<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Natoor</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/" />
<modified>2012-02-08T17:55:04Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.33">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2012, pedram</copyright>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/02/2253.php" />
<modified>2012-02-08T17:55:04Z</modified>
<issued>2012-02-08T17:36:06Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2253</id>
<created>2012-02-08T17:36:06Z</created>
<summary type="text/plain"> دوست داشتن تو يک تاکسی نامرئی در پس‌کوچه‌های ظهر تابستان بود يک تاکسی نامرئی که هيچ‌کس را سوار نمی‌کند . . . يا برگرد يا برگرد. «سعدی گل‌بیانی- برگ‌های بی‌عشوه‌ی ختمی ـ نشر چشمه»...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Poem</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
دوست داشتن تو<br />
يک تاکسی نامرئی<br />
در پس‌کوچه‌های ظهر تابستان بود<br />
يک تاکسی نامرئی<br />
که هيچ‌کس را سوار نمی‌کند<br />
.<br />
.<br />
.<br />
يا برگرد<br />
يا<br />
برگرد.</p>

<p>«سعدی گل‌بیانی- برگ‌های بی‌عشوه‌ی ختمی ـ نشر چشمه»</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>این روزها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/02/2250.php" />
<modified>2012-02-08T17:57:00Z</modified>
<issued>2012-02-06T06:50:49Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2250</id>
<created>2012-02-06T06:50:49Z</created>
<summary type="text/plain"> سیزیف....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
سیزیف.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سنگر و قمقمه‌های خالی (سه) مافیا وارد می‌شود</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/02/2245.php" />
<modified>2012-02-08T17:52:59Z</modified>
<issued>2012-02-04T05:07:15Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2245</id>
<created>2012-02-04T05:07:15Z</created>
<summary type="text/plain"> جمعه‌ی پیش، وقت نوشتن بند آخر یادداشت‌ام، همه‌ی فکر و ذکرم این بود که هیچ اسمی جا نماند، که نام همه‌ی نویسندگان جوانی را که مجموعه داستان یا رمان‌ مطرحی داشته‌اند، یا مدعی بودند که کتاب‌شان چیزی از دیگران...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Criticism</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
جمعه‌ی پیش، وقت نوشتن بند آخر یادداشت‌ام، همه‌ی فکر و ذکرم این بود که هیچ اسمی جا نماند، که نام همه‌ی نویسندگان جوانی را که مجموعه داستان یا رمان‌ مطرحی داشته‌اند، یا مدعی بودند که کتاب‌شان چیزی از دیگران کم ندارد و اصحاب رسانه، مخاطبان ادبیات داستانی و مافیای مخوف ادبیات به آن‌ها و کتاب‌شان ظلم کرده‌اند، در یادداشت‌ام بیاورم. این طور وقت‌ها، وقتی توی یادداشت یا نقدی، به گروهی از نویسندگان اشاره می‌شود، نیاوردن یک اسم گاهی می‌تواند باعث اتفاقات و فکر و خیال‌های عجیبی بشود؛ درست مثل وقتی که فهرست نامزدهای نهایی جوایز ادبی منتشر می‌شود. آدم‌ها بهت‌زده و عصبانی چند ثانیه‌ای فهرست را بالا و پایین می کنند، اول از خودشان و بعد در جمع دوستانه چیزهایی می‌پرسند شبیه این که «پس چرا کتاب من نیست؟» یا «یعنی کتاب من از چرندیات فلانی هم بدتر است؟» و آخرش به مانیفست‌ می‌رسند، درباره‌ی مافیا، شبکه، شاهکارهای مهجور و خیانت بعضی‌ها به ادبیات حقیقی ، ادبیات اصیل، ادبیاتی که حتما و بی‌شک کتاب آن‌ها را نیز در بر می‌گیرد؛ همیشه پای انگیزه‌های شخصی را وسط می‌کشند و اگر هیچ‌کدام از این وصله‌ها به یادداشت نویس یا داوری نچسبد، عاقبت محکوم‌اش می‌کنند به بی‌سوادی. همین‌چیزها بود که مجبورم کرد برای یک پاراگراف کوتاه، ده بار کتاب‌خانه‌ام را زیر و رو کنم که مبادا کسی برنجد، ذهن‌اش به جای داستان‌ و رمان، حقوق سر ماه و نسبت‌اش با دلار، ده دقیقه‌ی پایانی دربی هفتاد و چهارم و عبور ناو یو.اس.اس لینکلن از تنگه‌ی هرمز، درگیر این حرف‌های الکیِ یک ستون هفتگی شود، خیال کند خواسته‌ام انتقام چیزی را بگیرم یا از «پدر خوانده» دستور گرفته‌ام که بایکوت‌اش کنم؛ می‌دانم، این چیزهایی که الان می‌خوانید، شاید به نظرتان خنده‌دار یا حتی مضحک بیاید، حق هم دارید، اما خدا شاهد است که کلمه به کلمه‌اش برای من خاطره است و ترس‌اش هر هفته که می‌خواهم چیزی بنویسم، سراغ‌ام می‌آید.این ترس، این وسواس و نگرانی بیمار‌گونه، اما باعث نشد که چیزی از دستم در نرود؛ مجتبا پورمحسن و «بهار 63» اش را فراموش کرده بودم، وحید پاک‌طینت و «حلقه‌ی کنفی» و بازی‌هایش در «مجموعه رمان» را هم همین طور. من همه کار کرده بودم که نام هیچ نویسنده‌ی جوان شاخصی را از قلم نیندازم، یکی دو اسم را حتی درست وقت صفحه‌بندی به یادداشت‌ام اضافه کرده بودم و در آخر، خراب کرده بودم، به همین سادگی. <br />
خیلی وقت‌ها، هنگام اعلام نتایج مراحل اولیه‌ی داوری جوایز ادبی هم همین اتفاق تکرار می‌شود و بعضی کتاب‌ها نادیده گرفته می‌شوند، بی‌آن‌که عوامل بیرونی و بی‌ارتباط با ادبیات در کنار گذشتن‌شان دخالت کرده باشد. می‌گویم خیلی وقت‌ها چون همیشه استثناء هم هست؛ مثلا من نامهربانی‌هایی که در حق «بازی آخر بانو» بلقیس سلیمانی شد، یا اتفاقی که در این چند سال برای کتاب‌های محمدرضا بایرامی یا رضا امیرخانی افتاده است را خارج از این قاعده‌ی معمول می‌دانم؛ همین‌طور بی‌توجهی به حسن محمودی و یکی دو کتاب آخرش را، یا قهر جوایز دولتی با نویسندگان طیف مقابل و نادیده گرفتن تعداد زیادی از مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی که با نگاه خاص بعضی مدیران فرهنگی هماهنگ نیستند( البته که دور از انصاف است اگر نگویم در یکی دو سال گذشته، بعضی جوایز دولتی، مثل گام اول یا جایزه‌ی ادبی شهید غنی‌پور، سعی کرده‌اند دایره انتخاب‌های خود را گسترده‌تر کنند). شاید یک روزی بشود درباره‌ی این چیزها بیشترحرف زد و با تحلیل رفتار دو طرف ماجرا، از دلایل واکنش‌های گاه خصمانه به بعضی کتاب‌ها نوشت .اما جنس نمونه‌هایی که آوردم، با جنس دعواهایی که در حاشیه‌ی جوایز ادبی شکل می‌گیرد، و معمولا جوان‌ها و نورسیده‌ها پشت اش هستند، متفاوت است. برگزارکنندگان جوایز از جان و دل مایه می‌گذارند تا همه چیز خوب پیش برود، خدشه‌ای به جایزه‌شان وارد نشود، داوری‌ها دقیق و منظم باشند، کتابی جا نماند، اما آخر سر، همیشه کسی هست که ناراضی باشد و کتاب‌ها و چیزهایی هم هست که بشود درباره‌‌شان بحث کرد. خب، بخشی از این بحث و جدل‌ها به سلیقه داوران بر می‌گردد و این‌که انتخاب‌های نهایی‌شان متاثر از چه عناصری بوده است - بعید می‌دانم کسی هم انتظار داشته باشد که در نهایت با وحدت رویه و یک سلیقه‌ی یکسان در جوایز ادبی روبه‌رو شود – حتما می‌شود درباره ی این اختلاف سلیقه حرف زد؛ درباره‌ی دلایلی که مثلا صدای متفاوت مجموعه داستان «سریرا، سیلویا و دیگران» سپینود ناجیان را نادیده می‌گیرد، یا خشونت ذاتی و ایده های بکر داستان های میثم کیانی را در «رگبار»؛ درباره‌ی همه ی این‌ها می‌شود حرف زد و درباره‌ی چند کتاب – به گمان من - خوب دیگر که این چند سال خیلی به چشم نیامدند، واقعیت اما این است که هیچ «شاهکار»ای در فرآیند داوری جوایز ادبی حذف نمی‌شود، هیچ مافیای خاص و مشخصی هیچ کتابی را بایکوت نمی‌کند، و اگر کسی هنوز خیال می‌کند که در زمانه‌ی حکمرانی شبکه های اجتماعی و وبلاگ‌ها، عده‌ای هستند که تصمیم می‌گیرند کدام کتاب دیده شود، کدام کتاب بفروشد و کدام کتاب جایزه بگیرد، اگر کسی هنوز فکر می‌کند همه‌ی بندها به دستان عروسک‌گردان پشت صحنه می‌رسد، به نظرم باید بیش تر و پیش از ادبیات داستانی، نگران توهم و پارانویایی باشد که به جان اش افتاده است.</p>

<p>- این یادداشت امروز، پانزدهم بهمن، در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هذیان به سعی نیمه شب 18</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/02/2244.php" />
<modified>2012-02-02T20:56:21Z</modified>
<issued>2012-02-02T20:38:28Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2244</id>
<created>2012-02-02T20:38:28Z</created>
<summary type="text/plain"> می‌نویسی «دوستت دارم» و من، هزار علامت سوال می‌شوم....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
می‌نویسی «دوستت دارم» و من، هزار علامت سوال می‌شوم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دوره‌ات گذشته مربی...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/02/2243.php" />
<modified>2012-02-02T17:24:46Z</modified>
<issued>2012-02-02T17:21:43Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2243</id>
<created>2012-02-02T17:21:43Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
<p align= center><img alt="751422_orig.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/751422_orig.jpg" width="397" height="595" /><br />
</p></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دوازدهم بهمن نود</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/02/2242.php" />
<modified>2012-02-01T18:09:12Z</modified>
<issued>2012-02-01T18:07:06Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2242</id>
<created>2012-02-01T18:07:06Z</created>
<summary type="text/plain"> جدی می‌پرسم، این ایده‌ی ماکت از کی بوده؟...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
جدی می‌پرسم، این ایده‌ی ماکت از کی بوده؟ </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>Snow Patrol</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2241.php" />
<modified>2012-01-30T16:36:48Z</modified>
<issued>2012-01-30T16:33:12Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2241</id>
<created>2012-01-30T16:33:12Z</created>
<summary type="text/plain"> If you were here beside me instead of in New York...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
<p align=left><br />
If you were here beside me instead of in New York<br />
</p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سنگر و قمقمه‌های خالی (دو) ما سرباز بودیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2238.php" />
<modified>2012-01-28T07:54:13Z</modified>
<issued>2012-01-28T07:38:07Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2238</id>
<created>2012-01-28T07:38:07Z</created>
<summary type="text/plain"> 1. به اهل سینما حسادت کرده‌ام، همیشه، و خیال می‌کنم با این اوضاعی که در ادبیات داستانی برای خودمان ساخته‌ایم، باید با همین حسادت، زبانم لال، بعد از صد و بیست سال، یک روز سرم را بگذارم زمین و...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Criticism</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
1. به اهل سینما حسادت کرده‌ام، همیشه، و خیال می‌کنم با این اوضاعی که در ادبیات داستانی برای خودمان ساخته‌ایم، باید با همین حسادت، زبانم لال، بعد از صد و بیست سال، یک روز سرم را بگذارم زمین و بمیرم. جشنواره و جایزه که دارند، تا دلت بخواهد، داخلی و خارجی، دولتی و خصوصی؛ اراده می‌کنند، با مقامات دولتی و عالی‌رتبه «دیدار دوستانه» و «گفت‌و‌گوی صمیمانه و سازنده» ترتیب می‌دهند؛ صنف و اتحادیه و خانه هم که دور و برشان ریخته، از همه رقم ؛ از روزنامه‌ها و سایت‌ها و خبرگزاری‌ها و مجلات هم که دیگر نگویم، روزشان بی‌خبر و یادداشتی از سینما نباید بگذرد. خب واقعا چرا؟ حالا دایره‌ی مخاطب‌شان گسترده‌تر از ادبیات هست که باشد، سرمایه‌ی عظیم بخش خصوصی و دولتی پشت‌سرشان هست که هست؛ من که نمی‌گویم جایگاه و صندلی آن‌ها را بدهند به ادبیات داستانی؛ نه، اصلا همه‌ جای دنیا قاعده همین است و در بر همین پاشنه می‌چرخد، طبیعی هم هست، اما چرا ادبیات داستانی نمی‌تواند جایگاهی شبیه به سینما، گیرم در مقیاسی بسیار بسیار کوچک‌تر، داشته باشد. مگر ادبیات چه ضعفی دارد؟ اگر حرف بر سر آدم‌های دو طرف است که خب، اگر آن‌ها بهرام رادان و امین حیایی دارند، ادبیات هم امیرحسین یزدان‌بد و سینا دادخواه دارد؛ رضا میرکریمی، مجید مجیدی و حبیب رضایی من را به یاد رضا امیرخانی، محمدرضا بایرامی و محمدحسن شهسواری می‌اندازند، رضا کیانیان توی ذهنم شانه به شانه‌ی حسین سناپور ایستاده و حامد حبیبی، کنار حامد بهداد؛ یوسف علیخانی یک‌جورهایی شده محمدرضا گلزار ادبیات داستانی، و وقتی به حسن محمودی فکر می‌کنم، وقتی به حسن محمودی فکر می‌کنم...راستش وقتی به حسن محمودی فکر می‌کنم فقط یاد حسن محمودی می‌افتم؛ و نمی‌توانم خوشحال نباشم که تنها و تنها این ادبیات داستانی است که یکی مثل حسن محمودی دارد. <br />
جدی می‌پرسم، ما چی کم داشتیم و داریم که کارمان به اینجا رسیده است؟<br />
2. یکی دو هفته‌ی گذشته، در ستون‌ها و صفحاتی که ظاهرا قرار بوده و هست که به ادبیات و داستان و چیزهایی شبیه این بپردازند، بحثی شکل گرفت درباره‌ی نوع خاصی از رمان‌نویسی. وسط این بحث‌ و جدل، دوستان نویسنده و منتقد و کارشناس و روزنامه‌نگار و یادداشت نویس من (امیدوارم لقبی را جا نینداخته باشم و فردا متهم نشوم به کوچک شمردن طرف مقابلم) یوسف انصاری و آراز بارسقیان، یکی دو خاطره‌ی شخصی هم رو کردند؛ خاطراتی که هیچ کارکردی نداشتند جز زمین زدن رقیب و از میدان به در بردن او. من البته خوشحالم که میان نسل جدیدِ نویسندگان، هستند کسانی که هنوز به محافظه‌کاری و در پسله حرف زدن، به ریاکاری و دروغ‌گویی تن نداده‌اند. من خوشحالم و مغرور از دیدن آدم‌هایی که آن قدر شهامت دارند که اسم می‌برند از طرف‌شان - حتی وقتی حواس‌شان نیست و سطح بحث را تا جدلی شخصی، مبتذل و بی‌ارتباط به ادبیات پایین می‌آورند - که عادت نکرده‌اند به کلی‌گویی و ایهام، یکی به میخ و یکی به نعل زدن و باز گذاشتن راه فرار و انکار، و دل‌خوش کردن به این توهم که سیاست و هوش یعنی همین. این شخصی‌نگاری‌ها و خاطرات اما، این چنگ و دندان نشان دادن‌ها بر سر هیچ، این یکی کردن نقد اثر و صاحب اثر، این همیشه بر حق دانستن خود و زخمی کردن دیگران، ما را به بی‌راهه خواهد کشاند و از اصل، از کلمه، دورمان خواهد کرد. اخلاق حرفه‌ای را که ببازیم، حسادت و نفرت و بخل و حب و بغض را که جایگزین داستان و رمان کنیم، هزار سال هم که بگذرد، نمی رسیم به جایی که اهل سینما امروز ایستاده‌اند.<br />
3. امیرحسین یزدان بد، سینا دادخواه، یوسف انصاری، مهدی یزدانی‌خرم، جیران گاهان، شاهرخ گیوا، علی چنگیزی، حامد اسماعیلیون، فرشته نوبخت، آیدا مرادی آهنی، امیرحسین خورشیدفر، امیر احمدی‌آریان، حامد حبیبی، پیمان اسماعیلی، ندا کاووسی‌فر، میثم کیانی، مریم منصوری، علی شروقی، آیت دولتشاه، سعید شریفی، سپینود ناجیان، رضیه انصاری، آراز بارسقیان، مهدی ربی و...وقتی به این اسم‌ها فکر می‌کنم، همه را نشسته دور یک میز می‌بینم؛ هرکسی داستان خودش را می‌نویسد، جهان خودش را می‌سازد، متفاوت از جهان دیگری، اما دغدغه‌ها و دردها، صراحت و جسارت، رویاها و کابوس‌ها‌یشان آن‌قدر شبیه به هم و هم اندازه هست، که جمع‌شان را نشکند، که زیر یک سقف نگاه‌شان دارد. خب، قبول، نقد اصولی ، جایگاه خودش را دارد، قرار هم نیست که این نام‌ها، از سلیقه و ادبیات و جنس نگاه خودشان دفاع نکنند،  اما اگر کسی واقعا خیال می‌کند آدمی بزرگ‌تر یا داستان‌نویس بهتری است، به جای کلی‌گویی و انگ زدن به جهان داستانی دیگران و تحقیر آن‌، بهتر است در میدان اصلی نبرد، در آرنای کلمه، در داستان‌ها، رمان‌ها و یادداشت‌های دقیق‌اش این را نشان بدهد. </p>

<p><br />
- این یادداشت امروز، هشتم بهمن، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شده است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ببخش ما را، به خاطر همه‌ی دوستت دارم‌هایی که نگفتیم...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2235.php" />
<modified>2012-01-23T17:47:22Z</modified>
<issued>2012-01-23T17:36:35Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2235</id>
<created>2012-01-23T17:36:35Z</created>
<summary type="text/plain"> گفت، «می‌خوای یه چیزی بهت بگم؟» گفتم، «باشه بگو» گفت، «حالا که دیگه همه‌ی مردم به زودی زود می‌میرن و کسی زنده نمی‌مونه، دیگه می‌تونم بگم دوستت دارم.» «شب مادر- کورت ونه‌گات- ترجمه‌ی ع.ا.بهرامی» پی‌نوشت: تکراری است و قبلن...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
گفت، «می‌خوای یه چیزی بهت بگم؟»<br />
گفتم، «باشه بگو»<br />
گفت، «حالا که دیگه همه‌ی مردم به زودی زود می‌میرن و کسی زنده نمی‌مونه، دیگه می‌تونم بگم دوستت دارم.»</p>

<p>«شب مادر- کورت ونه‌گات- ترجمه‌ی ع.ا.بهرامی»</p>

<p><br />
پی‌نوشت: تکراری است و قبلن اینجا نوشته بودم‌اش، اما چه کار کنم که چفت حال الان‌ام است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هذیان به سعی نیمه‌شب 17</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2234.php" />
<modified>2012-01-23T05:26:57Z</modified>
<issued>2012-01-22T16:48:05Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2234</id>
<created>2012-01-22T16:48:05Z</created>
<summary type="text/plain"> جنگ به هیچ جای من نیست، یعنی دروغ چرا، این روزها آدمی شده‌ام که خیلی چیزها به هیچ‌جایش نیستند. من یک بار غول جنگ را دیده‌ام، وقتی هفت سالم بود، وقتی تمام قد توی خیابان‌مان ایستاده بود، وقتی دو...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
جنگ به هیچ جای من نیست، یعنی دروغ چرا، این روزها آدمی شده‌ام که خیلی چیزها به هیچ‌جایش نیستند. من یک بار غول جنگ را دیده‌ام، وقتی هفت سالم بود، وقتی تمام قد توی خیابان‌مان ایستاده بود، وقتی دو نفر را چسبانده بود به دیوار و سر یکی‌شان را جدا کرده بود از تنش، وقتی شیشه آپارتمان‌های توی کوچه را شکسته و یک خانه دو طبقه را هم خراب کرده بود. حالا، با این حال و روزی که دارم، جنگ آخرین چیزی است که مرا می‌ترساند و خوب می‌دانم که اگر شروع شود، در خانه نمی‌مانم، نمی‌نشینم به تماشا؛ این خاک، این مرزها، هنوز برای من عزیزند؛ اما... این روزها، هربار که به جنگ فکر می‌کنم، تصویر بعضی آدم‌های توی زندان می‌آید توی سرم، تصویر آدم‌های توی رجایی‌شهر، توی اوین، و فکر می‌کنم به این جمله که «این‌ها همه محارب‌اند...»، به این جمله که  بعد از انتخابات 88 و ماجراهایش، بارها و بارها تکرار شد، رسمی و غیر رسمی.<br />
به خودم می‌گویم نکند سال‌های پایانی دهه شصت تکرار شود؟ وقتی به جنگ فکر می‌کنم، این تنها چیزی است که می‌ترساندم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سنگر و قمقمه‌های خالی (یک) چیزهایی که به تو نگفته بودم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2232.php" />
<modified>2012-01-21T13:50:00Z</modified>
<issued>2012-01-21T06:48:24Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2232</id>
<created>2012-01-21T06:48:24Z</created>
<summary type="text/plain"> شما یادتان نمی‌آید، من هم البته خیلی درست یادم نیست، نه این که ماجرا مال اِن سال پیش باشد، نه، اما از یک‌جایی به بعد، آدم دیگر حوصله‌ به یاد آوردن خاطرات‌اش را هم ندارد؛ لااقل من این طوری‌ام...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Criticism</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
شما یادتان نمی‌آید، من هم البته خیلی درست یادم نیست، نه این که ماجرا مال اِن سال پیش باشد، نه، اما از یک‌جایی به بعد، آدم دیگر حوصله‌ به یاد آوردن خاطرات‌اش را هم ندارد؛ لااقل من این طوری‌ام و به این آدم‌هایی که هر روز توی خیابان از کنارم می‌گذرند هم نمی‌آید که چیزی جز این باشند. حالا هم اگر مستاصل دراز نکشیده بودم روی تخت و زل نزده بودم به سقف و دست و پا نمی‌زدم برای کم کردن از تصاویر و صداهایی که توی سرم می‌چرخند، برای رسیدن به اولین بهانه «سنگر و قمقمه‌های خالی»، شاید هیچ وقت خاطره آن روز تابستانی خودش را از بایگانی لحظه‌ها بیرون نمی‌کشید و نمی‌ایستاد پیش چشم‌هایم. جنگ تازه تمام شده بود، اگر یکی دو سال را تازه بدانیم، ویدئو هم چیزی بود شبیه دیش و رسیورهای امروز؛ ما که البته آن وقت‌ها دنبال این برنامه‌ها نبودیم، الان هم نیستیم،  اما توی فامیل کسی بود که یکی از این تی- سِوِن‌هایش را داشت، مثل خیلی‌های دیگر که داشتند و صدایش را در نمی‌آوردند. حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خیلی از لحظات هیجان‌انگیز آن روزهایم را مدیون آن تی-سِوِن سنگین و جان سخت‌ام؛ آن وقت‌ها که «تروفو» و «جارموش» و «کاروای» و «برتون» و «نولان» مد نبود، دور دورِ «نخستین خون»، «راکی 1»، «اژدها وارد می‌شود» و «شعله» بود یا فوق فوق‌اش «توبه‌ نصوح»، با بازی فرج‌الله سلحشور و به کارگردانی آن آقایی که هم شما می‌شناسیدش هم من و اگر اسم‌اش را نمی‌نویسم فقط برای این است که نمی‌خواهم توی بازخوانی‌ نهایی یا وقت صفحه‌بندی چیزی از یادداشت‌ام حذف شود. حالا شاید باورتان نشود، اما تماشای «توبه نصوح» در آن بعدازظهر تابستانی، چنان تاثیری بر منِ نه- ده ساله گذاشت که تا سال‌ها، هر وقت حرفی از سینمای ایران وسط می‌آمد، من به یاد «توبه نصوح» می‌افتادم و فرج‌الله سلحشور و سکانس‌های دست و پا زدن‌اش در جویی پر از لجن و تلاش گاه بی‌فرجام‌اش برای حلالیت طلبیدن از دیگران. این‌که بعد از آن، تصویر من از سینمای ایران چه بود و چه کسی  در ذهن من شد طلایه‌دارش، خیلی مهم نیست؛ اما می‌دانم که از «چهارشنبه سوری» و بعد، از «درباره الی...» و «یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است» و «تو چی کار کردی سپیده...؟» به این طرف ، «اصغر فرهادی» شروع کرد به کنار زدن آدم‌ها و سکانس‌هایی که پیش از این هربار با ترکیب «سینمای ایران» در ذهن من شکل می‌گرفتند. دوشنبه‌ پیش اما، داستان این جابه‌جایی به آخر رسید و دروغ چرا، الان نمی‌توانم از این اتفاق، از این جایگزینی و از تماشای جایگاهی که «فرهادی» امروز دارد، بالابلندتر از هر بلندبالایی، خوشحال و مغرور نباشم.<br />
همه این‌ها را گفتم تا برسم به اینجا که یکی دو روز پیش، وقت وبگردی، به یادداشتی کوتاه رسیدم در وبلاگ «سخن روز»، با این مضمون که «چرا ادبیات داستانی امروز ایران اصغر فرهادی ندارد؟». اساسا این طور وقت‌ها اولین چیزی که به ذهن آدم می‌رسد، مقایسه‌ دو مجموعه‌ای است که یکی‌شان جهانی شده و دیگری، هنوز در فکر گذشتن از مرزهای استانی  است. برخلاف نظر بعضی، که موفقیت فرهادی و مجموعه‌اش را حاصل یک نبوغ فردی می‌دانند، جهانی شدن سینمای ایران و حضور همیشگی و غیرقابل انکارش در جشنواره‌ها، بیش‌تر از آن‌که به آدم‌هایش مربوط باشد، مدیون ساختاری است که در این سال‌ها وجود داشته و به اهل سینما دلگرمی، انرژی و ایده‌های تازه داده. سینما، «خانه» دارد، حالا درست که این روزها دیوارهای خانه‌شان ترک خورده، اما هنوز مانده تا برسد به بی‌سقفی ادبیات؛ بعید هم می‌دانم که آدم‌های سینما، آدم‌هایی که آداب گفت‌و‌گو و رایزنی را می‌دانند، که به وقت‌اش یک صدا می‌شوند، بگذارند این خانه خراب شود و اجازه بدهند این قبیله، این «خانواده» از هم بگسلد. اما ادبیات داستانی چی؟ خانه‌اش را که سال‌هاست بی‌تدبیری عده‌ای که بیش‌تر وکیل و سیاست‌پیشه بوده‌اند تا نویسنده، خراب کرده است؛ جوایز خصوصی‌ و جشن‌های کتاب‌اش هم که در تنگنای بغض بعضی دوستان نویسنده و نامهربانی‌های بیرونی گرفتار است.  فقط چند لحظه تصور کنید که اصغر فرهادی ادبیات، در حاشیه‌ مراسم پایانی یک جایزه معتبر، مثلا برسد به «جومپا لاهیری» یا «میراندا جولای» و برای لحظه‌ای از «عرف دیپلوماتیک» غافل شود؛ فکر می‌کنید بعد از این اتفاق، اصلا چیزی از ادبیات داستانی امروز خواهد ماند؟ بی‌تعارف، از این ادبیات چه مانده جز همین رجزخوانی‌های توی مطبوعات و شاخ و پنجه نشان دادن به همدیگر، جز بی‌اعتمادی بی‌پایان مدیران فرهنگی به نویسندگان و سرخوردگی آن‌ها که سرنوشت‌شان نوشتن است، جز کتاب‌هایی که میانگین تیراژ و فروش‌شان شاید از سه هزار نسخه هم  نگذرد، جز تکثیر بخل و نفرت در فضای حقیقی و مجازی؟ ادبیات داستانی، پیش از پیدا کردن اصغر فرهادی‌اش، به چیزهای دیگری نیاز دارد؛ به خانه‌ای که همه را در بر بگیرد، از بایرامی و یادعلی، تا دهقان و سناپور؛ خانه‌ای که دلگرمی شود برای تازه از راه رسیده‌ها، که حواس‌اش به قراردادهای یک طرفه بعضی ناشران و کلاهبرداری‌های فرهنگی عده‌ای دیگر باشد، که فکر کند به بیمه‌ و آینده‌ آدم‌های ادبیات، که یک وقت‌هایی دست بعضی‌ها را بگیرد و آرام شان کند، که آداب گفت‌و‌گو و توافق با بالادستی‌ها را بداند. خانه‌ای که دور بماند از سیاست و اهل‌اش،  که خانواده را جمع کند، که خانه بماند، برای همه، همیشه. </p>

<p>- این یادداشت امروز، اول بهمن، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شده است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دنیا، همین‌قدر غمگین است...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2229.php" />
<modified>2012-01-17T20:52:01Z</modified>
<issued>2012-01-17T20:47:29Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2229</id>
<created>2012-01-17T20:47:29Z</created>
<summary type="text/plain"> این عکس را فروردین 85 گرفته‌ام، در امام‌زاده طاهر، وقتی حواس پرستو پرتِ سنگ قبرها بود و غم چیزی دویده بود توی صورتش و آن لبخند معروف‌ و همیشگی را دزدیده بود. حالا اما، دقیقن حالا که زل زده‌ام...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
<p align=center><img alt="Parastoo.jpg" src="http://www.natoor.com/photo/Parastoo.jpg" width="411" height="282" /></p></p>

<p>این عکس را فروردین 85 گرفته‌ام، در امام‌زاده طاهر، وقتی حواس پرستو پرتِ سنگ قبرها بود و غم چیزی دویده بود توی صورتش و آن لبخند معروف‌ و همیشگی را دزدیده بود. حالا اما، دقیقن حالا که زل زده‌ام به دست و پا زدن مدام این کلمات، نمی‌دانم کجاست، چه حالی دارد و به چی فکر می‌کند، نمی‌دانم چرا و به چه جرمی بازداشت‌اش کرده‌اند و نمی‌دانم که آخر قصه چه خواهد شد. من چند سالی است که پرستو را ندیده‌ام، توی این سال‌ها خیلی چیزها عوض شده‌اند، اما هنوز، خیال می‌کنم که سهم آدم‌هایی مثل پرستو، سهم آدم‌هایی مثل او مهربان و باهوش، در هیچ جای جهان، زندان نیست. <br />
کاش همه‌ی این‌ها یک سوءتفاهم باشد، کاش...</p>

<p>- عنوان از حسین نوروزی است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دوست داشتنی‌ها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2228.php" />
<modified>2012-01-16T07:58:49Z</modified>
<issued>2012-01-16T04:51:27Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2228</id>
<created>2012-01-16T04:51:27Z</created>
<summary type="text/plain"> اصغر فرهادی؛ نه یک کلمه بیش‌تر، نه یک کلمه کم‌تر....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Film</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
اصغر فرهادی؛ نه یک کلمه بیش‌تر، نه یک کلمه کم‌تر.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2226.php" />
<modified>2012-01-06T18:06:25Z</modified>
<issued>2012-01-06T18:04:30Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2226</id>
<created>2012-01-06T18:04:30Z</created>
<summary type="text/plain"> اینجا مدتی به روز نخواهد شد....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
اینجا مدتی به روز نخواهد شد.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بیا درباره‌اش حرف بزنیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/01/2224.php" />
<modified>2012-01-04T09:45:42Z</modified>
<issued>2012-01-03T20:46:47Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2224</id>
<created>2012-01-03T20:46:47Z</created>
<summary type="text/plain"> من آدم خاطره بازی هستم. گاهی به سرم می‌زند و می‌روم سراغ ای-میل‌های قدیمی، یکی یکی می‌خوانم‌شان و گم می‌شوم در روزهایی که تمام شده‌اند؛ بعضی وقت‌ها یادداشت‌ها و خط‌خطی‌های اول کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را بیش‌تر از خود کتاب‌ها دوست...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
من آدم خاطره بازی هستم. گاهی به سرم می‌زند و می‌روم سراغ ای-میل‌های قدیمی، یکی یکی می‌خوانم‌شان و گم می‌شوم در روزهایی که تمام شده‌اند؛ بعضی وقت‌ها یادداشت‌ها و خط‌خطی‌های اول کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را بیش‌تر از خود کتاب‌ها دوست دارم و عاشق زیر و رو کردن عکس‌های قدیمی‌ام. شاید برای همین باشد که پریشب هوس کردم نیم‌نگاهی به نسخه‌‌ی اولیه‌ی «مرگ‌بازی» بیندازم که <a href="http://blog.khabgard.com">سید رضا شکراللهی</a> ویرایش کرده بود.<br />
ماجرا از این قرار است که چهارسال پیش، قبل از آن‌که «مرگ‌بازی» را به نشر چشمه برسانم و آن‌ها تاییدش کنند، داستان‌ها را به سید رضا شکراللهی دادم تا دستی به سر و گوش کلمات‌اش بکشد. آن روزها هنوز از قواعد حاکم بر نشر خبر نداشتم و نمی‌دانستم که اینجا، برخلاف هزار و یک جای دیگر دنیا، نویسنده حق ندارد و نمی‌تواند ویراستار شخصی داشته باشد. شکراللهی کتاب را ویرایش کرد، همان‌قدر خوب و دقیق که من انتظار داشتم، و من هم هزینه‌ی آن را پرداختم. کتاب به نشر چشمه رفت، تایید شد، اما حرف و حدیث‌ها هم درست از همین جا شکل گرفت.<br />
نشر چشمه معتقد بود که چند نفر ویراستار رسمی دارد و همه‌ی کارهای این نشر باید از زیر دست این ویراستاران بگذرند. من خیال می‌کردم هرکسی از حس و حال نشسته در کلمات یک داستان با خبر نیست و برای همین هم انتخاب ویراستار، کم‌ترین حقی است که یک نویسنده باید داشته باشد. ماجرا پیچیده شد و در نهایت کار زیر دست دوست خوبم مهدی یزدانی‌خرم رفت (ناگفته نماند که پیشنهادهای مهدی هم به بهتر شدن  داستان‌های کتاب خیلی کمک کردند) اسم او به عنوان ویراستار در شناسنامه‌ی کتاب آمد و من هم که دوست داشتم ویراستار کارم سیدرضا شکراللهی باشد، مجبور شدم در دو خط اشاره کنم که کتاب را برای ویرایش به چه کسی سپرده بودم و به چه کسی «اعتماد» داشتم و «دلم می‌خواست» ویراستار کتابم چه کسی باشد.<br />
آن چند خط اما، برخلاف آن‌چه که بعضی «دوست‌نماها» گفتند، توهین به مهدی یزدانی‌خرم و بی‌ارزش شمردن کار او نبود؛ آن چند خط، تلاشی بود برای قدر دانستن زحمات کسی که به «حس» داستان‌های من نزدیک شد، برای کلمه به کلمه‌ی کتابم وقت گذاشت (یادت هست سید، سر یک جمله از داستان فانفار سه روز بحث می‌کردیم با هم؟) و به اعتماد من خیانت نکرد. من نوزاد زودرس و بیماری را به او سپرده بودم، از میان هزاران پزشک به او و تجربه و توانایی‌اش اعتماد کرده بودم و او، همه‌ی زندگی‌ام را زنده و سرحال بازگردانده بود به من. شما بگویید، کجای دنیا آدم‌ها حق ندارند پزشک‌ معتمدشان را خود، انتخاب کنند؟ <br />
حالا چهارسال از آن ماجرا گذشته است؛ من دو سالی است که درگیر نوشتن کار تازه‌ای هستم و سیدرضا شکراللهی هم چند سالی است که ویراستار رسمی نشر چشمه است. پریشب فکر می‌کردم که اگر بتوانم کارم را آن‌طور که دوست دارم تمام کنم و اگر نشر چشمه هم تاییدش کند، دست کم خیالم راحت است که دیگر نیازی به بحث و جدل اضافی برای انتخاب ویراستار نیست. امشب اما به این فکر می‌کنم که چرا میان بندهای قرارداد چاپ کتاب، میان همه‌ی اختیاراتی که نویسنده به ناشر می‌دهد و همه‌ی توافقاتی که شکل می‌گیرد، هیچ‌کس به این موضوع فکر نمی‌کند که شاید آدم‌هایی هم باشند توی این دنیا که  به جای حرف زدن از حق‌التالیف دوازده یا سیزده درصدی، بخواهند درباره‌ی حقوق اولیه‌ی یک نویسنده بحث کنند؟  </p>

<p>پی‌نوشت یک: این درست که هر نشری رسم‌الخط و قواعد خاص خود را دارد - و مگر ناشران کشورهای دیگر چنین اصولی ندارند؟ - اما بعید می‌دانم این‌ چیزها دلیل خوبی باشد برای محروم کردن نویسنده از یک حق اساسی و یک رسم معمول. </p>

<p>پی‌نوشت دو: می‌دانم این حرفم بعضی‌ها را خواهد رنجاند و بهانه به دست بعضی دیگر خواهد داد برای کلوخ‌اندازی؛ اما انصاف نیست که نگویم، بی‌تردید، بی‌تردید، قراردادهایی که نشر چشمه مقابل نویسندگان جوان می‌گذارد، به هیچ عنوان یا عهدنامه‌های یک‌طرفه‌ و گاه توهین‌آمیزی که بعضی ناشران پیش روی نویسندگان می‌گذارند قابل مقایسه نیست. با این وجود گمان می‌کنم که از یک جایی به بعد، نویسندگان هم باید برای رسیدن به شرایط بهتر تلاش کنند و پیگیر حقوق صنفی خود باشند.</p>

<p>پی‌نوشت سه: نام نمی‌برم از کسی، اما دلم می‌خواهد دوستان نویسنده‌ام هم با نام و نشان واقعی‌شان در این‌باره بنویسند؛ همین‌جا مثلاٌ، درباره‌ی ویراستاری، انتخاب ویراستار، حقوقی که فکر می‌کنند از آن‌ها دریغ می‌شود و چیزهای دیگری که در فرآیند نشر کتاب آزارشان داده است. در پسله حرف زدن هیچ‌وقت چیزی را عوض نکرده، شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟ </p>

<p>پی نوشت چهار: خب، ظاهراً <a href="http://blog.khabgard.com/?id=815685813">زیادی خوشبین بودم</a> و حاشیه نشینی خودخواسته این روزها خیلی وقت است از باغ بیرونم انداخته...</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
