« سایه مرگ | صفحه‌ی اصلی | داستان ادامه دارد... »

همشهری، داستان، عشق و چیزهای دیگر

October 20, 2018

cover21_1_1.jpg

بی حرف پیش، شماره 93 همشهری داستان تا چند روز دیگر منتشر می‌شود؛ شماره‌ای که حاصل تلاش تحریریه و تیم جدید مجله است. دروغ چرا، از شماره 94(دو هفته پیش) من هم به دوستانم در تحریریه کمک می‌کنم و این چند خط هم روایت من است از حال و روزم در مجله‌ای که دوستش داریم، مجله‌ای که می‌خواهیم بماند.

دی ماه 81 اولین یادداشت من به لطف حسن محمودی در ضمیمه تهران همشهری منتشر شد؛ یادداشتی درباره «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد. دومی گفت‌و گویی بود با حسن میرعابدینی و سومی طرح اولیه‌ی یک داستان کوتاه. کار به چهارمی نکشید. بالادستی‌ها عوض شدند، عطریانفر از همشهری رفت، قوچانی و تیم‌اش هم. چند ماه طول کشید تا شرق بیاید. این بار به لطف احمد غلامی پایم به شرق باز شد. دانشجو بودم، حق التحریرها هم بد نبود. جهان داستانی می‌نوشتم، تمام صفحه 35000 تومان. اوایل سر وقت پول‌مان را می‌دادند، بعد یکی دو ماه فاصله افتاد و عاقبت یک روز شرق توقیف شد و حق التحریرها هم پرید. این توقیفِ اول همه چیز را به هم ریخت. بمب انداختند وسط روزنامه. آدم‌ها پراکنده شدند؛ بهار، اعتماد، اعتماد ملی، بی‌بی‌سی فارسی، کنج خانه، هرکس جایی رفت. من هم رفتم سراغ کاری که درسش را خوانده بودم؛ شدم مهندس تمام وقت، یادداشت نویس پاره‌وقت. هرچه گذشت اما این پاره وقت بودن کم رنگ و کم رنگ‌تر شد تا همین پارسال که دیگر چیزی از آن باقی نماند. آدم‌های دیگر اما این سال‌ها ماندند و کار کردند، بی حرف و حدیث و ادعای ارث و میراث. بعضی‌هایشان هنوز هم هستند، پراکنده شده‌اند، اما هستند؛ در اعتماد، شرق، تجربه، سازندگی، هفت صبح، ایران، گروه مجلات و روزنامه همشهری و...
حالا، بعد از 16 سال، قرار است دوباره از همشهری شروع کنم، همشهری داستان. قصه که تکراری است، این‌بار فقط حرف و حدیث‌اش بیش‌تر است. دوستان قبلی معترضند به تغییر تحریریه پس از تغییرات مدیریتی و ظاهراً جز خودشان هیچ‌کس را قبول ندارند. یادداشت پشت یادداشت می‌نویسند و نیش و کنایه می‌زنند و دنبال چپ کردن دیگی‌اند که دیگر برای آن‌ها نمی‌جوشد و تیم جدید را نه عاشق می‌دانند و نه روزنامه‌نگار. احتمالاً فراموش کرده‌اند که خودشان هم یک روز بر شانه‌های نفیسه مرشدزاده و گروهش ایستادند، بی توجه به کلماتی مثل «حقوق معنوی» و «میراث» و «عشق»...
تحریریه همشهری داستان اما همچنان زنده است، با آدم‌های عاشقی که سخت کار می‌کنند تا دیوار و سقف این خانه قدیمی بماند. برای آن‌ها که سرنوشت‌شان کلمه است، بماند. حالا گیرم این وسط بعضی‌ها هم با بدگویی و تحریک این و آن، افتاده باشند به جان پایه و اساس این خانه. کمی که بگذرد، غبار این روزها که بنشیند، می‌شود دقیق‌تر درباره عشق، نیت آدم‌ها، ارثیه پدری و حقوق مادی و معنوی حرف زد.

*عکس، جلد شماره 21 است.

لينک مطلب | 11:07 PM