« شهر بابک | صفحه‌ی اصلی | فیل‌نامه »

Two Soldiers
دو سرباز
یا، بیا درباره‌ی طعم‌اش حرف بزنیم...

May 15, 2012


But every night me and Pete would go down to Old Man Killegrew's and stand outside his parlor window in the cold and listen to his radio; then we would come back home and lay in the bed and Pete would tell me what it was. That is, he would tell me for a while. Then he wouldn't tell me. It was like he didn't want to talk about it no more. He would tell me to shut up because he wanted to go to sleep, but he never wanted to go to sleep.

He would lay there, a heap stiller than if he was asleep, and it would be something, I could feel it coming out of him, like he was mad at me even, only I knowed he wasn't thinking about me, or like he was worried about something, and it wasn't that neither, because he never had nothing to worry about. He never got behind like pap, let alone stayed behind


اما هر شب من و پیت می‌رفتیم پشت پنجره‌ی کیلگرو و رادیو گوش می‌کردیم. و بعد می‌آمدیم می‌گرفتیم می‌خوابیدیم و آن‌وقت پیت به من می‌گفت که موضوع از چه قرار است. یعنی یک کمی می‌گفت و بعد دیگر نمی‌گفت. انگار دلش نمی‌خواست راجع به آن موضوع بیش‌تر حرف بزند. به من هم می‌گفت دیگر حرف نزنم چون می‌خواهد بخوابد.اما هیچ‌وقت هم نمی‌خوابید.
همین‌طور بی‌حرکت، از وقتی هم که خواب بود بی‌حرکت‌تر، دراز می‌کشید. و من حس می‌کردم که انگار یک چیزی ازش بیرون می‌زند. انگار از من عصبانی بود، اما من می‌فهمیدم که تو فکر من نیست. یا انگار تو فکر یک چیزی بود. شاید هم نبود، چون که چیزی نداشت تا تو فکرش باشد. هرگز مثل بابا که عقب می‌افتاد، پیت عقب نمی‌افتاد.


- William Faulkner
- ویلیام فاکنر، یک گل سرخ برای امیلی، دو سرباز، ترجمه‌ی نجف دریابندری.

لينک مطلب | 10:51 PM