« حالا دیگر خودتان می‌دانید | صفحه‌ی اصلی | فلان‌های جهان متحد شوید! »

یک شب در همه‌ی عمر

September 26, 2014


برای من همین‌قدر که دستش را در دست دارم، کافی است. می‌فهمی؟ می‌دانی این که دست کسی را در دست داشته باشی یعنی چه؟یعنی دست‌هایت در عین بی‌حرکتی حرکت دارد. این از آن لحظه‌هایی است که بیش از هر خاطره‌ی دیگری از آن شب خاص، در همه‌ی عمر با آدم می‌ماند. تمامی جان آن لحظه، دست در دست داشتن است. من این را باور دارم. وقتی همه چیز عادی و تکراری و پایان‌یافته شد، آن لحظه‌های نخستین است که جاودانه می‌شود.
دوست دارم مدتی طولانی بی هیچ سخنی در آنجا با هم بنشینیم. هیچ کلامی در چنین شبی کفاف نمی‌دهد. اگر به همدیگر نگاه هم نکردیم، نکنیم. به روشنایی شهرهای دور چشم می‌دوزیم و می‌دانیم که درآنجا هم آدم‌های دیگری از تپه‌ها بالا رفته‌اند و در جهان چیزی خوش‌تر از این وجود ندارد. تمامی خانه‌ها و تشریفات و تضمین‌های جهان در برابر چنین شبی هیچ و پوچ است. در شب، شهرها و آدم‌ها در اتاق‌های خانه‌ها یک چیز است، و تپه‌ها و هوای آزاد و ستاره‌ها و دست در دست داشتن یک چیز دیگر.
بعدش هم آخر سر بی هیچ حرفی هر دو از جا بلند می‌شوید و زیر نور ماه سر می‌گردانید و عاقبت به هم نگاه می‌کنید. و تمام شب را روی تپه می‌مانید. این واقعاً چه عیبی دارد؟ راستش را بگو، چه ایرادی دارد؟
صدایی گفت:« ایراد چنین شبی این است که دنیایی وجود دارد که باید عاقبت به آن بازگردی.»

«یک شب در همه‌ی عمر، از مجموعه‌ی ساحره‌ی سرگردان- ری برادبری- ترجمه‌ی پرویز دوایی- نشر ماهی»

لينک مطلب | 6:38 PM