« چرا که عشق، حرفی بیهوده نیست... | صفحه‌ی اصلی | اصفهان »

و این حکایت گورکنی‌ست
که صدای کلنگی را مدام
از سمت چپ سینه‌اش می‌شنود

August 24, 2012


توی اتاقم کتاب‌خانه‌ی کوچکی دارم، مخصوص کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌های محبوبم؛ آن‌هایی که همیشه باید دم دست باشند و در دسترس. از سریال‌های «فرندز»، «کلیفورنیکیشن» و «گریز آناتومی» تا « سفر به انتهای شب» سلین، «شب مادر» ونه‌گات، «روح پراگ» کلیما، «سمفونی مردگان» معروفی، مجموعه اشعار شاملو، دیوان حافظ، «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» قاسمی، «نیمه‌ی تاریک ماه» و «باغ در باغ» گلشیری و «کبریت خیس» و «دوربین قدیمی» عباس صفاری. حالا، چند هفته‌ای است که کتاب تازه‌ای به این کتاب‌خانه‌ی کوچک اضافه شده است؛ مجموعه شعر «چند ورقه مه» از رضا جمالی حاجیانی.
سخت است انتخاب تنها یک شعر از این مجموعه‌ی دوست داشتنی؛ برای من اما، این روزها، «نومید» حال و هوای دیگری دارد:

فکر تو
سلول‌های سرم را
خاکستری‌تر می‌کند
قلبم
چون گندمی دونیمه‌شده
تاریک و بی‌ثمر
به زمین می‌رسد
بی‌آنکه امید رقصیدن در گندم‌زاری
بلرزاندش

من به پنجره‌ها پشت کرده‌ام
به چنارهای مانده و
کلاغ‌های تاریخ‌گذشته:
در را باز می‌کنم
زردی برگ‌ها و سیاهی پرها
به صورتم می‌پاشد

یک نفر صندلی مرا
کنار پنجره اشغال کرده است
یک نفر پنجره‌ی مرا
خیابان مرا
شهر مرا
یک نفر که لشکر مغول است
از سرگردانی‌های من
مناره ساخته است

از من گذشته دیگر
مانند سیلی که از روستایی بگذرد

سعی کن بفهمی
دست خودم نیست
که از لای موهایت بیرون می‌آید
که اشاره می‌کند بروی
که در را می‌بندد

دیگر به حال خودم هم نمی‌توانم گریه کنم
روزی این سایه
که برایش می‌نویسم
مرا از مهتابی
به کوچه‌ی تاریک
هل خواهد داد

«چند ورقه مه- رضا جمالی حاجیانی- نشر چشمه»

- عنوان هم از همین مجموعه است.

لينک مطلب | 2:02 PM