« نود و سه | صفحه‌ی اصلی | آخرین نامه »

و پاییز حتماً برگ‌ها می‌ریزند...

March 24, 2015


فکر می‌کنم همیشه، هرجا یک چیزی هست که پیدا نیست، مثلاً پشت درخت‌ها -حالا اگر هم شب نباشد، نباشد- خوب چیزی هست، یا حالا و پشت این پرده‌های کشیده شده‌ی پنجره‌ی بسته‌ی من. تازه توی یک دولابچه‌ی دربسته چی؟ شاید به همین دلایل نمی‌توانستم بگویم: دوستت دارم.
وقتی می‌شود نشست و به همه‌ی این چیزها فکر کرد، به همه‌ی چیزهایی که در تاریکی، در سایه مانده‌اند، یا مثلاً به همه‌ی درهای بسته و زاویه‌های تاریک هشتی‌های قدیمی که بوی نا هم دارند دیگر نمی‌شود گفت به کسی، یا حتی به خوب‌ترین دختر دنیا که دوستت‌دارم. حالا اگر یک خال کوچک سیاه هم پشت لاله‌ی گوش راستش باشد، باشد.

«نمازخانه‌ی کوچک من- هوشنگ گلشیری»

لينک مطلب | 9:03 PM