« هوا را از من بگیر، ترایدنت را نه | صفحه‌ی اصلی | معصوم پنجم »

شاهنشاه

January 17, 2018

photo_2018-01-17_21-19-43.jpg

افسردگی در جان دوستانم نشسته. آن‌ها فاجعه‌ای قریب‌الوقوع را پیش‌بینی می‌کردند. آن‌ها، یعنی روشنفکران، مثل همیشه با آغاز روزهای سخت داشتند نیرو و ایمانشان را از دست می‌دادند. غرق ترس و سرخوردگی بودند. آن‌ها، که زمانی محال بود راهپیمایی‌ای را از دست بدهند، حالا دیگر کم‌کم از جمعیت می‌ترسیدند. وقتی با آن‌ها حرف می‌زدم، به شاه فکر می‌کردم. شاه داشت دور دنیا می‌گشت، عکسش هر از گاه توی روزنامه‌ها چاپ می‌شد و چهره‌اش هربار خسته‌تر و وارفته‌تر بود. تا لحظه آخر فکر می‌کرد بر می‌گردد به کشورش. البته هیچ‌وقت برنگشت، اما آثار بیش‌تر کارهایش هنوز باقیست. ممکن است مستبدی برود، اما هیچ استبدادی با رفتن مستبد یکسره محو نمی‌شود. حیات دیکتاتوری به جهل عوام متکی است و از همین روست که همه‌ی دیکتاتورها سخت می‌کوشند این جهل را افزون کنند.

پی‌نوشت: این دو روز هم به خواندن شاهنشاه گذشت. دوست‌اش داشتم و فکر می‌کنم دقیقاً همان کتابی‌ست که این روزها باید بخوانیم و درباره‌‌‌اش با آدم‌ها حرف بزنیم.
.

لينک مطلب | 10:13 PM