« متشکریم آقای کیروش | صفحه‌ی اصلی | خوشبختی »

ما سرباز بودیم...

June 22, 2014

Leopards.jpg

توی ماتریکس دوم، یک جایی هست که فرمانده میفون، فرمانده‌ی هنگ نگهبانی از زایون، قرار است به سربازانش بگوید که چه در انتظارشان است و برای جنگ با مهاجمان آماده‌شان کند. کسی از آن‌ها انتظار پیروزی ندارد، آخر داستان هم روشن است و همه می‌دانند که نجاتی در کار نیست مگر معجزه‌ای از راه برسد؛ پس یک راست می‌رود سر اصل مطلب و چیزی می‌گوید شبیه این: « اگر این‌بار قرار است بمیریم، اگر قرار است جان‌مان را به این حرام‌زاده‌ها بدهیم، قبلش برای‌شان جهنم درست می‌کنیم...».
بعضی‌ها اسم‌اش را می‌گذارند شانس، بعضی‌ها هم مثل من به معجزه معتقدند؛ دیشب برخلاف ماتریکس دوم، معجزه‌ای در کار نبود؛ این اشتباه ماست که خیال می‌کنیم معجزه توی دنیای واقعی هم مثل سینما چیزی است دم دست و ممکن. سربازهایمان یکی یکی افتادند و شهر عاقبت سقوط کرد؛ آرِژانتین اما نود و یک دقیقه زجر کشید و توی جهنمی که افتخار پارس برایش ساخته بود دست و پا زد. و خب، یک سرباز مگر از زندگی چه می‌خواهد، خوب جنگیدن و شرافتمندانه مردن...

لينک مطلب | 8:36 AM