« دریای خون | صفحه‌ی اصلی | The Revenant »

تقدیم به ابراهیم با عشق و نفرت

March 26, 2016


1. احمد محمود، ابراهیم گلستان، هوشنگ گلشیری، غلامحسین ساعدی، صادق هدایت؛ این نام‌ها چه کلمات و ترکیب‌هایی را به یاد شما می‌آورند؟ قله، شاهکار، غیرقابل انکار، بهترین‌های ادبیات داستانی ایرانی، کتاب‌های بالینی، به یادماندنی، یا شاید هم دایم الخمر، فاسد، فراماسون، بیمار جنسی، خودفروخته، کپی و غرب‌زده؟ سال‌هاست که اینجا، یعنی در کشور محمود و گلستان و گلشیری و ساعدی و هدایت، آدم‌هایی هم هستند که تمام تلاش‌شان حذف کردن و نادیده گرفتن و کم ارزش جلوه دادن این نام‌ها و همه‌ی نام‌هایی است که در این گروه و مجموعه قرار می‌گیرند. بعضی‌هایشان مزدورند، بعضی‌ها به کارشان ایمان دارند. در بهترین حالت، بولتن و کتاب منتشر می‌کنند، در سایت‌ها و روزنامه‌هایشان پرونده‌سازی می‌کنند، از ابزارهای قانونی مثل لغو مجوز و توقیف کمک می‌گیرند، برنامه می‌سازند، بایکوت می‌کنند و در بدترین حالت...
سال‌هاست که کسانی دیوار کشیده‌اند و یک طرف مرز ایستاده‌اند و به این نام‌ها و همه‌ی آن‌هایی که آن طرف مرز قرار می‌گیرند تاخته‌اند و گروه دیگری هم بوده‌اند که به این رفتار، به این نگاه حذفی، به این پرونده سازی و رد اثر به بهانه‌ی صاحب اثر و این بغض و کینه‌ی تمام نشدنی اعتراض کرده‌اند. و خب، سال‌هاست که گلشیری، گلشیری است و محمود، محمود مانده است و کتاب‌های گلستان و ساعدی خریدار دارد و کسی به نام و گرد پای صادق هدایت هم نمی‌رسد. قله‌های ادبیات داستانی هنوز سرجایشان هستند، بی‌توجه به مرزها و خط قرمزهای تمام این سال‌ها و جنگی که میان مرزنشین‌ها در گرفته است، میان زامبی‌های فرهنگی و آدم‌ها.

2. بادیگارد بسیار بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم؛ اصلاح می‌کنم، بادیگار بسیار بهتر از ذهنیتی بود که بعضی دوستان منتقد و روزنامه‌نگار برایم ساخته بودند. همان‌ها که روزگاری به دروغ پردازی و بولتن سازی و انگ زدن و نادیده گرفتن معترض بودند، حالا فیلم حاتمی‌کیا را «ضد مردمی»، «ضد امنیت ملی»، «سفارشی»، «حکومتی» و «شعارزده» می‌خوانند یا دست کم آن را کپی بی‌ارزش و کم‌اهمیتی از «آژانس شیشه‌ای» می‌دانند. من اما نه می‌خواهم و نه می‌توانم از بادیگارد حاتمی‌کیا شاهکار بسازم و نه چشم بر مشکلات و سکانس‌ها و خرده روایت‌های بد و اضافی آن ببندم. همه حرف من در این یادداشت این است که بعد از این همه سال اعتراض و ادا و اطوار روشنفکری و دگراندیش نمایی، داریم کم‌کم شبیه زامبی‌های پرونده‌سازی می‌شویم که کم و بیش، سهمی از چوب و دندان و ناخن و تهمت‌ها و نفرت‌شان برده‌ایم. گیرم که اصلاً حال‌مان از حاتمی‌کیا و حرف‌های تند و تیزش به‌هم بخورد، این چه ربطی به بادیگارد جذاب، سرگرم‌کننده و خوش ساختی دارد که چندجایی استانداردهای ژانر خودش را - در سینمای ایران - جابه‌جا می‌کند و آن‌قدر درست و دقیق و حساب شده پیش می‌رود که در پایان مخاطبش را - مخاطبی که هیچ شباهتی به جهان فکری حاتمی‌کیا ندارد - متاثر می‌کند؟ بله، می‌شود درباره شعارهای گل درشت فیلم و نیش و کنایه‌های پیدا و پنهانش هم حرف زد، یا از سکانس ناامید کننده‌ی تیمار حیدر مجروح در خانه نوشت و از شاخ و برگ‌های اضافه یا حتی مک‌گافین ابتدای فیلم، می‌شود درباره‌ی «سینما» حرف زد، اما نمی‌توان بادیگارد را ندید، بایکوت‌اش کرد یا وقت نوشتن از آن بغض و کینه‌های قدیمی را به یادآورد؛ همان کاری که زامبی‌ها، تمام این سال‌ها کرده‌اند...

3. حاتمی‌کیا هیچ وقت شخصیت محبوب من نبوده است. سال‌هاست که به جز فیلم‌سازی حرف هم می‌زند و حرف‌هایش هم گاهی بیش‌تر از فیلم‌هایش من را عصبانی کرده است. همین حرف زدن اما، در روزگاری که در این کشور هیچ‌کس جز سیاست‌مدارها و سیاست زده‌ها حرف نمی‌زند، در روزگاری که نویسنده و بازیگر و کارگردان و روزنامه‌نگارش گرفتار عافیت‌طلبی و ریا شده‌اند، برای منِ بیرون گود ایستاده غنیمت است. بزرگ‌ترین مشکل من با ابراهیم حاتمی‌کیا اما شاید این است که نمی‌دانم وسط این دعوای همیشگی، بالاخره طرف کیست. باید مراقب‌اش بود یا می‌توان به او اعتماد کرد. حاتمی‌کیا مجموعه‌ای است از همه‌ی شخصیت‌هایی که این سال‌ها خلق کرده است، شخصیت‌های دودل، معترض، عصیان‌گر، سرکش، غیرقابل پیش‌بینی و اصول‌گرایی که در فیلم‌هایش دیده‌ایم، شخصیت‌هایی که انگار تار و پودشان هم با شک و تردید آمیخته است؛ در «آزانس شیشه‌ای»، «موج مرده» و «به رنگ ارغوان» مثلاً ، در «ارتفاع پست» حتی یا اینجا و الان در «بادیگارد». دون کیشوت‌هایی که گاه به جنگ آسیاب بادی‌ها می‌روند و گاه قهرمانی می‌شوند دوست داشتنی. خیال می‌کنم چند دهه بعد، درباره‌ی او و اصولش بهتر می‌توانند قضاوت کنند، همان‌طور که درباره‌ی ما و زامبی‌ها و شعارها و ادعاها و رفتارهایمان قضاوت خواهند کرد. در روزگاری که «مهاجر» و «برج مینو» و «دیده‌بان» سرجایشان مانده‌اند، «از کرخه تا راین» جای خودش را دارد و «آژانس شیشه‌ای» را احتمالاً دوباره و دوباره خواهند دید، کسانی هم پیدا می‌شوند که درباره‌ی حاتمی‌کیا، مهرجویی، کیمیایی، فرهادی و البته آدم‌ها و زامبی‌ها حرف بزنند. دیگر انتخاب با شماست، دوست دارید در کدام دسته باشید؟

- این یادداشت در سایت آی‌سینما منتشر شده است.

لينک مطلب | 3:18 PM