« به سعی حضرت | صفحه‌ی اصلی | مراقب خودتان باشید آقای سرآشپز »

چند روایت معتبر

February 6, 2016


1. از خوبی‌های فیلم دیدن در روزهای جشنواره یکی هم این است که به لطف کارت‌ها و بلیت‌های اهدایی سازمان‌ها و نهادهای خاص، آدم چهره‌هایی را در سینما می‌بیند که در روزهای دیگر سال امکان ندارد پا به سالن‌های سینما بگذارند. یعنی بعید است شما مخاطب جدی سینمای ایران باشید و در روزهایی جز زمان برگزاری جشنواره این جماعت را در سالن‌ها ببینید. آدم وقتی به این چهره‌ها و چشم‌های تاریک و صورت‌های بی‌تفاوت و سردشان نگاه می‌کند یا به صندلی‌های خالی سالن‌ها که احتمالاً متعلق به یکی از همین صاحبان بلیت‌های اهدایی است که حال و حوصله یا وقتش را نداشته‌اند از بلیت‌هایش استفاده کنند و چند ثانیه بعد با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شود که برای نشستن روی یکی از آن صندلی‌های پلاستیکی و کهنه کنار دیوار یا مثلاً پله‌های سالن به در و دیوار می‌زنند، فقط به این فکر می‌کند که کاش یک روز، یک جایی، یکی هم پیدا شود و آن‌قدر جسارت و قدرت داشته باشد که روی این بلیت‌های بی‌حساب و کتاب یارانه‌ای دست بگذارد و آن‌ها را به کسانی که لیاقت و شایستگی‌اش را دارند، آن‌ها که این سینما برای‌شان مهم است، برساند و ما و سینما و فرهنگ این کشور را از آدم‌های یارانه‌ای و تحمیلی نجات دهد.

2. آدم وقتی گفت‌و‌گوی بعضی بازیگران و سینماگران را می‌خواند و می‌بیند و می‌شنود که به تبعیض، استانداردهای دوگانه، عدم پایبندی به قانون، رانت و رفیق بازی و اعمال فشار اعتراض کرده‌اند، به شرافت و شهامت‌‌شان درود می‌فرستد و به خودش می‌بالد که در کشوری زندگی می‌کند که چنین هنرمندان شجاع و متعهد و مستقلی دارد. مشکل اما اینجاست که وقتی از همه گیت‌های امنیتی و کنترل بلیت پیش از ورود به سالن می‌گذرید و بالای صندلی‌تان می‌رسید و می‌بینید که یکی از همان هنرمندان شریف و شجاع و مستقل و قانون‌مدار با لبخندی بر لب روی صندلی شما، روی صندلی‌ای که شماره‌اش روی بلیت توی دست شما حک شده، نشسته و بعد از چند ثانیه هم با چشم‌ها و سر و گردن به مسوول کنترل بلیت سالن اشاره می‌کند که شما را به ردیف و صندلی دیگری هدایت کند که شماره‌اش حتماً روی بلیت یک بخت برگشته دیگر حک شده، نمی‌دانید دیگر باید به چه چیزی ببالید یا به کجای چه کسی درود بفرستید. خب، بالاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!

3. بهنام بهزادی از معدود فیلم‌سازانی است که داستان و روایت را درست و دقیق می‌شناسد. بعید است اگر «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» و روایت کم نقص بهزادی را به یاد بیاورید یا مثلاً درک درستش از حجم، تناسب و جزییات یک داستان خوب، داستانی که ارزش تعریف کردن دارد، را در «قاعده تصادف» یا همین «وارونگی» ببینید ( که به نظرم چند گام جلوتر از قاعده تصادف است) و او را از دیگران جدا نکنید. ماجرا اما این است که احساس می‌کنم بهزادی هرچه پیش‌ رفته، بیش‌تر از سینمایی که دوست دارد، از چیزی شبیه «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» با مخاطبانی باهوش‌تر و دقیق‌تر، از ایجاز یا مثلاً تلخی و طنازی ذاتی‌اش، فاصله گرفته و برای راضی نگاه داشتن مخاطب عام یا دست کم گسترش دایره مخاطبان فیلم‌اش (شما بخوانید بقای سرمایه) بعضی استانداردها و قواعد خودش را زیر پا گذاشته است. «وارونگی» البته درام تمیز و مستقلی است با ریتم درست و اوج و فرود مناسب و یک سحر دولتشاهی خوب و یک علی مصفای غافلگیرکننده. اما پایان‌بندی‌اش، آن پایان‌بندی عجولانه و کم رمق، برای من، برای من که گاهی چیزی می‌نویسم و خوب می‌دانم که همیشه فاصله هست میان «بهترین و درست‌ترین» و «دوست داشتنی‌ترین»، بیش از هرچیز نشان از سرخوردگی و خستگی فیلم‌سازی دارد که از آن‌چه دوست دارد فاصله گرفته است.

4. عنوان، صرفاً، نام مجموعه داستانی است از مصطفی مستور.


- این یادداشت در سایت آی‌سینما منتشر شده است.

لينک مطلب | 6:37 PM