« که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم | صفحه‌ی اصلی | داش آکل تحت ویندوز »

...

February 4, 2015


یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

«گلستان- باب پنجم- در عشق و جوانی» و دودره‌بازی‌های رندانه‌ی شیخ.

لينک مطلب | 9:48 AM