« همچنان بدون عنوان | صفحه‌ی اصلی | یک گوشه‌ی پاک و پرنور
به بهانه ی آسمان، کیپ ابر محمود حسینی‌زاد »

املت تخم لک‌لک
یا، چند نکته در حاشیه‌ی لُکنت

February 28, 2014

Loknat.jpg

1. کت‌ و شلوار پوشیده، گره انداخته به ابروها و - احتمالاً - به چیزی مهم‌تر از دوربین و عکاس نگاه می‌کند؛ این‌ها را عکس سیاه و سفید پشت جلد «لکنت» برای‌مان، برای مخاطب لکنت، از امیرحسین یزدان‌بد می‌سازد. امیرحسین یزدان‌بد واقعی، یعنی نویسنده‌ای که من چند سالی است می‌شناسم‌اش اما، کم پیش می‌آید که کت و شلوار بپوشد، معمولاً توی چشم آدم‌‌ها نگاه می‌کند و تقریباً همیشه لبخند می‌زند. دردسرها از همین جا شروع می‌شوند، از پشت جلد، همین عکس و چند خطی که پایین‌اش نوشته شده: « لکنت رمانی سیاسی- تاریخی بر بستر اسطوره‌ها، معما و براساس حوادثی مستند است»؛ یک‌بار دیگر جمله را بخوانید، کم ادعایی نیست؛ به شما وعده داده‌اند که همه‌ی این‌ها در لکنت جمع شده‌اند، در رمانی که اگر ضمایم‌اش را حذف کنیم، تنها کمی بیش از صد صفحه است. ماجرا از این قرار است که این جمله همان‌قدر به لکنت نزدیک است که آن عکس سیاه و سفید پشت جلد به امیرحسین یزدان‌بد؛ ذهنیتی که همین جمله‌ی ساده در مخاطب می‌سازد اما کار را خراب می‌کند.

2. لکنت، قرار است و تلاش می‌کند یک فراداستان - احتمالاً یک فراداستان تاریخ‌گرا و نه تاریخ‌نگار - باشد و برای همین هم مثل همه‌ی فراداستان‌ها نیم نگاهی به نوشتن، خودِ خودِ کلمه و متن، و مصائب سر وکار داشتن با‌ آن دارد. با داستان‌نویسی شروع می‌کند که اصالت و شناسنامه‌ی مهم‌ترین و بهترین داستان‌اش را در خطر می‌بیند و هویت و آبروی خودش را هم. یزدان‌بد برای گیر انداختن مخاطب‌ و از دست ندادن‌اش، خیلی زود و نه بعد از دهها صفحه حرافی و آسمان و ریسمان بافتن، گره اول را پیش روی خواننده می‌گذارد. از آدم‌ربایی حرف می‌زند وکشف رمز. در ساختار رمان او، در طرحی که او برای اثرش چیده، این گره اما گره اصلی نیست؛ خرده روایتی است برای به دام انداختن مخاطبی که هنوز مطمئن نیست باید وارد دالان تاریک پیش روی‌اش بشود یا نه. آن‌چه برای یزدان بد اهمیت دارد اما، نه این گره و نه داستان، که حرف‌ها و نقدهایی است که یکی دو فصل بعد، در افغانستان، در سحراب نامه، یا در رَستم نامه، قرار است مثل همه‌ی فراداستان‌ها، لابه‌لای داستان‌ به مخاطب‌اش بیندازد و عاقبت هم، برای محکم‌کاری لابد، در ضمیمه‌ی آخر عیان‌اش کند. تاریخ‌گرایی، که چندجایی به مرزهای تاریخ‌گرایی نوین نزدیک می‌شود و نیم‌نگاهی هم به ساختار قدرت، شکل گیری نیروها و جبهه های تازه در جهان، جنگ پنهان و آشکار آن‌‌ها و، از همه مهم‌تر، مفهوم براندازی به معنای در هم شکستن سلطه‌ی گروهی از نیروها می‌اندازد، دغدغه‌ی اصلی لکنت است. مشکل اصلی اما اینجاست که آقای نویسنده نتوانسته از تاریخ‌نگاری و جذابیت در هم آمیختن واقعیت و خیال در داستان‌اش هم چشم‌پوشی کند؛ از یک سو وانمود می‌کند که روایت‌های تاریخی‌اش مستندند و از سوی دیگر، مثل فراداستان‌های تاریخ‌نگار، با وارد کردن وهم و خیال در حساس‌ترین لحظات روایت (نگاه کنید به صحنه‌ی درگیری در افغانستان یا پرسه‌‌های گرگ سرگردان داستان ) تلاش می‌کند وجه داستانی اثرش را پررنگ‌تر جلوه دهد. می‌خواهم بگویم که قدرت لکنت از منظری دیگر، بزرگ‌ترین ضعف‌اش هم هست؛ این درست که ادبیات ما به رمان‌های جاه‌طلب بیش از رمان‌های حراف و قطور نیاز دارد، اما کم‌ترین اثر جاه‌طلبی افسار گسیخته و شهوت یک‌جا نمایاندن همه‌ی آن‌چیزهایی که خیال می‌کنیم پیش از اثر ما وجود نداشته یا دیگران نمی‌شناسندشان، سرگردانی مخاطب است و پا در هوا ماندن رمان.

3. اسطوره‌ها‌ در لکنت چیزی بیش‌تر از ابزار بازی‌ با ساخت کلمات یا توجیه سفر راوی به افغانستان‌اند. توران در اسطوره‌‌ها جایی است - احتمالاً - نزدیک به افغانستان امروز و نام فصل‌ها و حضور راوی در افغانستان و سرنوشت مانی هم می‌تواند یادآور داستان رستم و سهراب باشد؛ از بعضی گیر و گورهای کوچک اگر بگذریم که افغانستان امروز بر خلاف توران نه بخشی از جنگ اصلی و نیروهای درگیر، که تنها میدان نبرد اصلی است، آن‌وقت به حرف - باز احتمالاً - اصلی رمان می‌رسیم؛ سهراب قربانی چه چیزی شد؟ غرور خودش، اشتباهات پدر یا جنگ اصلی؟ پاسخ این سوال،‌ از لکنت، چهره‌ی تازه‌ای می‌سازد...

4. لکنت، تجربه‌ی تازه‌ای است میان رمان‌های این چند سال. تجربه‌ی بالا رفتن از درخت‌ها و ساختمان‌های بلند و دزدیدن تخم لک‌لک از توی لانه برای نویسنده و تجربه‌ی مزه مزه کردن املت تخم لک لک برای مخاطب؛ خیال می‌کنم حتی اگر طعم‌اش را هم دوست نداشته باشیم، نمی‌توانیم جسارت و جاه‌طلبی آقای آشپز را نادیده بگیریم.

لينک مطلب | 4:31 PM