« سنگ و مریم | صفحه‌ی اصلی | دروغ و دیگر هیچ »

سرگذشت یک غریق

July 15, 2016


حالا که فکرش را می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که ما، یعنی من و همه‌ی آن چند صد دانش‌آموز دیگر نوبتِ صبحِ دبستان دکتر محمود افشار که یک روز زمستانی معمولی مثل هر روز از مینی‌بوس‌ها و سرویس‌های مدرسه پیاده شدیم، به آقای عرب (که صاحب همه‌ی آن مینی‌بوس‌ها و اتوبوس‌ها بود و عادت داشت هر روز کمی پایین‌تر از در ورودی مدرسه بایستد و چشم بدوزد به بچه‌ها و مراقب باشد اول صبحی بلایی سر کسی نیاید) سلام کردیم و بی‌توجه به ماشین‌های نظامی پارک شده نزدیک مدرسه، دویدیم توی حیاط بزرگ دبستان، احتمالاً بدترین انتخاب برای نوشتن از مدرسه، برنامه‌ریزی، سیستم و در کل، مفهوم آموزش و پرورش و تاثیرش بر زندگی و کودکی‌مان هستیم. دروغ چرا، حتی خیال می‌کنم شعاع این دایره باید خیلی بزرگ‌تر از این‌ها باشد و همه‌ی آدم‌های متولد 1355 تا 1360 را هم در بر بگیرد. همه‌ی ما که وقتی آن روز صبح پا توی مدرسه گذاشتیم، ردیف پلنگی‌پوش‌هایی را دیدیم که میان ما و زمین‌های بازی صف کشیده بودند و پشت‌شان، درست در مرز زمین فوتبال و بسکتبال، دو پلنگی‌پوش دیگر سرگرم کلنجار رفتن با توده‌ی سفیدی بودند که بعدا فهمیدیم یک موشک عراقی عمل نکرده است.
احمد محمود جایی نوشته است، «تا تهران موشک نخورد، جنگ را حس نکرد». قبل از آن همه‌ی درک ما پایتخت‌نشین‌ها از جنگ در حجله‌هایی خلاصه می‌شد که گاه و بی‌گاه، بی سر و صدا سر یکی از خیابان‌های مرکز و جنوب شهر برپا می‌شدند و بعد از چند روز به همان آرامی که آمده بودند جمع می‌شدند. جز این، جنگ برای ما آژیرهای خطر بود و شیشه‌های چسب خورده و خواب در انباری‌های فرش شده و پیام‌های رادیویی و آن صدای آشنا که همیشه از شنوندگان عزیز می‌خواست توجه فرمایند، مینی‌بوس‌ها و اتوبوس‌های پر از سربازان داوطلب و گشت دژبانی ایستاده در میدان‌های اصلی شهر و وحشت سرباز فراری‌های توی محل و چهره سنگی گوینده‌های خبر تلویزیون و مستندهای منتخب و محدودی که خبر از پیروزی‌ می‌دادند و برنامه‌ی یک ساعته‌ی ممنوعی که هر شب روی موج کوتاه رادیو پیدا می‌شد و جنس خبرهایش چندان با روایت رسمی و دولتی از جنگ و اقتصاد و روزگار جور نبود. نه کسی آن‌قدرها از خرمشهر و سوسنگرد و آبادان و مردم‌اش خبر داشت، نه از مصائب و رنج‌های آوارگان در شیراز و شهرهای اطرافش و نه از جزییات عملیات‌ها. اسکادهای اصلاح شده‌ی الحسین عراق اما کار خودش را کرد، تهران خیلی زود خالی شد و دبستان دکتر محمود افشار و بچه‌هایش هم تجزیه؛ در روستاها و شهرهای شمالی، در مشهد، بجنورد، یزد یا حتی در تهران، پای تلویزیون و برنامه‌های آموزش دبستانی‌ها.
خود من، جز تصویری مبهم از زنی عبوس و سخت‌گیر که عادت داشت شلوغ‌ترها را هر روز گوشه کلاس جمع کند و ساعت‌ها بعد از تعطیلی کلاس توی مدرسه نگهشان دارد و وادارشان کند که سطل آشغال توی کلاس را به نوبت بالای سر ببرند و یک پای‌شان را هم بالا بگیرند ، چیز دیگری از اول دبستان به یاد ندارم. دوم دبستان هم کنار مادربزرگ و پدربزرگ گذشت، در روستایی نزدیک تفرش و کلاسی که موش‌ها هر روز گوشه‌ای از سقف چوبی‌اش را می‌جویدند و گاهی هم وقت دویدن، از روی تیرهای قدیمی‌اش می‌افتادند توی پارچه توری سفید زیر سقف؛ با معلم زیبا و مهربانی که یک ثلث طول کشید تا به لهجه‌‌اش عادت کنم و در دیکته نمره‌ای بالاتر از شانزده بگیرم. حالا شما می‌خواهید این آدم‌ها، این آدم‌های خو گرفته به ناپایداری، آدم‌های معلق میان آژیرهای قرمز و ترس‌ها و آرامش و دوستی‌ها و هم شاگردی‌ها و لهجه‌ها و دلبستگی‌های موقت، از کدام سیستم آموزشی و برنامه بلندمدت و اثرگذاری حرف بزنند؟ نسل گیاهان خودرو و مقاومی که زیر سایه‌ی آرمان‌ها و شعارها و سعی و خطاها قد کشیدند و قرار بود محصول بی‌نقص ساختار تازه باشند و قهرمان و الگوی نسل‌های بعد. در نبود ماهواره و موبایل و شبکه‌های مجازی و روابط آزاد و ترس از تهاجم فرهنگی، سال‌ها با معلم‌های پرورشی و مدیران و ناظمان ارزشی سروکله زدند، دعای توسل صبح و نماز جماعت ظهر بخشی از برنامه روزانه مدرسه‌شان بود، نظام قدیم‌شان شد نظام جدید، کتاب‌ها و سرفصل‌های دروس‌شان تغییر کرد، خودشان شدند Case Study مدیران فرهنگی، و آخرش، خب بعضی هم آخرش شدند این: دو سر طلاهای خسر الدنیا و الاخره، که آن تلاطم لعنتی و آن تعلیق بی‌پایان هنوز هم دست از سرشان بر نداشته است. قهرمان‌هایی که روزگاری توی ایران «تکثیر» شدند و حالا سالهاست که بی‌ کمترین شباهت به آن روزگار، با چند فریم عکس و در بهترین حالت، یک بلیت‌ برگشت رزرو شده و خاطره‌ی روشن اما کم‌رنگ معلم انشایی که یک روز با «سرگذشت یک غریق» مارکز آمد توی کلاس و بی‌توجه به برنامه درسی، پیش چشم‌های هیجان زده بچه‌ها، یک نفس رمان را خواند، «تکسیر» شده‌اند توی جهان؛ در استرالیا، انگلستان، آلمان، آمریکا، مالزی و آن سیاه‌چاله‌ی بزرگ، کانادا؛ انگار فقط تنهایی، همان تنهایی است.

- این یادداشت در شماره 8 و 9 مجله روایت منتشر شده است.
- نمی‌دانم چرا، ولی دوستان روایتی در هنگام حروف‌چینی تشخیص داده‌اند که منظور من از «تکسیر» در دو خط پایانی، همان «تکثیر»ی بوده است که چند خط بالاتر هم آورده‌ام و برای همین این کلمه را در هنگام چاپ تغییر داده‌اند و تلاش من برای بازی با این دو کلمه به چشم‌شان نیامده است. به هرحال، تکسیر به معنی بسیار شکستن و تجزیه و خرد کردن است، هرچند در علوم غریبه این شکستن مفهوم دیگری پیدا می‌کند.

لينک مطلب | 8:40 PM