« چند روایت معتبر | صفحه‌ی اصلی | 30+16 »

مراقب خودتان باشید آقای سرآشپز

February 18, 2016


فرض کنید همین شنبه صبح بیدار می‌شوید و می‌بینید که خبر اول همه‌ی سایت‌های خبری و کانال‌های تلگرام و صفحات مجازی اعترافات سرآشپز یکی از رستوران‌های معروف تهران است. آقای سرآشپز ساعت هشت صبح روز شنبه در میدان ونک، ابتدای خیابان ملاصدرا ایستاده و فریاد زده است که «های ملت! من، فلانی، سرآشپز یکی از معروف‌ترین رستوران‌های تهران، اعتراف می‌کنم که همه‌ی این سال‌ها به همراه همکارانم در رستوران، به جای گوشت گوسفند و گوساله، گوشت سگ به خوردتان داده‌ایم و خبر دارم که نه تنها در تمام رستوران‌های تهران که در رستوران‌های بندرعباس، اصفهان، تبریز و مشهد هم همین اتفاق افتاده است.» چند دقیقه‌ی اول، احتمالاً، آدم‌ها شنیده‌اند و جدی نگرفته‌اند و سری تکان داده‌اند و پوزخندی زده‌اند و گذشته‌اند. بعد از نیم ساعت اما ماجرا جدی می‌شود. چند نفر از مشتریان ثابت رستوران، آقای سرآشپز را می‌شناسند. داد و بی‌دادی راه می‌افتد، این وسط، احتمالاً، ناسزایی هم رد و بدل می‌شود و یکی هم زنگ می‌زند 110 و در شهر شبکه پنج و مجله خبری شبکه یک و چند نفری هم مثل همیشه دوربین‌هایشان را بالا می‌گیرند برای ثبت حوادث. خبر هم می‌پیچد توی فضای مجازی و سایت‌ها خبری، یعنی درست همان‌جایی که شما روزتان را شروع کرده‌اید.
تردید، احتمالاً، اولین چیزی است که سراغ هر آدمی که این نمایش را دیده یا خبرش را خوانده، می‌آید. پلیس هم که بیاید، اول سراغ سند و مدرک را می‌گیرد، به دادستانی خبر می‌دهد، حتی ممکن است آقای سرآشپز را برای انجام بعضی تست‌های روان‌شناسی بفرستد پزشکی قانونی. خبر یا درست است یا دروغ. اگر دروغ باشد، آقای سرآشپز متهم می‌شود به «تشویش اذهان عمومی»؛ در بهترین حالت، اگر شانس بیاورد و گزارش پزشکی قانونی به دادش برسد و گواهی بدهد بر بیماری و مشکل و نقص، سر و کارش می‌افتد به آسایشگاه.
اما اگر ماجرا درست باشد، کسی برای آقای سرآشپز و خیانتش به مشتریان، اعتبار رستوران و غذاهای ایرانی، هورا نمی‌کشد و تنفر، اولین و دم دست ترین واکنش «مشتریان» به آقای سرآشپز خواهد بود. تنفر از مردی که سالها سکوت کرده و ذره ذره گوشت سگ به خورد مردم داده، از اعتماد مردم برای خودش نام و اعتبار جمع کرده و حالا، یک روز صبح، خواب‌نما شده و تصمیم به اعتراف گرفته است.
این وسط اما چند نفری هم خوشحال خواهند شد؛ آنها که با هرچه رستوران و غذای ایرانی است مخالفند و معتقدند این چیزها به درد جامعه نمی‌خورد و جز دردسر چیزی ندارد یا آنها که امتیاز یکی از فست فودهای خارجی و داخلی را گرفته‌اند و نان‌شان در آجر شدن نان رستوران‌های ایرانی است.
حرف‌های عجیب «احمد غلامی» درباره ی جوایز ادبی را که خواندم، همین موقعیت ساده و پیش پا افتاده توی ذهنم شکل گرفت. غلامی البته آدم امروز و دیروز نیست، ادبیات ایران را خوب می‌شناسد و خیلی از آدم‌های ادبیات نیز نام و جایگاه و شهرتشان را مدیون او هستند. حالا، فقط می‌توانم روزی را به یاد بیاورم که غلامی تازه از زندان آزاد شده بود. همراه چند نفر از دوستان نویسنده و روزنامه‌نگار رفته بودیم خانه‌اش. وقت رفتن، به من که آن روزها ترمز بریده بودم و چشم بسته در حمایت از یک جریان خاص چیزهای - گاه - تندی در وبلاگم می‌نوشتم گفت: «خیلی مراقب خودت باش، به خدا حیفه، هیچی ارزش زندگی رو نداره...»
خیلی مراقبت خودتان و خاطرات و تصور ما از خودتان باشید آقای غلامی نازنین، به خدا حیفه...

لينک مطلب | 7:51 PM