« تابستان گرم و طولانی به سعی حافظ | صفحه‌ی اصلی | حالا حکایت ماست »

بختک

September 8, 2012


اما که چی؟ وقتی آدم پانزده سال همه‌اش خواب باشد و همه‌اش فکر کند باید برود، باید بپرسد و نتواند حتی قدم از قدم بردارد، نتواند حتی اصغرش را صدا کند، من چه کار می‌توانم بکنم؟ چه کار می‌شود کرد وقتی آن‌طور نشسته است روی لبه‌ی سرد و سنگی باغچه، پشت به در خانه، طوری که انگار هرگز نمی‌آید، انگار که حق با اشرف السادات است و من هم باید بروم، آنجا، کنار او، روی لبه‌ی باغچه بنشینم و بی‌صدا حتی گریه نکنم؟

«بختک- هوشنگ گلشیری»

لينک مطلب | 9:22 PM