« چمدان گمشده والتر بنیامین | صفحه‌ی اصلی

سوم شخص محدود به جیب

August 26, 2017


photo_2017-08-25_23-16-01.jpg

این چندخط، بخشی از حرفهای کورش اسدی درباره هوشنگ گلشیری است؛ در مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران. شبیه این چند خط را گلشیری در مقدمه باغ در باغ‌اش هم آورده و از اهمیت نظرگاه در داستان گفته است.
هفته‌هاست می‌خواهم چند خطی درباره کارگاه‌ها و کلاس‌های داستان‌نویسی بنویسم و مدام خودم را سانسور می‌کنم. حالا هم حرف زیادی ندارم، نمی‌توانم داشته باشم، جز اینکه کاش با ادبیات کاسبی نکنیم. کاش این‌قدر شرف داشته باشیم که با ادبیات کاسبی نکنیم یا دست‌کم اگر کاسبیم، گاهی به کیفیت جنسی که بیرون می‌دهیم هم فکر کنیم.
چند سال پیش، یک بار نوشتم اگر اداره کتاب به جای ممیزی کتابها، یک امتحان عناصر داستان برگزار کند، شاید خیلی‌ها -که ادعا هم کم ندارند- نتوانند کتابشان را منتشر کنند. حالا اما می‌خواهم ‌بگویم، اگر جایی کلاسی و کارگاهی داریم و قرار است چیزی به کسی یاد بدهیم، باید، باید و باید پیش از آنکه به شهریه و تعداد شاگردان و زمینه‌سازی برای ادامه‌دار شدن کلاس و خالی نشدن جیب‌مان فکر کنیم، کیفیت آدمها و خروجی کلاس برای‌مان مهم باشد. این اوج بدبختی و پستی و فرومایگی صاحب کلاس و کارگاه است که شاگردش پس از ماه‌ها و سال‌ها آمدن و رفتن و شهریه دادن، از ضعفهایش آگاه نباشد و نداند که چه‌قدر نمی‌داند و چه‌قدر کم دارد هنوز و خیال کند ادبیات داستانی همان بگو و بخندهای سر کلاس و کارگاه است و لبخند و رضایت جعلی استاد!
ادبیات بادکنک متورمِ متوهم کم ندارد. کاش حواس‌مان باشد که در کلاس‌ها و کارگاه‌های داستان، خط تولید بادکنک نزنیم؛ ممکن است چند سالی جیب‌مان پر بشود و چند جایی هم عکس‌مان را بزنند و چند نفری هم "استاد"ی به اول اسم‌مان بچسبانند، اما یک جایی گند ماجرا در می‌آید. یک روز آن بیرون، یکی لخت بودن پادشاه را فریاد می‌زند.
کاش وسط این همه ادعا و ادا و اطوار و گنده‌گویی از خود و خروار خروار رزومه و کارنامه تقلبی ساختن، برای چند لحظه به این فکر کنیم که اگر گلشیری زنده بود و آدم‌هایی را می‌دید که گروه گروه از کارگاهها و کلاسها بیرون می‌آیند، دسه دسته کتاب چاپ می‌کنند، اما هنوز در تشخیص نظرگاه لنگ می‌زنند، چی بارمان می‌کرد؟

لينک مطلب | 9:38 AM