« ... | صفحه‌ی اصلی | فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را »

این روزها

July 5, 2012


اسفندماه پارسال به سرم زده بود بروم اتاق مدیر عامل شرکت و بگویم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم؛ به جای قرارداد جدید، در فکر
یک کارمند جدید باشید. از حقوق‌ام راضی نبودم، تنها بودم، کارها تمام نمی‌شدند هیچ‌وقت، شرکت نظم نداشت، ساختارش هم‌پای کارهای بزرگی که گرفته بودند به روز نشده بود. دلم می خواست بروم. خسته شده بودم از جنگیدن برای هیچ، از دست و پا زدن برای اصلاح چیزی که تن نمی‌داد به تغییر.
شنبه بود، یک شرکت مشاور نیرو می‌خواست، رزومه‌ام را فرستادم، فردای‌اش زنگ زدند، رفتم برای مصاحبه، گفتند همه چیز خوب است، اما اینجا وابسته است به بنیاد تعاون سپاه، یک مصاحبه‌ی عقیدتی هم داریم، باز رفتم برای مصاحبه، گفتند مشکلی نیست، از هفته‌ی بعد بیا و مشغول شو. با حقوق خوب، مزایای عالی و پنج‌شنبه‌های تعطیل. نرفتم، این اولین اشتباه بزرگ‌ام در شش ماه گذشته بود. وقتی رفتم توی اتاق مدیر عامل و گفتم که باید دنبال یک کارمند جدید باشید، که کارم جور شده و می‌خواهم بروم یک شرکت جدید، گفت بمان، تازه داری جا می‌افتی اینجا، عادت کرده‌ای به محیط، آدم‌ها قبول‌ات دارند، یکی را هم استخدام می‌کنیم که کمک‌ات باشد، اصلا چه‌قدر قرار است بگیری، بیا و با صدهزارتومان بیش‌تر از آنجا، بمان همین‌جا. ماندم، اشتباه کردم و ماندم. حقوق‌ام زیاد شد، یکی را هم استخدام کردند که هیچ چیزی از امور قراردادها و پیمان و رسیدگی نمی‌دانست، شد بار روانی اضافه. چیز دیگری عوض نشد، دخالت‌های آدم‌های بی صلاحیت کارگاه، بی‌نظمی، بی‌خیالی، آشفتگی، همه ماندند، مثل روز اول.
گذشت تا خرداد، یکی از دوستانم زنگ زد که بلند شو و بیا معاونت عمرانی سازمان میراث فرهنگی، با شصت ساعت کار کم‌تر در ماه و حقوقی برابر با چیزی که الان می‌گیری. دو - سه روزی درگیر بودم با خودم و آخرش گفتم نمی‌آیم، شر دارد، می‌شویم «منحرف»، امسال هم اگر حرف و حدیثی پیش نیاید، خرداد سال بعد همه چیز به هم می‌ریزد و اول از همه می‌آیند سراغ سازمان میراث فرهنگی و همه‌مان را می‌ریزند بیرون. اشتباه کردم، این دومین اشتباه بزرگ‌ام در شش ماه گذشته بود.
حالا، نه دیگر حوصله‌ی جنگیدن دارم نه توان ادامه دادن و دایورت کردن، هر روز به آخر قصه نزدیک‌تر می‌شوم و دور نیست روزی که بزنم زیر همه چیز. همین امروز، همین امروز خیلی خودم را نگه داشتم که وسط جلسه، به یکی از همان همه کاره‌های هیچ‌کاره، یکی از همان‌ها که خیال می‌کنند چون ناظر مقیم اند و توی کارگاه جلوی چهارتا کارگر و پیمانکار جزء مانور می‌دهند و کسی روی حرف‌شان حرف نمی‌زند، از همه چیز سر در می‌آورند، خیلی خودم را نگه داشتم که با زانو نروم توی حلقش.
آخر قصه نزدیک است، خیلی نزدیک؛ و من، ایستاده‌ام در آستانه‌ی تاریکی.



نظرها

زیادم تاریک نیس. ینی من فک میکنم تاریک نیس. مثه یه تونله. برمیگردی به طرف میگی بیشئور تو که حالیت نیس زر نزن بعد میندازنت بیرون بعد دیگه تو اونجا نیستی بعد یه چن وقت هیچ جا نیستی بعد یه جای دیگه هستی بعد خوشحال تری که اونو به طرف گفتی دیگه هم اونجا نیستی بعد یه هو میبینی اِاِاِاِ چراغا رو خاموش کنیم که تهِ تونله

چقدر یاد خودم افتادم با این پست! و چقدر از این اشتباه ها که نکردم در این سی سال گذشته! مواظب باشید فقط که این راهی که دارید با عصبانیت طی می کنید، تنها و تنها نتیجه ش سومین اشتباه در شش ماه گذشته رو در پی داره!

TARIK ke nist ama vagheat ene ke hame jay en mamlekat dar tamame edarat o sherkatha va...vaze hamine .hame ja por ast az en adamha,az en javha va en...
vaghti mohite karo avaz mikoni chand sabahi shadim az taghir ejad shode va baad dobare hame chi shoro mishe
gahi fekr mikonam moshkel az mast ke bi masoliat
nistam ke bikheal hame chi nistim ke....
"dastan tekrari zendegi ma"

رفیق من اینکارو کردم یک جوابی داد که بیا ببین. خسته شده بودم از کار کردن خر و خوردن یابو! دور از جون شما که میشنفی!

هنوز سه تا نشده باز موقعیت پیش میاد

من هم یاد اشتباهات کاری خودم افتادم ... هرچقدر هم به خودم می گم گذشته و بیخیال و این حرفا از تصمیم خودم پشیمونم. امیدوارم شما تصمیمهای درستی بگیری...

کار...
چند هفته پیش با دوستی رفتیم دیدن علی خدایی
بحث کار و گرفتاری شد که ایشون گفتند: آرزو داشتم پدرم تاجر آهن بود و اینقدر پول داشتم که نیازی به کار نداشتم.
منم خستم و مثل همیشه حالم بده بخاطر کار...
بقول آرتور رمبو:
کار
هرگز

انقدر تاريكش نكن لااقل يه چراغ قو هاي چيزي دستت بگير . . .

salam pedram.yeho delam barat tang shod,didam inja mishe benevisam.hamin

دوست عزيز خيلي عصباني نباش.مطمين باش یکی از همان‌ها که خیال می‌کنند چون ناظر مقیم اند و توی کارگاه جلوی چهارتا کارگر و پیمانکار جزء مانور می‌دهند و کسی روی حرف‌شان حرف نمی‌زند، از همه چیز سر در می‌آورند، اونها هم خسته اند .شايد بدتر از تو
مشاور بوده ام ناظر مقيم بوده ام پيمانكار بوده ام سرپرست نظارت بوده ام همه جور خستگي را ديده ام و كشيدم
خواستي ايميل بزن با هم اختلاط كنيم

خوشحال مي شوم نقدي هم بر داستان من داشته باشيد

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)