« قهرمان‌ها به خانه نمی‌رسند | صفحه‌ی اصلی | در حاشیه‌ی این روزها »

گفت‌و‌گو با تاریکی

October 3, 2013


همه چیز در پایان «پیش از نیمه شب»، در بحرانی‌ترین لحظه‌ی یک رابطه‌ی طولانی، به یک جمله بستگی دارد؛ مرد دیگر به برد و باخت فکر نمی‌کند، به این فکر نمی‌کند که چه کسی مقصر است و حق با کیست. آمده که رابطه را نجات دهد. پس تمام توان‌ و استعداد و طنازی اش را به کار می‌گیرد و بازی را شروع می‌کند. زن اما همچنان تلخ است و می‌خواهد برنده بودن‌اش را ثابت کند. شاید چون همیشه بازنده بوده، شاید چون مرد را موفق‌تر از خودش می‌بیند و خیال می‌کند این ازدواج لعنتی است که سد راه بالا رفتن‌اش شده. مرد چند دقیقه بعد اما خسته می‌شود و همه چیز را رها می‌کند. انگار دیگر توان مقابله با این لج‌بازی، غرور و خودخواهی مفرط را نداشته باشد. پایان همه‌ی رابطه‌ها چیزی شبیه همین لحظه است؛ فقط جای مرد و زن‌اش عوض می‌شود گاهی. بعضی‌ها اصرار می‌کنند بر برنده بودن‌شان، و خب، داستان تمام می‌شود؛ حالا گیرم همان جا یا چند هفته و چند ماه بعد؛ وقتی جنگ بالاگرفت و همه چیز، همه چیز ویران شد. بعضی اما می‌شوند «سلین»؛ فارغ از آن‌که زن داستان باشند یا مرد داستان.
«پیش از نیمه‌شب» اتفاقاً فیلم ما و حال و روزمان نیست؛ نسل ما، نسل آدم‌های گیج، مغرور، خودخواه، لج‌باز، پر از گره و خودشیفته‌، نسل اواسط دهه‌ی پنجاه تا اواخر دهه‌ی شصت، نسل بازنده‌ای که همیشه خواسته ادای برنده‌ها را در بیاورد، خیلی دور است از بلوغ حاکم بر سکانس پایانی پیش از نیمه‌شب.
شاید برای همین است که توی رابطه‌هایمان نقطه‌ و صفحه‌ی تاریک کم نداریم.

لينک مطلب | 10:04 AM