« آبی آرام | صفحه‌ی اصلی | Suicide Squad »

هیچ...
درحاشیه رمان جلبک

November 10, 2016


de470b9b-d655-4567-813d-fa03c4070c79.jpg

چهارشنبه پنجم آبان ماه، جلسه نقد و بررسی رمان «جلبک» کتایون سنگستانی با حضور مریم حسینیان و من به عنوان منتقد و دوستان و عزیزانی مثل مهدی یزدانی‌خرم و محمدحسن شهسواری در دفتر مرکزی نشر چشمه برگزار شد. من گزارش جلسه را تازه دیروز در سایت نشر چشمه دیدم (ظاهراً این گزارش در ایسنا هم منتشر شده است) و نمی‌دانم به چه دلیل دوستان تنظیم کننده گزارش جلسه، صلاح دیده‌اند محوریت گزارش را بر حرف‌های مریم حسینیان و مهدی یزدانی‌خرم بگذارند و از حرف‌های من تنها به چند خط کاملا خنثی و بی بو و رنگ و البته همراه با اشتباه بسنده کنند. چون از دلایل دوستان بی‌اطلاعم حرف دیگری باقی نمی‌ماند جز این که ممکن است به هرحال حرف‌های مریم حسینیان و مهدی یزدانی‌خرم از نظر دوستان تنظیم کننده گزارش جذاب‌تر بوده، یا شاید با توجه به آن‌چه در جلسه گفته‌ام، دوستان سایت نشر چشمه به این نتیجه رسیده‌اند که گفته‌های من کمکی به بیش‌تر دیده شدن کتاب و جذب مخاطب نخواهد کرد. به‌هرحال، مهم‌تر از همه‌، آغاز دوباره این جلسات است و نه حاشیه‌هایی از این دست. متن حرف‌هایم را تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، اینجا منتشر می‌کنم. ممکن است کلمه‌ای کم و زیاد شود یا ساخت و شکل جملات تغییر کرده باشد، اما اصل ماجرا و مضمون اصلی همین‌هایی است که در ادامه می‌آید. همین‌جا لازم است دوباره از مجموعه نشر چشمه به خاطر راه‌اندازی این جلسات و برخورد حرفه‌ای‌شان با منتقدان تشکر کنم. و اما بعد...

«خب، با توجه به حرف‌های خانم حسینیان ظاهراً قرار است نقش منتقد بد جلسه را من بازی کنم. همین اول بگویم که من رمان را دوست نداشتم. بخشی از ماجرا به ضعف‌های کتاب بر می‌گردد که در ادامه خواهم گفت، اما بخشی هم سلیقه‌ای است. اوایل کتاب دلیل این دوست نداشتن و آزار دیدن را نمی‌فهمیدم، اما یک جایی متوجه شدم که این رمان من را دقیقاً به یاد فیلم‌ها و سینمایی می‌اندازد که دوست ندارم؛ سینمای کاهانی. اینجا هم مثل فیلم‌های کاهانی، مثل «بی‌خود و بی‌جهت» یا مثلاً «استراحت مطلق»، ما با شخصیت‌ها و قهرمانی کاملاً معمولی، روزمرگی و همین طور جزییاتی بسیار دقیق از زندگی‌شان رو‌به‌رو هستیم. چیزهای دیگری هم هست، مثل فضای ابزورد و عبث و پوچ، فاکتور طنز و شبیه بودن شخصیت‌ها و اتفاقات به چیزهایی که هر روز می‌بینیم. من این فضا را دوست ندارم. ممکن است آدم‌هایی باشند که سلیقه‌شان چیز دیگری باشد، ولی حتی کاهانی هم برای جذب مخاطب بیش‌تر به دنبال راهکارهای دیگری می‌رود. مثلا در «استراحت مطلق» از یک حادثه وحشتناک کمک می‌گیرد و با تصادف و مرگ قهرمان، مخاطب را وادار می‌کند که او را به خاطر بسپارد یا در «بی‌خود و بی‌جهت» شخصیت‌ها را در یک موقعیت خاص و متفاوت قرار می‌دهد؛ زن و مردی که قرار است در خانه‌شان مراسم ازدواج برپاکنند اما هنوز درگیر وسایل و لوازم زوجی هستند که قبل از آنها در خانه بوده‌اند. اما در «جلبک» ما هیچ‌کدام از این راهکارها را هم نمی‌بینیم و برای همین من اصلاً نمی‌دانم که چرا باید این رمان و قهرمان‌اش را به خاطر بسپاریم یا مثلاً چند سال دیگر این کتاب را به کسی پیشنهاد کنیم. هرچند باید بگویم که کار نویسنده در فضاسازی و ساختن جزییات و به خدمت گرفتن آن‌ها در رمان قابل تحسین است و از یک جایی به بعد هم تنها دلیل من برای ادامه دادن رمان همین جزییات فوق العاده بود.
اما درباره ساختار رمان. بله این رمان همان‌طور که خانم حسینیان گفتند رمان شخصیت است و از الگوی «تغییر» هم استفاده می‌کند. یعنی یک شخصیت را به مرور زمان بر اثر اتفاقاتی که برایش می‌افتد، دچار تحول کنیم و در پایان به موقعیتی برسیم که آن شخصیت از آن دور بوده است. آدمی که در ابتدا به امیر همیشه بله می‌گفته و هیچ‌وقت جرات مخالفتی با او نداشته، آدمی که به آن شکل اخراج می شود و باز صدایش در نمی‌آید و مقاومتی نمی‌کند، آدمی که همواره توسط امیر تحقیر می‌شود، در پایان به جایی می‌رسد که در یک صحنه نمادین با کفش گلی می‌رود و خانه را آلوده می‌‌کند و اولین‌بار یا آخرین‌بار به امیر نه می‌گوید. خب این تحول را ما می‌بینیم. مشکل اما اینجاست که ریشه این تغییر و اتفاقی که برای بنشاد می‌افتد، به عقب‌تر بر می‌گردد و به نظرم در واقع علت تغییر، مرگ پدرش است نه دوستی با امیر. نشانه‌های داستان هم به ما همین را می‌گویند و ظاهراً بنشاد رابطه خاصی با پدرش داشته. اما تمام چیزی که از پدر می‌دانیم یک شیشه است و حب تریاک و شلوار کردی و ورشکسته شدن‌اش. در الگوی تغییر شما باید وضعیت پیش از حادثه را برای مخاطب بسازید تا تحول معنی پیدا کند. اما ما هیچ چیزی از قبل از مرگ پدر یا ورشکستگی‌اش نمی‌دانیم. حتی رمان طوری است که انگار این خانواده از اول فقیر و مچاله بوده‌اند. حتی عاشق شدن بنشاد هم برای رسیدن به امنیت است و این را شما در آن شبی می‌بینید که شیشه و بوی حب تریاک و دهان پدر جایش را به بوی امیر می‌دهد.اما هیچ‌وقت شخصیت پدر در رمان ساخته نمی‌شود و همه چیز در سطح می‌ماند.»

لينک مطلب | 1:37 AM