« منشور | صفحه‌ی اصلی | می‌شود لطفاً ساکت باشی؟ »

یک زمستان، یک برف

September 17, 2016


نوشته کفش جدیدش پایش را می‌زند و همین او را به یاد اولین قرارمان انداخته (به قول خودش صد سال پیش) که کفش‌اش نو بود و تمام مدت اذیتش کرد. برایش نوشتم که اینجا، هر وقت برف می‌آید، من به یاد آن شب برفی عجیبی می‌افتم که (همان صد سال پیش) وسط پارک‌وی و کولاک عجیب آن شب گیر افتادیم و بعد از چند ساعت سرگردانی سر از پارک نزدیک خانه‌شان درآوردیم. می‌نویسد چه برف ناگهانی و عجیبی بود و چه خاطره‌ی ماندگاری شد. می‌نویسم، به گمانم آدم با همین چیزها زنده است...
همان شب و همان ترس و خنده‌های توی مدرس و ساعت‌های خوب بعدش، ساعت‌های قدم زدن و بلند بلند خندیدن، شد یکی از بهترین خاطرات من. آن‌قدر خوب، که بعد از آن شب، امکان نداشت که تهران باشم و برفی بزند و حالم خوش نباشد. همین حالا اگر بگویند تصویرت از خوشبختی چیست، یکی از چیزهایی که توی سرم شکل می‌گیرد، تصویر همان شب جادویی و عجیب است.
صد سال‌ بعد، یک بار اشتباه کردم و توی ناتور نوشتم که «برف، همیشه نجاتم می‌دهد؛ نمی‌دانم کار خودش است یا کار خاطرات خوب روزهای برفی، اما به گمانم روزهای برفی بهترین‌اند؛ برای مردن، برای خوشبخت مردن...». صادقانه‌ترین چیزی بود که می‌توانستم بنویسم، یک جور ادای دین به دوستی که سال‌ها پیش از ایران رفته بود و حسی که دیگر رنگ عوض کرده بود. آدم‌های زیادی آن نوشته را خواندند و من برای آن جمله تاوان سختی دادم؛ اما حس و انرژی خوب آن شب ماند و کم‌رنگ نشد و خب، مگر آدم از این زندگی، از آدم‌ها و قصه‌ها و دوست داشتن‌های دور و برش چه می‌خواهد جز چند خاطره برای خوشبخت مردن...

لينک مطلب | 11:22 PM