« تنها کلمه بود و آن کلمه... | صفحه‌ی اصلی | There Will Be Blood »

صبح روز بعد

September 21, 2012


حالا چی ژوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغا خاموش ان
ملت رفتن
شب، سرد شده
حالا چی ژوزه؟
.
.
.
«کارلوس دروموند د آندراده- ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد»

آدم‌ها که دور هم جمع می‌شوند، از دو حالت خارج نیست؛ یا خوش می‌گذرد، یا نمی‌گذرد. تکلیف وقت‌هایی که خوش نمی‌گذرد روشن است، اما خیال می‌کنم برای وقت‌هایی که خوش می‌گذرد باید فکری کرد؛ برای صبح روز بعد، که تنهایی و فقدان آن خوشی شب گذشته هجوم می‌آورد و از همان اول صبح خراب می‌شود روی روزت. باید برای این‌طور وقت‌ها، یعنی برای همان وقت‌هایی که خوش می‌گذرد، جایی قانونی، چیزی نوشته باشند شبیه این که آدم‌ها باید آن‌قدر به حضورشان در آن جمع ادامه بدهند که آن خوشی بپرد، که دیگر کسی نگران صبح روز بعدش نباشد.
شاید قدیمی‌ها هم همین فکر را کرده بودند که مهمانی‌ها و عروسی‌ها و دور همی‌هایشان چند روزه بود؛ نمی‌دانم!

لينک مطلب | 10:21 AM