<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Natoor</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/" />
<modified>2012-05-15T20:30:04Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.33">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2012, pedram</copyright>
<entry>
<title>Two Soldiersدو سربازیا، بیا درباره‌ی طعم‌اش حرف بزنیم...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2342.php" />
<modified>2012-05-15T20:30:04Z</modified>
<issued>2012-05-15T19:21:13Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2342</id>
<created>2012-05-15T19:21:13Z</created>
<summary type="text/plain"> But every night me and Pete would go down to Old Man Killegrew&apos;s and stand outside his parlor window in the cold and listen to his radio; then we would come back home and lay in the bed and...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
<p align=left>But every night me and Pete would go down to Old Man Killegrew's and stand outside his parlor window in the cold and listen to his radio; then we would come back home and lay in the bed and Pete would tell me what it was. That is, he would tell me for a while. Then he wouldn't tell me. It was like he didn't want to talk about it no more. He would tell me to shut up because he wanted to go to sleep, but he never wanted to go to sleep.</p><p align= left>He would lay there, a heap stiller than if he was asleep, and it would be something, I could feel it coming out of him, like he was mad at me even, only I knowed he wasn't thinking about me, or like he was worried about something, and it wasn't that neither, because he never had nothing to worry about. He never got behind like pap, let alone stayed behind </p></p>

<p><br />
اما هر شب من و پیت می‌رفتیم پشت پنجره‌ی کیلگرو و رادیو گوش می‌کردیم. و بعد می‌آمدیم می‌گرفتیم می‌خوابیدیم و آن‌وقت پیت به من می‌گفت که موضوع از چه قرار است. یعنی یک کمی می‌گفت و بعد دیگر نمی‌گفت. انگار دلش نمی‌خواست راجع به آن موضوع بیش‌تر حرف بزند. به من هم می‌گفت دیگر حرف نزنم چون می‌خواهد بخوابد.اما هیچ‌وقت هم نمی‌خوابید.<br />
همین‌طور بی‌حرکت، از وقتی هم که خواب بود بی‌حرکت‌تر، دراز می‌کشید. و من حس می‌کردم که انگار یک چیزی ازش بیرون می‌زند. انگار از من عصبانی بود، اما من می‌فهمیدم که تو فکر من نیست. یا انگار تو فکر یک چیزی بود. شاید هم نبود، چون که چیزی نداشت تا تو فکرش باشد. هرگز مثل بابا که عقب می‌افتاد، پیت عقب نمی‌افتاد.</p>

<p><br />
- William Faulkner <br />
- ویلیام فاکنر، یک گل سرخ برای امیلی، دو سرباز، ترجمه‌ی نجف دریابندری.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>شهر بابک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2341.php" />
<modified>2012-05-15T06:59:09Z</modified>
<issued>2012-05-15T06:58:45Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2341</id>
<created>2012-05-15T06:58:45Z</created>
<summary type="text/plain"> شهر خانه‌های ناتمام....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
شهر خانه‌های ناتمام.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دلخوشی‌ها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2339.php" />
<modified>2012-05-11T19:57:14Z</modified>
<issued>2012-05-11T12:34:51Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2339</id>
<created>2012-05-11T12:34:51Z</created>
<summary type="text/plain"> وقتی طالبی هست و توت فرنگی، وقتی بستنی پريما دبل چاکلت ميهن هست، در محضر گوجه‌های سبز، چگونه می‌توان افسرده بود ناتانائیل؟...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
وقتی طالبی هست و توت فرنگی، وقتی بستنی پريما دبل چاکلت ميهن هست، در محضر گوجه‌های سبز، چگونه می‌توان افسرده بود ناتانائیل؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>گفته‌ها  چند نکته‌ی خودمانی درباره‌ی نشرِ اُفق، انتشاراتِ چشمه، عامه‌پسندهای مُهوع و...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2338.php" />
<modified>2012-05-08T20:44:27Z</modified>
<issued>2012-05-08T16:52:08Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2338</id>
<created>2012-05-08T16:52:08Z</created>
<summary type="text/plain"> نویسنده‌ی مهمان: مهدی یزدانی‌خُرم اول روزگارِ پر سوء‌تفاهمی شده؛ روزگاری که یا باید دیگران را بر خود بدانیم یا با خود و شاید به‌همین دلیل باشد که این کلمات را قلمی می‌کنم مگر روشن‌گرِ دو سه دغدغه‌ای باشد که...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
<strong>نویسنده‌ی مهمان: مهدی یزدانی‌خُرم</strong></p>

<p><br />
<strong>اول</strong><br />
روزگارِ پر سوء‌تفاهمی شده؛ روزگاری که یا باید دیگران را بر خود بدانیم یا با خود و شاید به‌همین دلیل باشد که این کلمات را قلمی می‌کنم مگر روشن‌گرِ دو سه دغدغه‌ای باشد که این روزها دور و بَرَم هستند و بدم نمی‌آید با خواننده‌گانِ ناتور هم در میان بگذارم.<br />
<strong>دوم</strong><br />
پدرام رضایی‌زاده را بیشتر از ده سال است که می‌شناسم. تقریبا از سالِ 81 . نویسنده‌ی سخت‌گیر و به‌شدت دقیقی که در عینِ‌حال آدمِ تندی هم می‌شود بعضی وقت‌ها؛ اما تردیدی ندارم در صداقت‌اش... اگر اشتباه نکنم دو سه‌باری به هم پریده‌ایم در روزهای جوان‌تر‌بودن‌مان؛ دو سه‌باری که قضیه فقط ادبیات بوده و لاغیر. فارغ از این ماجرا چه خودتان را بدرید که من و او و دیگرانی عضو باندی هستیم و چه ندرید که عضوِ باندی نیستیم، این‌جانب دوستانِ معدودی دارم که یکی‌شان همین جنابِ پدرام خانِ عزیز است که مطمئن هستم یکی از آدم‌هایی‌ست که خیلی برای ادبیات هزینه داده و البته این امری‌ست علی‌حده؛ چه این روزها به‌قولِ بلینسکی کبیر از زمین نویسنده می‌رویانند مثلِ قارچ...و کسانی چون پدرام، امیرحسین خورشیدفر، امیر احمدی آریان، حامد حبیبی، پیمان هوشمندزاده، شاهرخ گیوا، سینا دادخواه، فرشته نوبخت، علی چنگیزی، و خیلی‌های دیگر که مدام در حال تحمل توهین‌های فضای اینترنتی هستند، نه تنها قارچ نیستند که با جان‌کندن همین چند کتابِ محدود را چاپ کرده‌اند و البته این هم برای نویسنده امری‌ست علی‌حده. فارغ از قارچ‌ها که به آن‌ها اشاره‌ای خواهم کرد، تمامِ نویسنده‌گانِ جوان و میان‌سالی که امروز در طبقه‌بندی‌های مختلف و حتا گاه با عداوت نسبت به هم دارند کار می‌کنند، موجوداتی شریف هستند که تابِ انواعِ هتاکی‌ها، سانسورها، بی‌پولی‌ها و هر چیزِ بدی را که علمای منطق و کلام به‌معنای امورِ شرِ دنیوی از آن نام برده‌اند، می‌آورند... خیلی از این‌ها را در نشرِ چشمه گردِ هم آوردیم در شش سالِ گذشته و همان‌طور که اُفتد و دانید، کتاب‌هایی چاپ شد از ایشان که برخی را خوش آمد و برخی را ناخوش. که البته این هم در ادبیات امری‌ست علی‌حده...القصه؛ ماجرای نشرِ افق و تصمیمی که به‌گفته‌ی انسانِ قابلِ احترامی چون رضا هاشمی‌نژاد برای حمایت از چشمه گرفته‌شده و به‌قول امیر‌حسین‌خانِ خورشیدفر حرکتی صنفی بوده، قابلِ احترام است اما نگاهی که پدرام رضایی‌زاده داشته نیز با توجه به بد‌اعلام‌شدن این تصمیم و عدمِ آگاهی و اطلاع اصحاب و بزرگانِ صاحبِ چشمه از آن، بوده است؛ درواقع، این قول در زمان نامناسبی و از راهی نامناسب‌تر اعلام‌شده و چه در غیر این‌صورت در حدِ یک خبرِ حمایتی مثبت تلقی می‌شد. اما من به‌عنوانِ یکی از اعضای خانواده‌ی چشمه همین‌جا اعلام می‌کنم که به امید خدا چشمه خود به‌راه‌اش ادامه خواهد داد و این را در آینده خواهیم دید و از امیرحسین خورشیدفر به خاطرِ حسن‌نیت و صداقت‌اش در چند دفعه صحبت با خودم در این‌باره ممنون هستم. همین‌طور از پدرام عزیز که همیشه کارِ خودش را کرده و احتمالا خواهد کرد و ابایی ندارد از چیزی و کسی... <br />
بنابراین در این وانفسای مه‌زده بهتر است با حُسنِ‌نظر به قول‌ها نگاه کنیم که  به قولِ حافظ عزیز «خوش بوَد گر مَحَکِ تجربه آید به‌میان......تا سیه‌روی شود هر که در او غَش باشد» که این ماجرا با توجه به محکِ تجربه، بازیابی خواهد شد و من فکر می‌کنم هم نشرِ افق آن‌قدر حرفه‌ای و خوش‌نام است که به کارِ قابلِ ستایشش مشغول باشد، هم چشمه آن‌قدر حرفه‌ای و با تجربه که دچارِ حاشیه نشود. باز هم از امیر‌حسین و پدارم ممنونم که با حفظِ پرنسیپ و اصولِ خودشان زندگی می‌کنند و اصول‌مندی در این روزگار کاری‌ست بس گران.<br />
<strong>سوم</strong><br />
ماجرای سوء‌تفاهم مذکور من را یادِ نکته‌ای انداخت که این روزها و در آستانه‌ی چاپِ دومین رمانم ذهنم را به‌خود داشته و آن تهدیدِ وحشتناکی‌ست که عامه‌پسندی  برخی رمان‌های امروز ما را فرا گرفته. من زیاد «یوسف انصاری» را نمی‌شناسم و از قضا قرابتی هم جز سلام و علیکی عادی با او ندارم اما روزیکه او نوشت رمان‌ها عامه‌پسندی به‌اسمِ آثارِ روشنفکری در حالِ حِقنه‌کردنِ خود به ملتِ کم‌سواد هستند، با خودم گفتم چه قدر قضیه را شور می‌بیند اما الان  تصدیق‌اش می‌کنم و چند ماهی‌ست که شاهدِ انتشار سرطانی رمان‌هایی هستیم که فاقد هر نوع ساختِ جدی، دغدغه‌ی قابلِ تامل و اصلا اصولِ اولیه‌ی روایت هستند. یادم می‌آید در یکی از اختتامیه‌های جایزه‌ی« واو»خانم نویسنده‌ای که واقعا نام‌شان یادم نیست در پاسخ به صحبت‌های من درباره‌ی رمانِ عامه‌پسند یا بازاری گفتند، « ما هستیم که چاپ‌های زیاد داریم و پول سازیم و شبیه نویسنده‌گانِ آن‌ورِ دنیا که با پول کتاب‌هاشان زنده‌گی می‌کنند» بنده‌ی خدا پُر بی‌راه هم نمی‌گفت اما جای خودش را می‌دانست و می‌دانست که معیارهای زیبایی‌شناسانه‌ای که متنی را برجسته می‌کنند در اثرِ او وجود ندارد.اما این روزها چند ناشرِ نو‌ظهور را می‌بینم که مدعی هستند که ادبیاتِ امروز ایران قاذوراتی‌ست که اینان چاپ می‌کنند و به مردمِ بی‌نوا می‌چپانند. من بسیاری از این کتاب‌ها را خوانده‌ام و از روی جلد و هوا و هوس حرف نمی‌زنم(حیفِ وقت)و همان‌طور که بارها نوشته‌ام اعتقادی به روحیه‌ی نسبی‌گرایانه ندارم و ایده‌های تندخویانه‌ام در بیشتر نوشته‌های آغازین‌ام در ده شماره‌ی اخیرِ «تجربه» و بسیاری مقالاتم در «مهرنامه» گواهی هستند که اگر بخواهیم همین‌طور به این ادبیاتِ خاطره‌نویسِ فربه و مظلوم‌نما باج بدهیم و سکوت کنیم روزی همه‌مان باید پوسترِ سهل‌انگاری به در و دیوارِ ذهن‌مان بزنیم. این خطرِ بزرگی‌ست که عامه‌پسندنویس‌ها می‌خواهند جای ادبیاتِ نخبه را بگیرند. هرچند که ناشرانِ اینان به‌واسطه‌ی برخی روابط هم خوب مجوز می‌گیرند، هم  نوچه‌هایی دارند که تبلیغ‌شان کنند اما ایشان هم حق دارند چون کاسب هستند و به‌تجارت مشغول. ولی کارِ منتقدهای پر ادعای ماست که مرزها را دوباره روشن کنند به‌جای متن‌هایی طولانی و مغلق که خودشان را هم برنمی‌انگیزاند...به‌هر‌حال ما که بخیل نیستیم اما این ادبیات باید سرِ جای خودش بماند و اصلا روزی صد‌هزار نسخه هم بفروشد که این امر در حوزه‌ی ادبیاتِ عامه‌پسند امری‌ست علی‌حده. چه این‌سال‌ها دیده‌ایم که آثارِ نخبه هم می‌توانند بسیار خوب بفروشند مانندِ نگران نباش، شبِ ممکن، برف و سمفونی ابری، مونالیزای منتشر و... پس افسانه‌ی فروشِ ادبیاتِ عامه‌پسند هم تَقَش درآمده و دیگر جذاب نیست. <br />
<strong>چهارم</strong><br />
رفقا، داستان‌نویسی این کشور در حالِ پوست‌انداختن است. بیایید اصلا با هم دشمن باشیم اما باج به دولتی‌بودن و عامه‌پسندنویسی ندهیم. من یک تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی جدی را ترجیح می‌دهم به ده رمانِ عامه‌پسندی که بوی وامانده‌گی و عقده‌های جنسی ارضانشده‌می‌دهند. این شعار نیست، به‌خدا شعار نیست. در ضمن یادمان نرود رمانِ بست‌سلر را تفاوت‌هایی‌ست با رمانِ عامه‌پسند که در این بحث نگنجد...<br />
در این روزها کتاب‌های خوبی چاپ‌شده و اگر سوءتفاهم‌ها  را کنار بگذاریم، می‌توانیم ببینیم‌شان؛ مثلا «با چراغ و آینه». چرا این کتاب شفیعی‌کدکنی را مثال زدم؟ چون خیلی از این دغدغه‌های تاریخی در مقالات‌اش وجود دارند<br />
<strong>آخر</strong><br />
امیدوارم بحثِ نشرِ افق و چشمه را تمام شده بدانید و بگذارید اگر به فرضِ محال رعونتی هم در ماجرا بوده با «محکِ تجربه» آشکار شود.<br />
باقی بقای‌تان<br />
مهدی یزدانی‌خُرم<br />
اُردی‌بهشتِ 1391</p>

<p><br />
پی‌نوشتِ ناتور: دو نکته؛ اول ممنونم از مهدی یزدانی‌خُرم، از صداقت و صراحت و حضورش، و دوم آن‌که معذورم از انتشار کامنت‌های بی‌نام و نشان که در پی توهین به این و آن یا نیش و کنایه زدن باشند. اگر حرفی هست که فکر می‌کنید باید منتشر شود، لطفن یا با نام و نشان حقیقی‌تان بنویسیدش یا دست کم از دایره ادب و احترام خارج نشوید. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سنگر و قمقمه‌های خالی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2336.php" />
<modified>2012-05-07T16:12:30Z</modified>
<issued>2012-05-07T16:08:07Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2336</id>
<created>2012-05-07T16:08:07Z</created>
<summary type="text/plain"> او یک دقیقه استراحت نمی‌کرد. مجبور بود در تمام ساعات و دقایق عمر کوتاهش فعالیت کند و عرق بریزد، او نمرد بلکه خودکشی کرد. او سنگر زندگی را تهی کرد در حالیکه من سال‌ها است با چند قمقمه‌ی خالی...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
او یک دقیقه استراحت نمی‌کرد. مجبور بود در تمام ساعات و دقایق عمر کوتاهش فعالیت کند و عرق بریزد، او نمرد بلکه خودکشی کرد. او سنگر زندگی را تهی کرد در حالیکه من سال‌ها است با چند قمقمه‌ی خالی پوسیده، مدام از این گوشه به آن گوشه فرار می‌کنم.</p>

<p>«بهرام صادقی»</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>در ستایش دروغ، نشر چشمه، نشر افق، روزنامه شرق و چیزهای دیگر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2335.php" />
<modified>2012-05-06T17:52:57Z</modified>
<issued>2012-05-06T07:13:22Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2335</id>
<created>2012-05-06T07:13:22Z</created>
<summary type="text/plain"> یک) یادم نیست در هفته‌نامه‌ی شهروند امروز بود یا مجله‌ای دیگر، پرونده‌ای جمع شده بود درباره‌ی دروغ؛ یک طرف ماجرا نظرات فقهایی که بر حرام مطلق بودن دروغ اصرار داشتند منتشر شده بود و طرف دیگر، دیدگاهی که معتقد...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
یک) یادم نیست در هفته‌نامه‌ی شهروند امروز بود یا مجله‌ای دیگر، پرونده‌ای جمع شده بود درباره‌ی دروغ؛ یک طرف ماجرا نظرات فقهایی که بر حرام مطلق بودن دروغ اصرار داشتند منتشر شده بود و طرف دیگر، دیدگاهی که معتقد بود در شرایطی خاص، با در نظر گرفتن منافع یک مجموعه یا برای پیشگیری از یک زیان عظیم، می توان دروغ گفت. این پرونده در دوره‌ای منتشر شد که بحث روز کشور، پایبندی اهل سیاست به اخلاق، تکریم شرافت و پرهیز از دروغ‌گویی بود. اگر اشتباه نکنم، در یکی از یادداشت‌های آن پرونده به این نکته هم اشاره شده بود که، وقتی جامعه‌ای در پایین‌ترین سطوح خود گرفتار دروغ است، چه‌طور می‌تواند از دروغ‌گویی در لایه‌های دیگر گلایه کند؟</p>

<p>دو) نشر افق امروز، در روزنامه‌ی شرق، چند خطی درباره‌ی عدم همکاری این نشر با نویسندگان و مترجمانی که با نشر چشمه همکاری کرده‌اند،<a href="http://sharghnewspaper.ir/News/91/02/17/30737.html">توضیح داده است</a>. خط آخر این پاراگراف کوتاه این است: «<strong>اين تصميم با اطلاع و استقبال دوستان ما در نشر چشمه و برای حمايت از حقوق معنوی اين نشر گرفته شده است</strong>». برای من، این جمله یعنی مسئولان نشر افق، پیش از تصمیم‌گیری، با مدیر و مسئولان نشر چشمه مشورت کرده‌اند، ماجرا را به آن‌ها اطلاع داده‌اند و مدیر و مسئولان نشر چشمه هم از این اتفاق استقبال کرده‌اند.<br />
حالا سوال من از آقایان سید حسن کیاییان، کاوه کیاییان، بهرنگ کیاییان و مهدی یزدانی‌خرم این است که آیا این ادعای نشر افق درست است یا این یادداشت تنها برای کاستن از فشار واکنش‌های احتمالی تنظیم شده است؟ آیا نشر چشمه از تصمیم نشر افق <strong>اطلاع</strong> داشته‌ است یا پس از انتشار خبر در «ناتور»، اس.ام.اس‌های من (که متاسفانه یا خوشبختانه هم خودشان و هم جواب‌های‌شان هنوز سرجای‌شان هستند و حذف نشده‌اند) و تماس تلفنی جناب آقای غفارزادگان (که پس از شنیدن خبر بزرگواری کردند و برای پیگیری، ابتدا با نشر افق و بعد با نشر چشمه تماس گرفتند) از ماجرا باخبر شده‌اند؟ سوال دیگر من این است که اگر لازم باشد و منافع و روابط صنفی‌مان به خطر بیفتد، آیا اجازه داریم حقیقت را وارونه کنیم و ماجرا را به شکلی دیگر تحویل مخاطب بدهیم؟ <br />
جواب این سوال هیچ فایده‌ای اگر نداشته باشد، دست‌کم می‌تواند تکلیف من را با خیلی چیزها و آدم‌ها روشن کند.</p>

<p>پی‌نوشت: نیایید بگویید الان و با مشکلاتی که برای نشر چشمه پیش آمده، جای این حرف‌ها و بحث‌ها نیست. اتفاقا الان وقت این حرف‌هاست. من یک بار در روزنامه‌ی اعتماد و ستون «سنگر و قمقمه‌های خالی» نوشتم که سید حسن کیاییان، یکی از شریف‌ترین آدم‌هایی است که در عمرم دیده‌ام، همین هفته‌ی پیش و در آخرین یادداشت همان ستون، به صراحت از تعلیق نشر چشمه انتقاد کردم. چیزهای دیگری هم بود که جای گفتن‌شان اینجا نیست. منتی نیست، اما همه‌ی این‌ها باعث شد بعضی‌ها به نیش و کنایه بگویند که لابد این وسط چیزی هم قرار است به من برسد. من به چیزهایی که نوشتم و کارهایی که تا امروز کرده‌ام، اعتقاد داشته‌ام، حالا می‌خواهم بدانم شناخت‌ام از آدم‌ها و مجموعه‌ها درست بوده است یا اشتباه...</p>

<p>پی نوشت دو: در حاشیه همه این حرف ها و ادعاها یک بحث کوچک و بی اهمیت صنفی هم  در مورد حقوق نویسندگان و مترجمان پیش می آید که دوستان افقی ظاهرا به آن توجهی نکرده اند. با این شرایط، به نظرم بد نیست اگر ناشران در قراردادهایی که پیش روی نویسندگان شان می گذارند، بندی را هم بگنجانند که حق تصمیم گیری در مورد چگونگی انتشار آثار بعدی نویسنده و آینده حرفه ای او را نیز در انحصار ناشر قرار دهد. به این ترتیب دست ناشران برای رسیدن به هر توافقی، یا مثلا برای جابه جایی و ترنسفر نویسندگان و مترجمان و تصمیم گیری برای آینده حرفه ای آنها نیز باز خواهد شد!  </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اردیبهشت نود و یک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2334.php" />
<modified>2012-05-04T19:05:14Z</modified>
<issued>2012-05-04T18:33:52Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2334</id>
<created>2012-05-04T18:33:52Z</created>
<summary type="text/plain"> اگر فرار می‌کنم شاید از ترسم است. من می‌ترسم، حق با توست، حق همیشه با توست، اما این هیچ راه‌حلی نیست، این را مطمئنم. فرار همیشه زندگی‌ام را سرراست کرده، ساده کرده. سادگی، نه، فقط خالی بودن نیست؛ آسودگی...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
اگر فرار می‌کنم شاید از ترسم است. من می‌ترسم، حق با توست، حق همیشه با توست، اما این هیچ راه‌حلی نیست، این را مطمئنم. فرار همیشه زندگی‌ام را سرراست کرده، ساده کرده. سادگی، نه، فقط خالی بودن نیست؛ آسودگی هم هست. مثل صراحت، مثل صراحت تو که آسوده‌ات می‌کند از دیدن حواشی و جزئیات. با سیاه و سفید و خط صریح وسط زندگی راحت‌تر است، این را قبول کن؛ پیچک شدن به هر حرکت حتا پر دردسر، نمی‌نویسم رسم روز، آسوده‌ات می‌کند از این‌که تنها بایستی، که تنها فکر کنی، که تنها، کسی که هستی، باشی.</p>

<p>«سه داستان عاشقانه- شمیم بهار»</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>مردی با تیشرت شکلاتی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2333.php" />
<modified>2012-05-03T18:22:49Z</modified>
<issued>2012-05-03T18:22:11Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2333</id>
<created>2012-05-03T18:22:11Z</created>
<summary type="text/plain"> یک برادر مایه‌دار هم نداریم تو دماوند ویلا داشته باشه، فردا به بهانه‌ی ویلاش پاشیم بریم دماوند رای بدیم....</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
یک برادر مایه‌دار هم نداریم تو دماوند ویلا داشته باشه، فردا به بهانه‌ی ویلاش پاشیم بریم دماوند رای بدیم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خانه‌ی پشت رودخانه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/05/2329.php" />
<modified>2012-05-03T04:17:23Z</modified>
<issued>2012-05-02T19:15:04Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2329</id>
<created>2012-05-02T19:15:04Z</created>
<summary type="text/plain"> نشسته بود روی زمین، پاها را دراز کرده و لپ‌تاپ را گذاشته بود روی پا‌ها، خیره به صفحه‌ی لپ‌تاپ، و من، فقط سفیدی نوری را می‌دیدم که پخش شده بود توی صورت‌‌اش. از چپ، «ب» میان‌مان بود که چهارزانو...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
نشسته بود روی زمین، پاها را دراز کرده و لپ‌تاپ را گذاشته بود روی پا‌ها، خیره به صفحه‌ی لپ‌تاپ، و من، فقط سفیدی نوری را می‌دیدم که پخش شده بود توی صورت‌‌اش. از چپ، «ب» میان‌مان بود که چهارزانو نشسته بود، فرِ موهایش را ریخته بود روی شانه‌هایش و با قیچی و چسب افتاده بود به جان کتاب‌ها و کاغذهای رنگی تا ماهی سیاه کوچولوی توی سرش را کُلاژ کند؛ از راست، مانی بود و گلدان بزرگ دیفن‌باخیا و ساختمان نیمه‌کاره‌ی مانده در قاب پنجره آلومینیومی. تلویزیون سوخته بود، من پشت به تلویزیون، روی تنها مبل سالم خانه نشسته بودم و به پورتیس‌هِد یا نامجو یا چیزی شبیه این‌ها گوش می‌کردم. سیگار نیم‌سوخته‌ی توی جاسیگاری دود می‌کرد هنوز.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یک خبر + توضیح نشر افق</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/04/2328.php" />
<modified>2012-05-01T03:10:04Z</modified>
<issued>2012-04-30T09:40:18Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2328</id>
<created>2012-04-30T09:40:18Z</created>
<summary type="text/plain"> ظاهرا روز گذشته مسئولان نشر افق تصمیم گرفته‌اند تا اطلاع ثانوی از نویسندگانی که به طور مستمر با نشر چشمه کار کرده‌اند یا کتاب اولشان در نشر چشمه منتشر شده، کاری منتشر نکنند. این خبر را شب گذشته امیرحسین...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
ظاهرا روز گذشته مسئولان نشر افق تصمیم گرفته‌اند تا اطلاع ثانوی از نویسندگانی که به طور مستمر با نشر چشمه کار کرده‌اند یا کتاب اولشان در نشر چشمه منتشر شده، کاری منتشر نکنند. این خبر را شب گذشته امیرحسین خورشیدفر، کارشناس محترم نشر افق، در ای-میلی برای من و یکی دیگر از دوستان نویسنده نوشته است. از آقای خورشیدفر اجازه گرفتم تا موضع رسمی نشر افق را منتشر کنم و ایشان هم با این کار مخالفت نکردند.<br />
به هرحال این حق هر مدیری است که با در نظر گرفتن صلاح مجموعه اش تصمیم گیری کند؛ نشر افق هم گویا برای دور ماندن از حاشیه های احتمالی چنین تصمیمی گرفته است. فقط می‌ماند این نکته که اگر ناشران دیگر هم چنین تصمیمی بگیرند، چه شرایطی پیش می آید؟  و واکنش احتمالی نویسندگان و مترجمان به این تصمیم و تصمیماتی از این دست چه خواهد بود؟</p>

<p><strong>- توضیح نشر افق درباره‌ی این خبر:</strong><br />
نشر افق تاکید می‌کند که این تصمیم را نه برای تحت فشار گذاشتن نویسندگان که تنها برای هم‌دلی با نشر چشمه و همکاران آن گرفته است. از نظر این نشر، در شرایط فعلی همکاری با نویسندگان و مترجمانی که با نشر چشمه کار کرده‌اند، رفتاری غیر حرفه‌ای و نوعی پخته‌خواری است. بدیهی است چنان‌چه در ماه‌های آینده تغییری در وضعیت نشر چشمه پیش نیاید، یا مدیران و همکاران نشر چشمه اعلام کنند، نشر افق آمادگی آن را دارد تا در خدمت نویسندگان و مترجمانی که با این نشر همکاری داشته‌اند، باشد. هرچند به نظر می‌رسد نویسندگان و مترجمان نشر چشمه مشکلی در انتخاب ناشر کارهای جدیدشان نداشته باشند. ضمن آن‌که بهتر بود این خبر را روابط عمومی نشر افق و از طریق خبرگزاری‌های رسمی منتشر می‌کرد.<br />
 <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/04/2327.php" />
<modified>2012-04-29T18:56:58Z</modified>
<issued>2012-04-29T18:56:35Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2327</id>
<created>2012-04-29T18:56:35Z</created>
<summary type="text/plain"> تحمل‌ام کن......</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
تحمل‌ام کن...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سنگر و قمقمه‌های خالی (آخرین شماره)ماهی سیاه کوچولو</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/04/2325.php" />
<modified>2012-04-28T19:52:40Z</modified>
<issued>2012-04-28T06:22:33Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2325</id>
<created>2012-04-28T06:22:33Z</created>
<summary type="text/plain"> این آخرین یادداشت ستون سنگر و قمقمه های خالی است. قرار بود این یادداشت امروز، نهم اردیبشهت نود و یک، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شود. یادداشت منتشر شد، اما با جرح و تعدیل بی قاعده و غیر...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
این آخرین یادداشت ستون سنگر و قمقمه های خالی است.  قرار بود این یادداشت امروز، نهم اردیبشهت نود و یک، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شود. یادداشت منتشر شد، اما با جرح و تعدیل بی قاعده و غیر منطقی. به خاطر حساس بودن موضوع، این یادداشت یک بار با نظر آقای حضرتی تعدیل شد، چیزی در حدود هفت خط اش حذف شد و من هم نظرشان را پذیرفتم؛ اما بعد ظاهرا آقایان تصمیم گرفتند که بخشهای دیگری از یادداشت را هم  حذف کنند. آن چه در این یازده شماره از ستون سنگر و قمقمه های خالی حذف شده، بیش از همه جملاتی است که در این ده سال از یادداشت های مطبوعاتی من حذف شده و این یعنی یا من دیگر خط قرمزها را نمی شناسم و دچار تندروی شده ام، یا دوستان مسئول در روزنامه ترجیح می دهند سخت گیرتر از گذشته باشند و خط قرمزهای شان را در حوزه فرهنگ پررنگ تر از بخش های دیگر کنند. با این شرایط گمان می کنم دیگر جایی برای ستون یک لا قبای من نماند. آن چه در مرحله اول و با نظر آقای حضرتی تعدیل شد را دیگر اینجا منتشر نمی کنم؛ اما جملاتی که در مرحله دوم حذف شده اند را بولد کرده ام. <br />
-----------------------------</p>

<p><strong>از مهربانی و سکوت و صبر خطرناک‌تر چی؟<br />
«خروس- ابراهیم گلستان- نشر اختران- چاپ اول، تابستان 84 ، ایران»</strong></p>

<p>من آقای بهمن دری را تا امروز از نزدیک ندیده‌ام، آقای محمد اللهیاری را هم همین‌طور. همه آن‌چه از این دو بزرگوار می‌دانم، محدود است به خبرها، عکس‌ها و یادداشت‌هایی که در رسانه‌ها از( یا درباره) آن‌ها منتشر شده است و به آن‌چه که از دوستان‌ام شنیده‌ام؛ دوستانی که بعضی‌هایشان نزدیک‌اند به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی  و دوستانی که مخالف و منتقد عملکرد معاونت فرهنگی وزارت‌خانه و اداره‌ی کتاب هستند. فصل مشترک حرف‌های موافقان و منتقدان این دو عزیز اما، تا امروز، این بوده که هم آقای دری و هم آقای اللهیاری، اهل کتاب و ادبیات را می‌شناسند، اوضاع و احوال حوزه کاری‌شان را خوب رصد می‌کنند و از شرایط حاکم بر جامعه‌ ادبی با خبرند؛ و برای من این حرف‌ها یعنی هم آقای دری و هم آقای اللهیاری خبر دارند که میان ناشران و نویسندگان چه می‌گذرد؛ خبر دارند که بعضی ناشران حق‌التالیف اندک نویسندگان جوان را با یک لیوان آب سر می‌کشند، <strong>خبر دارند از قراردادهای یک طرفه و کلاهبرداری‌ها و «ترکمانچای‌»ها و «گلستان»‌های فرهنگی،</strong> خبر دارند از پول گرفتن برای چاپ کتاب و زیر بار پخش کتاب نرفتن و هزار و یک چیز دیگر. برای همین هم هست که تعجب می‌کنم از سنگینی حکمی که برای نشر چشمه، یکی از ناشران خوش‌حساب، خوش‌نام و شریف ادبیات داستانی و شعر، صادر شده است. عجیب نیست؟ <strong>تخلف بزرگ، تخلف اصلی و ویران‌گر جایی دیگر اتفاق می‌افتد و حکم تعلیق و محرومیت از حضور در نمایشگاه کتاب به نشر چشمه می‌رسد.</strong><br />
حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، یعنی تنها چند روز پس از خواندن حرف‌های صریح آقای دری درباره‌ی عدم حضور نشر چشمه در نمایشگاه کتاب تهران، تردید ندارم که اگر اتفاق خاصی نیفتد و کسی پادرمیانی نکند، ماجرا خیلی راحت  می‌تواند به یک کلاف سردرگم تبدیل شود. می‌خواهم بگویم هرگونه تشکیک در توانایی‌‌های معاونت فرهنگی وزارت ارشاد و مجموعه اداره کتاب، تنها و تنها آخرین روزنه‌های امید برای یافتن یک راه‌حل منطقی و نزدیک به انصاف را  از بین خواهد برد. اهل ادبیات، هنر و فرهنگ خوب می‌دانند که نه جریانی سیاسی، نه اراده‌ای غالب و نه نیرویی تاثیرگذار، هرگز از آن‌ها پشتیبانی نکرده است و دیگران هم خوب می‌دانند که وقتی اشتباهی در حوزه فرهنگ رخ می‌دهد، معمولا خبری از مدارا و تساهل نیست. من هم شنیده‌ام که نشر چشمه به اشتباه – و نه با قصد و غرض -  دو،سه کتاب را ، پیش از ارسال برای اداره کتاب، آن‌چنان که باید بررسی نکرده است؛ اما سوال من از آقای دری، و همین‌طور از آقای اللهیاری این است که تاوان متناسب با این سهل‌انگاری را چه می‌دانند؟ آیا چند ماه تعلیق فعالیت برای تنبیه یکی از بزرگ‌ترین و پرکارترین ناشران کشور کافی نیست؟ این وسط اصلا کسی به تناسب اشتباه و مجازات توجه می‌کند، یا مثلا به نویسندگان و مترجمانی که آثارشان را به نشر چشمه سپرده‌اند؟ آیا سابقه‌ درخشان نشر چشمه و کمیت و کیفیت کتاب‌هایی که در این سال‌ها  منتشر کرده است کافی نیست برای آن‌که مدیران فرهنگی این کشور کمی به مدارا با این نشر فکر کنند؟ حذف نشر چشمه از نمایشگاه کتاب و تاکید بر تعلیق آن، تنها چراغ سبزی خواهد بود برای تمدید ترکمان‌چای‌های فرهنگی بعضی‌ها و ناامید کردن نویسندگان، مترجمان و ناشران از شکل‌گرفتن هرگونه گفت‌و‌گو و تعامل میان مدیران دولتی و اهل فرهنگ. می‌خواهم بدانم  این همان چیزی است که دنبالش هستیم؟ <br />
صمد بهرنگی یک جایی از داستان «ماهی سیاه کوچولو» نوشته است: « مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم – که می‌شوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...».<br />
نمی‌دانم آقای دری، آقای اللهیاری و آقای کیاییان هم این داستان را به یاد دارند یا نه؟ اما الان، فقط می‌توانم به اندازه‌ی همین هفتصد کلمه، به اندازه همین سنگر و قمقمه‌های خالی کنار آقای کیاییان و نشر چشمه‌ بایستم و آرزو کنم، که یکی آن بالا دوست‌مان داشته باشد، که چشمه‌مان، چشمه ادبیات ایران، چشمه بماند.<br />
این تنها کاری است که از دستم بر می‌آید.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بیا درباره‌ی فوتبال حرف نزنیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/04/2324.php" />
<modified>2012-04-26T18:25:08Z</modified>
<issued>2012-04-26T18:22:45Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2324</id>
<created>2012-04-26T18:22:45Z</created>
<summary type="text/plain"> با این وضع بازی‌ها فکر می‌کنم کلا باید یک مدتی بی‌خیال کری خواندن بشویم. امروز بارسا می‌بازد تا می‌آییم از خجالت رفقای بارسایی در بیاییم، رئال زمین‌گیر می‌شود. حالا هم درباره‌ی این چهارتایی که عزیزان پرسپولیسی خوردند حرفی نزنیم...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
با این وضع بازی‌ها فکر می‌کنم کلا باید یک مدتی بی‌خیال کری خواندن بشویم. امروز بارسا می‌بازد تا می‌آییم از خجالت رفقای بارسایی در بیاییم، رئال زمین‌گیر می‌شود. حالا هم درباره‌ی این چهارتایی که عزیزان پرسپولیسی خوردند حرفی نزنیم بهتر است، معلوم نیست فردا شهرداری تبریز و پرویز خان چه خوابی برایمان دیده باشند!<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آوازهای زنی که از گرامافون می‌آمد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/04/2320.php" />
<modified>2012-04-25T08:04:32Z</modified>
<issued>2012-04-25T08:02:03Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2320</id>
<created>2012-04-25T08:02:03Z</created>
<summary type="text/plain"> به درد هم نمی‌خوردیم و مابین ما همیشه لیوانی فاصله می‌انداخت به درد هم نمی‌خوردیم این را دستگیره‌های دری تاریک! به تاکسی‌های دربست می‌گفتند... «آوازهای زنی که از گرامافون می‌آمد- سید مرتضی نجاتی- نشر چشمه»...</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Poem</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
به درد هم نمی‌خوردیم<br />
و مابین ما همیشه لیوانی فاصله می‌انداخت<br />
به درد هم نمی‌خوردیم<br />
این را دستگیره‌های دری تاریک!<br />
به تاکسی‌های دربست می‌گفتند...</p>

<p>«آوازهای زنی که از گرامافون می‌آمد- سید مرتضی نجاتی- نشر چشمه»</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عاشقانه‌های آخرالزمانی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.natoor.com/2012/04/2315.php" />
<modified>2012-04-23T17:10:36Z</modified>
<issued>2012-04-22T20:15:57Z</issued>
<id>tag:www.natoor.com,2012://1.2315</id>
<created>2012-04-22T20:15:57Z</created>
<summary type="text/plain"> بیا با هم رابطه‌ی دیپلماتیک داشته باشیم......</summary>
<author>
<name>pedram</name>

<email>pedram.re@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>Solitude</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.natoor.com/">
<![CDATA[<p><br />
بیا با هم رابطه‌ی دیپلماتیک داشته باشیم...<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
