« رونوشت به خودم، و همه‌ی رفقای داستان‌نویس‌ | صفحه‌ی اصلی | بعضی‌ها قطورشو دوست دارند
چند کلمه‌ در حاشیه‌ی قطورهای این روزهای ادبیات داستانی ایران »

گفت‌و‌گو با تنهایی

August 3, 2014


نشسته بودم به تماشای عکس‌های خداحافظی با حسین معدنی؛ آدم ضعیفی شده‌ام، تازگی‌ها زود گریه‌ام می‌گیرد؛ نمی‌دانم چه مرگم شده. روزگار گندی است. نگاه می‌کنم به آدم‌هایی که توی عکس‌ها برای معدنی گریه می‌کنند، به زنی که برایش اشک می‌ریزد، به آدم‌هایی که دوستش داشتند، که حالشان خراب است حالا. خوشبختی لابد یعنی همین، یعنی همین‌قدر از دوست داشتن دیگران سهم بردن. و خب، روزگار هیچ‌وقت با آدم‌های خوشبخت مهربان نبوده است.

لينک مطلب | 10:37 PM