« برای کلاه آهنی ها | صفحه‌ی اصلی | گفت و گو با تاریکی »

وقت خوب مصائب

May 23, 2014


روزگار بهتری داشتیم؛ جنگ بود، صف و کوپن بود، کوچه‌ها یکی یکی سیاه‌پوش و حجله‌دار می‌شدند، مادرها یکی یکی داغ‌دار، اما حال‌مان انگار بهتر از این روزها بود؛ راحت‌تر و بیش‌تر می‌خندیدیم. با صبح جمعه با شما یا به کفش‌های میرزا نوروز. می‌گفتند از خساست‌اش است که دل از گالش‌های کهنه‌اش نمی‌کند، حالا که فکرش را می‌کنم اما نمی‌دانم باید مصائب میرزا و کفش‌هایش را پای چه بگذارم؛ دلبستگی‌اش به خاطره‌ای دور، خاطره‌ای که تنها نشانه‌های باقیمانده‌اش همان کفش‌های وصله خورده است یا تاوان و کارما و مکافات یک اشتباه یا یک روز تاریک.
چیزهایی هستند در زندگی که به این راحتی دست از سرت بر نمی‌دارند. سایه‌ی خاطره‌ی یک روز خوب، گاهی تمام عمر روی زندگی‌ات می‌افتد و همه چیز را به هم می‌ریزد. می‌شود عیار سنجیدن روزها و ساعت‌ها و چون هیچ‌کدام، هیچ‌وقت، حس خوب آن خاطره را تکرار نمی‌کنند، فرسوده شدن تو شروع می‌شود. کفش‌های میرزا می‌توانستند نشانه‌ای باشند از همان «حس و حال خوب»، که یادآوری‌اش می‌ارزید به نیش و کنایه‌های آدم‌ها و سرکوفت‌های خانم خانه. آدم‌ها ولی یک جا وا می‌دهند، خسته می‌شوند از مثل دیگران نبودن، دلشان آرامش و یکنواختی و سکون روزگار آدم‌های معمولی را می‌خواهد، یا می‌ترسند از تنها ماندن، رها شدن، و استحاله آغاز می‌شود؛ فرآیند دردناک کسی دیگر شدن و فرار از آن‌چه بوده‌ای. میرزا می‌خواست آدم دیگری شود، می‌خواست همانی باشد که مردم شهر و خانواده‌اش می‌خواهند، و کفش‌ها، کفش‌ها و خاطرات و هرآنچه که او را به گذشته، به دیوانگی یا آدمی دیگر بودن، وصل می‌کرد، مقاومت می‌کردند. میرزا خوش‌شانس بود که این وسط، نه سرش را باخت، نه آبرو و نه آدم‌هایی را که دوست داشت؛ و ما که آن روزها روزگار و قرارهایش با آدمها را نمی‌شناختیم و نمی‌دانستیم که سینما، آن هم سینمای آرمانی دهه‌ی شصت خیلی دور است از آن‌چه قرار است بعدها تجربه کنیم، می‌خندیدیم. خب، بچه بودیم و روزگار، روزگار بهتری بود لابد...

- عنوان، نام مجموعه شعری است از احمدرضا احمدی.


این یادداشت در شماره خرداد ماه ماهنامه 24 منتشر شده است.

لينک مطلب | 1:05 PM