« پیش از نیمه‌شب | صفحه‌ی اصلی | گفت‌و‌گو با تاریکی »

قهرمان‌ها به خانه نمی‌رسند

October 2, 2013


بهانه‌ی این چند خط، این یادداشت محمدحسن شهسواری است.

یک. فروردین هشتاد و هشت، من به خاطر بخش‌هایی از مجموعه داستان تازه منتشر شده‌ام، به دادسرای کارکنان دولت احضار شدم. شاکی یک خودروساز دولتی بود که یکی از تولیدات‌اش در یکی از داستان‌های من آتش می‌گرفت. اوایل اسفند هشتاد و هفت یک نفر به دفتر نشر چشمه رفته بود و با این ادعا که دانشجوی ادبیات است و قصد دارد پایان‌نامه‌اش را بر اساس یکی از داستان‌های مجموعه داستان «مرگ‌بازی» بنویسد، شماره‌ی من را از دفتر نشر گرفته بود - لازم است تاکید کنم که نشر چشمه پیش از این اتفاق ، ماجرا را برایم توضیح داده و از من برای این کار اجازه گرفته بود؟ آن - ظاهراً- دانشجوی محترم ادبیات یکی دو باری با من تماس گرفت و همه‌ی سوالاتش درباره‌ی همان داستان خاص بود. این‌که این داستان‌تان چه‌قدر مبتنی بر واقعیت است و آیا میان اقوام یا دوستان‌تان کسی هست که این ماشین خاص را داشته باشد و ماشین‌اش آتش گرفته باشد؟ آیا قصد خاصی از نوشتن این داستان داشتید؟ و چیزهایی از این دست. یک هفته بعد، از حراست آن شرکت محترم زنگ زدند و خیلی محکم و از موضع بالا خواستند که به دفترشان بروم. جواب من؟ دلیلی ندارد بیایم. تهدید آن‌ها؟ یعنی ما برویم دنبال راه‌های دیگر؟ جواب من به جمله‌ی دوم؟ بروید هرکاری دوست دارید بکنید. آن‌ها هم دقیقاً کاری را کردند که دوست داشتند؛ شکایت از من.
پیش از جلسه‌ی بازپرسی اتفاقات دیگری هم افتاد. آقای کیاییان لطف کرد و برایم از آقای صالحی وقت مشاوره گرفت. آقای کاشیگر هم با پادرمیانی سیدرضا شکراللهی من را رساند به آقای خرمشاهی. حرف همه این بود؛ کوتاه نیا و تا آخرش مقاومت کن. آخرش کجا بود؟ خبر نداشتم. چند ماه قبل اما یعقوب یادعلی را به بهانه‌ی پاراگرافی در یکی از داستان‌هایش بازداشت کرده بودند. اتهام توهین به قوم شریف لر بود.
روز بازپرسی با پرونده‌ای قطور از اخبار و تحلیل‌های مرتبط با آن خودروی معروف رفتم به جلسه‌ی بازپرسی. قبل‌اش سری هم به وزارت صنایع زده بودم و با یکی دو نفر از کارشناسان آن‌جا مشورت کرده بودم. روز بازپرسی اما همه چیز جور دیگری پیش رفت. توی دادخواست نوشته بودند که مجموعه داستان من با تیراژ میلیونی منتشر و در سطح شهر و ایستگاه‌های مترو پخش شده است و من با داستان‌ام به صنعت ملی ضربه زده‌ام! تیراژ میلیونی؟ ضربه به صنعت ملی با یک پاراگراف از یک داستان؟ شوخی بود؟ چند دقیقه بعد حرف‌های بازپرس محترم پرونده نشان داد که آنجا با کسی شوخی ندارند. یا باید کوتاه می‌آمدم یا بازپرس قرار صادر می‌کرد. من اولی را انتخاب کردم...

دو. بعدها و با وساطت دوستی، رسیدم به ریشه‌ی شکایت آن شرکت محترم خودروساز. همیشه از خودم می‌پرسیدم که کتاب من چه‌طور ممکن است برسد به حراست آن شرکت؟ تعارف که نداریم با هم، از وضع کتاب و کتاب‌خوانی هم که خبر داریم؛ یک جای کار می‌لنگید. لنگیدن‌اش کار سنگی بود که یک آشنا، یک ادبیاتی، انداخته بود. چرایش را هیچ‌وقت نپرسیدم، اما آن آشنا، آن ادبیاتی، کتاب را با واسطه برای حراست محترم آن شرکت خودروساز فرستاده بود. داستان یعقوب یادعلی هم به چنین جایی رسید. نهادهای امنیتی خیلی زود به ریشه‌ی داستان رسیدند و آن‌جا هم اتفاقاً پای یک آشنا، یک همکار، در میان بود و البته انبوهی بغض، کینه و حسادت. حرف‌ام این است، جامعه‌ی مریضی داریم، با آدم‌هایی که توی صورت‌ات لبخند می‌زنند و پشت سرت همه‌ی نفرت و توان‌شان را به کار می‌گیرند تا نابودت کنند. حرف‌ام این است، بعد از حذف ممیزی پیش از چاپ، وقت داستان نوشتن، بیش‌تر از خط قرمزهای پیدا و پنهان، بیش‌تر از برداشت‌های گاه عجیب ممیزان اداره‌ی کتاب، بیش‌تر از به قول محمدحسن شهسواری آدم‌های بیکار و شاکیان حرفه‌ای احتمالی، باید از آدم‌های مریض و شکست‌خورده‌ی دور و برمان بترسیم.

سه. همه‌ی حرف من در آن دو جلسه بازپرسی و حرف همه‌ی آدم‌هایی که درباره و برا‌ی یعقوب یادعلی نوشتند این بود: «کتاب از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی مجوز گرفته است» و «آدم‌هایی معتمد نظام و ساختار فرهنگی نظام این کتاب را خوانده‌اند و آن را تایید کرده‌اند». به این فکر می‌کنم که اگر این جان‌پناه را هم برداریم، بعد از این و در موقعیت‌های مشابه چه می‌شود گفت؟ حالا بگذریم که یک سری همین یک جمله را پیراهن عثمان می‌کنند و می‌گویند فلانی ممیزی را «جان‌پناه» دانست. میان پیچیدگی‌های این جامعه، میان کلاف سردرگم و هزارتوی فرهنگی و سیاسی این کشور، اداره‌ی کتاب، متاسفانه یا خوشبختانه، گاهی می‌شود جان‌پناه نویسنده؛ نویسنده‌ی تنها و ضعیفی که حتی به همکاران خودش هم نمی‌تواند تکیه و اعتماد کند.

چهار. شاید اشتباه می‌کنم، اما چیزی که به صراحت میان جملات محمدحسن شهسواری و به ظرافت میان جملات بیانیه‌ای که این روزها دست به دست می‌چرخد می‌بینم، میل به انجام کار قهرمانانه است (این بهترین چیزی بود که می‌توانستم به‌جای ترکیب منفی و همراه با قضاوت قهرمان‌بازی بنویسم). آقای شهسواری حتماً سال‌های درخشان و دوران طلایی مطبوعات را به یاد دارند. حالا اما از آن دوران چه مانده؟ جمعی از بهترین و باهوش‌ترین روزنامه‌نگاران آن دوران امروز اجازه ندارند حتی به ایران نزدیک بشوند و در بن و پراگ و لندن پراکنده شده‌اند، جمعی به خانه‌نشینی و بوسیدن و کنار گذاشتن روزنامه‌نگاری رسیده‌اند و از آن صفحات همیشه درخشان حالا رسیده‌ایم به چند روزنامه‌ی -معمولاً - خاکستری و گاه بی‌بو و رنگ. مطبوعات دادگاه ویژه داشتند و هیئت منصفه و هیئت نظارت و کارشان آخر رسید به اینجا. ادبیات قرار است به کجا برسد؟ گیرم با دادگاه ویژه و هیئت منصفه‌ی فرهنگی معتمد دستگاه محترم قضایی؟ خیال می‌کنم اگر قرار است کاری شود، نباید تکرار اشتباهات گذشته باشد، نباید دوباره برسیم به سیاسی‌کاری‌های کانون نویسندگان و نباید این تضاد میان نویسنده مستقل و قدرت را پررنگ‌تر کرد. مانیفست آقای شهسواری قرار است دوباره ما را برساند به مهاجرت اجباری امثال عباس معروفی و منیرو روانی‌پور و منصور کوشان و...؟ یا قرار است این‌بار چپ‌های دهه‌ی چهل و پنجاه را در دهه‌ی نود بازسازی کنیم؟
خیال می‌کنم ادبیات امروز ما، به نویسنده بیش‌تر از قهرمان و زندان نیاز دارد.

پنج. این یادداشت نه در پی تایید سانسور است و نه اعتبار بخشیدن به آن ؛ اما وقتی با سانسور زندگی می‌کنی و ممیزی روزانه را پذیرفته‌ای، وقتی با ممیزی توی خیابان راه می‌روی، وقتی با ممیزی لباس می پوشی، وقتی با ممیزی رای می‌دهی، وقتی با ممیزی کار می‌کنی و حقوق می‌گیری، حرف زدن از حذف ممیزی پیش از چاپ اثر کمی نامفهوم است. همه‌ی ما برای زندگی در این کشور (بخوانید این جهان)، به بخشی از خطوط قرمزش و خطوط قرمز باورها و تعصبات جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم تن داده‌ایم. می‌توان دنبال قانون‌مند کردن ممیزی بود، می‌توان برایش چارچوب تعریف کرد و از اداره کتاب هم خواست که در همان چارچوب کار کند و در همان چارچوب پاسخگو باشد، اما حذف ممیزی پیش از چاپ در شرایط امروز ایران، در جامعه‌ی پیچیده، مذهبی و دم‌دمی مزاجی که از خاتمی به احمدی‌نژاد می‌رسد، می‌تواند کار پیکر نیمه‌جان ادبیات را یکسره کند و این‌بار نویسنده را نه در برابر قدرت که در برابر مردم قرار دهد. آن‌چه امروز با اسم ممیزی اتفاق می‌افتد پدیده‌ای است مذموم و پر از اشکال که محتاج اصلاح است و ضوابط مشخص و صریح. اما هیچ‌کجای جهان به اسم مبارزه با سانسور سالوی پازولینی را برای کودکان هفت-هشت ساله نمایش نمی‌دهند. خیال می‌کنم پیش از هر پیشنهادی باید حواس‌مان به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، به کودکی که مقابل‌مان ایستاده، باشد.



نظرها

سلام همکارمحترم.صبح شما به خیر. ازیادداشت زیبایتان لذت بردم. پیش از این هم یادداشت آقای شهسواری را خوانده بود م. ایشان هم حق دارند از بعضی مسائل گله مند باشند. و شما چه خوب به آن چه که واقعیت جامعه است اشاره کردید. خسته نباشید و قلمتان سبزباد.

خیلی خوب نوشتید...

سلام. البته ماجرایی که شرح داده اید نشان می دهد که جامعه و دولتیان به یک سان نقطه نظر غلطی درباره ی اینکه چی در متون انتشاریافته ی داستانی مصداق افترا محسوب می شود دارند. این هست، و قانون گذاران خوب است آستین بالا بزنند و در این باره قانونی صریح ایجاد کنند که با عقل سلیم جور در بیاید. اما خواهش می کنم این را فراموش نفرمایید که خود جامعه ی نویسندگان هم از افرادی تشکیل شده است که وقتی کلاه نویسندگی بر سر ندارند (و گاه حتا وقتی دارند) خود به صورت عضو جامعه ی بزرگ تر رفتار می کنند و از همان طرز فکر پیچ خورده ی تنگ نظرانه و مردسالارانه و فاقد مرزهای اخلاقی حقیقتاً معقول برخوردارند و شهرت و دست رسی به بلندگوهای رسانه ای هم دارند و قلم هم دست شان است و ... خودتان نتیجه گیری بفرمایید. هیچ کس هرگز از مورد صحیحی از یک محاکمه بر اساس افترا که در آن نویسنده یا شاعری به دلیل بی حرمت کردن یک طرفه ی یک فرد معلوم و مشخص و "بی صدا" محاکمه شده باشد خبر نداده است. اما ضمن این که ممیزی نباید باشد قانون منع افترا و جزادهی به صورت صحیح اش باید باید حتماً باشد. ضربه را نوش جان نکرده اید از قلم یکی از همکاران تا بدانید، و تازه شما خودتان به وسایل جواب گویی دست رسی دارند اما ما نانویسندگان این دست رسی را نداریم. لطفاً صرفاً دردهای خودتان را نبینید.


من هم با شما موافقم دوست عزیز! راستش آن مانیفست و اقدام شهسواری و غلامی سناپور و سیدآبادی بیشتر یک ژست روشنفکری است. از آنهایی که نه مقامات هیپچ ترتیب اثری به ان می دهند، نه مردم، نه خود نویسندگان! بعضی از حرفهای شهسواری در آن مانیفست واقعا از روی خوش خیالی است! انگار که آن هیئت منصفه ای که ایشان گفته اند در قوۀ قضائیه تشکیل شود مرکب از همین غلامی و شهسواری و سناپور و سیدآبادی خواهد بود! و نه مثلا از دانشجویان دانشگاه امام صادق و ممیزهای فعلی! گیرم که اصلا همین شهسواری و غلامی و سناپور و سیدآبادی شدند اعضای آن هیئت منصفۀ خیالی. آیا آنجا بهتر از جایزه ها و روزنامه های فعلی شون عمل خواهند کرد؟ می دانم تو هم طرفدار جایزۀ گلشیری هستی. اما بالاغیرتا همین لیست های امسال این جایزه را نگاه کن تا ببینی هر کس را که کوچک ترین زاویه ای با حضرات داشته است از همان اول کنار گذاشته اند

پدرام: جایزه ی امسال که هنوز به مرحله ی داوری نرسیده است قربان...این طور متهم کردن جایزه گلشیری و دوستانی که نام بردید به نظرم هیچ منصفانه و مستدل نیست.

یکبار یک وزیر در یک دولت گفت من ممیزی را برمی‌دارم، ناشران گفتند نه! برندار، اما نویسنده هایش کلا ساکت ماندند... تا یک نفر بلند شد و گفت نه داداش شما اگر داری بردار، چون من دارم و مسئولیت کلماتم را بر عهده می‌گیرم. حالا کودکی که در مقابل ما ایستاده است چه فازی است شما می‌دهی؟ بحث ما با سانسور سرِ سینه ی کوه و اینطور چیزهاست... چه مقایسه ای بود با فیلم پازولینی؟!

پدرام جان هیچکس ممیزی را برنخواهد داشت. آن نامه هم فقط برای اعلام زنده بودن و نفس کشیدن بود. همین

پدرام: حق با توست حامد...

متاسفانه در تمام قشرها وسطوح جامعه این قبیل افراد مریض فراوانند . ودر چند مورد با من برخوردهای بدی داشتند . دلیل آنهم بیشتر مشکلات اقتصادی ، اجتماعی باید باشد هرچه بود من حساس را زیاد عصبانی کرد ورنج داد لعنت بر افراد رذل بیریشه .

قبل از حذف مميزي كتاب، بايد سربازان گمنام و بچه هاي حراست و واژگاني چون «تشويش اذهان عمومي» حذف شوند. ضمن اينكه در اين زمانه كه مزد گوركن از بهاي جان آدمي بيشتر است، كفن پوشيدن را سودي نيست.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)