« این روزها | صفحه‌ی اصلی | کمی آهسته‌تر زیبا »

خاطره بازی

October 24, 2015


چند سال پیش، وقتی طبقه‌ی دوم فروشگاه کریم‌خان نشر چشمه هنوز کافه بود، با دو نفر از دوستان نویسنده و روزنامه‌نگار دور میزی نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. یکی از دوستان هم تنها نبود و با خانم جوانی که شما می‌توانید دوست، نامزد، شریک موقت، همراه یا هرچه که دوست دارید صدایش بزنید، به کافه آمده بود. وسط گپ و گفت و دودمان این روزنامه و آن دبیر سرویس را به باد دادن، خانم جوان که به چشم خواهری آش دهان سوزی هم نبود، یک مرتبه پرید وسط و گفت: «بچه‌ها اون آقایی که اون گوشه نشسته گِیه!»
ما را می‌گویید، یک نگاهی به همدیگر کردیم، یک نگاهی به خانم جوان، یک نگاهی به مردی که گوشه کافه نشسته بود و داشت نان و ماست و قهوه‌ی ترکش را می‌خورد و دوباره یک نگاهی به خانم جوان که یعنی «می‌شناسیش؟»، «وقت انجام آن عمل قبیح دیده‌ایش؟»، «متخصص جراحی رکتوم و کولون هستی شما و این بنده‌ی خدا هم بیمارت؟» یا «دقیقاً وات د فاز؟»
خانم جوان مکثی کرد، لبخند ملیحی زد و گفت: «آخه از وقتی اومده تو کافه یک بار هم به من نگاه نکرده...!»
حالا که چند روزی است به بهانه‌ای یاد این خاطره و تحلیل درخشان افتاده‌ام، بد ندیدم که بگویم خیلی وقت‌ها تعریف و شناخت ما از آدم‌ها و روابط‌مان همین قدر سطحی، یک‌طرفه و آمیخته با خودشیفتگی است. همین!

لينک مطلب | 2:15 PM