« املت تخم لک‌لک
یا، چند نکته در حاشیه‌ی لُکنت
| صفحه‌ی اصلی | نود و دو »

یک گوشه‌ی پاک و پرنور
به بهانه ی آسمان، کیپ ابر محمود حسینی‌زاد

March 10, 2014


میان مجموعه داستان‌ها، انتخاب اول من «دوربرگردان» میثم کیانی بود؛ مجموعه‌ای که یکی دو ماه است منتشر شده و شاید بعضی‌ها هنوز وقت نکرده‌اند بروند سراغ‌اش؛ «آسمان، کیپ ابر» محمود حسینی‌زاد انتخاب دوم من بود. برای دوستانم در تجربه هم نوشتم که رسم نیست کسی درباره‌ی مجموعه داستان برگزیده در نظرسنجی یادداشت بنویسد که انتخاب اول‌اش کتاب دیگری بوده است و خیال می‌کند «دوربرگردان»، بی‌تردید و با فاصله، بهترین مجموعه داستانی است که در سال نود و دو منتشر شده است؛ قبول نکردند. شاید برای همین هم هست که حالا، مثل همه‌ی آدم‌هایی که فکر می‌کنند حق با آن‌هاست، بیش‌تر از «دوربرگردان» و «آسمان، کیپ ابر» به ساختار نظرسنجی تجربه فکر می‌کنم و ایرادهای احتمالی‌اش. این‌طور وقت‌ها هم که حاشیه پشت حاشیه درست می‌شود و حرف پشت حرف و اصل داستان، اصل ماجرا، یعنی کلمه و کتاب، گم می‌شود.
«آسمان، کیپ ابر» اما، مانند نویسنده‌اش، نیازی به تایید آدمی مثل من ندارد. از من پرسیده‌اند که چرا این مجموعه را دوست داشته‌ام و چرا داستان‌های این مجموعه برایم مهم‌تر از دیگر داستان‌های سال نود دو دو بوده است. خب، از سوال دوم اگر شروع کنیم، لابد می‌رسیم به اینجا که طبیعی است بخشی از ماجرای دیده شدن یک کتاب به نویسنده‌اش بر می‌گردد و سابقه، کنش‌ها و شخصیت‌اش؛ بخش دیگر ماجرا هم به داستان‌هایی که در آن یک سال، قرار بوده هم‌پای‌اش بدوند. سال 92، سال خوبی برای داستان کوتاه نبود؛ برخلاف رمان که این دو سه ماه آخر تکانی خورد و خودش را بالا کشید. در چنین شرایطی عجیب نیست که «آسمان، کیپ ابر» بیش‌تر به چشم بیاید، آن هم وقتی نویسنده‌اش آدم نازنینی مثل محمود حسینی‌زاد است که بی‌غرور و ادا و اطوارهای معمول دم به دم جوان‌ترها می‌دهد و هرجا از دست‌اش بر بیاید، در فضای مجازی یا دنیای حقیقی، از نویسنده‌های جوان حمایت می‌کند، و مترجم موفقی است که برنده‌ی مدال گوته شده و خیلی‌هایمان، همه‌ - یا بخش مهمی از - آن‌چه از ادبیات امروز آلمان می‌دانیم را مدیون او و ترجمه‌هایش هستیم. همه‌ی این‌ها اما به تنهایی توانایی بالا بردن یک مجموعه داستان را ندارند و اگر اثری ظرفیت کافی را نداشته باشد، حتی می‌توانند مخاطب را ناامید کنند. فکر می‌کنم حالا وقت خوبی است برای جواب دادن به سوال اول.
حسینی‌زاد متولد 1325 است. دروغ چرا، من مدت‌هاست که نمی‌توانم با جهان داستانی نویسندگانی هم‌سن و سال او درگیر شوم، بس که همه چیز رنگ و بوی همان سال‌ها دارد و نگاه و حرف‌ها و فلسفه همان سال‌ها را تکرار می‌کند. حسینی‌زاد اما در سه مجموعه داستانی که از او خوانده‌ام، در «سیاهی چسبناک شب»، و بیش‌تر در «این برف کی آمده» و «آسمان، کیپ ابر»، دست روی نقطه‌ی دردناک و کبود وجودمان گذاشته. از فقدان حرف می‌زند، این فقدان را می‌سازد در داستان‌هایش، تنهایی آدم‌های امروز را هم، آدم‌های همین حالا، و پناه بردن‌‌شان را به اشیاء، خاطرات و نوستالژی؛ از رنگ‌باختگی و زوال زندگی می‌گوید در نبود آن‌چه به آن وابسته بوده‌ایم، وابسته هستیم؛ نه با نثر خشک و عصا قورت داده‌ و اخم کرده‌ی دیروز و نه با لحن سرد و مغرور نسلی که به آن تعلق دارد؛ زبان داستان‌های «آسمان، کیپ ابر» ترس خورده و دروغ‌گو نیست، از بالا به مخاطب‌اش نگاه نمی‌کند، احساساتی می‌شود گاهی، شاعرانه حتی، هرجا که لازم باشد. و همه‌ی این‌ها، برای ما، برای آدم‌های تنهایی که هر روز، هر ساعت، سرطان، فرودگاه بین‌المللی،سکته‌ و جاده تنهاترشان می‌کند، برای شمایل‌های متزلزلی که اشاره‌ی یک انگشت گاهی برای فروریختن‌شان، برای نمناک شدن چشم‌های شان کفایت می‌کند، برای آدم‌های وابسته به آلبوم‌های عکس و خاطرات، دوست داشتنی است.

- این یادداشت در آخرین شماره ی ماهنامه ی «تجربه» در سال نود و دو منتشر شده است.

لينک مطلب | 9:48 AM