« در حاشیه‌ی این روزها | صفحه‌ی اصلی | ... »

چیزهایی هست که نمی‌دانی

October 12, 2013

شماره 63 هفته‌نامه‌ی آسمان پرونده‌‌ی تقریباً مفصل و جامعی دارد درباره‌ی حذف ممیزی پیش از چاپ، نامه‌ی معروف این روزها و حاشیه‌هایش؛ با یادداشت‌هایی از مهدی یزدانی‌خرم، علیرضا غلامی، یوسف انصاری، علی اصغر سیدآبادی، شهریار عباسی، اصغر نوری و من. خوبی این یادداشت‌ها هم این است که همه، خیلی صریح و واضح حرف‌شان را زده‌اند و خط‌شان را کشیده‌اند. یک گزارش جمع و جور از حسن همایون و دو گفت‌و‌گو با حسین سناپور و مدیا کاشیگر هم در این پرونده هست.
پیشنهاد می‌کنم اگر اهل ادبیات یا مخاطب داستان ایرانی هستید، حتماً نگاهی به این پرونده بیندازید.

اما یادداشت من:

فروردین هشتاد و هشت، من به خاطر بخش‌هایی از مجموعه داستان تازه منتشر شده‌ام، مرگ‌بازی، به دادسرای کارکنان دولت احضار شدم. شاکی یک خودروساز دولتی بود که یکی از تولیدات‌اش در یکی از داستان‌های من آتش می‌گرفت. فاجعه‌ی بزرگ اما چند ماه پیش از آن و با بازداشت یعقوب یادعلی به اتهام توهین به قوم شریف لر، اتفاق افتاده بود. همه‌ی حرف من در آن دو جلسه بازپرسی و حرف همه‌ی آدم‌هایی که درباره و برا‌ی یعقوب یادعلی نوشتند این بود: «کتاب از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی مجوز گرفته است» و «آدم‌هایی معتمد نظام و ساختار فرهنگی نظام این کتاب را خوانده‌اند و آن را تایید کرده‌اند». وقتی حرف از حذف ممیزی پیش از چاپ می‌شود، فقط به این فکر می‌کنم که اگر این آخرین جان‌پناه را هم برداریم، بعد از این و در موقعیت‌های مشابه چه می‌شود گفت؟ میان پیچیدگی‌های این جامعه، میان کلاف سردرگم و هزارتوی فرهنگی و سیاسی این کشور، اداره‌ی کتاب، گاهی تنها جان‌پناه نویسنده است؛ نویسنده‌ی تنها و ضعیفی که نه سقفی برایش مانده و نه خانواده‌ای.
شاید اشتباه می‌کنم، اما چیزی که به ظرافت میان جملات بیانیه‌ی معروف این روزها می‌بینم، میل به انجام کار قهرمانانه است. من به همه‌ی دوستانی که این چند روز درباره‌ی این بیانیه نوشته‌اند و با نام خود پای مخالفت یا موافقت‌شان ایستاده‌اند احترام می‌گذارم؛ اگر نشانه‌ای از روشنفکری میان اهل داستان و کلمه باشد، در همین گفت‌و‌گوها و موضع‌گیری‌های صریح و اصولگرایی و ایستادن پای اصول و مسوولیت‌پذیری است و نه نان به نرخ روز خوردن و پشت چند نام بزرگ پنهان شدن و گم و گور کردن خود به وقت بحث و جدل؛ اما گمان می‌کنم ادبیات ما، امروز، نه محتاج ایده‌آل‌گرایی است و نه زندان و قهرمان و آدم‌های سیاسی. شاید شما هم سال‌های خوش و دوران طلایی مطبوعات را به یاد داشته باشید. حالا اما از آن دوران چه مانده؟ جمعی از بهترین و باهوش‌ترین روزنامه‌نگاران آن دوران امروز اجازه ندارند حتی به ایران نزدیک بشوند و در بن و پراگ و لندن پراکنده شده‌اند، جمعی خانه‌نشین شده‌اند و از آن صفحات همیشه درخشان حالا رسیده‌ایم به چند روزنامه‌ی -معمولاً - خاکستری و گاه بی‌بو و رنگ. مطبوعات دادگاه ویژه داشتند و هیئت منصفه و هیئت نظارت و کارشان آخر رسید به اینجا. ادبیات قرار است به کجا برسد؟ گیرم با دادگاه ویژه پیشنهادی دوستان و هیئت منصفه‌ی فرهنگی معتمد دستگاه محترم قضایی. قرار است سیاسی‌کاری‌های کانون نویسندگان تکرار شود یا چپ‌های دهه‌ی چهل و پنجاه را در دهه‌ی نود بازسازی کنیم؟
قصدم تایید ممیزی یا اعتبار بخشیدن به آن نیست، اما وقتی با ممیزی زندگی می‌کنی، وقتی با ممیزی توی خیابان راه می‌روی، وقتی با ممیزی لباس می پوشی، وقتی با ممیزی رای می‌دهی، وقتی با ممیزی کار می‌کنی و حقوق می‌گیری، حرف زدن از حذف ممیزی پیش از چاپ اثر کمی نامفهوم است. همه‌ی ما برای زندگی در این کشور (بخوانید این جهان)، به بخشی از خطوط قرمزش و خطوط قرمز باورها و تعصبات جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، تن داده‌ایم. می‌توان دنبال قانون‌مند کردن ممیزی بود، یا برایش چارچوب تعریف کرد و از اداره کتاب هم خواست که از برخوردهای سلیقه‌ای کم کند و در همان چارچوب کار کند و پاسخگو باشد، اما حذف ممیزی پیش از چاپ و سوء استفاده‌های احتمالی از آن، هم از سوی بعضی نویسندگان که انگار هنوز نمی‌دانند کجا زندگی می‌کنند و هم از سوی آن‌ها که کمر به حذف ادبیات بسته‌اند، در شرایط امروز ایران، در جامعه‌ی پیچیده، مذهبی و دم‌دمی مزاجی که از خاتمی به احمدی‌نژاد می‌رسد، می‌تواند کار پیکر نیمه‌جان ادبیات را یکسره کند.


- عنوان، نام فیلمی است از فردین صاحب الزمانی

لينک مطلب | 10:13 PM