« شنبه روز بدی بود | صفحه‌ی اصلی

با من به جهنم بیا
یا
دوفیلم با یک بلیت

July 17, 2017


1. شنبه شب گفت‌و‌گو حسین دهباشی و علی فلاحیان را از سایت تاریخ‌آنلاین دانلود کردم و دیدم. جایی آقای فلاحیان با اشاره به لزوم وجود «پوشش» برای کار اطلاعاتی ادعا می‌کند که تعداد زیادی از خبرنگاران از عوامل اطلاعاتی‌اند و با خنده اضافه می‌کند که اصولاً خبرنگاری که پولی ندارد.
این داستان من را چند سالی عقب برد. چهارده سال پیش بیست و دو ساله بودم و گاهی چیزکی برای روزنامه‌ی شرق آن روزها می‌نوشتم که دبیر فرهنگ و هنرش احمد غلامی بود. این چیزکی - یا همان جهان داستانی نویسندگان- گاهی تمام صفحه را پر می‌کرد. آن زمان منیرو روانی‌پور ایران بود و من و دیگرانی که نمی‌دانم اجازه دارم اسمشان را بیاورم یا نه، شانس آن را داشتیم که بعضی روزها جایی جمع بشویم و داستان بخوانیم و حرف‌هایش را بشنویم. یک روز خانم روانی‌پور زنگ زد و گفت «فلانی» میگه تو اطلاعاتی هستی و داری واسه نویسنده‌ها پرونده‌سازی می‌کنی؛ ازش پرسیده‌ام چرا، میگه چطور ممکنه یک بچه ۲۲ ساله بدون رابطه و فشار از بیرون تو شرق مطلب تمام صفحه داشته باشه...
خب، حرف برای من سنگین بود. تازه‌کار بودم و جوان و انتظارم از ادبیات و اهلش چیز دیگری بود. به‌هم ریختم. زنگ زدم و به آقای غلامی و ماجرا را تعریف کردم (چه حوصله‌ای داشت آن سال‌ها آقای غلامی) و ادامه دادم که دیگر نمی‌خواهم کار کنم. خندید و گفت هرطور میلته، ولی فکر می‌کنی به من نمی‌گن اطلاعاتی؟
حالا چهارده سال از آن ماجرا می‌گذرد. من هنوز هربار آن «فلانی» را می‌بینم کهیر می‌زنم و راهم را عوض می‌کنم. ماجرا اما این است که این سالها خیلی‌ از آدم‌های اهل قلم و ادبیات را دیده‌ام که به هم انگ اطلاعاتی بودن زده‌اند. مسخره اینجاست که وقتی کنار هم می‌ایستند هم جز به آغوش و لبخند رضایت نمی‌دهند. گاهی آدمها می‌پرسند چه مرگت شد که بعد از «مرگ‌بازی» دیگر هیچ غلطی نکردی و گورت را گم کردی و پیدایت هم نیست. انکار نمی‌کنم که بخشی از ماجرا تنبلی است، اما بخش مهمی از داستان هم بر می‌گردد به سرخوردگی و تنفر از کثافتی که این ادبیات را بلعیده. ریاکاری و دروغ و تهمت و منفعت طلبی و زیرپای هم کشیدن خوراک بعضی از دوستان است و از بد روزگار این روزها همان بعضی‌ها شده‌اند مدعی دفاع از آزادی و کلمه.
کاش می‌شد یک روزی آدم بی‌خیال همه چیز بشود و از خاطراتش بگوید، از آدمها و کارها و باورها و حرف‌هایشان. یا کتابی بنویسد که با این جمله شروع می‌شود: من توی همین جهنم بزرگ شد‌ه‌ام...


2. دیشب اما مستندی به دستم رسید درباره هوشنگ گلشیری؛ مستندی که لوگوی یکی از شبکه‌های به قولی افشاگر و پر سر و صدای ماهواره‌ای هم نشسته بود روی پیشانی‌اش. قبل از دقیقه 37 فیلم، گلشیری از داستان «معصوم دوم»اش می‌گوید. کارگردان فیلم اما در اقدامی تاریخی عکس کتاب معصوم دوم نوشته «جواد فاضل» را به فیلم اضافه می‌کند که کتابی است درباره امام اول شیعیان، حضرت علی(ع)! نکته اینجاست که در دار و دسته کارگردان و کل آن شبکه با این همه ادعا، یک نفر نبوده که گلشیری را بشناسد و بداند که گلشیری از چه حرف می‌زند یا حتی از خودش بپرسد چه نسبتی میان «جواد فاضل» و «هوشنگ گلشیری» است.

3. آن از داخل، این هم از خارج. همین دو برش، حال ادبیات داستانی ما و وضعیت نویسنده ایرانی را نشان می‌دهد. مرغ عزا و عروسی، چوب دو سر طلا!

- «با من به جهنم بیا» نام رمانی‌ست از ناتاشا امیری و «دو فیلم با یک بلیت» نام فیلمی‌ست از داریوش فرهنگ.

لينک مطلب | 9:30 AM