيای مدرن چاپ گرديده است ، البته با قدری جرح و تعديل...

----------------------------

فتح الله بی نياز ، منتقد ، روزنامه نگار و نويسنده فعالی است که پس از سالها سکوت خودخواسته در دو سال اخير و در گذر از دهه پنجم از عمر خود ، با تغيير رويه ای قابل تامل اقدام به انتشار آثار متنوعی –که البته حاصل فعاليتهای چند ساله او است – در حوزه ادبيات داستانی نموده است و از اين منظر در نگاه مخاطب عام ادبيات به عنوان نويسنده ای پرکار شناخته شده است . اخيرا نيز مجموعه داستان « تشييع جنازه يک زنده به گور » و رمان « افعی ها خودکشی نمی کنند » از اين نويسنده به بازار کتاب راه يافته اند .

« تشييع جنازه يک زنده به گور » مجموعه ای است از نه داستان که توسط نشر امتداد در 160 صفحه منتشر گرديده است . به نظر می رسد بی نياز با تلفيق عنصر خلاقيت نويسنده و تکنيکهای متداول در ميان نويسندگان آمريکا لاتين ، سعی در خلق اثری متفاوت و ماندگار داشته است . بی نياز در اين مجموعه از تکنيکها و ژانرهای گوناگونی بهره می گيرد ، آنچنان که در داستانهاي بينامتنی اين مجموعه تاثيرپذيری آگاهانه – والبته در مواردی شديد - خود از داستانهای بورخس را کاملا به نمايش می گذارد ( داستان تشييع جنازه يک زنده به گور که بلندترين داستان اين مجموعه نيز می باشد ، در اين دسته قرار می گيرد ) .هرچند که بهره گيري نويسنده از فرمهای مدرن در مواردی تنها و تنها در حد تکرار صرف اين مفاهيم ادبی باقی می ماند و بی نياز هيچ تلاشی در جهت بومی کردن ساختار و حتی محتوی داستانهای خود انجام نمی دهد . شخصيتهای داستان و روابطشان ، حوادثی که در داستان رخ می دهند ، فضا سازی و به طور کلی زاويه ديد نويسنده و نوع روايتی که بر می گزيند همه در خارج از کشور شکل می گيرند ؛ مساله ای که در رمان ديگر نويسنده ، افعی ها خودکشی نمی کنند ، نيز به چشم می آيد .

Continue reading "وقتی نويسنده خودکشی می کند !" »

December 10, 2003

وقايع نگاری در چهارچوب رمان

اين يادداشت در روزنامه شرق مورخ ۳ آذر ۱۳۸۲ منتشر گرديده است .

-------------------------------------------------

اسماعيل فصيح داستان نويس اين سالهای ما است و هر خواننده جدی ادبيات در قسمت آثار ايرانی کتابخانه اش بی گمان در کنار بوف کور ، چشمهايش ، شوهر آهو خانم ، کليدر ، همسايه ها ، شازده احتجاب و بسياری آثار ديگر ، زمستان 62 را هم دارد . اسماعيل فصيح در دوره فعاليت ادبی اش تاکنون آثار بسياری از خود به جای گذاشته است ، تاثيرات قابل تاملی بر ديگران گذاشته است و طبعا آنچنان که در مورد هر فعاليت اجتماعی مصداق دارد ، از ديگران نيز تاثير پذيرفته است . يکی از ويژگيهای قابل توجه فصيح اين بوده است که در داستانهايش همواره گوش به زنگ حوادث و رخدادهای اجتماعی ملتی بوده است که از آنها و برای عموم آنها نوشته است و همين مساله جامعيت قابل توجه ای به آثارش داده است ، به طوري که موضوع داستانهايش ملغمه آشنايی از خون ، عشق و جنگ ، گريز و مهاجرت ، فشار و تنهايی است که گويی تمامی اينها ديگر جزء جدايی ناپذير خاطرات تاريخی ملت ما است .

اسماعيل فصيح متولد 1313 است .چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن خود را به عنوان نويسنده ای پرکار به جامعه ادبی معرفی کرده است . هرچند در مقابل و تا به امروز در انزوايی خودخواسته فرو رفته است و تمايلی به حضور در محفلهای ادبی و يا گفتگو با مطبوعات نشان نداده است ؛ گاه به صراحت از مصاحبه سرباز زده است و آن را بی فايده دانسته است و گاه – و بويژه در سالهای اخير – بيماری را دليل اين انزوا دانسته است . طبيعی است که اين امر نيز منجر به ايجاد شکاف ميان فصيح و خوانندگان حرفه ای و نسل جوان ادبيات شده است و از شمار مخاطبين او تا حدی کاسته است . آثار فصيح غالبا حکم زندگينامه نسلی سردرگم و سرخورده را دارند . نسلی که هنوز گيج و سردرگم حوادث و رويدادهای پر شر و شور پيرامونش بوده است که با کودتا و اختناق پس از آن مواجه شده است . داستانهای فصيح از اين منظر نيز قابل توجه اند که توانسته اند بن مايه بسياری از آثار پس از خود باشند . بافت مشترک داستانهای او خواننده را به اين نتيجه می رساند که او هرگز در پی ارايه طرحهای دگرگونه در آثار خود نيست .

خواننده ايرانی در تمامی اين سالها انواع شيوه ها و سبکهای ادبی را پابه پای تجربه های نويسندگان نوانديش آزموده است و طبعا انديشه های پيدا و پنهان هرکدام را به فراخور شرايط خود و جامعه دريافته است .علی رغم آنکه فصيح از بسياری موضوعات گذشته و حال جامعه پير و خسته ايرانی در داستانهايش به عنوان بن مايه استفاده کرده است ، اما در نهايت به نظر می رسد که حرف واحدی داشته است . او در داستانهای وقايع نگارانه اش برای جبر و تاثيرات محيط بر جامعه اهميت ويژه ای قايل است . نوعی ساده انگاری و تسليم نسبت به کليت فلسفه هستی در آثار فصيح به چشم می خورد که همراه با به کارگيری برخی تکنيکها و عادات ادبی همچون توضيح دقيق و در عين حال طنز گونه برخی موقعيتهای داستانی و از درجه اعتبار ساقط کردن بسياری از فجايع ، عده ای را متقاعد کرده است تا سبک ادبی وی را متاثر از آثار همينگوی بدانند .

Continue reading "وقايع نگاری در چهارچوب رمان" »

December 22, 2003

زندگی را به آواز بخوان !

دلايلي آنچنان كه بايد و شايد محبوب اهالي ادبيات نيست . يادداشت زير - كه در روزنامه شرق مورخ 16 مهر 1382 منتشر گرديده است – دربرگيرنده نگاهي كوتاه به روند داستان نويسي جمال ميرصادقي است . گفتگويي نيز با او انجام داده ام كه البته تا زمان انتشارش در روزنامه شرق از قرار دادنش در وبلاگ معذورم ... طرح فوق نيز از « شورا ماجديان » است كه لطف كرده و اجازه استفاده از برخي طرحهايش را به من داده است .

------------------------------------

ميرصادقی به نسلی از نويسندگان تعلق دارد که با ايجاد تحول در ادبيات معاصر کشور موجب شکوفايی ادبيات شدند و دوران طلايی آن را رقم زدند . او علاوه بر آثار ارزشمندی که در حوزه ادبيات خلاقه و همچنين در باب ادبيات داستانی نوشته است ( 28 جلد کتاب ) ، در طی اين سالها بی سر و صدا و به دور از هياهوهای معمول به آموزش شمار زيادی از داستان نويسان امروز پرداخته است و سهم غيرقابل انکاری در پيشبرد جريان ادبی کشور دارد . هرچند که در سالهای اخير - و شايد به دليل عدم تمايلش به حضور در حلقه های ادبی و وابستگی به آنها - از سوی بعضی از اهالی ادبيات مورد بی مهری قرار گرفته است و از ديد آنان به حاشيه رانده شده است .

جمال ميرصادقی در سال 1312 متولد شده است . پدرش کارگر بوده است و همچون بسياری از نويسندگان دوران کودکی سختی را تجربه کرده است . با شروع دوره دبيرستان مجبور می شود تا در کنار تحصيل برای تامين هزينه های زندگی به تدريس خصوصی بپردازد . پس از پايان اين دوره در دانشکده ادبيات پذيرفته می شود و همزمان به عنوان معلم مشغول به کار می گردد . سالهايی را در دانشسرای عالی و سازمان امور اداری و استخدامی کشور می گذراند و سپس تحت نظر دکتر سيروس پرهام کار در سازمان اسناد ملی کشور را تجربه می کند . در سال 1355 و تنها با 45 سال سن خود را بازنشسته می کند و به دعوت دکتر خانلری به همکاری با بنياد فرهنگ می پردازد . پس از انقلاب در دانشگاه تهران به تدريس می پردازد اما اين همکاری با تعطيلی دانشگاهها و انقلاب فرهنگی متوقف می گردد ؛ هرچند که پايه و اساس تاليف کتاب « ادبيات داستانی » - که در چاپ اول با عنوان « قصه ، داستان کوتاه ، رمان » منتشر گرديد – در طی سالهای بعد ، بر مبنای همين همکاری کوتاه مدت در دانشگاه شکل می گيرد . پس از اين سالها تنها به تدريس ادبيات داستانی و پژوهش در زمينه ادبيات خلاقه - که حاصلش تاليف آثاری چون « عناصر داستان » ، « واژه نامه هنر داستان نويسی » ، « جهان داستانی غرب » و ... می باشد – و نگارش چند مجموعه داستان و رمان می پردازد ؛ روندی که تا به امروز ادامه داشته است .

Continue reading "زندگی را به آواز بخوان !" »

January 3, 2004

احترام به نقش پنهان خواننده

شايد سالها پيش ، و در روزهاي آغازين تولد ادبيات داستاني مدرن در كشورمان ، و زماني كه آخوندزاده « سرگرم كنندگي » را به عنوان يكي از مهمترين ويژگيهاي يك رمان خوب بر مي شمرد هرگز تصور نمي كرد كه تعريف هرچند ساده و ابتدايي اما صحيح او ، امروز به عنوان ملاك تشخيص آثار « پاورقي » از آثار متعالي ادبيات به كار رود . البته به نظر مي رسد شباهتهايي ميان آنچه آخوندزاده سعي داشته است به آن اشاره كند و مفاهيمي كه در دو دهه اخير در قالب نقد « خواننده محور » ارايه مي گردد وجود دارد و توجه به خواننده نمي تواند به عنوان تلاش در جهت خلق اثري بازاري قلمداد شود . در واقع آنچه در تمامي اين دوران و در پس ظهور و افول جريانهاي ادبي گوناگون در كشورمان به چشم آمده است عدم باور خواننده به عنوان يكي از عناصر موثر در تحولات ادبي بوده است . مساله اي كه وقتي با گسيختگي ميان نويسندگان و منتقدين ادبي همراه مي شود ، كلاف سردرگمي را پديد مي آورد كه باز كردن گره هاي كور آن شايد سالها و بلكه دهه ها به طول انجامد .
محمد محمدعلي اما از معدود نويسندگاني است كه همواره بيش از آنكه به خود بيانديشد به خواننده انديشيده است . او در تمامي اين سالها پابه پاي خوانندگان جدي ادبيات پيش آمده است و هرگز خود را در جايگاهي بالاتر از آنان نديده است . از همين رو است كه در داستانهايش تلاش نمي كند تا نقش مصلح اجتماعي را به عهده گيرد و از اين طريق تعهد اجتماعي خود را به عنوان نويسنده به رخ خواننده بكشاند . بي توجه به هياهوهاي درگرفته بر سر رد يا تاييد نظريه هاي ادبي ، و بي آنكه سعي در ايجاد تحولي ناگهاني در آثارش داشته باشد ، اندك اندك جهان داستاني خويش را گسترش داده است و برخي مولفه هاي آثار مدرن را وارد دنياي داستانهاي خويش كرده است ؛ اما برخلاف برخي از نويسندگان هم نسلش كه پذيرفتن فرمهاي ادبي نو را در گرو به فراموشي سپردن آثار گذشته خود مي دانند ، همچنان به ذهنيت سنتي خويش مبني بر محوريت روايت در
داستان و همچنين رويكرد اجتماعي داستانهايش – البته نه از نوع تصنعي و عاريتي آن - وفادار مانده است .
محمد علي در سال 1329 در تهران متولد شده است ، هرچند كه در صفخات شناسنامه - كه در حقيقت به برادر بزرگتر و درگذشته او تعلق داشته است - تاريخ هفتم ارديبهشت سال 1327 را به عنوان روز تولدش ثبت كرده باشند . دوران كودكي و نوجواني خود را در پايتخت مي گذراند و در جواني مدتي به فعاليتهاي مطبوعاتي مي پردازد ، تا آنجا كه در سال 1359 به سردبيري فصلنامه « برج » مي رسد . شايد اين مساله يكي از دلايلي باشد كه به محمدعلي اجازه داده است تا در برخورد با ديدگاههاي انتقادي اهالي ادبيات رفتاري متفاوت با ديگر نويسندگان در پيش گيرد و رابطه حرفه اي نزديك و غالبا به دور از تنشي را با منتقدين برقرار سازد . اولين مجموعه محمدعلي در سال 1354 منتشر مي گردد . « دره هند آباد گرگ داره » مجموعه داستاني است كه هرگز با آثار بعدي اين نويسنده پركار قابل مقايسه نيست ، تا آنجا كه نويسنده خود نيز از اين مجموعه به عنوان « اولين سياه مشقهايش » ياد مي كند . آنچه در اين مجموعه به چشم مي آيد عدم وجود ذهنيتي صحيح و پايدار در نويسنده نسبت به منطق داستان كوتاه است . نوع شخصيت پردازي نويسنده در داستانهاي اين مجموعه و پرداخت حوادث متعدد يك زندگي آن هم در صفحاتي محدود از ويژگيهايي است كه بيش از آنكه با منطق داستان كوتاه همخواني داشته باشد با برخي از عناصر رمان برابري مي كند . زبان نه چندان سليس و گاه گنگ روايت كه اغلب با ساختار و محتوي داستانها در تقابل است و استفاده افراط گرايانه از اصطلاحات محلي ، مي توانند از عواملي بر شمرده شوند كه اولين اثر محمدعلي را به مجموعه اي نه چندان قابل قبول تبديل مي نمايند . با وجود تمامي اين موارد محمدعلي در همين مجموعه شيوه اي دگرگون شده از رئاليسم رايج در آثار نويسندگان هم دوره خويش را به نمايش مي گذارد و داستانهاي مجموعه « دره هندآباد گرگ داره » را با وجود تمام ضعفهايي كه دارند مي توان از اين منظر گامي رو به جلو به حساب آورد .

Continue reading "احترام به نقش پنهان خواننده" »

February 25, 2004

ايتالو كالوينو و خورخه لوييس بورخس : « خطوط موازي ! »

این يادداشت ، كه ترجمه‌ی من است از سخنراني جان بارت ، در روزنامه شرق مورخ 15 فروردين 83 منتشر گرديده است .

-----------------------------------------------------------------
جهان داستاني ايتالو كالوينو را در سال 1968 كشف كردم ؛ سالي كه كتاب كمدي هاي كيهاني او با ترجمه ويليام وي ور در امريكا منتشر شد . در آن سال ، من در دانشگاه نيويورك تدريس مي كردم و به شدت شيفته آثار خورخه لوييس بورخسي شده بودم كه تنها چند سالي از آشنايي ام با آثارش مي گذشت . در چنين حالت مسحور شدگي اي بود كه مانيفستي پيش – پسامدرنيستي را با عنوان « ادبيات فرسودگي » منتشر كردم و به دنبال آن نيز مجموعه سياه مشق هاي خود را در قالب داستان كوتاه با نام « گمشده در شهربازي » . در واقع اينگونه بود كه زمينه براي جلب توجه من به كتاب كمدي هاي كيهاني كالوينو و پس از آن به مجموعه اي از داستان هاي ديگر او كه وي ور آن را به انگليسي برگردانده بود ، فراهم آمد ؛ داستان هايي سبكبالانه و هجو آميز ، و همچون آثار بورخس از حيث زبان و شكل ، ناب و از حيث درايت و صور خيال ، غني ؛ با اين تفاوت كه اشكي را كه بورخس بر چشم خوانندگانش مي نشاند ، او نمي پسندد .
در سپتامبر 1985 ، يعني حدودا يك هفته پس از آنكه از مرگ كالوينو با خبر شديم ، پذيراي امبرتو اكو در دانشگاه جان هاپكينز بوديم و طبيعي بود كه بيشتر از دوست مشترك مان سخن مي گفتيم . البته ايتالو به اكو نزديك تر بود تا به من و آنطور كه اكو مي گفت ، كالوينو « نديم » او بوده است . اكو با اطمينان مي گفت كه گويا علي رغم حمله قلبي شديدي كه دو هفته قبل از مرگ گريبان ايتالو را گرفته بود ، با اين حال آخرين كلام را اينگونه بر زبان جاري ساخته بود : « خطوط موازي ! خطوط موازي ! »

Continue reading "ايتالو كالوينو و خورخه لوييس بورخس : « خطوط موازي ! »" »

April 10, 2004

کلمه ، نان نمی شود ! ( نگاهی کوتاه به جهان داستانی نادر ابراهيمی )

ابتدا قرار بود اين يادداشت گزارشي باشد از حال و روز امروز نادر ابراهيمي ؛ اما بعد از گفتگو با فرزانه منصوري – همسر نادر ابراهيمي – كه در حال حاضر بر انتشار آثار ابراهيمي نيز نظارت دارد ، به اين نتيجه مي رسيم كه محوريت يادداشت ام را بر جهان داستاني نادر ابراهيمي قرار دهم .ضعف شديد ، بيماري و عدم حضور ذهن آقاي نويسنده دلايلي است كه فرزانه منصوري براي عدم تمايلش به انجام گفتگو با همسرش عنوان مي كند . او معتقد است يادداشتهايي از اين دست منجر به تخريب تصويري مي گردد كه از نادر ابراهيمي به عنوان نويسنده اي پركار ، فعال و خوش صحبت در ذهن خوانندگانش نقش بسته است . هرچند كه شرح گفتگو مفصل من وفرزانه منصوري و ديدارم با نادر ابراهيمي نيز به درخواست فرزانه منصوري كه تصور مي كرد اين گفتگو نيز به مانند آنچه اين روزها و از سوي ديگران انجام شده بود ، تنها به وضعيت جسماني نادر ابراهيمي و شرايط حاكم بر چاپ و نشر آثارش محدود خواهد شد ، منتشر نمي گردد .
نادر ابراهيمي در چهاردهم فروردين 1315 در تهران متولد شده است . تحصيلات ابتدايي را در دارالفنون مي گذراند و سپس وارد دانشكده حقوق مي گردد ، اما پس از دو سال اين دانشكده را رها كرده و سرانجام در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس مي رسد .« خانه اي براي شب » اولين مجموعه داستان او است كه در سال 1341 منتشر مي گردد . او در ادامه به تاليف نزديك به يكصد اثر مي پردازد كه بيش از هرچيز پراكندگي را در آثارش نمايان مي سازند . ابراهيمي در دو كتاب « ابن مشغله » و « ابوالمشاغل » به شرح كامل حوادث و رويدادهاي زندگي اش پرداخته است تا خوانندگان كتابهايش را تا حدي از جستجو در زندگي گذشته خود بي نياز سازد . اما آنچه در اين ميان ممكن است مورد توجه قرار گيرد ، پيوستن او به يك سازمان سياسي در سيزده سالگي است كه تجربه زندان و بازجويي را براي او به ارمغان مي آورد . مساله اي كه شايد در شكل گيري باورهاي سياسي اين نويسنده ، كه غالب آثار او را نيز متاثر از خود ساخته اند ، نقشي اساسي بر عهده داشته باشد :
« دلم مي خواست سياستمدار بشوم ، يك سياستمدار واقعي ؛ سياستمداري كه به مردم راست بگويد و به خاطر آزادي همانقدر بجنگد كه به خاطر رفاه ، به خاطر وطن همانقدر كه به خاطر اعتقاد . افسوس اما كه ديگر گذشته است و تابوتم را بر سر دست مي برند . » (1)
ابراهيمي داستان نويسي را با خلق فابل ها و قصه هايي از زبان حيوانات آغاز مي كند و مي كوشد با انساني كردن اشياء و حيوانات به توصيف كژيها و پليديهاي اجتماعي بپردازد . ياس و نا اميدي به شكلي فراگير در فابلهاي ابراهيمي حضور دارند و قهرمانهاي داستانهاي او عموما با شكست ، مرگ و يا سرخوردگي مواجه مي شوند .گرايش به ادبيات تمثيلي و آميخته با استعارات فراوان را مي توان يكي از راههاي انتقاد از شرايط غالب بر جامعه دانست و در حقيقت نويسنده اي كه اجازه ندارد واقعيت هاي موجود را به نگارش درآورد ، با روي آوردن به مفاهيم انتزاعي به اثر خويش كليت مي بخشد .
ابراهيمي پس از تجربه فابل نويسي به پيروي از نويسندگان روشنفكر زمان خويش به خلق داستانهاي تمثيلي روي مي آورد . اين دسته از آثار او معمولا به دليل به كارگيري نثري ملال آور از سوي نويسنده و عدم وجود حادثه اي مشخص براي پيشبرد داستان ، در برقراري ارتباط با خواننده موفق نيستند و به تكرار مضاميني چون مرگ و نااميدي مي پردازند . جملات قصار در داستانهاي اين دوره ابراهيمي حضوري پررنگ تر مي يابند و از اين زمان كاربرد خود را به ديگر اركان داستان تحميل مي كنند . ابراهيمي براي پايبندي به تعهدات اجتماعي و اخلاقي و نمايش آن ، ساده ترين راه را بر مي گزيند و حتي در دوره اي كه به دليل تغيير شرايط اجتماعي نويسنده ديگر قادر نيست با قطعيت در خصوص بحران ها و مسايل اجتماعي – سياسي راه درمان نشان دهد ، همچنان به استفاده از جملات حكيمانه پايبند مي ماند ؛ گرچه نمي توان از كنار تبحر او در خلق اين جملات بي تفاوت گذشت . داستانهاي ابراهيمي ، جز معدودي ، به جاي پيروي از محور اصلي داستان و بهره گيري از ايجاز براي روايت مضموني اجتماعي عموما يادداشتهايي بلند از يك راوي پرگو به شمار مي روند كه بيشتر تلاش دارند فلسفه بافيهاي نويسنده را شرح دهند . ابراهيمي با تعريف ديگرگونه اي كه از مفهوم تعهد يك نويسنده ارايه مي دهد ، آثارش را از چهارچوبهاي رايج ادبيات داستاني خارج نموده است .
در اوايل دهه پنجاه و با اوج گيري فشار رژيم بر نويسندگان و روشنفكران كه همراه با تعطيلي كتابخانه ها و توقيف كتابها ، مجلات ادبي و روزنامه ها است ، ابراهيمي نيز همچون برخي ديگر از نويسندگان هم دوره خويش - مانند ميرصادقي و گلشيري - به خلق آثاري در باب نقد عملكرد روشنفكران مي پردازد . داستانهايي كه يا به گوشه نشيني و سكوت روشنفكران طعنه مي زنند و يا به ملامت آن دسته از روشنفكراني مي پردازند كه خواسته يا ناخواسته به رژيم وابستگي پيدا كرده اند . توجه به آن دسته از آثار خلاقه ابراهيمي كه پيش از انقلاب منتشر گرديده اند نشان مي دهد برخلاف آنچه كه برخي از منتقدين آثار او ادعا مي كنند ، ابراهيمي هرگز در باورهاي سياسي خويش تغيير بنياديني ايجاد نمي كند و پس از انقلاب نيز از همان جهان بيني سياسي سابق پيروي مي نمايد . تنها مي توان گفت كه به دليل تغيير فضاي اجتماعي و سياسي و فراهم آمدن شرايطي مناسب و همسو با باورهاي سياسي اين نويسنده ، او به شكلي علني و صريح به بيان ديدگاههاي خود كه پيش از انقلاب آنها را از زبان حيوانات و يا در لفافه مطرح مي ساخت ، مي پردازد ؛ مساله اي كه البته چندان با سليقه برخي از روشنفكران سازگاري ندارد . كتابهايي همچون « سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي آمد » ( براساس زندگي رهبر فقيد انقلاب اسلامي ) و « مردي در تبعيد ابدي » ( بر اساس زندگي ملاصدرا ) – كه پس از انقلاب منتشر گرديده اند - به بهترين شكل بيانگر دلبستگي نادر ابراهيمي به فرهنگ اسلامي و انقلابي مي باشند .البته در مجموعه هايي كه در سالهاي اخير منتشر گرديده اند ، و به خصوص در مجموعه « حكايت آن اژدها » ، با داستانهايي از او مواجه مي شويم كه نشان دهنده نااميدي اش در رسيدن به يك مدينه فاضله و بيانگر انتقاداتي است كه اودر عين پايبندي به اصول انقلابي و ملي گرايانه اش نسبت به شرايط موجود دارد .

Continue reading "کلمه ، نان نمی شود ! ( نگاهی کوتاه به جهان داستانی نادر ابراهيمی )" »

September 28, 2004

آقای غلامی ، آخرين بار کی يک داستان خوب خوانده ايد ؟

آقاي غلامي عزيز
سلام
مي دانم كه چند دقيقه اي بيشتر نيست كه وارد تحريريه روزنامه شرق شده ايد . احتمالا تا خودتان را روي صندلي انداخته ايد ، يكي از دوستان پرينت اين چند صفحه را به دستتان داده است و با شور و اشتياق - و البته بيش از همه اين ها ، شيطنت - گفته است : « استاد ! يادداشت پدرام رضايي زاده در مورد كتاب سال منتقدين را خوانده ايد ؟ » و حتما حواب شما منفي بوده است كه حالا اين كاغذ پاره ها را دستتان گرفته ايد و همانطور كه مي خوانيد و جلو مي رويد توي دلتان مي گوييد كه : « مگر پدرام نمي توانست اين حرفها را به خود من بزند و بحث را علني نكند ؟ »
دليلش را شايد يك روز برايتان گفتم ، اما حالا فكر مي كنم بهتر باشد كه برويم سر اصل مطلب و به قول شما بزرگترها ، سنگهايمان را يكي يكي وا بكينم . هرچند شك دارم كه اين وسط بعضي ها - كه هم شما مي شناسيدشان و هم من - هوس سنگپراني نكنند...

1 ) وقتي چهار از پنج بزرگتر مي شود !در خبري كه به معرفي نامزدهاي كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي پرداخته است ، وضعيت آثار داستاني منتشر شده در سال 82 از طرف شما - به عنوان دبير اين جايزه - اينگونه بيان شده است : « در حوزه داستان كوتاه شاهد رقابت تنگاتنگي بوديم كه ناشي از روند رو به رشد داستان كوتاه است . اما رمان هاي سال 82 در مجموع نتوانستند توقعات را برآورده سازند . » درباره اين موضوع كه اين جمله ها را در طي سالهاي اخير بارها و بارها شنيده ايم و از فرط تكراري بودن كلمه به كلمه شان را از بريم وهربار كه قرار بوده است مراسمي از اين دست برگزار شود انگار بانيان مراسم وظيفه داشته اند كه به تخريب رمان ايراني بپردازند حرفي نمي زنم . اينكه انتخابهاي مجموعه داوري كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي مي توانند بيانگر آن حركت رو به جلويي باشند كه شما به آن اشاره كرده ايد هم مساله اي است كه در ادامه به آن مي پردازم . فقط مي خواستم بپرسم علي رغم آن رقابت تنگاتنگي كه - طبق گفته خودتان - در حوزه داستان كوتاه وجود داشته است و احتمالا شما را در انتخابتان دچار مشكلات زيادي كرده است و با وجود ركود رمان ايراني و وضعيت اسفبار آن ، چرا ما با 5 رمان برگزيده در مقابل 4 مجموعه داستان كوتاه منتخب روبرو مي شويم ؟ فكر نمي كنيد يك جاي كار ايراد داشته باشد ؟ شما كه قصد نداريد بگوييد همه رمانهاي برگزيده در يك سطح نسبي قرار داشته اند و با اين جمله خودتان را مضحكه كساني كنيد كه اين 5 كتاب - و چند رمان ديگر كه در ليست شما قرار نگرفته اند - را خوانده اند ؟ باند بازي و اعمال نفوذهاي دقيقه آخر و اسم بعضي ها را به ليست راه دادن و اسم بعضي هاي ديگر را - كه از بد حادثه راي هم آورده اند - از ليست خارج كردن هم كه خدا را شكر از آن وصله هايي است كه به شما و دوستانتان نمي چسبد . گيج شده ايم آقاي غلامي ! پس ماجرا از چه قرار است ؟

Continue reading "آقای غلامی ، آخرين بار کی يک داستان خوب خوانده ايد ؟" »

December 29, 2004

پلی شاعريسم !

يادداشت انتقادي مجبتي پورمحسن در مورد مجموعه « اگر شيطان سخن بگويد » كه در صفحه كتاب روزنامه شرق امروز منتشر شده است را مي توانيد از طريق لينك زير بخوانيد :

پلي شاعريسم

اول آنكه : از مجتبي عزيز ممنونم ، به اين دليل كه هنگام نوشتن اين يادداشت باورها ، عقايد و دانسته هايش را فداي رفاقت نكرده است . از آقاي غلامي هم ممنونم كه با چاپ اين يادداشت موافقت كردند . اميدوارم بعد از اين هم شاهد انتشار يادداشتهايي از اين دست در شرق باشيم . حرفهاي مجتبي پورمحسن تقريبا حرفهاي منطقي و درستي هستند ، اما مساله اصلي اينجا است كه يادداشت مجتبي عزيز از پايه مشكل دارد ! آنجا كه فرض را بر اين گذاشته است كه با يك شاعر سروكار دارد :) به گمانم اگر كسي بخواهد با مجموعه اي شبيه به « اگر شيطان سخن بگويد » خودش را ميان جماعت شاعر جا بزند ، اصولا بيمار است . فكر مي كنم تجربه هايي از اين دست اصولا نبايد شعر تلقي بشوند ، حداقل تا زماني كه تفكر فعلي در مورد شعر رواج دارد .
مساله اصلي اما اينجا است كه به نظر مي رسد مجتبي هم از همان انديشه اي طرفداري مي كند كه امروز در ميان شاعران جوان رواج دارد . اينكه كسي بخواهد به بهانه رسيدن به « خوانشي مدرن ، امروزي ، متفاوت ( با حرف ط هم نوشته مي شود ) و نو از شعر » آثاري را خلق كند كه كمتر خواننده اي توان ارتباط برقرار كردن با آنها را دارد ، به نظرم قابل قبول نيست . نمونه هايش را هم مي شودبه سادگي در ميان آثار منتشر شده در سالهاي اخير و در ميان همان كتابهايي كه ماهها است در قفسه كتاب فروشيها خاك مي خورند ، پيدا كرد . مساله فرم گرايي و بي توجهي به محتوا چيزي است كه پيش از اين در داستان كوتاه هم تجربه شده و البته تجربه شكست خورده اي است . شايد اگر امروز مي بينيم كه قصه دوباره در داستانهاي منتشر شده در سال 82 و83 نقش محوري پيدا كرده و بازار مجموعه داستانها هم رونقي يافته است ، دليلي جز دور شدن نويسندگان از آن تجربه هاي شكست خورده نباشد .

و دوم آنكه : همين اندازه كه كتابي آن قدر جدي گرفته شود كه يادداشتي درباره آن در يكي از معتبرترين روزنامه هاي كشور منتشر گردد و همين قدر كه منتقدي آن قدر براي اثري ارزش قايل باشد كه وقت و توانش را براي نوشتن نقدي بر آن كتاب صرف كند – حتي اگر اين يادداشت محورش انتقاد صرف باشد – به نظرم مي تواند نويسنده آن كتاب را خوشحال كند . فقط كاش روزي برسد كه براي انتشار يادداشتهاي ادبي انتقادي در مطبوعات ، ديگر نيازي به هماهنگي با نويسندگاني كه آثارشان قرار است نقد شوند ، نباشد .

January 16, 2005

من هنوز سوال دارم آقای نويسنده *

اين یادداشت در اولين شماره دوره جديد همشهری ماه - ويژه دی ماه ۸۳ - منتشر شده است .
---------------------------------------------------------
انگار فرقي نمي كند كجاي دنيا باشي و دنبال چه بگردي : يك نئاندرتال تازه از شكار برگشته كه دارد – حتما به زبان خودش ،كه لزومي هم ندارد ما از آن سردربياوريم – داستان آن روزش را با آب و تاب براي آنهايي كه با شكمهاي سير دور آتش حلقه زده اند ، تعريف مي كند ، يا يك نويسنده جوان كه بالاخره توانسته است بعد از مدتها جايي براي خودش در يك كافه قديمي دست و پا كند و حالا دارد همان طور كه به سيگارش پكهاي عميقي مي زند ، داستان تازه اش را براي آدمهايي مي خواند كه آن طرف ميز نشسته اند و زل زده اند به پيچش دود سيگار در فضاي كافه ؛ دنبال كردن يك داستان خوب هميشه وسوسه انگيز بوده است ، چه براي آنها كه زندگي شان با ادبيات گره خورده است و چه براي آدمهايي كه تنها به اين دليل داستان مي خوانند كه كار ديگري براي انجام دادن ندارند !
اينكه مدام از جادوي داستان – و البته از نوع كوتاهش – حرف مي زنم و مثلا نامي از « رمان » نمي آورم ، دليلش طرفداري از آنهايي نيست كه داستان كوتاه را اصلي ترين زيرشاخه ادبيات در جوامع مدرن وفضاهاي شتاب آلود زندگي شهري مي دانند و سالها است كه رمان ايراني را « شكست خورده و تمام شده » مي نامند و كارشان شده است مويه كردن بر سر كالبد بي جان رمان ايراني ؛ و لابد به همين دليل هم يك داستان كوتاه موفق را – كه به گفته بعضي از « بزرگان » در اين سالها تنها دلخوشي منتقدان ادبي بوده است و يكي از معدود عناصر نشان دهنده پويايي اين ادبيات - با تمامي پيچيدگيهاي روايي وساختاري رمان ، و به خصوص سرگرم كنندگي اش ، عوض نمي كنند . طبيعي است كه شما هم اگر مي خواستيد يادداشتي درباره مجموعه داستانهاي منتشر شده در طول سال گذشته بنويسيد ، سنگ داستان كوتاه را به سينه مي زديد و اصلا به اين موضوع توجه نمي كرديد كه رمان هاي منتشر شده در سال 82 چه از منظر كيفي و چه از ديدگاه كمي ، رشد قابل توجهي نسبت به سال 81 – و ركود انتقاد برانگيز حاكم بر آن – داشتند ؛ هرچند در مقابل تنوع و تكثر حاكم بر مجموعه داستانهاي سال 82 و پيشنهادهاي تازه اي كه از سوي نويسندگان اين آثار ، در داستان نويسي ، به جامعه ادبي ارايه شد ، رمان را همچنان عقب تر از داستان كوتاه نگاه داشت .

Continue reading "من هنوز سوال دارم آقای نويسنده *" »

April 24, 2005

آنتيگونه ، به سبک ايرانی !

- اين چيست در دست تو ؟
- « پيراهن ژوليت »
- کدام ژوليت ؟
- « همان که در نمايش بود . ژوليت زيبا...زيباترين دخترک جهان...»
- آه عزيزم ، مگر از ياد برده‌ای‌که‌ژوليت نمايش ما يک مرد است؟مردی که تنها لباس زنانه پوشيده است و ژوليت واقعی بادهان بسته ، زيرصندلی‌ها ، پنهان است... (2)

ديگر کسي باقي نمانده بود تا قرباني شود . شهرباز همه دختران شهر را يک به يک به کام مرگ فرستاده بود و حالا جز دختران وزير دربار ، هيچ دختري در شهر نمانده بود . وزير که از يافتن دختري براي شهرباز نااميد مي شود و مرگ را در نزديکي خود حس مي کند ، پريشان و اندوهگين به خانه مي آيد . شهرزاد ( چهرزاد ) چون حال نزار پدر را مي بيند و ماجرا را مي شنود ، بر مي خيزد تا نجات دهنده دختراني باشد که ديگر در شهر نيستند – دختراني که يا گريخته اند و يا کشته شده اند - و قهرمان هزارويک شب لقب بگيرد ! وافسانه هزار و يک شب اين‌گونه آغاز مي شود...

آنتيگونه يا سودابه ؟ مساله اين است !تا پيش از ورود شهرزاد به هزار و يک شب ، اطلاعات ناچيزي از شخصيت ، ظاهر و روحيه زنان حاضر در داستان‌ها در اختيار خواننده قرار مي گيرد ؛ تابلويي که به دنبال همين اطلاعات ناچيز از زن در ذهن خواننده نقش مي بندد اما تصوير زناني هوس باز، خائن ،حيله‌گر و گنهکار است که يا همچون زنان شهرباز و شاه زمان ، غلامان زنگي را به شوهران نيک‌خوي ، « دلير و دانشمند »(3) خود – که « بيست سال سلطنتشان به شادي گذشته است » - ترجيح داده اند و يا مانند دختر زيباروي خيانت پيشه اي هستند که در بيابان سر راه دو برادر – که از اندوه آنچه زنانشان انجام داده اند به بيابان گريخته اند – قرار مي گيرد و با اعمال و گفته هاي شنيعش آن دو را کمي به زندگي اميدوار مي کند و از شدت غم حادثه اي که با آن روبرو گشته اند مي کاهد ! اين تصوير تقريبا تا پايان 468 ( 480 ) داستاني که در هزارو يک شب روايت مي شوند – و نه در همه آنها - نيز تکرار مي شود و محور شرارت و شخصيت هاي منفي داستان ها را در کنار عفريت ها ، پادشاهان ظالم و وزيران بدکردار شکل مي دهد . هرچند هرچه به داستان‌هاي پاياني مجموعه نزديک مي شويم حضور اين گروه از زنان در داستان ها کم رنگ تر مي شود و پس از داستان « مکر زنان و 21 حکايت » - اگر از حکايت « معروف پينه دوز » در مقابل 35 حکايت ديگر چشم پوشي کنيم - به ندرت با چنين شخصيت‌هايي مواجه مي‌شويم . حکايات پاياني هزارويک شب ، به همراه چند حکايت ديگر که در اواسط مجموعه به چشم مي خورند ، عموما در دوره هارون الرشيد به اين مجموعه افزوده شده اند. به همين دليل اختلاف و تفاوت فاحشي ميان حکايات ابتدايي کتاب ، که يا به دوران پيش از اسلام تعلق دارند و يا در بدو ظهور اسلام شکل مي گيرند ، و حکايات پاياني که بيشتر قرار است شکوه و عظمت خلافت عباسيان – و به ويژه هارون ارشيد – را به تصوير بکشند ، وجود دارد و درحکايات پاياني ديگر از آن اروتيسم آميخته با تعدادي از حکايات مجموعه وهمچنين داستان هاي مستهجن و غيراخلاقي ، اثري به چشم نمي آيد .

Continue reading "آنتيگونه ، به سبک ايرانی !" »

June 27, 2005

همه نام‌های من...

- چرا...چرا مردم گريه می کنند ؟
- تا حالا هيچ وقت گريه کردی ؟
- فقط يک دفعه...خيلی وقت پيش .
- وقتي تنهات گذاشتن .
- بله .
- مردم وقتي گريه می کنن که کسی بميره ، يا وقتی تنهاشون می ذارن ،يا وقتی که ديگه طاقت ندارن .
- طاقت چی رو ؟
- طاقت زندگی رو .
- حتي آدم بزرگ ها ؟
- بله ، حتی آدم بزرگ ها . (1)

کسي چه مي داند « همنام » از کجا شروع شده است . شايد وقتي جومپا لاهيري داستان « مترجم دردها » را تمام کرده بود يا مثلا وقتي هيجان آدم‌ها را ، وقتي درباره داستان « موضوع موقت » حرف مي زدند ، ديده بود ، به اين نتيجه رسيده بود که بايد رماني درباره تنهايي آدم‌ها بنويسد ؛ درباره چيزي که همه از آن رنج مي کشيم . همنام پيش از آنکه رماني باشد درباره مهاجرت ، تقابل سنت و مدرنيته يا حتي فاصله ميان نسل‌ها ، داستان ساده و سرراستي است که برپايه دو کلمه شکل مي گيرد : « تنهايي » و « دلتنگي » . و چه کسي است که تا به حال به اين موضوع فکر نکرده باشد که چرا تمام خاطراتي که پس از گذشت سالها هنوز يک گوشه از ذهنمان را اشغال کرده اند - و صبح‌ها اگر يادمان برود که توي تخت خواب جايشان بگذاريم ، همراهمان راه مي افتند توي کوچه و خيابان و تا شب دست از سرمان بر نمي دارند – با اين دو کلمه شکل گرفته اند ؟ يا مثلا اين سوال را از خودش نپرسيده باشد که چرا زير پوست هر اثر هنري ماندگاري مي شود ردپايي از اين دو حس را پيدا کرد... ؟ روايت تکراري تنهايي آدم‌ها يکي از همان ماجراهاي عجيب و پارادوکس هاي پيچيده دنيا است که انگار قرار نيست هيچ وقت جذابيت‌اش را براي مخاطب از دست بدهد و لاهيري اين موضوع را خوب فهميده است .

Continue reading "همه نام‌های من..." »

November 2, 2005

داستان يک اتاق خلوت !

« … حالا هوس مي کنم که بدن مرد را کمي بچرخانم تا صورتش پيدا شود‌؛ ‌تا شايد ازحالت صورتشان بتوانم حدس بزنم که به چه چيزي فکر مي کنند.بعد همان‌طور که دست‌هاي هم را گرفته‌اند بدن مرد را مي چرخانم طوري که نيمرخ هردوتايشان رو به من قرار مي گيرد … »
اين چند خط ممکن است شما را به ياد صحنه‌هايي از تريلوژي برادران واچوفسکي بياندازد ؛ شايد هم چنين تاثيري نداشته باشد . به هرحال هر احتمالي وجود دارد ؛ اما به گمانم اگر قرار بود برادران واچوفسکي روزي خاطراتشان را از مراحل ساخت سه‌گانه خود منتشر کنند ، اين جملات در يکي از صفحات کتابشان به چشم مي آمد . با اين وجود ، آنچه خوانديد نه بخشي از تقطيع و نمابندي يک فيلم سينمايي با جزييات دقيق فني و حرکتي ، که تکه‌اي از داستان « جمع کردن برگ‌ها وقتي روي زمين ريخته باشند » نوشته پيمان اسماعيلي و از مجموعه « جيب‌هاي باراني ات را بگرد » است که انتشارات ققنوس همين چند ماه پيش منتشرش کرده است . مجموعه داستاني که به سادگي ، و بي‌آنکه نياز باشد نويسنده‌اش را از نزديک بشناسيد ، شما را از علاقه پيمان اسماعيلي به سينما و تاثيري که سينما بر ساختار داستان‌هاي او گذاشته است با خبر مي کند . داستان‌هاي پيمان اسماعيلي در نگاه اول ممکن است نمونه‌هاي خوبي براي بررسي مشکلي به نام خروج نويسنده از نظرگاه داستاني و عدم توجه به اهميت آن در داستان به شمار بيايند . اگر قرار باشد راحت تر حرف بزنيم ، به اينجا مي رسيم که يک نگاه کلاسيک ، به سادگي و بي هيچ ترديدي مي تواند کليت تعدادي از داستان‌هاي مجموعه « جيب‌هاي باراني ات را بگرد » را نفي کند و آنها را از اساس ، و با توجه به معيارهاي معمول سنجش داستان‌هاي کوتاه ، فاقد عناصر اصلي و جداناپذير يک داستان کوتاه بداند . فکر مي کنم شما هم قبول داشته باشيد که در چنين حالتي ، نقد اين داستان‌ها و البته زير سوال بردن شان آن‌چنان سخت نيست . اما اگر نويسنده‌اي پيدا شود که به هر دليل - خواه شالوده شکني باشد ، يا آنکه داستانش ايجاب کرده باشد - بخواهد بعضي از اين عناصر داستاني را آن‌چنان که خود مي خواهد ، و نه آن گونه که معمول است ، به بازي بگيرد و بر حسب اتفاق در پايان داستان موفقي را هم خلق کند و لذت خواندن يک داستان کوتاه خوب را از مخاطبش دريغ نکند ، آيا باز هم من و شما مي توانيم به سادگي بر روي چنين داستاني خط بکشيم ؟

Continue reading "داستان يک اتاق خلوت !" »

November 5, 2005

توی جيبت چی قايم کردی ؟

درباره مجموعه داستان « جيبهای بارانی ات را بگرد » - بخش دوم


اسماعيلي نويسنده‌ باهوشي است ؛ باهوش از اين نظر که سعي نمي کند ادا در بياورد و تنها داستان خودش را مي نويسد . شايد به همين دليل است که کمتر پيش مي‌‌آيد داستان‌هاي مجموعه « جيب‌هاي باراني‌ات را بگرد » از نويسنده‌شان فاصله بگيرند و ساز خودشان را بزنند يا وامدار جهان داستاني کس ديگري شوند . اتاق خلوت يکي از آن دست داستان‌هايي است که دست کم از ديد خواننده ايراني پتانسيل بالايي در تبديل شدن به داستان‌هاي «برچسب دار» - اينجا بخوانيد کاروري ! - دارند ؛ اما اسماعيلي خيلي زود راهش را از مرحوم کارور جدا مي کند و نشان مي دهد که برخلاف ديگر نويسندگان جوان ايراني که مجذوب درون‌مايه و فضاسازي‌هاي جناب کارور شده‌اند ، تنها به تکنيک اين داستان‌ها توجه داشته است ؛ هرچند شايد شما هم مثل من با اين نظر موافق باشيد که يک آپارتمان ، زوجي از طبقه متوسط و مشکلاتي که از فرط روزمرگي ، ساده به نظر مي‌رسند اما اثري عميق به جاي مي گذارند ، به خودي خود نمي‌تواند سند داستان را به نام « ديگري» ثبت کند .

Continue reading "توی جيبت چی قايم کردی ؟" »

February 28, 2006

کلمه نان نمی‌شود!

می‌دانم مایه‌ی شرمساری است؛ اما من « گفت‌و‌گو در کاتدرال » یوسا را هنوز نخوانده‌ام؛ چند روز پیش هم که مهدی یزدانی‌خرم در کتابخانه شرق یادداشتی درباره رمان جاودانه یوسا نوشته بود، هنوز کتاب را نخریده بودم. هرچقدر هم که خوره کتاب باشی، طبیعی است وقتی قرار باشد 8000 تومان برای کتابی بدهی، سر و گوشت بجنبد تا قبل از خرید، درباره کتاب بیشتر بدانی. « رنج‌های یک آنارشیست جوان » که قرار بود دلیل محکمی باشد برای خریدن و خواندن کتاب، بهانه‌ای شد برای نقد شیوه ای که مهدی یزدانی‌خرم در مقاله‌نویسی‌اش در پیش گرفته است و در مقیاسی بزرگ‌تر، صفحه ادبیات روزنامه شرق را نیز مبتلا کرده است به آن.کم نیست انتشار بیش از ۱۰۰ صفحه گفت‌و گو با اهالی ادبیات، از سمیرا اصلان‌پور گرفته تا رضا براهنی. کم نیست سرپا نگاه داشتن صفحه‌ای مثل صفحه ادبیات شرق با وجود تمام حاشیه‌هایی که هر روز تبر به دست هجوم می‌آورند به ریشه‌های آن. دلیلی ندارد نگویم که چهار سال پیش، وقتی قرار بود اولین یادداشتم را برای همشهری تهران بنویسم، یادداشت های مهدی یزدانی‌خرم برایم شده بودند معیار سنجش. همه این‌ها اما قرار نیست توجیهی باشند برای در پسله حرف زدن، برای در کافه فحش دادن و در تحریریه تحسین کردن، برای ندیدن...

Continue reading "کلمه نان نمی‌شود!" »

May 1, 2006

یک رمان خیلی خیلی کوتاه

این یادداشت در صفحه ادبیات روزنامه شرق امروز منتشر شده است و اولین کاری است که بعد از چند ماه تنبلی به روزنامه می دهم. امیدوارم بعد از این وقفه ای در کار نباشد؛ به سنجد ها خیلی امیدوارم...!

لازم نيست حتما داستان‌های درخشان مجموعه «فردا می‌بينمت» سودابه اشرفی را -که هنوز در ايران منتشر نشده است – خوانده باشيد تا به مهارت نويسنده‌اش در نوشتن داستان کوتاه پی ببريد؛ رمان «ماهی‌ها در شب می‌خوابند» نمونه دم دست‌تری است برای به تصوير کشيدن توانايی‌های اشرفی. رمانی که ايجاز، چه در زبان و چه در روايت، شايد مهمترين و البته جدل‌ انگيزترين ويژگی‌اش باشد.

Continue reading "یک رمان خیلی خیلی کوتاه" »

February 7, 2007

تماشای یک رویای تباه شده

عنوان‌ها گاهی دست آدم را رو می‌کنند؛ کلمات ترسناک، کلمات صریح، کلمات بازیگوش، قبل از آنکه بخواهی حرفی بزنی، توضیح بدهی یا چیزی را انکار کنی، مشتت را پیش خواننده باز می‌کنند. اگر قرار بود دو سال پیش این یادداشت را بنویسم، بدون شک چیزهای دیگری می‌نوشتم، همراه با ادعاهایی بزرگ شاید و رویاپردازی‌های بی‌حد و اندازه و شاید یادداشتم چیزی می‌شد شبیه مدح مطلق فضای مجازی و خدمات بی‌پایانش به ادبیات! چیزهای زیادی در این دو سال عوض شده‌اند. وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی یکی یکی تعطیل می‌شوند یا تغییر رویه می‌دهند. راستی سایت «قابیل» را یادتان هست؟ وبلاگ «آدم‌وحوا» آخرین بار کی به روز شده است؟ چرا دیگر خبری از گزارش بازار کتاب در «خوابگرد» نیست و نوک تیز پیکان خوابگرد سمت و سویی دیگر را نشانه گرفته است و یادداشت‌های انتقادی‌اش معضلات عمیق و زیربنایی فرهنگ را در تیررس خود قرار داده‌اند و دیگر نشانی از «معرفی‌کتاب» های موجز و جذاب‌اش نیست؟ از زمان فیلتر شدن سایت «دوات» چند بار به آن سرزده‌اید؟ همه چیز عوض شده است، همه چیز. فضای مجازی هم به دنبال آدم‌های حقیقی سرخورده شده است و سیاست‌های فرهنگی تازه، که بیش از دیگر شاخه‌های هنر، ادبیات را مورد توجه قرار داده است، هم در پدید آمدن این فضای تازه بی تاثیر نبوده است. سوال مهم، اساسی و تکراری اما این است که: «چرا ادبیات؟» آنچنان که در این سال‌ها دیده‌ایم، گرایش اهالی ادبیات به فضای مجازی و سایت‌ها و وبلاگ‌ها بیش از دیگر شاخه‌های هنر بوده است، یادداشت‌های این حوزه بازتاب بیشتری داشته‌اند و قلم به دستان ظاهرا بیشتر از دیگران این فضا و آدم ها و قواعدش را جدی گرفته‌اند و نسبت به اتفاقاتش واکنش نشان داده‌اند. البته آن سوال اساسی این بار ادامه‌ای هم دارد که:«چرا ادبیات داستانی و نقد ادبی در وب؟» من از شعر چیز زیادی نمی‌دانم، شعر مدعیان خاص خودش را دارد که هم شعر را می‌شناسند و هم با فضای حاکم بر سایت‌ها و وبلاگ‌های مرتبط آشنا هستند. نوشتن از شعر کار آن‌ها و از «اهمیت مدیریت سایت‌ها و وبلاگ‌ها در قالب و چهارچوب یک رسانه» نوشتن هم کار آن‌هایی که رسانه را می‌شناسند و فضای مجازی را هم. آدم‌هایی مثل سیدرضا شکرالهی یا مدیا کاشیگر که پیش از این در این‌باره حرف‌ها زده‌اند و تحقیق کرده‌اند و زیاد – و البته دقیق- نوشته‌اند؛ با این حال جهت‌گیری‌های خاصی که مدتی است در فضای مجازی و خاصه در وبلاگ‌ها شاهدش هستیم و بعضی رفتارهای عصبی و غیرقابل پیش‌بینی و خارج از دایره تعقل، نشان می‌دهد که باید در بعضی باورها و دانسته‌هایمان درباره این فضا – که دیگر هیچ کس نمی‌تواند جدی نگیردش- بازنگری کنیم و بعضی‌هایشان را از نو تعریف کنیم. آخر همه چیز عوض شده است...

Continue reading "تماشای یک رویای تباه شده" »

February 26, 2007

آدم گم شده بود

Havva.jpg
مجموعه داستان «حوا در خیابان»، فارغ از آنکه بدانیم جدیدترین مجموعه داستان چه کسی است و در قیاس با آثار پیشین نویسنده‌اش حرکتی رو به جلو به حساب می‌آید یا نوعی عقب‌گرد، توانایی فوق‌العاده‌ای در جذب مخاطب دارد. اینکه نویسنده‌ای بتواند در تعدادی از داستان‌هایش با دست‌مایه قرار دادن موضوع – به قول دولت‌مردان- زنان ویژه ( و نه الزاما زنان خیابانی) و حاشیه‌هایش، نه تنها در ورطه ابتذال نیافتد و از تنگنای ممیزی کتاب – البته نه تمام و کمال- به سلامت بگذرد، که برای مخاطب نیز حکم صفحات حوادث روزنامه‌های زرد را نیابد، به خودی خود می‌تواند نشان دهنده‌ موفقیت نسبی نویسنده در برخورد با یک موضوع گسترده، جذاب و در عین حال خطرناک باشد. فرزانه کرم‌پور پیش از این در داستان‌های کوتاه‌اش نشان داده است که توانایی غیرقابل انکاری در فضاسازی، ارایه تصویرهای گویا از موقعیت های پیچیده و انتخاب درست بزنگاه‌های داستانی دارد. در مقابل مخاطب آثار کرم‌پور در این سال‌ها فهمیده است که در جهان داستانی کرم‌پور شخصیت پردازی و کنکاش در درون شخصیت‌های داستانی و یافتن لایه‌هایی از روان‌شناسی و حتی جامعه شناسی آن‌چنان که موقعیت داستانی و جزییاتش اهمیت دارند، مورد توجه قرار نمی‌گیرند. از ویژگی‌های داستان‌های کرم‌پور یکی این است که نویسنده از پرگویی و پراکنده‌گویی خودداری می کند، به بازی های فرمی و زبانی علاقه ای ندارد و داستان‌هایش معمولا اگر نه خطی و منظم اما روشن و صریح‌اند و در جهت گیج کردن خواننده پیش نمی روند. داستان‌های این مجموعه اغلب یک لایه‌اند و کم پیش می‌آید که کنکاش ذهنی خواننده منجر به پدیدار شدن لایه‌های تازه‌ای در داستان بشود. کرم‌پور در داستان‌هایش از وارد شدن به روابط آدم‌ها و نمایش عمق و چگونگی آن پرهیز می‌کند، در استفاده از دیالوگ در داستان هایش خست به خرج می‌دهد و داستان‌هایش اصولا دیالوگ محور و شخصیت محور نیستند و بر پایه تصاویر دقیق و موقعیت های جذاب و تکان دهنده بنا شده اند. با این حال گاه- و شاید تنها در داستان بسیار موفق «راهرو»- در کنار موقعیت داستانی، شخصیت‌های داستانش را نیز همپای دیگر عناصر داستان می‌پروراند.

Continue reading "آدم گم شده بود" »

June 6, 2007

خاطرات یک دون ژوان
مروری بر داستان بلند حلقه کنفی، اثر وحید پاک‌طینت

Halghe.jpg

شخصیت راوی در داستان بلند حلقه کنفی، برای من یادآور دان جانستون (با بازی بیل موری) در فیلم گل‌های پرپر جیم جارموش است و خاصه سکانس آغازین فیلم؛ آن‌جا که معشوقه‌ی دان او را ترک می‌کند و دون‌ژوان پا به سن گذاشته و خسته حتی تلاش نمی‌کند تا با جمله‌ای معشوقه‌اش را از رفتن منصرف کند. واکنش او در برابر تنها ماندن و کنار گذاشته شدن، واکنشی انفعالی است، انگار که او هم مانند تمام دون‌ژوان‌های دنیا، به تنهایی خو گرفته، دیگر چیزی بر دنیای خاکستری رو به زوال‌اش رنگ نمی‌پاشد و همچون راوی حلقه کنفی این جمله را به یاد دارد که: «وابسته نشو، همیشه زمان خداحافظی رو خودت تعیین کن.»
حلقه کنفی هم روایتی متشتت و چندپاره از زندگی یکی از همین دون‌ژوان‌هاست و تنهایی‌اش. راوی، مردی بوتیک‌دار است که لباس زنانه می‌فروشد و با بهره‌گیری از شرایطی که شغلش برای او فراهم آورده به زنان زیادی نزدیک شده و به سادگی هم از آن‌ها جدا می شود. اما راوی درد زخم کهنه و عمیق رابطه‌ای ناتمام را نیز حس می‌کند؛ رابطه با زنی به نام سیمین که راوی را ترک کرده اما خاطره‌اش هنوز تکرار می‌شود و ظاهرا او مسبب رفتارهای امروز راوی با زنان دیگر است. در میان این روابط متعدد، رابطه‌ی راوی با «ژاله» نیز در ظاهر متفاوت جلوه می‌کند، اما هرچه داستان بیش‌تر پیش می‌رود بیش‌تر در می‌یابیم که ژاله نیز برای راوی حکم یکی از مانکن‌های بوتیک‌اش را دارد.
« ویترین سمت چپ خالی است. از داخل، شیشه‌ها را با روزنامه خیس پاک می‌کنم. ساتن سفید کف ویترین را جارو می‌کشم و می‌آیم پشت دخل. روبه‌رویم مانکن‌ها لخ‌t ایستاده‌اند. با کمرهای باریک و سینه‌های برآمده. از کمر دو تکه‌اند و دست‌های‌شان از کتف می‌چرخد. با تمام ظرافت اغراق آمیز بدنشان، بدون سر روبه‌رویم صف کشیده‌اند.
تلفن زنگ می‌زند. لباس‌ها را از روی پیشخوان پس می‌زنم سمت راست. تلفن زنگ می‌زند. سیگاری گوشه‌ی لب می‌گذارم و فندک می‌زنم. تلفن زنگ می‌زند. دمپایی ابری تو پایم لق می‌زند.»

Continue reading "خاطرات یک دون ژوان
مروری بر داستان بلند حلقه کنفی، اثر وحید پاک‌طینت" »

June 28, 2007

ما سه نفر بودیم...
در حاشیه‌ی دفتر دوم «نگره»

Negareh.jpg

اينجا، هميشه شباهتي غريب وجود داشته است ميان بنگاه‌هاي خيريه و حلقه‌ها و گروه‌هايي که به نام فرهنگ (اين بار بخوانيد ادبيات) و براي آن مي‌جنگند و تلاش مي‌کنند. هر دو را آرمان‌هاي بزرگ و ايده‌هاي بلندپروازانه مي‌سازند و شايد از همين‌رو است که ذات اين دو همواره در برابر انتقاد مقاومت کرده و با دستاويز قرار دادن کمبودها، مشکلات و فشارهاي وارد بر مجموعه، دست رد بر سينه منتقدانش زده است و اتفاقا همين گريختن‌ها و تن به گفت‌و‌گو ندادن‌هاست که به هر دو مجموعه اين پتانسيل را بخشيده که از هدف اصلي خود دور شده و ملعبه دست و ابزار تطميع دسته‌اي ديگر شوند. کم نبوده‌اند گرو‌ه‌ها، مجلات، جريان‌ها و آدم‌هايي که به نام ادبيات و فرهنگ راهي را آغاز کرده‌اند و در اين ميان از نام‌ و کار ديگران بهره‌ها برده‌اند، براي رسيدن به مقصدي که فرسنگ‌ها با قله‌اي که روز اول از فتح‌اش سخن گفته بودند فاصله داشته است، کم نبوده‌اند.
هميشه ما را از حرف زدن ترسانده‌اند، از نوشتن، از در پسله حرف نزدن و از در افتادن با ديگران. توي گوش‌مان خوانده‌اند که «به سري که درد نمي‌کند دستمال نمي‌بندند»، بر نقدها و منتقدان صريح تهمت تخريب و ويرانگري بسته‌اند، بي‌آنکه يادمان بدهند که در نقد گريزي از تخريب نيست و کلمه «سازنده» تنها در نتيجه حاصل از نقد است که معني مي‌يابد و از عاقبت کار برايمان گفته‌اند؛ از تنها ماندن، خانه‌نشيني و... بايکوت شدن و آگاهانه هدايت‌مان کرده‌اند به سوي پذيرفتن فرهنگ نقد شفاهي، در گوشي حرف زدن و ريا. پيدا کردن قرباني در اين سکوت تحميلي شايد خيلي سخت نباشد.

Continue reading "ما سه نفر بودیم...
در حاشیه‌ی دفتر دوم «نگره»
" »

August 12, 2007

گفت‌و‌گو در کاتدرال + پی‌نوشت

این یادداشت قرار بود فردای روزی که هم‌میهن را توقیف کردند منتشر شود، یعنی در سیزدهمین روز تیرماه هشتاد و شش، اما از بد حادثه اجل امان نداد و نحسی سیزده روزنامه را گرفت و شد آنچه نباید می‌شد. معنی انتشار این یادداشت در اینجا اما ناامیدی از بازگشایی هم‌میهن نیست، برای این‌کار دلایلی داشتم که گمان می‌کنم حدس زدن‌شان بعد از خواندن این یادداشت، چندان مشکل نباشد. پس بسم‌الله...

Golshiri.jpg


علنی و مکتوب حرف زدن و، به قول بعضی، دعواهای قلمی در مطبوعات هیچ فایده‌ای اگر نداشته باشد، دست‌کم می‌تواند در فاصله گرفتن از فضای مسمومی که مدت‌ها است گرفتارش هستیم یاری‌مان دهد. در روزگاری که کم‌مایه‌های بی‌نام و نشان و نام‌دارهای ریاکار به لطف وبلاگ‌ها و فضای بی‌حد و مرزشان در پس اسم‌های مستعار پنهان می‌شوند و یاوه‌گویی را رواج می‌دهند - انگار مرده بردار کردن رسم جدید مرده‌پرستان شده است!- و آگاهانه به بهانه‌ی نقد اثر، حریم خصوصی مولف را برباد می‌دهند و به جای حرف، بغض‌های کهنه را بیرون می‌ریزند و حساب‌های قدیمی را تسویه می‌کنند، شاید تنها دل‌سپردن به همین چند سرپناه کوچک باقی‌مانده که می‌توانند به یک تالار گفت‌و‌گو تبدیل شود، نجات‌مان دهد.
از حسین سناپور در این صفحه یادداشتی منتشر شده(13 خرداد 86) با عنوان «دغدغه جاودانگی» که نویسنده در آن تلاش می‌کند با مروری بر گذشته و پیش کشیدن بحث جایگاه تعهد اجتماعی و سیاسی در ادبیات و واکاوی رابطه همیشه سرد هنرمندان و دولت‌مردان و همچنین تشریح میل به معروض زمان نشدن نویسندگان، به چرایی دوری نویسندگان امروز از سیاست و بی‌تفاوتی آنان نسبت به وقایع زمانه خویش دست یابد؛ به نظرم اگر قرار باشد فارغ از عصبیت‌های قبیله‌ای و جانب‌گیری‌های کورکورانه به یادداشت ایشان نگاه کنیم، تا همین‌جا، و پیش از آنکه نامی از گلشیری، آل‌احمد و محمود آورده شود، این انتقاد بر آقای سناپور وارد است که چگونه دو موضوع مهم و بحث برانگیز چون مفهوم جاودانگی در ادبیات و رابطه جریان‌های روشنفکری و ادبیات را در کنار هم قرار می‌دهد و در مجالی اندک بی‌ذره‌ای مکث از کنارشان می گذرد. این دو گرچه از منظری خاص، ارتباطی ظریف با یکدیگر دارند (که آن نیز قابل نقد است و روزگار ما، خود مثال نقضی است برایش) اما خاصه در زمانه ما باید از نو تعریف شوند. در واقع یادداشت سناپور با حجم اندک‌اش ظرفیت آنکه هم طرح بحث کند و هم جان کلام را بگوید و هم دو محور را در بحث پیش ببرد ندارد، و شاید از همین رو دچار شتاب‌زدگی و کم‌گویی می‌شود.
نمی‌دانم یادتان هست یا نه، که تحقیق و تفحص مجلس هفتم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دوره‌ی خاتمی به کجا رسید و چه چیزها که درباره‌ی ادبیات و سینما نگفتند؛ و باز به یاد دارید که واکنش گسترده و هماهنگ اهالی سینما به این گزارش چه نتیجه‌ای داشت و حرکت انفعالی اهالی ادبیات چه به بار آورد؟ خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم که چرا نویسنده جماعت این قدر در این کشور بی‌اعتبار است و در عین حال این قدر تحت فشار و این دیوار بی‌اعتمادی کجا و کی قرار است فرو بریزد؛ چرا سینما و تلویزیون با آنکه مدیوم‌های بسیار قدرتمندتری هستند اما مورد اعتمادند و مرزهایشان کیلومترها با خط قرمزهای ادبیات و اهالی‌اش فاصله دارد؛ و آیا می شود در مواجهه با چنین شرایطی، مثل همیشه مهر وابستگی به دیگری زد و دامن خود از هر عیبی پاک دانست؟

Continue reading "گفت‌و‌گو در کاتدرال + پی‌نوشت" »

October 3, 2007

انصراف حسین سناپور از عضویت در هیئت امنای بنیاد گلشیری

ناتور: ششمین دوره‌ی جایزه‌ی گلشیری کم حاشیه نداشت و بیش‌تر از هر دوره‌ی دیگری مورد انتقاد قرار گرفت. انتقادهایی که ظاهرا مسوولین بنیاد را وا داشته است تا با اعمال تغییراتی در ساختار این جایزه از حواشی احتمالی بکاهند. بررسی و تحلیل این تغییرات وپاسخ دادن به این سوال که تا چه اندازه منطقی‌اند و چقدر می‌توانند به این جایزه‌ی مهم کمک کنند در این چند خط نمی‌گنجد و مجالی دیگر می‌طلبد؛ اما آنچه در پی می‌آید متن کامل نامه‌ی حسین سناپور به مدیر بنیاد گلشیری است که به گمانم خواندنش خالی از فایده نیست.
این نامه به خواست آقای سناپور- به دلیل تعطیلی رسانه‌های عمومی و از آن رو که خودشان نیز وبلاگ و سایتی ندارند- در ناتور منتشر می‌شود.

متن کامل نامه‌ی حسین سناپور به مدیر بنیاد گلشیری:

مدير محترم بنياد گلشيری، سركار خانم طاهری
با اين نامه انصراف خود را از بودن نام‌ام در ميان اعضای هيئت امنای بنياد گلشيری اعلام مي‌كنم و همينطور انصراف خود را از شركت در همه‌ی جلساتی كه به نحوی گرداننده‌ی امور آن بنياد هستند. دوره‌ی جاری كلاس‌هايم نيز طبعا آخرين دوره‌يي خواهد بود كه به نام آن بنياد برگزار خواهد شد.
اما ضمنا به‌خاطر خلاصی از تكليف قلبی كه برای خودم قائل بودم، می‌خواهم تشكر كنم از گذاشتن قاعده‌ی تازه‌ی كنار گذاشتن كتاب اعضای بخش‌های مختلف بنياد، ‌كه البته در اين هنگام و پس از انتقادهای گاه درست و اغلب نادرست به جنبه‌های مختلف جايزه‌ی پارسال، چيزی نيست جز تاييد ناخواسته‌ی لااقل بخشی از آن حرف‌ها، و از نظر من معنايی ندارد جز قربانی دادن برای كم‌كردن تندی آن حملات. نمی‌دانم عكس‌العمل داورانی كه سال گذشته آن جايزه را داده‌اند چه خواهد بود، ‌اما شخصا از گرفتن اين تصميم در چنين زمانی متاسفم. لابد اين كار داوران را بيش از پيش به اين باور خواهد رساند كه بيش از آن كه به عقيده و دل خودشان پای‌بند باشند، به نظر ديگران و به‌خصوص ديگرانی كه پر سروصداتر هستند، ‌توجه كنند. باوجود بد و بي‌راه‌هايی كه شنيده‌ام، از اين‌كه در يكي دو دوره‌ی جايزه كمك‌هايی به برگزاری آن كرده‌ام (مثل دوره‌ی هفتم و چند سال قبل) پشيمان نيستم،‌ و همين‌طور از كمك‌هايی كه گاهی توانسته‌ام در بخش‌های ديگر بكنم، ‌گرچه اگر هيچ‌كس نداند، شما كه در جريان همه‌ی امور بنياد و به‌خصوص جايزه‌اش بوده‌ايد،‌ مي‌دانيد كه جز همين بد و بی‌راه‌ها نصيبی نداشته‌ام، حتا كلاس‌هايی را هم كه به اصرار خودم به نام بنياد راه انداخته‌ام (ومی‌توانسته‌ام در جاهای ديگر راه بيندازم) به قصد اين بوده كه شايد شروعی باشد برای پاگرفتن آموزشگاهی برای داستان‌نويسی، كه بيش از هر چيزی می‌تواند ادامه‌ی كار به گمان من بي‌نظيری باشد كه گلشيری می‌كرد.
باز هم متاسفم كه اين قاعده‌ی شما و آن عقده خالی‌كردن‌ها مثل هميشه اين حرف را تاييد كرد كه در اين مملكت بايد جريده رفت و هميشه به گوشه‌يی خزيد و دور از چشم و دهان‌ها بود.

حسين سناپور/ 11 مهر 86



مرتبط:
- واکنش فرزانه طاهری به نامه‌ی حسین سناپور

October 14, 2007

نیمه‌ی تاریک ماه
کوتاه درباره‌ی جایزه‌ی بنیاد گلشیری

نه، من خانه‌ای ندارم، سقفی نمانده است
دیوار و سقف خانه‌ی من
همین‌هاست که می‌نویسم
همین طرز نوشتن از راست به چپ است
در این انحنای نون است که می‌نشینم
سپر من از همه‌ی بلایا سرکش ک یا گ است.

«هوشنگ گلشیری»

گلشیری برای من -که هرگز فرصت آن را نیافتم که از نزدیک ببینم‌اش یا پای درس‌اش بنشینم و تا به خودم آمدم و چیزکی خواندم، دیر شده بود- ترکیبی است همیشه مبهم و ناپایدار، از همین کلمات، داستان‌ها و نقدهایش، خاطرات آدم‌ها و آنچه دوستان و نزدیکان‌اش گفته‌اند و می‌گویند، یا در کتاب‌هایی چون «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» آمده؛ تصویری گاه شفاف و آشنا، و گاه مخدوش و ترک‌برداشته و دست‌نیافتنی. گلشیری من خلاصه شده در تمام آدم‌ها و چیزهایی که نفس به نفس او سپرده‌اند و زندگی کرده‌اند کنارش و آن‌ها که هرچه امروز دارند، وام‌دار نام و کلمات اوست- فرقی هم نمی‌کند فرزانه طاهری باشد یا سناپور و آبکنار و تقوی و نجفی و بهرامی، یا مجموعه‌ای باشد مثل بنیاد گلشیری، که روزگارش چندان خوش نیست.
ششمین دوره‌ی جایزه‌ی گلشیری کم حاشیه نداشت و بیش‌تر از هر دوره‌ی دیگری مورد انتقاد قرار گرفت، هرچند در این میان بودند کسانی هم که به بهانه‌ی انتقاد، حساب‌های قدیمی را تصفیه و کینه‌های کهنه و روابط قبیله‌ای را آشکار کردند. واکنش دیرهنگام مسوولین بنیاد- پس از ماه‌ها سکوت و بی‌توجهی به تمامی آنچه پیرامون دوره‌ی ششم می‌گذشت- و اعمال برخی تغییرات در ساختار این جایزه هم ظاهرا پاسخی است به این انتقادها. اما چرا این واکنش که قرار بود از حاشیه کم کند، خود بهانه‌ای شد برای حواشی تازه‌؟
به گمانم آنچه در جلسه‌ی مطبوعاتی نمایندگان بنیاد گلشیری گذشت، یا تلاشی است برای فرافکنی و یا محصول نگاهی است بسیار سطحی و ساده‌انگارانه به بخش کوچکی از انتقاد‌هایی که به ششمین دوره‌ی جایزه‌ی گلشیری وارد شده بود. جایزه‌ی بنیاد گلشیری از معدود جوایزی است که ساختار مشخص و در ظاهر دموکراتیکی دارد، اما با این وجود سال‌هاست که پیرامون آثار راه‌یافته به مرحله‌ی نهایی جایزه، حرف است و حدیث آن هم از نوع متواترش! در پسله حرف از «لابی» است و تلاش عده‌ای برای بالا نیامدن بعضی کتاب‌ها، مثال هم که می‌خواهند بزنند به «پاگرد» محمدحسن شهسواری اشاره می‌کنند و «جیب‌های بارانی‌ات را بگرد» پیمان اسماعیلی که در دو دوره‌ی متفاوت راهی به مرحله‌ی نهایی نیافتند و مقایسه‌شان می‌کنند با بعضی از کتاب‌های منتخب مرحله‌ی اول که انتخاب‌شان بیش‌تر به شوخی می‌ماند، و در کنارشان نامی هم از «بازی آخر بانو» بلقیس سلیمانی می‌برند که البته حکایتی دیگر داشت.

Continue reading "نیمه‌ی تاریک ماه
کوتاه درباره‌ی جایزه‌ی بنیاد گلشیری
" »

October 28, 2007

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

خانم طاهری عزیز
یادداشتم عصبانی‌تان کرده است ظاهرا، متاسفم. راستش را بخواهید، نسل ما یاد نگرفته و عادت ندارد که یکی به نعل بزند و یکی به میخ، با محافظه‌کاری هم میانه‌ای ندارد و از بد حادثه هرجا که احساس کند کسی اشتباه می‌کند، حرمت سن و سال را هم آن‌گونه که رسم شماست نگاه نمی دارد و بی‌حاشیه می‌رود سراغ اصل ماجرا. اگر دیگران این نسل را گستاخ می‌دانند و قدرناشناس، به گمانم دلیلی جز این ندارد. متاسفم، ظاهرا عصبانی‌تان کرده‌ام، اما خوشحالم، که عاقبت بهانه‌ای پیش آمد تا پوسته‌ی این سکوت نحس بشکند و ناگفته‌ها گفته شوند و خوشحالم از این‌که سرانجام مسوولان بنیاد گلشیری متوجه شدند که پاسخ دادن به انتقادها و حتی تهمت‌ها و دفاع از حریم بنیاد و سلامت داوری‌ها بیش از آن‌که کار داوران بنیاد باشد، وظیفه‌ی دبیر جایزه بنیاد گلشیری و مدیر بنیاد است. از این‌که حالا دیگر هیچ نوشته‌ای را بی‌پاسخ نمی‌گذارید و بی‌اعتنایی را هم کنار گذاشته‌اید و غالب منتقدان را گاه به یک چوب می‌رانید و گاه برایشان شمشیر می‌کشید، خوشحالم، حتی اگر حاصلش چیزی شود شبیه یادداشت‌‌تان در شماره‌ی این هفته‌ی شهروند امروز(شماره‌ی22).
نمی‌گویم شکایتی ندارم و دلگیر نیستم، نه، دروغ چرا، گلایه هست، کم هم نیست، اما به گمانم این‌جا و حالا مجال بازگفتن‌شان نباشد. نمی‌گویم انتظار چنین لحن و کلماتی را هم نداشتم که در همین چند سال سرگردانی یادگرفته‌ام که در این دیار و روزگار همه چیز ممکن است؛ اما دوست داشتم دست‌کم ادبیات و شیوه‌ی نگارش یادداشت‌تان من را به یاد ادبیات یکی از روزنامه‌ها و پرونده‌سازی‌هایش نیاندازد. دوست داشتم به جای گلچین کردن بخش‌هایی از یادداشت کوتاه من و حذف سطرهای پیش و پس‌اش، و تلاش برای القای نظر خودتان به مخاطب و بر پایه‌ی آن نظر القایی حکم صادر کردن، به جای مغرض فرض کردن من و دیگرانی چون من که به قول شما «پشت لعاب اظهار ارادت یا علاقه یا دنباله‌روی، هزار و یک انگیزه‌ی پنهان دارند» و این‌گونه متفرعنانه راندن‌شان، کمی به آنچه در این یک‌سال بر بنیاد گلشیری گذشته است فکر می‌کردید.
راستش را بخواهید، از وقتی یادداشت‌تان را خوانده‌ام، فقط به یک چیز فکر می‌کنم. کاش سال گذشته و آن زمان که بنیاد گلشیری شده بود «آشپزخانه» و جایزه‌اش هم «آش نذری»، همان زمان که دوستان از تبانی داوران حرف می‌زدند، به جای سکوت و بی‌اعتنایی چند خطی می‌نوشتید، دست کم شان آن‌ها بالاتر از کسی مثل من بود و نام‌شان هم شاید هم‌سنگ نام شما و داستان دیگر به اینجا نمی‌رسید؛ که تجربه نشان داده در این میان، فارغ از نتیجه‌ی بحث و آن‌چه گفته می‌شود، برنده همیشه آنی است که کوچک‌تر است...
رسم زندگی در ایران همین است خانم طاهری، شما که بهتر می دانید، سر و کارت با قلم که باشد و بخواهی فقط کمی مستقل بمانی، می‌شوی چوب دو سر طلا؛ از یک طرف متهم می‌شوی به حمایت از بنیاد و سنگ گلشیری و سناپور و طاهری را به سینه زدن و از طرف دیگر از اعوان و انصار بنیاد نصیبی جز لعن و نفرین نمی‌بری. اما باکی نیست، من یکی که این دعواها و به چوب راندن‌ها و این به قول گلشیری بده‌بستان‌های صریح و بی‌تحاشی را به فال نیک می‌گیرم و گلشیری چه خوب نوشته است که «در این راه حتی اگر اشتباه بکنیم یا تهمتی بر ما ببندند، مهم نیست. لازمه‌ی رسیدن به جامعه‌ای فراتر از این جامعه‌ی قبیله‌ای، گذشتن از این در تنگ و حقیر دار و دسته‌ها و خانواده‌ها و حتی منیت‌های حقیر است و به حکم تعلق خاطر به فرهنگ این سرزمین باید عواقبش را به جان خرید.»
باقی بقای شما و بنیاد گلشیری

November 9, 2007

مثلا بازی

bazi.jpg

خوشمان بیاید یا نه، بلقیس سلیمانی انگار شوخی‌اش گرفته است، کاری هم ندارد که مخاطبش کیست و کتابش قرار است برود زیر دست چه کسی؛ راوی «بازی آخر بانو» با مجموعه داستان جدیدش، بازی عروس و داماد، قرار است نه فقط با ما که با داستان هم شوخی کند.
خیال می‌کنم مهم‌ترین شرط لذت بردن از داستانک‌های بلقیس سلیمانی هم پذیرفتن همین مساله است. با این ذهنیت اگر به سراغ «بازی عروس و داماد» برویم، لذت بردن از داستان‌های مجموعه و طنازی‌ها و شیطنت‌های خانم نویسنده‌ ساده‌ترین کار است -شاید سطرهای پایانی متن پشت جلد کتاب هم کاری جز تاکید بر این نکته و نشان دادن کلید به مخاطب نداشته باشند. برای همین فکر می‌کنم خیلی عجیب نیست اگر این مجموعه داستان روان و خوش‌خوان خوب بفروشد و بعید می‌دانم کسی از یک‌بار خواندن این مجموعه پشیمان شود. خواننده‌ای که به بازخوانی عادت دارد و اهل قضاوت، داوری و جدی گرفتن آدم‌ها و داستان‌هایشان است و قیاس برایش معنی دارد هنوز، اما داستان دیگری دارد.
پیش از این، و در یادداشتی که بر مجموعه داستان «با گارد باز» سناپور نوشته بودم، چند خطی هم در دفاع از داستانک‌، فلش فیکشن، سادِن فیکشن یا هر چیز دیگری که به فرم مورد نظر ما نزدیک باشد و معرفی‌اش آورده بودم که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز قدیمی و بی‌مصرف نشده‌اند، می‌توان بهشان اشاره کرد و خواندنشان شاید خالی از فایده نباشد. اما آنچه در آن یادداشت ننوشتم –با این توهم و خیال باطل که بیش از اندازه واضح است و بازگویی‌اش شاید توهین به شعور مخاطب باشد- و حالا باید، با توجه به سه- چهار یادداشت نسبتا مفصلی که درباره‌ی مجموعه داستان بلقیس سلیمانی نوشته‌اند و ادعاهایشان، بر آن تاکید کنم، این است که باید حساب چنین داستانک‌هایی –وخاصه این مجموعه- را از داستان‌های مینیمال جدا کنیم. فارغ از این کلی‌گویی‌ها، به نظرم مشکل اصلی «بازی عروس و داماد» و آن‌چه مخاطب را آزار می‌دهد، بی‌توجهی نویسنده به ساختار داستان‌های بسیار کوتاه، پتانسیل‌ها و ظرفیت‌ این فرم، و تا حدی نظرگاه و زبان داستانک‌های مجموعه، است. معیار داوری‌ام هم نه نمونه‌های خارجی این‌گونه داستان‌ها، که داستانک بسیار درخشان «عروس» است که به شکلی عجیب از مجموعه جا مانده، اما با پیگیری سید خوابگرد در خوابگرد منتشر شده است؛ گرچه قبول دارم که به دلیل تنوع فوق‌العاده‌ی این نوع داستان‌ها و پتانسیلی که هر داستان، بسته به موضوع و پایان‌بندی‌اش، برای یگانه بودن دارد نمی‌توان به طور کامل با قواعد از پیش نوشته شده و شابلون‌ها و کلیشه‌های معمول داستان را سنجید، اما فکر می‌کنم به هرحال بحث پیرامون این داستانک‌ها و مقایسه‌شان با یکی دو اثر درخشان بی‌فایده نباشد.

Continue reading "مثلا بازی" »

December 1, 2007

حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید
در حاشیه‌ی مجموعه داستان «ها کردن»

Ha%20kardan.jpg

حالا که فکرش را می‌‌کنم، می‌بینم انگار راه فراری ندارم؛ مثل همه‌ی آن‌هایی که پیمان هوشمندزاده را از نزدیک دیده‌اند، کم و بیش می‌شناسندش و در همین چند هفته‌ای که نشر چشمه مجموعه داستان «ها کردن» را منتشر و پخش کرده، هوس کرده‌اند چیزی درباره‌ی چهار داستان این مجموعه بنویسند، من هم ناگزیرم از پذیرفتن حضور پیمان هوشمندزاده در کنار داستان‌هایش. از همان لحظه‌ای که کتاب را بر می‌داری شروع می‌شود، از همان ها کردن بزرگی که روی جلد نوشته‌اند و از همان طرح اردشیر رستمی که انگار خود پیمان هوشمندزاده است، می‌آید کنارت می‌نشیند و نگاهت می‌کند و پلک می‌زند و تا کتاب را تمام نکنی دست از سرت بر نمی‌دارد.
هوشمندزاده‌ی عکاس را به گمانم همه‌ی آن‌هایی که این چند خط را می‌خوانند می‌شناسند، بیش‌تر و بهتر از هوشمندزاده‌ی داستان‌نویس؛ با آن مجموعه عکس‌هایی که نه شکار لحظه، که حاصل کار معماری صبور و ریزبین‌اند. هوشمندزاده در داستان‌هایش همان‌جور بهمان کلک می‌زند که با عکس‌هایش. آن‌قدر از جزییات می‌گوید و گیج‌مان می‌کند با آن‌ها که یک وقت می‌بینیم درگیر همه چیز شده‌ایم جز همان جزییات و در دل موقعیت و فضایی که او گام به گام برایمان ساخته، رسیده‌ایم به چیزهای کلی؛ «از آن چیزهای کلی‌ای که جفت‌مان متنفریم، از آن چیزهایی که یک‌مرتبه به خودت می‌آیی و می‌بینی داری از برعکس‌اش دفاع می‌کنی.»(1) خیال می‌کنم اگر مجموعه داستان هاکردن هم این روزها خوب می‌فروشد و کم‌تر کسی را می‌بینی که از خواندن این مجموعه پشیمان باشد، دلیلش موفق بودن نویسنده در خلق یک جهان داستانی تازه‌ی برساخته از همین جزییات به ظاهر کم اهمیت اما تاثیرگذار و شکل دادن به کلیتی تراژیک در دل خرده‌روایت‌های مستقل و گاه طنزآمیز است؛ جزییاتی که- شاید بی‌آنکه بعضی‌هایمان متوجه شویم- دنبال‌مان راه می‌افتند و هرروزمان را می‌سازند و تمام هم نمی‌شوند هیچ‌وقت؛ که اگر جز این بود، ساختار متفاوت و نامانوس داستان‌های هوشمندزاده و شکست مداوم زمان و خط روایت بهترین بهانه می‌توانست باشد برای فراری دادن بعضی مخاطبان و شاید دلیلی برای مخالف‌خوانی منتقدان.

Continue reading "حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید
در حاشیه‌ی مجموعه داستان «ها کردن»
" »

March 15, 2008

شهر امن و امان است

دوست داشتم در یک رسانه‌ی رسمی و فراگیر چیزی درباره‌ی یعقوب یادعلی و پرونده‌اش بنویسم و به لطف مهدی یزدانی‌خرم این شانس را پیدا کردم. چیزی که در «سالنامه‌ی شهروند امروز» (کتاب سال 1387) منتشر شده اما با چیزی که من نوشته بودم تفاوت‌هایی دارد که ظاهرا گریزی هم از آن‌ها نبوده است. بخشی از این تفاوت‌ها - اینجا بخوانید اشتباهات تایپی- حتما بر می‌گردد به حجم کار و کمبود وقت و مشکلات صفحه‌بندی، بخشی دیگر- این‌بار بخوانید جرح و تعدیل‌ها- هم دلیلی جز خط قرمزهای موجود نداشته‌اند. به هرحال، متن کامل یادداشت را اینجا منتشر می‌کنم و امیدوارم این پرونده به سرانجامی دیگر برسد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

yadali.jpg

زندگی است دیگر، همیشه همه چیز همان طور که باید پیش نمی‌رود، به همین سادگی! یعقوب یادعلی و پرونده قضایی‌اش می‌توانست بهانه‌ای باشد برای رسیدن به یک داستان کافکایی خوب، از همان‌ها که اگر از زیر دست نویسنده‌ا‌ی کاربلد بیرون بیاید، هم باورپذیر می‌شود و هم تکان‌دهنده. می‌توانست یک بازی باشد، یک شوخی، یا یکی از همان سنگ‌های بزرگ، که همیشه نشانه‌ی نزدن بوده‌اند. حالا ولی همه چیز شکل دیگری دارد، به فاجعه‌ای می‌ماند که از یک شوخی کودکانه‌ آغاز می‌شود اما آتش‌اش دامان بزرگ‌ترها را می‌گیرد؛ مثل هل دادن نابهنگام اولین مهره‌ی دومینو، که اگر حواست نباشد و قبل از آنکه دیر بشود جلویش را نگیری، همه‌ی آنچه ساخته‌ای را خراب می‌کند. زندگی است دیگر...
می‌شود اسمش را گذاشت غرض‌ورزی، جوسازی یا تسویه حساب شخصی؛ دنبال چرایی و چگونگی اگر باشیم، به همین کلمات می‌رسیم. یعنی نمی‌شود از جای دیگری شروع کرد و نپرسید که چه کسانی و با چه خواب و خیال‌هایی بخش‌هایی از رمان «آداب بی‌قراری» و مجموعه داستان «حالت‌ها در حیاط» یعقوب یادعلی را تکثیر و در یاسوج پخش کرده‌اند و چرا همه چیز را به پای این نویسنده آرام و بی‌حاشیه نوشته‌اند؛ داستان نه از نیمه‌ی اسفند ماه سال گذشته و آغاز بازداشت چهل روزه‌ی یعقوب یادعلی، که از کمی پیش از آن شروع می‌شود. حالا ولی برای نوشتن از این‌ها کمی دیر است، برای نوشتن از «رمان» و بازی با ترکیب « نشر اکاذیب» و تلخ خندیدن هم. دیگر نه جای گلایه از سیمای مرکز یاسوج است که فیلمنامه نویس و کارگردان نمونه‌اش را اخراج می‌کند، حکم‌اش‌ را چون سندی درخشان بر تابلوهای اعلانات می‌زند و حتی نام یادعلی را از تیتراژ سریالی که حاصل کلمات اوست حذف می‌کند، نه جای گلایه از ماموران امنیتی و قضات محترم درگیر در این پرونده، که شاید می‌توانستند کار را به آنانی بسپارند که داستان و رمان را بهتر می‌شناسند و پایانی دیگر بر این ماجرا بنویسند. چند هفته‌ای است که دادگاه تجدید نظر برخلاف رویه‌ی معمول رای دادگاه بدوی را تشدید و یادعلی را که پیش از این به نه ماه حبس تعلیقی، سه ماه حبس تعزیری و نوشتن چهارمقاله درباره‌ی مشاهیر کهکیلویه و بویراحمد محکوم شده بود، به تحمل یک‌سال حبس تعذیری محکوم کرده است؛ و دیگر جای هیچ حرف و گلایه‌ای نیست!

Continue reading "شهر امن و امان است" »

June 8, 2008

شب از من خالی‌ست...

به روزهای اندوه‌باری بیندیش که تسلیم‌شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه‌ای را بر نمی‌گرداند. (۱)

می‌گفتند دنبال گفت‌و‌گو نباش، بیمار است و ضعیف، حضور ذهن ندارد و چیزی را به یاد نمی‌آورد. دوست نداشتند تصویر نویسنده‌ی طناز و خوش‌صحبت از ذهن مخاطبان آثارش پاک شود. گرم چانه زدن با فرزانه منصوری بودم که آمد، با همان لبخند همیشگی نشسته روی لب‌ها. چشم‌هایش هوشیار بودند و بازیگوش و درخشان، آن‌قدر که فکر می‌کردی همه‌ی‌ این‌ حرف‌ها شوخی است و بازی، پایت را که از خانه بیرون بگذاری همه چیز شکل دیگری پیدا می‌کند و تو می‌شوی سوژه‌ی خنده‌ی آن هفته.
- دروغ چرا آقای ابراهیمی، حالا کاری به بقیه ندارم، ولی بعضی از کارهایتان عجیب با خاطرات من گره خورده‌اند و دوستشان دارم.
- واقعا...کدام‌شان را دوست داری؟
- مثلا همین بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم.
- هوم... یک تکه‌اش را بخوان ببینم.
می‌خندید و با لذت به کلمات و ترکیب‌های خودش گوش می‌داد، به «دستمال‌های مرطوب» که هرگز «تسکین‌دهنده‌ی دردهای بزرگ» نبوده‌اند، به «هلیا» و «تقدیر» و «شب» و «نفرین» و «خواب».
- چه خوب...این‌ها را من نوشتم؟

×××××


نادر ابراهیمی پنج‌شنبه‌ی گذشته و در یکی از روزهای سیاه خردادماه، سرانجام تسلیم توموری شد که سال‌ها او را آزار داده بود. ابراهیمی که نقش مهم و غیرقابل انکاری در تاسیس کانون نویسندگان ایران (دوره‌ی اول) داشت، درست در سال‌روز درگذشت هوشنگ گلشیری، به او، جلال آل‌احمد و به‌آذین پیوست. در سایه‌ی تلاش‌ها و پیگیری‌های او بود که محمود اعتمادزاده(به‌آذین) و دیگر شاعران و نویسندگان متمایل به حزب توده در اسفند ۴۶ به حمایت از اتحادیه نویسندگان ایران( که بعدها به کانون نویسندگان ایران تغییر نام داد) پرداختند و هسته‌ی اولیه‌ی کانون نویسندگان ایران را در کنار جلال‌آل‌احمد، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضایی، هوشنگ وزیری، غلام‌حسین ساعدی و... شکل دادند. این موضوع آنجا اهمیت می‌یابد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ابراهیمی همواره به دلیل بعضی باورها و اعتقادات‌اش، از سوی برخی روشنفکران، به حاشیه رانده شده و مورد انتقاد قرار گرفته بود؛ روشنفکرانی که در این سال‌ها سعی داشته‌اند با پررنگ کردن جنبه‌های عامه‌پسند و عاشقانه‌ی آثار ابراهیمی، تعهد اجتماعی و سیاسی حاکم بر آثار او را بی‌اهمیت نشان دهند.
ابراهیمی در چهاردهمین روز از فروردین ۱۳۱۵ در تهران متولد شد. در نوجوانی و به دلیل گرایش‌های سیاسی و چپ‌گرایانه‌ی آن زمان خود به زندان می‌افتد، سپس از دارالفنون دیپلم ادبی می‌گیرد و سال‌ها بعد- پس از آنکه تحصیل در دانشکده‌ی حقوق را در سال دوم ناتمام می‌گذارد- در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی فارغ‌التحصیل می‌شود. ابراهيمي داستان‌نويسي را با نوشتن قصه‌هايي از زبان حيوانات آغاز مي‌كند و با بهره‌گیری از تکنیک شخصیت‌بخشیدن به اشياء و حيوانات مشکلات روز جامعه را تصویر می‌کند. با این وجود یاس و ناامیدی حضوری همیشگی در آثار ابراهیمی دارند و گرایش به ادبیات تمثیلی و آمیخته با استعاره هم تنها ترفندی بوده است برای انتقاد از خفقان حاکم بر جامعه. جملات قصار در داستان‌هاي اين دوره‌ی ابراهيمي حضوري پررنگ دارند و از اين زمان كاربرد خود را به ديگر عناصر داستان تحميل مي‌كنند . حتي در دوره‌اي كه به دليل تغيير شرايط اجتماعي نويسنده ديگر قادر نيست با قطعيت در خصوص بحران‌ها و مسايل اجتماعي – سياسي راه درمان نشان دهد، ابراهیمی همچنان به استفاده از جملات حكيمانه پايبند مي‌ماند و آثارش به دلیل استفاده‌ی مکرر نویسنده از همین جملات از چارچوب‌ها و تعریف‌های رایج ادبیات داستانی خارج می‌شوند؛ گرچه نمي توان تبحر او در ساخت چنین جملاتی را نیز نادیده گرفت. ابراهیمی در تمامی آثارش نثری پرداخته و زبانی سالم و گاه آهنگین دارد، مساله‌ای که حتی منتقدان داستان‌های او نیز آن را انکار نمی‌کنند.

Continue reading "شب از من خالی‌ست..." »

August 17, 2008

زندگی جای دیگری است

Mibinamat.JPG

نوستالژی، برای آن‌ها که همیشه در حسرت موقعیت‌های از دست رفته و تکرار ناشدنی‌اند، چیزی بیش‌‌تر از یک کلمه‌ی ساده است. برای بعضی تنها برشی از زندگی است که گاه پررنگ می‌شود و جای برش‌های دیگر را می‌گیرد، و برای آن‌ها که دور افتاده‌اند از همه چیز و در گذشته مانده‌اند، تمام زندگی است.
مجموعه داستان «فردا می‌بینمت» سودابه اشرفی هم می‌توانست یکی از همان مجموعه داستان‌های ملال‌آور و تکراری راویان ادبیات مهاجرت باشد که سنگ بنایشان تنها نوستالژی است و نه چیزی دیگر. یکی از همان قصه‌های پرغصه‌ای که یا در پی انتقام از گذشته‌اند، یا تصویرگر فضای ذهنی شخصیت‌هایی بیمار که رابطه‌شان با حال جامعه‌ای که در آن آرام گرفته‌اند گسیخته شده و عادت کرده‌اند به بازسازی گذشته و مرور خاطرات و مقدس شمردن‌شان.
«فردا می‌بینمت» اما مثل همه‌ی کارهای قابل تاملی که در این سال‌ها از نویسندگان مهاجر خوانده‌ایم، مثل دو مجموعه داستان بهرام مرادی، رمان بی‌نظیر رضا قاسمی، داستان‌هایی از خسرو دوامی، با تقدس زدایی از گذشته و فاصله گرفتن از غم غربت و حس غریب و همیشگی بازگشت به سرزمین مادری، به جهان داستانی تازه‌ای رسیده است؛ آثاری که نمایشگر ذهنیت نویسندگانی هستند که زندگی در یک جامعه‌ی تازه را پذیرفته و گرچه گاهی دلتنگ گذشته‌ای حقیقی – و شاید هم خیالی- می‌شوند، اما نه این دلتنگی همیشگی است و نه کسی برای فرار از آینده به گذشته پناه می‌برد.
«از خاک بپرس»(هرچند این یکی چندان شبیه نیست به تعریفم، ولی رابطه‌ی دوسویه‌ی تراژدی و نوستالژی در این داستان خیلی خوب ساخته شده)، «بیلی»، «اینجا همه چیز ارزان است» و «موزه» را دوست داشتم از این مجموعه.


پی‌نوشت: عنوان یادداشت نام رمانی است از میلان کوندرا

September 22, 2008

بدترین شیوه‌ی خواندن یک داستان

به گمانم بدترین شیوه خواندن یک داستان این است که شخصیت اصلی داستان یا راوی داستان را با نویسنده یکی بگیریم. و این اشتباهی است که خوانند‌گان عام زیاد می‌کنند و متاسفانه نویسند‌گانی هم که فقط ذهنیات خودشان را در قالب راوی داستان یا شخصیت اصلی داستان عرضه می‌کنند، ‌به این اشتباه دامن می‌زنند. فقط یکی از عواقب آن برای داستان‌نویسی ما هم این بوده که نویسند‌گان و به‌خصوص نویسند‌گان زن نمی‌توانند کارهای خلاف را به شخصیت اصلی‌شان نسبت بدهند، ‌چون در این‌صورت همین خوانند‌گان فکر می‌کنند خود آنها آن کار را کرده‌اند. نتیجه کلی‌تر و بدتر آن این است که شخصیت‌های اصلی داستان‌های ما فقط آدم‌‌های نازنین و ستم‌کشیده‌ای هستند که اطرافیان و جامعه به آنها ظلم کرده‌اند و می‌کنند. در واقع ما فراموش کرده‌ایم اغلب که گاهی باید شخصیت‌های منفی را هم بنویسیم و جهان ذهنی آنها را هم بفهمیم؛ كاری كه مثلا گلشیری در جن‌نامه كرده است، یا در شازده احتجاب، ‌یا در داستان فتح‌نامه مغان به شكلی پیچیده‌تر. به هر حال انگار به چنین شخصیت‌هایی مجال بروز نداده‌ایم و در دایره خود و خودی‌هامان مانده‌ایم. اما كجا نویسنده جهان‌بینی خود را نشان می‌دهد؟‌ در كلیت متن، ‌در ناگفته‌های متن و در فرم متن. برای نمونه نقد سارتر بر خشم و هیاهو را (در ترجمه صالح حسینی از این كتاب)‌ می‌توان خواند و دید چگونه منتقد از تكنیك نویسنده، ‌جهان ذهنی او را كشف و آشكار می‌كند. و اصلا مگر كار منتقد چیست جز همین كشف روابط پنهان موجود در متن و از آن طریق آشكار كردن جهان ذهنی نویسنده؟ اگر قرار بود شخصیت اصلی یا یكی دو تای دیگر معرف ذهن نویسنده باشند كه دیگر چه احتیاجی به منتقد بود؟ این شخصیت‌‌ها حرف‌های نویسنده را روشن و آشكار می‌گفتند و خواننده هم طبعا به صراحت می‌فهمید. دیگر چه احتیاجی به شكافتن متن و نقد آن بود؟ بگذریم از داستان‌هایی كه همه خود را آشكارا عرضه می‌كنند و فهم‌شان احتیاجی به تقلا و دقت و پس، منتقد ندارد.

«گفت‌و‌گوی حسین سناپور و یاسر نوروزی- روزنامه‌ی کارگزاران- لینک از طریق هفتان»


پی‌نوشت بی‌ربط: کتاب ماه هم به روز شده است.

October 2, 2008

خرده جنایت‌های تله تئاتری

جناب آقای آئیش، سرکار خانم کریمی، جناب آقای فروتن
از اینکه امشب یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نمایش‌نامه‌های اریک امانوئل اشمیت را به گِل و چیزهای دیگر نشاندید از شما متشکریم!

پی‌نوشت: شما چیزی درباره‌ی سوهان روح شنیده‌اید خانم کریمی؟

مرتبط:
- خرده جنایت فرهاد آئیش
- چگونه زن و شوهر فرهاد آئیش روی اعصاب مردم راه می‌روند

October 15, 2008

بیا درباره‌ی طعمش حرف بزنیم

اهل ادبیات اگر ندانند، اهل سینما حتما فراموش نکرده‌اند که فریدون جیرانی، یکی-دو سال پیش در پاسخ به منتقدانی که «پارک‌وی» او را فیلمی ضعیف و لحظاتی از آن را یک کمدی ناخواسته می دانستند، با پیش کشیدن اهمیت «ژانر» در سینما، پایبند ماندن به «قواعد ژانر» را مهم‌ترین دغدغه خود در هنگام ساخت پارک‌وی دانسته بود. به گمانم فراموش نکردن این جمله‌ی طلایی جیرانی و تکرارش به هنگام برخورد با «مساله‌ای» به نام مرگ تدریجی یک رویا نیز می‌تواند پاسخی باشد به بسیاری از انتقاد‌های مطرح شده در حاشیه‌ی این سریال. مشکل سریال مرگ تدریجی یک رویا اما، نه استحاله‌اش از فیلمنامه علیرضا محمودی – پس از اصلاحات فریدون جیرانی- به شکل فعلی است و نه تصویری که کارگردان این سریال از بعضی نویسندگان و مترجمان می‌سازد. البته که نیش و کنایه‌های سریال به محفل‌ها و جوایز ادبی هیچ پوشیده نیست و کم‌تر صفت و فعل ناپسند، غیراخلاقی و از منظر جامعه مذمومی – از اعتیاد و می‌گساری و بی‌بندوباری اخلاقی گرفته تا آدم‌ربایی و قاچاق انسان و اقدام علیه امنیت ملی و همکاری با مخالفان نظام- است که با این سریال به گروهی خاص از اهل قلم نسبت داده نشده باشد. ادعا نمی‌کنم این‌ها که جیرانی به نمایش گذاشته، یکسره زاییده‌ی تخیل و وهم‌اند و در محافل ادبی هرگز به بعضی، و تنها بعضی، از این صفت‌ها برنمی‌خوریم (و مگر نمی‌شود در میان اهل سینما یا حتی سیاست همین «بعضی» را به همراه چیزهای دیگر و شاید حتی ساده‌تر یافت؟) اما نمی‌توانم از کنار ذهنیتی که نتیجه‌اش خلق چنین اثری و حمایت از آن می‌شود، بی‌تفاوت بگذرم.
قبلا هم نوشته‌ام که اینجا، مثل هر جامعه دیگری، نسبتی از بدبینی و بی‌اعتمادی میان دولت‌مردان و هنرمندان وجود دارد و ظاهرا گریزی هم از آن نیست؛ اما برخورد دگرگونه و تبعیض‌آمیز دولت‌مردان و مدیران فرهنگی با نویسندگان و اهل ادبیات –در مقایسه با دیگر هنرمندان- چیزی نیست که بتوان نادیده‌اش گرفت. اگر سینماگران آن‌قدر معتمد نظام هستند که فرصت بیابند با مسوولان کشور دیدار کنند و «دغدغه‌ها» و «نگرانی‌هایشان» را مطرح کنند، یا آسوده(تر)‌‌ در پی برگزاری جشن‌های سینمایی و جلسات نقد و بررسی فیلم باشند، نویسندگان اما نه تنها از این «فرصت‌»ها محروم‌اند و حتی در آمارهای رسمی نهادها و وزارتخانه‌ها «دیده نمی‌شوند» که متاسفانه گاهی در قامت پیاده‌نظام دشمن به ضدیت با ارزش‌ها متهم می‌شوند. نمی‌دانم این نوع نگاه به ادبیات و کلمه و اهلش چگونه ممکن است از میان برود، اما این را خوب می‌دانم که نویسندگان امروز- برخلاف آن‌چه در ذهن برخی متولیان فرهنگی و سیاسی می‌گذرد و ردپایش را در «مرگ تدریجی یک رویا» هم می‌توان دید- نه به دنبال گرایش‌ها و آرمان‌های سیاسی بعضی نویسندگان پیش از خوداند، نه عقبه ایدئولوژیک و سیاسی آنان را دارند، و نه مانند گروه‌هایی چون کانون نویسندگان ایران در پی تکرار اشتباهاتی چون تبدیل خواسته‌های صنفی به شعارهای بیهوده و نخ‌نمای سیاسی هستند. مصداق این ادعا هم شاید تلاش اهل قلم برای حفظ استقلال و دور ماندن از دعواهای سیاسی و دست‌یابی به تعاملی کم و بیش پایدار، هرچند یک‌طرفه اما به دور از هیاهو و جنجال، با مدیران فرهنگی در هر دوره‌ای باشد.
نمایش این همه تاریکی و نسبت دادن‌اش به اهل کلمه، نتیجه‌ای جز افزودن بر بلندی و استحکام دیوار بی‌اعتمادی میان نویسندگان و دولت‌مردان نخواهد داشت. زمانه عوض شده است و آدم‌های این سوی دیوار هم؛ شباهتی اگر مانده در تکرار وسوسه نوشتن و منتشر کردن است و بس. آیا وقتش نیست که دولت‌مردان هم این تغییرات را باور کرده و به آدم‌های این‌سوی دیوار مانند گذشته نگاه نکنند؟

پی‌نوشت۲: یادداشت یک پی‌نوشت داشت که حذف شد. دلیل‌ حذفش هم شیطنت‌هایی بود که در حاشیه آن پی‌نوشت شکل گرفت و در کامنت‌ها خودش را نشان داد. لطفا اگر به دنبال تسویه حساب شخصی با فریدون جیرانی، روزنامه‌نگاران و ... هستید، اینجا کامنت نگذارید، چون نظرهای بی‌پایه و اساس و توهین‌آمیز منتشر نخواهند شد.

- این یادداشت در روزنامه کارگزاران مورخ ۲۷ مهر منتشر شده است. یادداشت برای روزنامه کارگزاران نوشته شده بود، اما عقب افتادن انتشارش باعث شد من کمی عجله کنم و به گمان اینکه قرار نیست یادداشت در روزنامه چاپ شود، اینجا منتشرش کنم.

December 1, 2008

حاشیه‌ی هشتم+ پی‌نوشت

برخلاف آن‌چه این روزها و در حاشیه‌ی نامزدهای دریافت هشتمین جایزه‌ی بنیاد گلشیری گفته می‌شود، قرار گرفتن مجموعه داستان «چیزی در همین حدود» به‌روژ ئاکره‌یی در بخش مجموعه داستان اول، به تنهایی، اشتباه نیست و هیچ ضدیتی با آیین‌نامه‌ی اجرایی بنیاد گلشیری ندارد. انتشارات نیلوفر البته پیش از این، مجموعه داستان «ما اینجا هستیم» به‌روژ ئاکره‌ئی را منتشر کرده بود اما این مجموعه -درست یا غلط- در پنجمین دوره‌ی جایزه‌ی بنیاد گلشیری، مجموعه داستان کوتاه به‌هم‌پیوسته تلقی شده و در کنار نامزدهای بخش رمان اول قرار گرفته بود.
اینجا جای بحث و جدل درباره‌ی درستی یا نادرستی تصمیم گروه کاری پنجمین جایزه‌ی گلشیری نیست، اما اگر فرض ‌کنیم قرار گرفتن یک مجموعه داستان - هرچند از نوع به‌هم‌پیوسته‌اش- در کنار چند رمان و رقابت با آن‌ها درست باشد، آن وقت مجبوریم نگاهی به جلد «ها کردن» پیمان هوشمندزاده بیندازیم و از خودمان بپرسیم که چرا گروه کاری هشتمین جایزه‌ی بنیاد از کنار آن «مجموعه داستان به‌هم پیوسته»‌ای که روی جلد -و درست پایین «ها کردن»- آمده، بی‌تفاوت گذشته و قرار است مجموعه‌ی هوشمندزاده - برخلاف رویه‌ی پیشین بنیاد- در بخش «مجموعه داستان»، و نه «رمان»، داوری شود.
و اگر جز این باشد و بپذیریم که در پنجمین جایزه ی بنیاد گلشیری اشتباهی اتفاق افتاده، آن وقت دیگر «چیزی در همین حدود» به‌روژ ئاکره‌یی مجموعه داستان اول نویسنده‌اش نخواهد بود.
شاید اشتباه می‌کنم، اما اگر «هاکردن» هوشمندزاده و «چیزی در همین حدود» ئاکره‌یی دو اثر برگزیده‌ی امسال شوند- که اتفاقا هیچ دور از ذهن نیست- آن‌وقت باید منتظر ترک‌تازی مخالفان و بدخواهان بنیاد گلشیری باشیم و شکل گرفتن حاشیه‌ای دیگر. شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟

پی‌نوشت:
پاسخ گروه کاری هشتمین جایزه‌ی بنیاد گلشیری به این یادداشت را می‌توانید اینجا بخوانید.

December 5, 2008

در احوال این نیمه‌ی روشن

دوشنبه‌ی گذشته یادداشت کوتاهی در ناتور منتشر شد، با نگاهی کم‌و‌بیش انتقادی به نامزدهای دریافت هشتمین جایزه‌ی گلشیری و حاشیه‌هایی که گرد فهرست نامزدهای این دوره‌ی بنیاد گلشیری شکل گرفته است. آنچه در ادامه می‌آید پاسخ گروه کاری هشتمین جایزه‌ی بنیاد گلشیری است به آن یادداشت. لازم است از حسن توجه این عزیزان نیز تشکر کنم.

با سلام
به دنبال تلفن و ای-میل آقای هوشمندزاده و به درخواست ایشان «هاکردن» در بخش مجموعه داستان قرار گرفت. این درخواست ایشان پیش از اعلام کاندیداها به دبیر جایزه اعلام شد و در همان زمان در سایت بنیاد نیز در فهرست کتابهای بررسی شده جابه جا شد.
با احترام و تشکر از توجهتان

January 24, 2009

مردم چرا نشستین؟

متاسفانه این روزها شاهد آن هستیم که جریانی خزنده در پی به انحراف کشاندن آرمان‌های نیم‌فاصله است.

January 27, 2009

شوخی با آقای ترانه

حیف که دست و زبانم بسته است مقابل آقای ترانه و ساعت شوم‌اش، وگرنه از «خواهر خورشیدو کی به چاه انداخته» قصه‌ها می‌شد ساخت!

February 9, 2009

درباره‌ی الی

هیچ حواستان هست در این دو-سه روزی که از نمایش «درباره‌ی الی» در جشنواره می‌گذرد، یک نفر پیدا نشده که دو خط درست و حسابی «درباره‌ی» این فیلم بنویسد واز شدت ذوق‌زدگی به کلی‌گویی‌ نرسیده باشد؟ ناسلامتی بعضی از این آقایان سال‌هاست که نان‌شان را از همین راه در می‌آورند و پایش اگر بیفتد، به عالم و آدم درس روزنامه‌نگاری و یادداشت نویسی می‌دهند.
حالا تکلیف امثال من که فیلم را ندیده‌اند و همه‌ی امیدشان به یادداشت‌های همین اساتید بوده، چیست؟

پی‌نوشت :
خب، حمیدرضا نظر دیگری دارد: تا می‌توانید چیزی از این فیلم نخوانید...

February 15, 2009

طعم گس خرمالو
به بهانه‌ی انتشار رمان «نگران نباش»


Negaran%20nabash.jpg

حتی اگر از «صدا» هم شروع کنیم، باز راه دوری نرفته‌ایم؛ از داستان‌های تجربی اولین مجموعه داستان مهسا محبعلی تا همین تازه‌ترین رمانش، نگران نباش، گرچه فاصله‌ای است چشم‌گیر، اما در همین مسیر به ظاهر پر پیچ‌و‌خم، نشانه‌هایی هم هست برای بازشناختن جهان داستانی امروز نویسنده‌ای که شاید بیش‌تر از دیگر داستان‌نویسان هم‌دوره‌ی خود به اصول خود در نوشتن وفادار بوده است. مجموعه داستان صدا معرف داستان‌نویسی بود که به فرم و ساخت داستان توجه ویژه‌ای دارد و جز آن، تلاش می‌کرد تا جهان داستانی‌ خود را از مضامین تکرارشونده‌ای که عنصر جنسیت، تقابلش با جامعه و حاشیه‌هایش به داستان‌نویسان زن ایرانی تحمیل می‌کند، دور نگه دارد. رمان وهم‌آلود و خاص «نفرین خاکستری» و مجموعه داستان «عاشقیت در پاورقی» - با دو داستان متفاوت و موفق «هفت‌پاره‌ دانای کل» و «عاشقیت در پاورقی»‌- هم نتیجه‌ی وفاداری محبعلی به همان قرارداد اولیه‌اند و ماکت‌هایی از دنیای پایدار، منظم، جذاب و به دور از هرگونه پریشانی «نگران نباش».

Continue reading "طعم گس خرمالو
به بهانه‌ی انتشار رمان «نگران نباش»" »

June 8, 2009

بعد از این خانه‌ای نداریم


1. سیزدهم یا شانزدهم، دیگر چه فرقی می‌کند؟ خرداد امسال از نیمه گذشت و در هیاهوی انتخابات و سیاستهیچ‌کس یادش نماند که یکی از همین روزها، سالگرد درگذشت هوشنگ گلشیری بوده است، سالگرد درگذشت آقای نویسنده. اصلا مگر این انتخابات می‌گذارد به چیزی دیگر هم فکر کنی؟ آدم همه چیز را شبیه صندوق رای می‌بینید و به همه‌ی آدم‌ها و روزها از قاب انتخابات نگاه می‌کند. مگر می‌شود پای حرف بعضی نشست و بعضی لبخندها را دید و بعضی حرف‌ها و ادعاها و آمارها و افشاگری‌ها را شنید و بعد آرام و سرخوش برگشت به دنیای خود و گرم نوشتن و خیال‌پردازی شد؟ دروغ چرا، من هم فراموش کرده بودم و اگر آشنای «کتاب‌یابم» جمعه شب زنگ نمی‌زد و خبر نمی‌داد که افست «کریستین و کید» و «جن‌نامه» را پیدا کرده و برایم کنار گذاشته، یادش نمی‌افتادم. می‌گفت:« آقا دیر بجنبید کتاب‌ها را برده‌اند، نیمه تاریک ماه را هم اگر بخواهی دارم، اصلش را، می‌گویند دیگر چاپ نمی‌شود...». اهل دروغ و بازارگرمی نیست، آمار غلط هم نمی‌دهد به آدم؛ چندسال است می‌شناسمش، دیده‌ام مردم در مغازه‌اش چطور دربه‌در کتاب‌های گلشیری‌اند. هرچه باشد، بعضی چیزها حذف نمی‌شوند و از بین نمی‌روند، تنها از شکلی به شکل دیگر در می‌آیند...
2. پنجشنبه شب یکی از دوستان داستان‌نویسم زنگ زد و بی‌مقدمه مزه پراند که « دیشب وبلاگت را می‌خواندم، انگار از وقتی پروژه‌ها خوابیده‌اند زدی توی رنگ‌کاری، حالا بازار خوب هست؟» گیج ضربه بودم و دنبال یک جواب دندان شکن که امان نداد و ادامه داد: « از خودت صیانت کن پسر، تو نویسنده‌ای خیر سرت، اصالت خودت را حفظ کن، این انتخابات بازی من و تو نیست». داستان‌نویس خوبی است این دوستم، جمله‌ی معروفی هم دارد که وقتی مجموعه داستان اولش گل کرده بود، همه جا تکرار می‌کرد: «نسل ما بر شانه‌های هوشنگ گلشیری ایستاده است»...
3. نمی‌دانم اگر گلشیری زنده بود امروز چه کار می‌کرد و بیست و دوم خرداد به چه کسی رای می‌داد؟ اصلا رای می‌داد؟ نمی‌دانم...اما خیال می‌کنم اگر بود و نبودن‌اش این‌قدر به چشم نمی‌آمد، ادبیات و اهلش نمی‌توانستند این طور منفعل بمانند و دست کم عزت و آبرویی بیشتر از امروز داشتند. شک ندارم تمام قد می‌ایستاد و اعتراض می‌کرد، به دادگاه یعقوب یادعلی و نشر اکاذیب شدن داستان و شکایت سازمان‌های دولتی از داستان‌نویسان، به سنگ‌اندازی پای جوایز ادبی خصوصی، به لغو مجوز رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها، به طولانی شدن روند بررسی کتاب‌ها، به پیاده نظام دشمن شدن نویسنده‌ها در کلام مدیران فرهنگی و به دنبالش پرونده سازی‌ها، به اعتمادی که نبوده و نیست میان دولت و هنرمندان و به همه‌ی چیزها و آدم‌هایی که به این روزمان انداختند. نمی‌دانم...شاید جمع‌مان می‌کرد، نمی‌گذاشت این طور پراکنده باشیم و دور از هم، دنبال خرخره‌ی همدیگر و در حسرت یک‌صدایی اهل سینما و جماعت عکاس و نقاش. نمی‌دانم...هوشنگ گلشیری سال‌هاست که نیست و این آب خرد سال‌هاست که بی‌نهنگش، خردتر و حقیرتر از همیشه است و در حسرت تعهد و استقلالی که او داشت.


- این یادداشت شنبه نوشته شده و در شماره‌ی امروز «اعتمادملی» منتشر شده است.

June 25, 2009

من از فصل برداشت می‌ترسم آقای جعفری...

من آدم محافظه‌کار یا توصیه‌پذیری نیستم، برای همین است که گاهی بعضی از دوستانم را می‌رنجانم و متهم می‌شوم به نادیده گرفتن پیشنهادهای دلسوزانه‌ی آن‌ها. مثلا مطمئن هستم که بعد از انتشار همین یادداشت، چند نفری با من تماس خواهند گرفت و گله خواهند کرد که «چرا جواب یادداشت‌اش را دادی و در دام آدمی افتادی که محتاج توجه دیگران است و کمکش کردی تا به هدفش برسد» (گمان می‌کنم خودتان هم بدانید، یا همان «دوستانی» که لینک‌های مرتبط را جمع می‌کنند و برایتان می‌فرستند، به شما رسانده باشند که آنچه در دنیای واقعی درباره‌ی شما گفته می‌شود هیچ شباهتی به جمله‌ی بالا ندارد و آن‌چه من نقل کرده‌ام مودبانه‌ترین و محال‌ترین شکل جملاتی است که درباره‌ی شما گفته می‌شود و البته که همه‌ی این‌ها برای شما «هیچ» است). من آدم محافظه‌کاری نیستم آقای جعفری اما سعی می‌کنم –بله، سعی می‌کنم- تا آن‌جا که ممکن است، به اخلاق و اصولش وفادار بمانم. گمان می‌کنم شما هم چنین آدمی باشید و دست‌کم مرزهای اخلاق را بشناسید؛ هنوز فراموش نکرده‌ام در اوج برنامه‌های تبلیغاتی نامزدها و پخش مناظره‌ها، وقتی حس کردید اس.ام.اس‌هایتان آزارم می‌دهد، عذرخواهی کردید و دیگر چیزی در مدح آقای احمدی‌نژاد و رد دیگران نفرستادید؛ همین‌هاست که امیدوارم می‌کند و خط می‌کشد بر بی‌حاصل شمردن این نامه‌نگاری.
ما سال گذشته در یکی از کافه‌های مشهد چندساعتی با هم گپ زدیم، من به خاطر دفاع از کتاب شما مفتخر شده بودم به کلمات و ترکیب‌هایی چون «وزغ برکه» و «منتقد بی‌سواد و نادان» و شما دنبال رکوردشکنی بودید و پایین کشیدن کتاب رضا امیرخانی و- به قول خودتان- حامیان دولتی‌اش. بیش‌تر از ادبیات از سیاست حرف زدیم که شما عاشقش هستید و من –متاسفانه- دچارش. از شوروی سابق گفتیم و گورباچف و یلتسین، از آرژانتین حرف زدیم و حرکتش به سوی دموکراسی، از آلمان نازی و –اگر اشتباه نکنم- از شیلی و پینوشه و آلنده. از شباهت‌هایشان با ایران امروز رسیدیم به تفاوت‌هایشان، درباره‌ی نقش رهبری در ایران امروز هم حرف زدیم و حمایت ایشان از آقای احمدی‌نژاد. بحث داغی بود، آن قدر که نفهمیدیم چطور چهارساعت گذشت، اما سرانجامی نداشت – البته اگر سرانجام را با تفاهم یکی بگیریم؛ شما ریشه‌های ایدئولوژیک ماجرا را نمی‌خواستید ببینید و من نمی‌توانستم بی‌توجه به نقش مذهب و رهبران دینی در ایران و پیوندهای عمیق آقای احمدی‌نژاد با آیت‌الله مصباح یزدی، ایران امروز را مدلی از آنچه در شوروی سابق گذشت بدانم. شما نظرتان را درباره‌ی سرانجام این قصه و رابطه‌ی مقام رهبری با آقای احمدی‌نژاد و –به قول خودتان- نظامیان دانشگاهی گفتید – که اگر صلاح می‌دانستید دیگران هم از آن مطلع شوند حتما در این چند ماه منتشرش می‌کردید و من هم به حکم اخلاق چیزی از آن نمی‌نویسم- و من هم با آن مخالفت کردم. همین جا بحث تمام شد، هردو فهمیدیم که اینجا دیگر نقطه‌ی مشترکی وجود ندارد و دیگر ادامه‌اش ندادیم. بعد از آن، من با هیچ‌کس درباره‌ی آنچه در آن چهارساعت گفته شد حرف نزدم، فقط یادداشت کوتاهی نوشتم در وبلاگم و درحاشیه‌ی آدمی به اسم فرهاد جعفری، که بیش‌تر لعن و نفرین و نیش و کنایه برایم ساخت، و یادم ماند که فرهاد جعفری به آنچه می‌گوید اعتقاد دارد- اما اشتباه می‌کردم انگار.
شما اما چه کار می‌کنید آقای جعفری؟ امروز سرمست از رد کردن چاپ بیست و چهارم و آنچه در انتخابات گذشت، حریف می‌طلبید و تحقیر می‌کنید و نیش و کنایه می‌زنید – که از «رای من را پس بده» رسیده‌اند به «کافه پیانو‌ام را پس می‌دهم»- و من و امثال من را –فقط به این خاطر که کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستاده‌ایم- با اقتدارگرایان مقایسه می‌کنید؟ کارنامه‌ی من مشخص است آقای جعفری، من نه اهل پرونده‌سازی بوده‌ام و نه عقده‌گشایی‌های شفاهی، هرجا حرفی داشته‌ام، نوشته‌ام و به قول آن‌که سنگش را به سینه می‌زنید، اسنادش هم موجود است. پرونده و گذشته‌ی همه‌ی ما روشن است، هم ما و هم شما. حالا شما من و امثال من را با اقتدارگرایان مقایسه می‌کنید؟ آقای جعفری در این مدت کسی سایت شما را هک کرده؟ کسی به خانه‌تان ریخته و شما را بازداشت کرده؟ ساعت دوازده شب آمده‌اند خانه‌تان و بی‌هیچ توضیحی شما را با خودشان برده‌اند به ناکجاآباد و تا چهار صبح سوال پرسیده‌اند و تحقیرتان کرده‌اند؟ کسی برای خودتان یا کتابتان پاپوش درست کرده و پرونده ساخته؟ مجوز کتابتان را باطل کرده‌اند یا مجوز رمان تازه‌تان را گرو نگه داشته‌اند؟ ما شبیه اقتدارگرایان هستیم؟ فقط به این خاطر که خواسته‌ایم کتاب‌های کتاب‌خانه‌مان را دست‌چین کنیم؟
آقای جعفری، شما «نویسنده»‌ی خوبی هستید، همه‌ی آن‌ها که اندکی انصاف دارند و داستان‌های کوتاه شما را هم خوانده‌اند این را خوب می‌دانند؛ من هنوز هم از کافه پیانوی شما دفاع می‌کنم و آن‌قدر بالا و پایین دیده‌ام در این بیست و نه سال که افسارم را نسپارم به احساسات و حاصل کار یک «نویسنده» را به خاطر عقایدش نفی کنم.شما حق دارید بنویسید و منتشر کنید، کسی منکر این حق شما نشده، جای کتاب شما اما در کتاب‌خانه‌ی من نیست، همان طور که جای فیلم‌های مسعود ده‌نمکی در خانه‌ی من نیست؛ حالا می‌خواهید میلیاردی شوید یا جهانی، برای من فرقی نمی‌کند. آدمی که روح من را خراش می‌دهد، در خانه‌ی من جایی ندارد، گیرم چوب و چماق و پنجه بوکسش را سال‌ها پیش کنار گذاشته باشد.
سرمست باشید آقای جعفری، بخندید، به ریش من، به ریش ما، به همه‌ی این در نگاه شما و هم فکرانتان «اقلیت»، به «غبار»، به «آشوب‌گر»، به «عامل دشمن»، به کتاب‌ها و فیلم‌ها و زندگی‌هایی که بعد از این تباه می‌شوند و پشت دیوار «اقتدارگرایی» می‌مانند؛ اما یادتان باشد آقای جعفری، بعضی زخم‌ها هرگز خوب نمی‌شوند، این تحقیرها، این گازهای اشک‌آور، این چوب و چماق‌ها، این بازداشت‌ها و بازجویی‌ها، این مرگ‌های ناگهانی و «بی‌دلیل» فقط زخم نمی‌زنند به تن، روح را هم می‌درند و تخم کینه می‌کارند و نفرت تقسیم می‌کنند؛ من از فصل برداشت می‌ترسم آقای جعفری...این تازه اول قصه است!
من، پدرام رضایی‌زاده، نویسنده‌ی مجموعه داستان «مرگ‌بازی» چهارشنبه‌ی گذشته کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستاده‌ام آقای جعفری. آن «احتمالا»ای که در یادداشت‌تان پیش از اسم من گذاشته‌اید اضافی است. من هنوز به اخلاق وفادارم و برای زندگی خودم اصولی دارم؛ همین پایبندی به اصول‌ است که اجازه نمی‌دهد کتاب شما را در کتاب‌خانه‌ام بگذارم.
باقی بقای شما و دوستداران و «دوستان»تان


مرتبط:
- شما پخته‌های دهه‌ی چهل... (امیررضا مافی)
- این روزها خیانت در امانت می کنند٬ شما اما خیانت در مخاطب کردید. (من: بهناز میم)
- نامه‌ای به دوست سابقم فرهاد جعفری (آرش شفاعی)

July 20, 2009

نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

وقتی از ادبیات و سیاست و رابطه‌ی این دو حرف می‌زنیم، بد نیست یادمان باشد که این وسط آن‌چه مهم است «منش» نویسنده است و نه «مشی سیاسی» او. من مخالف مشی سیاسی رضا براهنی هستم، اما منش او را می‌پسندم، همان طور که ممکن است طرفدار مشی سیاسی رضا امیرخانی، احمد دهقان یا سیدمهدی شجاعی یا جریان‌های سیاسی حامی آن‌ها نباشم، اما منش‌شان را تحسین کنم و آن‌ها را بسیار شریف‌تر از بعضی‌ها بدانم که خودشان را طلایه‌دار روشنفکری می‌دانند. امروز هم اگر جدلی هست، بر سر انتخابات یا گرایش‌های سیاسی آدم‌ها نیست، حرف بر سر «منش»، «اصول» و میزان «ریاکاری» است.
من هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم آن چند خطی را که احمد دهقان در دفاع از یعقوب یادعلی نوشته بود، یادم نمی‌رود که او جور خیلی از ما را کشید با آن یادداشت‌اش و باز یادم نمی‌رود که ما چطور چند ماه قبلش او را تنها گذاشته بودیم و سکوت کرده بودیم، وقتی به خاطر یکی دو داستان از مجموعه‌ی «من قاتل پسرتان هستم» هدف شدید‌ترین حمله‌ها بود.
بیایید کلاهمان را قاضی کنیم، ما به بعضی - بله، تنها بعضی - آدم‌های آن طرف خط‌کشی‌هایمان بدهکاریم؛ به همه‌ی آن اصول‌گراهایی که دولتی و حکومتی و وابسته نامیدیم‌شان، اما خیلی‌وقت‌ها با همان باورها و اعتقاداتشان از ما جلو زده‌اند؛ ما بدهکاریم، به امین‌پور، کاکایی، دهقان، شجاعی، امیرخانی و همه‌ی آن‌ها که در این سال‌ها هر روز به رنگی نو در نیامدند...


- عنوان یادداشت از حافظ است.

December 26, 2009

آخرین سامورایی


برادر ارزشی، رفیق بی کلک، نویسنده‌ی - در حال حاضر - انقلابی
حامد حبیبی
سلام
این‌ها را می‌شد اینجا ننوشت، می‌شد زنگ زد و درگوشی حرف‌ها را گفت و تمام، اما خب، نه رسم من بود این‌کار و نه رسم اینجا؛ یعنی آخرش باید می‌نشستم و زل می‌زدم به آرشیو اینجا و از خودم می‌پرسیدم که فلان فلان شده، تا دیروز همه‌ی های و هوی‌ات این بود که اهل محافظه‌کاری و رفیق‌بازی نیستی و با همین بهانه،‌ همه‌ی این سال‌ها معرکه راه انداختی و مردم را جمع کردی اینجا، بعد حالا شده‌ای سیاست‌باز. اصلا، اگر نشود به حرمت همان دوستی چندساله دو کلمه - به خیال خودم - حرف حساب زد، بی حب و بغض، به تویی که همه‌ی این سال‌ها حرف حساب زده‌ای توی وبلاگت و از ورطه، آینه ساخته‌ای برایمان، که دیگر کارمان ساخته است.
کم کنم از حاشیه؛ داستان، ماجرای این نامه‌ای است که نوشته‌ای و خرده قصه‌های دور و برش. دوست داشته‌ای از جایزه بکشی کنار، ناز شستت، به کسی هم مربوط نیست؛ این‌‌ها را هم که گفته‌اند نمی‌توانی انصراف بدهی و تبعات دارد برایت و دیگران ممکن است این کناره‌گیری را بگذارند به حساب بی‌مقداری‌ات، خیلی جدی نگیر؛ این آسمان ما همیشه و همه‌جا ابری بوده و انگار کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. آدم گاهی می‌ماند در تشخیص دولتی از خصوصی ( از جوایز ادبی حرف می‌زنیم‌، حواست نرود سمت چیز دیگری) نمی‌فهمد فرق روشنفکر‌ و غیرروشنفکر دقیقا در چیست، در همان صیقلی کردن/ نکردن صورت و کراوات زدن/ نزدن و... یا تفاوت‌های دیگری هم هست. این را که لابد خوانده‌ای؟ اسم و رسم صاحب کلمات را که پاک کنی، می‌شود جای جوابیه‌ی این‌طرفی‌ها انداختش به جماعت. حالا تازه این بنده‌ی خدا نیش و کنایه هم نزده وسط حرف‌هایش، اما همین رفقای روشنفکر خودمان لینک دادند به حرف‌های طرف و نوشتند که «می‌خواهند به زور کتاب‌ها را در جوایز دولتی نگه دارند»...
باز دارم روضه می‌خوانم...حریف خانه و گرمایه و گلستان، جان کلام‌ات اصلا حق، اما من بیست بار این نامه‌ات را زیر و رو کردم تا نشانی از آدمی که حرفش را زده‌ای، آدمی که «می‌خواهد به ادبیات وفادار باشد، می‌خواهد به خوانندگان داستان‌های خود وفادار بماند، می‌خواهد در کنار چند داستانی که نوشته بایستد و سرش را بالا بگیرد، می‌خواهد آنقدر با دیگران روراست باشد که حتا با تصویر خود نبوده است، می‌خواهد به چندصدایی خیانت نکند...»، پیدا کنم، اما دریغ از یک ردپا.
حامد! به من حق بده شک کنم، به‌خاطر آن «بارانی‌»‌ای که در نامه‌ات بدجور توی ذوق می‌زند و تیزی‌اش به کسی می‌رسد که اتفاقا نقشی ندارد این وسط. حق بده شک کنم به حرف‌هایت، وقتی به تاریخ نامه‌ات نگاه می‌کنم و روز قبل‌اش را به یاد می‌آورم، وقتی یادم می‌آید برگزیدگان جایزه‌ی «روزی روزگاری» ماه‌هاست مشخص شده‌اند، و وقتی نامه‌ات این‌طور نشانی می‌دهد که «نویسنده‌ی تنها» و «روراست» فقط با «روزی ‌روزگاری» مشکل دارد و انگار بدش نمی‌آید کتابش در جایزه‌ی گلشیری یا مهرگان و اصفهان برنده شود.
رفیق! قبلا هم نوشته‌ام، «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»‌ات مجموعه داستان درجه یکی است و چهار داستان خوب دارد؛ ولی داستان‌های پیمان هم چیزی کم ندارند و بعضی‌هایشان به این زودی‌ها فراموش نمی‌شوند. نکته اتفاقا اینجاست که «برف و سمفونی ابری» - و نه پیمان اسماعیلی - نزدیک‌تر است به معیارهای جایزه‌ای مثل جایزه‌ی منتقدان، همان‌طور که معتقدم - شاید اشتباه می‌کنم - اگر قرار بر داوری کتاب‌ها بود و نه داوری آدم‌ها، «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» شانس بیشتری داشت برای رسیدن به جایزه‌ی «روزی روزگاری».
این وسط، برای یکی مثل من، که به اندازه‌ی تو به ادبیات و داستان‌هایش وفادار نیست، شاید نبودن در جمع برنده‌ها و نامزدها سخت باشد، اما برای تو، که هم «ماه و مس»‌ات را دیدند و هم «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»ات را تحسین کردند، بعید می‌دانم. هم تو و هم من و هم مخاطبان واقعی این ادبیات، نه این بی نام و نشان‌های مجازی لبریز از بخل و کینه که امروز دور میدان تو جمع شده‌اند و فردا زیر پرچم یکی دیگر می‌روند، خوب می‌دانیم که چه‌قدر فرق است میان کتابی که نامزد نهایی جایزه‌ای مثل «منتقدان و نویسندگان مطبوعات» - و تو اصلا بگو هر جایزه‌ی معتبری - است و دیگر کتاب‌ها.
این قصه که تمام نمی‌شود، حوصله‌ی تو و خوانندگان این کلمات اما حد و مرزی دارد. یادت باشد همه‌ی ما زیر یک سقف هستیم و به قول گلشیری، دیوار و سقف خانه‌ی ما، همین‌هاست که می‌نویسیم. حرف آخر هم بماند برای حافظ:

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست...

باقی بقای تو و خلاقیت بی‌نظیرت.
با مهر

December 30, 2009

داستان مردی که 17 دی با یک کلاه‌گیس مشغول مردن بود


می‌شود درباره‌ی شباهت‌های «17 دی کجا بودی؟» امیررضا کوهستانی با «کوارتت» حرف زد، یا از «شبه رادیویی» بودن این نمایش گفت و از این که مخاطب گاه چنان لحظات ملال‌آوری را تجربه می‌کند که ترجیح می‌دهد سالن را ترک کند؛ می‌توان از اصرار عجیب کوهستانی بر دراماتیزه نکردن دیالوگ‌های به شدت «واقعی»‌اش حرف زد و از روایت - و نه ماجرا - و کشمکشی گفت که ظرفیت نود دقیقه اجرا را ندارد، یا پای ضعف در گره‌افکنی‌ را وسط کشید؛ اما مشکل اساسی من - یعنی آدمی که مخاطب حرفه‌ای نمایش نیست و شاید چیز زیادی هم از نمایش نداند و آقای کوهستانی یا یکی از طرفداران‌اش به سادگی می‌تواند با یکی دو سوال کارش را یک‌سره کند و شانه‌ها یا یکی دو جای دیگرش را به خاک برساند - با «17 دی کجا بودی؟» نه این‌هاست و نه چیزهای کوچکی مثل طراحی لباس «سارا» (نگار جواهریان) یا عقب ماندن صدا از تصویر در صحنه‌ی زیر و رو شدن کشوها. «17 دی کجا بودی؟» می‌توانست دوست‌داشتنی باشد اگر «احمد مهران‌فر» و «الهام کردا»‌اش این‌قدر فاصله نداشتند با دیگر بازیگران‌اش. جز این دو، که بازی‌شان را دوست داشتم، نمایش کوهستانی یک «نگار جواهریان» به شدت ناامیدکننده دارد و چند بازی معمولی از بازیگرانی که انگار خودشان هم به نمایش اعتقادی ندارند. طبیعی است خیلی نتوانم از یک «حس» حرف بزنم و از شکل نگرفتن «رابطه»ی میان مخاطب و بازی‌های نمایش، اما گمان می‌کنم اگر خود آقای کوهستانی هم دیروز در تماشاخانه‌ی ایرانشهر و سالن اجرای نمایش حضور داشت، می‌توانست از نگاه کردن به چهره‌ی مخاطبان نمایش یا زیرنظر گرفتن واکنش‌های تماشاگران به بعضی از این حرف‌ها برسد؛ کسی چه می‌داند، شاید شب‌های دیگر قصه جور دیگری تمام شده باشد...

پی‌نوشت: حالا چرا «کلاه گیس»؟ شاید بشود یک روز درباره‌ی این هم حرف زد.

مرتبط:
- حکایت کیوان و نمایش «17 دی کجا بودی؟»

About Criticism

This page contains an archive of all entries posted to Natoor in the Criticism category. They are listed from oldest to newest.

Culture is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.33