« یک رمان و چند حاشیه | صفحه‌ی اصلی | نظریه‌ی ادبی! »

ما ماندیم و حتی خندیدیم...

June 30, 2016


توی این دو سال، هر جا کم آوردم، هر جا شک کردم به تصمیم‌ام، به ماندن و نرفتن و بعد، بریدن و کندن از همه، هرجا خسته شدم از خواب‌هایی که رهایم نمی‌کردند، برگشتم به این چند خط جادویی «امیر نادری» که اولین بار در وبلاگ «علی بزرگیان» خوانده بودم‌اش. درست یا غلط، به شکل احمقانه‌ای هربار خودم را میان این کلمات پیدا کردم؛ و خب، دروغ چرا، هنوز هم...

«آن‌وقت‌هاي دربه‌دري هنوز آپارتمان خودم را نداشتم و به‌طور موقت در محله هارلم زندگي مي‌کردم، چون محله‌ي ارزاني بود. هر شب از خودبي‌خود و کله‌پا، مثل سگ توي خيابان‌ها ول بودم. همه‌ي هارلم را زير پا مي‌گذاشتم و فرياد مي‌کشيدم. نمي‌توانستم بخوابم و تقريباً زندگي‌اي نداشتم. يک‌روز ديدم دارم "اميرو" را از دست مي‌دهم و ديگر در کوچه‌ها سوت نمي‌زدم و صدايم خاموش بود. در را به روي خودم بستم و هر طوري بود دوباره نادري‌وار خودم را جمع‌وجور کردم و نشستم و با خودم فکر کردم که کي هستم و چه مي‌خواهم و چه بايد بکنم و چه‌طور. و فهميدم که بدون رها کردن همه‌ي نشانه‌هاي گذشته امکان به جلو رفتن ندارم. اول با تمام قدرتي که داشتم يک لگد محکم زدم به نشمين‌گاه اين کابوس‌هاي لعنتي. بعد يک ليست درست کردم براي کات‌کردن. اول با زنم شروع کردم که خيلي دوستش داشتم و به او وابسته بودم. چشمانم را بستم و کات کردم. و بعد همه‌ي روابطم را با تمام دوستانم و کساني که مي‌شناختم و نمي‌شناختم قطع کردم و بعد سيگار کشيدن را ترک کردم. گوشت خوردن را و قهوه را که خرابش بودم. هر چيزي. و وزنم را. هر روز دنبال چيزي بودم که کات کنم و آن‌قدر حذف کردم تا شدم مثل يک راهب تا لياقت آن را داشته باشم که دوباره راهم را در اين جابه‌جايي و پرت‌شدن پيدا کنم. هنوز هم هر ماه اين‌کار را مي‌کنم که به چيزي يا کسي يا جايي وابسته نباشم. و هر روز نگاه مي‌کنم که ديگر چي مانده تا کنارش بگذارم و حذفش کنم... حتا فارسي صحبت کردن را هم رها کردم و فقط راه مي‌رفتم تا همه‌چيز را جذب کنم. و چه‌قدر خوب شد که اين راه را ابداع کردم. و خيلي بالا و پايين شدم. بايد مي‌ديديد. دهنم صاف شد اما بالاخره ريسکم جواب داد.»

پی‌نوشت: چه‌قدر دلم یک مرتبه برای علی و آن آرامش ذاتی‌اش تنگ شد.

لينک مطلب | 8:41 PM