« بختک | صفحه‌ی اصلی | ... »

حالا حکایت ماست

September 15, 2012


نقل است که همسایه‌ای داشت، آتش‌پرست، شمعون نام. بیمار شد و کارش به نزاع رسید. حسن را گفتند همسایه را دریاب.
حسن به بالین او شد. او را بدید از آتش و دود سیاه شده. گفت: «بترس از خدای که همه عمر در میان آتش و دود به‌سر برده‌ای. اسلام آر، تا باشد که خدای بر تو رحمت کند.»
شمعون گفت:« مرا سه چیز از اسلام باز می‌دارد؛ یکی آن‌که شما دنیا می‌نکوهید و شب و روز دنیا می‌طلبید، دوم آن‌که می‌گویید مرگ حق است و هیچ ساختگی مرگ نمی‌کنید، سوم آن‌که می‌گویید دیدار حق دیدنی است و امروز، همه آن می‌کنید که خلاف رضای اوست...»

«ذکر حسن بصری- تذکره الاولیا»

لينک مطلب | 9:40 PM