« در دنیای تو ساعت چند است؟ | صفحه‌ی اصلی | ثبت اختراع »

سوم شخص مفرد

October 3, 2015


کافه را گذاشته بودند روی سرشان، لیلا، سینا، بامداد، آزاده، مهرداد و شادی. انگار بعد از چند سال جمع شده بودند دور هم تا عکس‌ها و خاطرات و حرف‌های درگوشی را بریزند وسط. از سه سال پیش و سفر استانبول و سوتی‌های مزدک توی هتل و تیک زدن‌های مهسا با سینا شروع کردند و رسیدند به تتوی روی کمر آزاده و طلاق مریم و بامداد و تگری زدن آقای دکتر روی تخت و لباس‌های ملت، همین هفته‌ی پیش، وسط پارتی مینا. من، گوشه‌ی کافه، رو به لیلا و بامداد و آزاده، نشسته بودم کنار پنجره، منتظر دوستی که مثل همیشه گیر کرده بود توی ترافیک.
درست همان لحظه‌ای که همه خم شده بودند روی گوشی شادی تا عکس آقای دکتر را کنار توالت فرنگی ببینند، لیلا یک نخ کنت سیلور از توی پاکت در آورد، فندک بامداد را از کنار ماگ امریکانویش برداشت، از پشت میز بلند شد و در همان چند ثانیه‌ای که از کنار مهرداد می‌گذشت، انگشت‌هایش را روی میز سُر داد تا رسید به مچ دست مهرداد. یک لحظه، فقط یک لحظه انگشت‌هایش را روی دست مهرداد سراند و از کافه بیرون رفت.
مهرداد سر چرخاند، چند ثانیه‌ای به مچ دستش نگاه کرد، تکیه داد به پشتی صندلی‌ ونفس عمیقی کشید. بچه‌ها به عکس‌های آقای دکتر کنار توالت فرنگی می‌خندیدند و من، ناظر سوم شخصی بودم که نمی‌توانست از ذهن مهرداد خبر داشته باشد.

لينک مطلب | 11:40 PM