« عهد خیلی جدید | صفحه‌ی اصلی | وقفه‌ی آنی در قلب »

یکی این پایین تو را دوست دارد

June 27, 2012


سه‌شنبه‌ی پیش، من هم یکی از صدهزارنفری بودم که بعد از بازی ایران و قطر، دست از پا درازتر از ورزشگاه آزادی به خانه برگشتند. هفت سال از آخرین باری که به ورزشگاه آزادی رفته بودم گذشته بود و حالا تب جام ملت‌های اروپا و این خیال خام که قرار است با مربی جدید شاهکار کنیم، من و دوستانم را کشانده بود به ورزشگاه. چیزی که ما دیدیم البته کم از شاهکار هم نداشت؛ تماشای استیصال، سردرگمی و قدم زدن میلیاردرهای مدعی ایرانی وسط زمین چمن ورزشگاه آزادی، افتخاری است که بعید است به این سادگی نصیب کسی شود. در این هفت سال، چیزهایی عوض شده بود؛ برانکو جای اش را به کی‌روش داده بود، چلنگر صندلی‌اش را به نمازی، و تماشاگرانی که یاد گرفته بودند به سرود ملی تیم مقابل هم می‌شود توهین کرد. چیزهایی هم دست‌نخورده مانده بودند، درست مثل گذشته - از شعارهای نژادپرستانه‌ی تماشاگران و بی وقفه یاد کردن از اعضای خانواده‌ی بازیکنان قطری بگیرید تا جان به لب شدن آدم‌ها از بازی تیم ملی و سیستم علی‌اصغری‌اش و دل‌خوش بودن به دریبل‌های علی کریمی. سرخوردگی صدهزار نفری و میلیونی بعد از بازی با قطر، فاجعه‌ی فرهنگی روی سکوها و تحقیر شدن مقابل قطری‌ها، حاصل همه‌ی کلمات و ترکیب‌های بیهوده و ادعاهای بی‌اساسی است که تمام این سال‌ها از این و آن شنیده‌ایم یا در رسانه‌ها تکرار شده‌اند؛ توجه به تیم‌های پایه، کار فرهنگی، درس گرفتن از شکست‌ها، میدان دادن به جوان‌های مستعد، بین‌المللی بازی کردن، ستاد منشور اخلاقی، سقف قرارداد، ما بهترین تماشاگران دنیا را داریم، ژنرال، سلطان،گروهبان قندلی، سوبله- چوبله، چاقوکشی در کمپ، انگشت‌نماها، تبانی، دلالی، فوتبال با سیاست و...
حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم در این فوتبال، هیچ جایی برای آدم‌هایی مثل حمیدرضا صدر نیست؛ کسی که احتمالا نه «عکس با شورت ورزشی» دارد، نه تا به امروز «به گربه لگد زده»، نه می‌تواند «پنجاه تا روپایی بزند»، نه اهل «لابی کردن» با کسی است و نه «علی»ای را در پشت صحنه دارد تا هر جا گیر افتاد با یک نگاه و یک اشاره به میدان بخواندش. حمیدرضا صدر، به جای همه‌ی این‌ها، همه‌ی چیزهایی که برای بالا رفتن در این فوتبال لازم است، اهل کتاب است و سینما، تحصیلات آکادمیک دارد، با فوتبال روز دنیا بیگانه نیست و در سی سال پیش نمانده، بر زبان انگلیسی مسلط است، چندجایی خارج از این چهار دیواری را دیده و برای همین هم تحلیل‌هایش رنگ و بوی تعصب و مطلق‌گرایی ندارند، کلمات‌ و تحلیل‌هایش تشخص دارند، عاشق فوتبال است و از همه مهم‌تر آدمی است با پرنسیپ؛ و این آخری همان روزنه‌ی امید کوچکی است که ممکن است یک روزی فوتبال محتضر ما را نجات دهد، ممکن است بازار پر رونق دروغ، ریا، شهوت بی‌پایان شهرت و قدرت، یکی به میخ و یکی به نعل زدن و میدان دادن به میان‌مایه‌ها را جمع کند. خیال می‌کنم برای نجات این فوتبال، فقط می‌شود دعا کرد و امید داشت به تکثیر آدم‌هایی مثل عادل فردوسی‌پور، مجید جلالی، امیر حاج‌رضایی، مجید صالح و حمیدرضا صدر...

- این یادداشت امروز، هفتم تیر نود و یک، در روزنامه‌ی «فرهیختگان» و کنار یادداشت‌های کاوه فولادی‌نسب، بهرنگ کیاییان، مهدی یزدانی خرم و گفت‌و‌گوی مجتبا پورمحسن با حمیدرضا صدر، منتشر شده است.

پی‌نوشت: می‌ماند دو نکته؛ این ویژه‌نامه قرار بود چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته چاپ شود که به دلایلی نشد و داستان رسید به این هفته؛ طبعا دوستان باید آن «سه‌شنبه‌ی پیش» اول یادداشت را اصلاح می‌کردند و به جای‌اش مثلا می‌نوشتند «سه‌شنبه، بیست و سوم خرداد» که ننوشتند. دوم هم این‌که من دوبار متن این یادداشت را با مجتبای عزیز هماهنگ کردم و هر دوبار در پاراگراف اول نوشته بودم «هفت سال»؛ حالا راستش نمی‌دانم چرا وقت صفحه‌بندی هفت، به پنج تبدیل شده است...



نظرها

تقریبن با تمام نظرات‌ات موافق‌ام فقط نکته‌ای درباره‌ی حمیدرضا صدر: با تمام شگفتی‌ها که این آدم با حافظه‌ی بی‌انتهاش در من می‌آفریند، جدی گرفتن بیش از اندازه‌ی فوتبال از سوی او عملی مسوولانه نیست. منظورم این است که برخی چون او (و هم‌فکران غربی که دارد) بی‌جهت فوتبال را به جنگ‌ها و ناکامی‌ها و وقایع سیاسی گره می‌زنند. این تحلیل در جامعه‌ای چون ایران که گرفتار تار عنکبوتی است از همین عجایب فوتبالی‌ که گفتی فقط سو تفاهم ایجاد می‌کند و روحیه‌ی دایی جان ناپلئونی را قدرت می‌بخشد. حمیدرضا صدر باید بهتر از من و تو بداند که مثلن جام ملت‌ها برای اکثریت قریب به اتفاق مردم دنیا به خصوص اروپایی‌ها فقط یک سرگرمیِ یک ماهه است و بس. نوشتم اکثریت تا تاکید کنم آن‌چه صدر درباره‌ی اثرات اجتماعی و سیاسی فوتبال می‌گوید متعلق به اقلیت‌هاست.

پدرام: چه خوب گفتی حامد...

albate neveshte at motanaghez bood
dorost ke SADR adame khobi asto farhikhte ast vali chizi az football nemidanad
faghat alaaghe mand e khobi ast baraye footbaal

yani neveshte at baa khodesh dar tanaghoz ast
mesl e inke begooeem folaani akhlaaghash khob ast biayad va dar daneshghaah akhlaagh dasr bedahad

alan in raa baraye kar kaare takhasosi e digar ham mishavad goft, az jomle footbaal

پدرام: من اما گمان می کنم صدر یکی از آدم هایی که خیلی بیشتر از بعضی فوتبالی ها از فوتبال می داند...

پدرام جان، حق باتوست. اما موقعی که یادداشت را می‌فرستادم، فلش بازی درآورد و من به اشتباه نسخه اصلاح‌نشده را از ایمیلم فرستادم. اما این توضیح، فقط توضیح است و باری از تقصیرم کم نمی‌کند. خلاصه شرمنده رفیق:)

پدرام: آقا، نگو این جوری. سالاری...

منم با حامد موافقم واقعن بیشتریا این مسابقه ها رو به چشم یه سرگرمی نگا میکنن تا یه کم یه چیزایی پای اون تخمه خوردنای نصف شب و دادوبیدادا و مشت به زمین کوبیدنا کم رنگ بشن یا گاهی اصن نباشن یه ماه نباشن

جالب بود

شرمنده مون کردی استاد... بوسه ها

پدرام: مخلصم علی...

"الف...
......................
فَإِذَا دَخَلْتُمْ بُیُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً.
درود و سلام.
پنج دیواری شد خانه ی ما! با یک دامنه ی جدید و یک قالب جدید، نویسنده اش اما هنوز همان بهنام است. همانی که نمی دانم می شناسی اش یا نه. این اولین دعوت من است از شما به خانه ی ما. قدم روی چشم هایمان بگذارید و در این شب نشینی ها همراهمان باشید و بگذارید گرمای حضورتان خانه مان را فرا گیرد و ردپای عبورتان روی برف های نشسته جلوی خانه مان به یادگار بماند. این یک دعوت است. یک فراخوان عمومی به صرف چند قرص آرامش بخش و یک شربت سکنجبین. با احترام؛ حضورتان را ارج می نهیم...
..............
شب‌ها، که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می‌خواندم از لایتناهی
آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز
شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو، به من می‌رسد از دور
دریایی و من تشنۀ مهر تو، چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان
خوش می‌دهد از گرمی این شوق، گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم‌به‌راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی

سلام.
در روزهای آخر ماه مبارک رمضان، دست و دلتان سبز.
با شهر من حق دارد، مهمانید در هیچ مگو...

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)