« بانوی اردیبهشت | صفحه‌ی اصلی | True Detective »

ساربان سرگردان

May 30, 2014


زمانه عوض شده؛ دیگر آن‌هایی که بیش از یک زبان می‌دانند نمی‌توانند به خاص بودن‌شان ببالند یا برای حرف‌های‌شان، وقتی دیگران به شک افتاده‌اند، مرجع سازی کنند. اینترنت، مدعی بودن را سخت کرده است. حالا دیگر خیلی ساده می‌شود از درستی یک مدرک دانشگاهی یا سوابق یک بازیکن فوتبال سردرآورد، یا با کمی پیگیری به هرآنچه که برای درک یک مفهوم لازم است، رسید. این‌ها را نوشتم که بگویم خیلی وقت است دوره‌ی متهم کردن مخاطب به «ندانستن« و «نفهمیدن» و «پرت و پلا گفتن» گذشته است؛ دوره‌ی جاه‌طلبی‌های بی‌پشتوانه هم. مخاطب حالا دیگر صبر نمی‌کند تا ایکاروس به خورشید نزدیک شود، اگر به بال‌های ایکاروس شک کند، یا از رجزخوانی‌هایش خسته شود، می‌داند که سراغ نور و گرما را باید از کجا بگیرد و به بال‌های مومی ایکاروس ببخشد.
لکنت، به ادعای پشت جلدش، قرار است رمانی سیاسی- تاریخی بر بستر اسطوره‌ها، معما و بر اساس حوادثی مستند باشد. اولین رمان امیرحسین یزدان‌بد اما، در خوشبینانه‌ترین حالت، چیزی بیش‌تر از تلاش برای خلق یک فراداستان - احتمالاً یک فراداستان تاریخ‌گرا و نه تاریخ‌نگار - نیست. سعی می‌کند مثل همه‌ی فراداستان‌ها نیم نگاهی به نوشتن، خودِ خودِ کلمه و متن، و مصائب سر وکار داشتن با‌ آن داشته باشد؛ با داستان‌نویسی شروع می‌کند که اصالت و شناسنامه‌ی مهم‌ترین و بهترین داستان‌اش را در خطر می‌بیند و هویت و آبروی خودش را هم. یزدان‌بد برای گیر انداختن مخاطب‌ و از دست ندادن‌اش، خیلی زود و نه بعد از دهها صفحه حرافی و آسمان و ریسمان بافتن، گره اول را پیش روی خواننده می‌گذارد. از آدم‌ربایی حرف می‌زند وکشف رمز. در ساختار رمان او، در طرحی که او برای اثرش چیده، این گره اما گره اصلی نیست؛ خرده روایتی است برای به دام انداختن مخاطبی که هنوز مطمئن نیست باید وارد دالان تاریک پیش روی‌اش بشود یا نه. آن‌چه برای یزدان بد اهمیت دارد اما، نه این گره و نه داستان، که حرف‌ها و نقدهایی است که یکی دو فصل بعد، در افغانستان، در سحراب نامه، یا در رَستم نامه، قرار است مثل همه‌ی فراداستان‌ها، لابه‌لای داستان‌ به مخاطب‌اش بیندازد و عاقبت هم، برای محکم‌کاری لابد، در ضمیمه‌ی آخر عیان‌اش کند. تاریخ‌گرایی، که چندجایی به مرزهای تاریخ‌گرایی نوین نزدیک می‌شود و نیم‌نگاهی هم به ساختار قدرت، شکل گیری نیروها و جبهه های تازه در جهان، جنگ پنهان و آشکار آن‌‌ها و، از همه مهم‌تر، مفهوم براندازی به معنای در هم شکستن سلطه‌ی گروهی از نیروها می‌اندازد، دغدغه‌ی اصلی لکنت است. مشکل اصلی اما اینجاست که آقای نویسنده ظاهراً حواسش نبوده که وقتی با معما شروع می‌کنی، وقتی با خواننده قراری می‌گذاری، باید به قواعد قرارت وفادار بمانی؛ آن‌قدر میان اسطوره و تاریخ و سیاست چرخیده که راه اصلی بیرون آمدن از این هزارتوی خودساخته را گم کرده. و این‌طورهاست که وقتی به فصل آخر می‌رسیم، به رمزگشایی معمای اول، آقای نویسنده از این همه سرگردانی خسته شده و فقط می‌خواهد هرطور شده کار را تمام کند. حرف‌ها و دغدغه‌هایش را که کم و بیش عیان کرده و جور کم‌کاری‌ها را هم قرار است ضمایم کتاب بکشند، پس ناگهان همه چیز را رها می‌کند و ماست‌مالی. در ضمایم هم، حضور داستان «جنوار» غیرحرفه‌ای است و در تضاد با ماهیت رمان و ماجراهایی که به خاطر همین یک داستان و شهرتی که برای نویسنده‌اش آورده، شکل می‌گیرد. و ضمیمه آخر، فقط ناامیدکننده است؛ چون همه‌ی آن چیزهایی را که قرار بوده رمان و آقای نویسنده برای‌مان بسازند و نساخته‌اند، خشک و صریح پیش روی‌مان می‌گذارد.
این درست که ادبیات ما به رمان‌های جاه‌طلب بیش از رمان‌های حراف و قطور نیاز دارد، اما کم‌ترین اثر جاه‌طلبی افسار گسیخته و شهوت یک‌جا نمایاندن همه‌ی آن‌چیزهایی که خیال می‌کنیم پیش از ما وجود نداشته یا دیگران نمی‌شناسندشان، سرگردانی مخاطب است و پا در هوا ماندن اثر؛ حتی اگر به جای رمان، اسم‌اش را بگذاریم فراداستان!

- عنوان، نام رمانی است از سیمین دانشور.
- این یادداشت در شماره خرداد ماه ماهنامه تجربه منتشر شده است.

پی‌نوشت: بخش‌هایی از پاراگراف دوم این یادداشت را پیش از این در وبلاگم منتشر کرده بودم. وقتی قرار شد چیزکی برای ماهنامه تجربه بنویسم، فکر کردم باید دستی به سر و گوش یادداشت قبلی بکشم، صریح‌ترش کنم و چند نکته‌ را هم به آن اضافه کنم. حاصل‌اش شد این یادداشت.

لينک مطلب | 5:21 PM