« سنگر و قمقمه‌های خالی | صفحه‌ی اصلی | دلخوشی‌ها »

گفته‌ها
چند نکته‌ی خودمانی درباره‌ی نشرِ اُفق، انتشاراتِ چشمه، عامه‌پسندهای مُهوع و...

May 8, 2012


نویسنده‌ی مهمان: مهدی یزدانی‌خُرم


اول
روزگارِ پر سوء‌تفاهمی شده؛ روزگاری که یا باید دیگران را بر خود بدانیم یا با خود و شاید به‌همین دلیل باشد که این کلمات را قلمی می‌کنم مگر روشن‌گرِ دو سه دغدغه‌ای باشد که این روزها دور و بَرَم هستند و بدم نمی‌آید با خواننده‌گانِ ناتور هم در میان بگذارم.
دوم
پدرام رضایی‌زاده را بیشتر از ده سال است که می‌شناسم. تقریبا از سالِ 81 . نویسنده‌ی سخت‌گیر و به‌شدت دقیقی که در عینِ‌حال آدمِ تندی هم می‌شود بعضی وقت‌ها؛ اما تردیدی ندارم در صداقت‌اش... اگر اشتباه نکنم دو سه‌باری به هم پریده‌ایم در روزهای جوان‌تر‌بودن‌مان؛ دو سه‌باری که قضیه فقط ادبیات بوده و لاغیر. فارغ از این ماجرا چه خودتان را بدرید که من و او و دیگرانی عضو باندی هستیم و چه ندرید که عضوِ باندی نیستیم، این‌جانب دوستانِ معدودی دارم که یکی‌شان همین جنابِ پدرام خانِ عزیز است که مطمئن هستم یکی از آدم‌هایی‌ست که خیلی برای ادبیات هزینه داده و البته این امری‌ست علی‌حده؛ چه این روزها به‌قولِ بلینسکی کبیر از زمین نویسنده می‌رویانند مثلِ قارچ...و کسانی چون پدرام، امیرحسین خورشیدفر، امیر احمدی آریان، حامد حبیبی، پیمان هوشمندزاده، شاهرخ گیوا، سینا دادخواه، فرشته نوبخت، علی چنگیزی، و خیلی‌های دیگر که مدام در حال تحمل توهین‌های فضای اینترنتی هستند، نه تنها قارچ نیستند که با جان‌کندن همین چند کتابِ محدود را چاپ کرده‌اند و البته این هم برای نویسنده امری‌ست علی‌حده. فارغ از قارچ‌ها که به آن‌ها اشاره‌ای خواهم کرد، تمامِ نویسنده‌گانِ جوان و میان‌سالی که امروز در طبقه‌بندی‌های مختلف و حتا گاه با عداوت نسبت به هم دارند کار می‌کنند، موجوداتی شریف هستند که تابِ انواعِ هتاکی‌ها، سانسورها، بی‌پولی‌ها و هر چیزِ بدی را که علمای منطق و کلام به‌معنای امورِ شرِ دنیوی از آن نام برده‌اند، می‌آورند... خیلی از این‌ها را در نشرِ چشمه گردِ هم آوردیم در شش سالِ گذشته و همان‌طور که اُفتد و دانید، کتاب‌هایی چاپ شد از ایشان که برخی را خوش آمد و برخی را ناخوش. که البته این هم در ادبیات امری‌ست علی‌حده...القصه؛ ماجرای نشرِ افق و تصمیمی که به‌گفته‌ی انسانِ قابلِ احترامی چون رضا هاشمی‌نژاد برای حمایت از چشمه گرفته‌شده و به‌قول امیر‌حسین‌خانِ خورشیدفر حرکتی صنفی بوده، قابلِ احترام است اما نگاهی که پدرام رضایی‌زاده داشته نیز با توجه به بد‌اعلام‌شدن این تصمیم و عدمِ آگاهی و اطلاع اصحاب و بزرگانِ صاحبِ چشمه از آن، بوده است؛ درواقع، این قول در زمان نامناسبی و از راهی نامناسب‌تر اعلام‌شده و چه در غیر این‌صورت در حدِ یک خبرِ حمایتی مثبت تلقی می‌شد. اما من به‌عنوانِ یکی از اعضای خانواده‌ی چشمه همین‌جا اعلام می‌کنم که به امید خدا چشمه خود به‌راه‌اش ادامه خواهد داد و این را در آینده خواهیم دید و از امیرحسین خورشیدفر به خاطرِ حسن‌نیت و صداقت‌اش در چند دفعه صحبت با خودم در این‌باره ممنون هستم. همین‌طور از پدرام عزیز که همیشه کارِ خودش را کرده و احتمالا خواهد کرد و ابایی ندارد از چیزی و کسی...
بنابراین در این وانفسای مه‌زده بهتر است با حُسنِ‌نظر به قول‌ها نگاه کنیم که به قولِ حافظ عزیز «خوش بوَد گر مَحَکِ تجربه آید به‌میان......تا سیه‌روی شود هر که در او غَش باشد» که این ماجرا با توجه به محکِ تجربه، بازیابی خواهد شد و من فکر می‌کنم هم نشرِ افق آن‌قدر حرفه‌ای و خوش‌نام است که به کارِ قابلِ ستایشش مشغول باشد، هم چشمه آن‌قدر حرفه‌ای و با تجربه که دچارِ حاشیه نشود. باز هم از امیر‌حسین و پدارم ممنونم که با حفظِ پرنسیپ و اصولِ خودشان زندگی می‌کنند و اصول‌مندی در این روزگار کاری‌ست بس گران.
سوم
ماجرای سوء‌تفاهم مذکور من را یادِ نکته‌ای انداخت که این روزها و در آستانه‌ی چاپِ دومین رمانم ذهنم را به‌خود داشته و آن تهدیدِ وحشتناکی‌ست که عامه‌پسندی برخی رمان‌های امروز ما را فرا گرفته. من زیاد «یوسف انصاری» را نمی‌شناسم و از قضا قرابتی هم جز سلام و علیکی عادی با او ندارم اما روزیکه او نوشت رمان‌ها عامه‌پسندی به‌اسمِ آثارِ روشنفکری در حالِ حِقنه‌کردنِ خود به ملتِ کم‌سواد هستند، با خودم گفتم چه قدر قضیه را شور می‌بیند اما الان تصدیق‌اش می‌کنم و چند ماهی‌ست که شاهدِ انتشار سرطانی رمان‌هایی هستیم که فاقد هر نوع ساختِ جدی، دغدغه‌ی قابلِ تامل و اصلا اصولِ اولیه‌ی روایت هستند. یادم می‌آید در یکی از اختتامیه‌های جایزه‌ی« واو»خانم نویسنده‌ای که واقعا نام‌شان یادم نیست در پاسخ به صحبت‌های من درباره‌ی رمانِ عامه‌پسند یا بازاری گفتند، « ما هستیم که چاپ‌های زیاد داریم و پول سازیم و شبیه نویسنده‌گانِ آن‌ورِ دنیا که با پول کتاب‌هاشان زنده‌گی می‌کنند» بنده‌ی خدا پُر بی‌راه هم نمی‌گفت اما جای خودش را می‌دانست و می‌دانست که معیارهای زیبایی‌شناسانه‌ای که متنی را برجسته می‌کنند در اثرِ او وجود ندارد.اما این روزها چند ناشرِ نو‌ظهور را می‌بینم که مدعی هستند که ادبیاتِ امروز ایران قاذوراتی‌ست که اینان چاپ می‌کنند و به مردمِ بی‌نوا می‌چپانند. من بسیاری از این کتاب‌ها را خوانده‌ام و از روی جلد و هوا و هوس حرف نمی‌زنم(حیفِ وقت)و همان‌طور که بارها نوشته‌ام اعتقادی به روحیه‌ی نسبی‌گرایانه ندارم و ایده‌های تندخویانه‌ام در بیشتر نوشته‌های آغازین‌ام در ده شماره‌ی اخیرِ «تجربه» و بسیاری مقالاتم در «مهرنامه» گواهی هستند که اگر بخواهیم همین‌طور به این ادبیاتِ خاطره‌نویسِ فربه و مظلوم‌نما باج بدهیم و سکوت کنیم روزی همه‌مان باید پوسترِ سهل‌انگاری به در و دیوارِ ذهن‌مان بزنیم. این خطرِ بزرگی‌ست که عامه‌پسندنویس‌ها می‌خواهند جای ادبیاتِ نخبه را بگیرند. هرچند که ناشرانِ اینان به‌واسطه‌ی برخی روابط هم خوب مجوز می‌گیرند، هم نوچه‌هایی دارند که تبلیغ‌شان کنند اما ایشان هم حق دارند چون کاسب هستند و به‌تجارت مشغول. ولی کارِ منتقدهای پر ادعای ماست که مرزها را دوباره روشن کنند به‌جای متن‌هایی طولانی و مغلق که خودشان را هم برنمی‌انگیزاند...به‌هر‌حال ما که بخیل نیستیم اما این ادبیات باید سرِ جای خودش بماند و اصلا روزی صد‌هزار نسخه هم بفروشد که این امر در حوزه‌ی ادبیاتِ عامه‌پسند امری‌ست علی‌حده. چه این‌سال‌ها دیده‌ایم که آثارِ نخبه هم می‌توانند بسیار خوب بفروشند مانندِ نگران نباش، شبِ ممکن، برف و سمفونی ابری، مونالیزای منتشر و... پس افسانه‌ی فروشِ ادبیاتِ عامه‌پسند هم تَقَش درآمده و دیگر جذاب نیست.
چهارم
رفقا، داستان‌نویسی این کشور در حالِ پوست‌انداختن است. بیایید اصلا با هم دشمن باشیم اما باج به دولتی‌بودن و عامه‌پسندنویسی ندهیم. من یک تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی جدی را ترجیح می‌دهم به ده رمانِ عامه‌پسندی که بوی وامانده‌گی و عقده‌های جنسی ارضانشده‌می‌دهند. این شعار نیست، به‌خدا شعار نیست. در ضمن یادمان نرود رمانِ بست‌سلر را تفاوت‌هایی‌ست با رمانِ عامه‌پسند که در این بحث نگنجد...
در این روزها کتاب‌های خوبی چاپ‌شده و اگر سوءتفاهم‌ها را کنار بگذاریم، می‌توانیم ببینیم‌شان؛ مثلا «با چراغ و آینه». چرا این کتاب شفیعی‌کدکنی را مثال زدم؟ چون خیلی از این دغدغه‌های تاریخی در مقالات‌اش وجود دارند
آخر
امیدوارم بحثِ نشرِ افق و چشمه را تمام شده بدانید و بگذارید اگر به فرضِ محال رعونتی هم در ماجرا بوده با «محکِ تجربه» آشکار شود.
باقی بقای‌تان
مهدی یزدانی‌خُرم
اُردی‌بهشتِ 1391


پی‌نوشتِ ناتور: دو نکته؛ اول ممنونم از مهدی یزدانی‌خُرم، از صداقت و صراحت و حضورش، و دوم آن‌که معذورم از انتشار کامنت‌های بی‌نام و نشان که در پی توهین به این و آن یا نیش و کنایه زدن باشند. اگر حرفی هست که فکر می‌کنید باید منتشر شود، لطفن یا با نام و نشان حقیقی‌تان بنویسیدش یا دست کم از دایره ادب و احترام خارج نشوید.



نظرها

" پیام روشن است: خفه می‌کنیم..." با زور، خدعه یا خوراک مسموم. در اول ودوم که خب شکی نیست، این روزها زیاد دیده ایم. اما در سومین ترفند،خوراک مسموم، آفت این روزگار، که انگار تعمدی در کار است برای تجویزش.
ممنون مهدی یزدانی خرم. ممنون پدرام

هیچ داستانی جای داستان دیگری را تنگ نمی کند همانطور که هیچ قلمی جای آن دیگری را. عامه پسند بودن اگر چه معضل بزرگی است اما از ان بدتر ادابیات مغلقی است که بخاطر شرایط اجتماعی عجیب و غریب شکل گرفته و نویسنده ی نخبه هم لابد گزیری از آن ندارد اما وضع وقتی بدتر میشود که ادبیات مغلق، نماینده ی رمان و داستان نخبه شود.
اما چیزی که تلخ است وامیدوارم شما دوستان گرامی که دستی در نشر و مطبوعات دارید نیم نگاهی به این معضل داشته باشید، سانسور است که دارد دامان نویسنده را میگیرد. این روزها برخی دوستان طوری حرف میزنند که گویا خودسانسوری یک فضیلت ادبی است. این همان تیشه ای است که مخفیانه و در سکوت دارد تیشه به ربشه ی نیم بند داستان میزند. وقتی هم که از عدم خودسانسوری حرف میزنم،دوستان بُراق میشوند که چرت میگویم و باقی قضایا که خود بهتر میدانید...
... وراستی!چرا نام باند بگذاریم؟بهتر نیست بگوییم گروهی که اعتقادات مشابهی در جریان ادبی دارند و از یکدیگر حمایت میکنند؟ هرچند من ازین دسته نباشم اما به حرکتشان احترام میگذارم.

به خدا زده تو ملاج {...}! دستش درد نکناد!

و اما! ای صاحب وب! بی معرفت! تو که همه ی کامنتهای منو بازداشت می کنی! این را هم؟ خدا رو خوش نمی آد پدرام! آه این کامنتها می گیره دامن وبت رو هان! نگی نگفتم!
-----
پدرام: والله می‌ترسم قبل از آن آه، حاشیه‌هایی که کامنت‌هایتان می‌سازند دامن این وبلاگ را بگیرد. با نام و نشان حقیقی اگر کامنت بگذارید، ماجرا شاید فرق کند.ممنونم.

شوخی کردم آقای مهندس! حالا یه چیزی گفتیم! تو چرا جدی می گیری. اما واقعا می خوام بدونم. تو ملاج همون زده دیگه؟ آره؟
نگران نباش. دیگه از اون کامنتها نمیذارم. اگه بذارم کامنتهای خوب و بهداشتی و پاستوریزه، و روشنفکری، میذارم، که همه مون حال کنیم.
-----
پدرام: راستش من خیال می‌کنم بحث کلی است، شما هم اگر کلی نگاه کنید شاید بهتر باشد...

اقای رضایی زاده عزیز!من به باند بازی یا گروه گرایی(؟!) در جریانات ادبی ایران معتقدم نه از روی شکم بلکه طی این یک دهه که رفت و امد در محافل ادبی داشتم می گویم.عده ایی خود را داستان نویس مسلمان و ارزشی نام گذاری کردند و عده ایی هم رو شنفکر و خدا می داند فاصله بین خیابان سمیه و حوزه هنری و خیابان کریمخان و چشمه به زعم ایشان چقدر است!
اما به نظرم کار درست را یوسف علیخانی می کند به هر حال برای انچه به ان فکر می کند زحمت می کشد انتشاراتی تاسیس می کند و کتا ب چاپ می کند
اینکه بیاییم و با گفتن اینکه شما عامه پسند و زردی زیرسوال ببریم همه را واقعن دور از انصاف می باشد
اقای یزدانی خرم به نظر من شما گرفتار همان چیزی شدید که امثال سرشار شده اند. پیله ایی دور خود تنیدن و خود را به عنوان روشن فکر غالب مردم کردن.بیا مهدی جان منصفانه نگاه کن.شما تا حالا فکر کردی چندتا داستان نویس جوان و با استعداد و دارای داستان ها به مراتب قویتر و دیدهای به مراتب بازتر و افق های گسترده تر در اندیشه و داستان در ایران است.قرار نیست که ما دوربری های خودمان را ببینیم و ان را به جریان داستان ایران تعمیم دهیم.داستان نویسی در حال پوست کندن نیست این شمایید که باید پوست بندازید و بدانید ملاک ارزش داستان است نه روشنفکری و یا زردی و یا دولتی بودن
-----
پدرام: آقای افخمی عزیز! من با باقی حرف‌هایتان کاری ندارم، فارغ از این‌که مخالف شما یا موافق‌تان باشم نظرتان محترم است؛ فقط نمی‌فهمم یک داستان «زرد» چه‌طور می‌تواند با ارزش باشد؟ و یک چیز دیگر، کجای این متن از آقای علیخانی نام برده شده که شما به نام و نشر ایشان اشاره کرده‌اید؟

كاش نويسنده ي مطلب، ربطِ سوء تفاهم مذكور را به بخشِ سوم يادداشت مي گفتند... ما كه هرچه برداشت مي كنيم چيزي جز خاله زنك بازي و ماجراهاي فاميلي دَرش نمي بينيم !!!

من نمی گویم زردی خوب است یا بد.اما اینکه ما بقیه را به زردی و خود را برج عاج نشین و خوب بدانیم جای تامل دارد.
-----
پدرام: من اما چنین برداشتی از یادداشت مهدی یزدانی‌خرم ندارم. بعد هم بالاخره شما باید یک نظری داشته باشید دیگر؟ من متوجه نمی‌شوم این‌که می‌نویسید «من نمی‌گویم زردی خوب است یا بد» یعنی چی؟ یعنی فرار از نظر دادن؟

خوشحالم از اینکه وسط خیمه ی اهالی خراب شده ی ادبیات،کسی مثل مهدی یزدانی خرم هست که علی رغم چرندیات اطرافش،مردانه می ایستدو حرف اساسی را مطرح می کند. شاید هم حقمان است،شاید هم سطحمان اینقدر پایین است که عامه پسندها را می ریزند توی حلقمان و صدایمان در نمی آید.فکر می کنم چاره اش یک تکه گِل باشد برای در ورودی ناشران اینچینی.

فکر میکنم نویسنده‌ی قوی نیازی به نفی دیگری ندارد! اصولا برای چه کسی باید توضیح داد که دیگران بد مینویسند ما خوب مینویسیم؟
برای چه کسی؟ برای عوام؟!

ظريفي ميگفت هيچكدام از ما تابِ دموكراسي نداريم و فقط برايش هوار ميكشيم... حالا جريان گل گرفتنِ در نشرهاي اينچنيني به قول فرشاد جان (!) است و حسادت به مجوز گرفتن ناشران ديگر و جالب آن كه خودِ نويسنده چند هفته پيش در رفت و آمدهايش به ارشاد بالاخره مجوز رمانش را گرفت. چيزي كه براي خودش خوب است و براي ناشران ديگر بد...

ماجرای افق و چشمه که واقعن بی مزه شد آخرش.ولی یک سئوال از آقای خرم، فرق بین عامه پسند و بست سلر؟
و آن ناشری که خیلی بد است یعنی در حد نشر پیکان و ..ر اعتمادی عامه پسند است؟ یا آنها بیشتر؟ ایشان از بست سلر مثال زدند. به هرحال نظر ایشان است و محترم از عامه پسند که خیلی بد است چرا مثال نزدند؟ مثلا نشر ققنوس که دالان ..را منتشر کرد می شود جزو دکدام گروه؟ راستی کتاب آقای فرهادجعفری چیست؟ کاش یکی از دوستان که بلد است این طبقه بندی را توضیح بدهد که ما هم در کتابفروشی بدانیم چی بهتر است.باید به اسم نشر نگاه کنیم یانقدهای مجله ها. مثلا مجله تجربه مرجع خوبی است؟

یک سئوال هم از آقای رضایی زاده. پاسخ آقای یزدانی خرم شما را مجاب کرد؟ انتقادهای شماچه شد؟ حالا چشمه و افق و همه با هم دوست هستند و فقط ناهمنگی کوچکی پیش آمده که دیر به بزرگان چشمه اطلاع داده شده یا نشده به کوچک ها اطلاع داده شده. اما همه اش تقصیر این عامه پسندهاست؟ منظورم این است که نقد شما هنوز هم به آقای یزدانی وچشمه و آقای خورشیدفر یا نشر افق وارد است به نظر من. اماشاید خودتان تحلیل دیگری دارید.کاش می نوشتید. من می گویم این که یک نفر بیاید حرف آخر را بزند خوب نیست.
-----
پدرام: من یک بحث صنفی داشتم و یک بحث اخلاقی. بحث اخلاقی‌اش با بخش دوم این یادداشت به نظرم به سرانجام رسید. اما این بحث که آیا ناشران می‌توانند برای آینده حرفه‌ای نویسندگان تصمیم‌گیری کنند، چیزی است که می‌شود درباره‌اش حرف زد. شما هم اگر حرفی در این خصوص دارید می‌توانید با نام و هویت حقیقی‌تان بنویسید و برای ناتور بفرستید یا آن‌که در وبلاگ‌ها و سایت‌های دیگر منتشرش کنید. البته با این کامنت‌هایی که گذاشته‌اید بعید می‌دانم چنین قصدی داشته باشید. چهار کامنت نوشته‌اید با چهار آی.پی متفاوت! خدا پدر و مادر مخترع وی.پی.ان را بیامرزد که چنین امکانی را برای دوستان فراهم کرده.

ولی یک تشکر از هم آقای یزدانی خرم. ایشان مثل پهلوان هاست. آخر از همه می آید ومرد ومردانه حرفش را می گوید اما همیشه نظرش این است که مشکل یک جای دیگر است که همه غفلت کرده اند. ولی بازهم خوب است. بالاخره لابد این روحیه پهلوان مسلکی و غیرت خوب است

سلام
هنر تعارف برنمی دارد . از بحث درباره ی نشر چشمه و افق رد می شوم که آقای یزدانی خرم تا حدودی جواب را دادند . چیزی که در این نوشته برای من خیلی مهم است سفارش دوستانه ای است که البته به خرج بعضی ها نمی رود : باج به دولتی‌بودن و عامه‌پسندنویسی ندهیم.
و تازه به نظر من عامه پسند نویسی باز هم شرف دارد به دولتی بودن ، فرق هم نمی کند چه دولتی باشد و کجای دنیا .
از پدرام عزیز متشکرم که باب این گفت و گو را باز کرده اند و اگر به همین منوال نوشته های انتقادی نوشته شود و آن نوشته ها هم بازخوردهای انتقادی داشته باشند می توان به افق های خوبی دست پیدا کرد . پاینده باشید
-----
پدرام: ممنونم از شما.

من چند چیز از نوشته‌ی آقای یزدانی‌خرم دست‌گیرم شد.
1. ایشان به‌زودی قرار است رمان منتشر کنند.
2.رمان‌شان هم عامه‌پسند نیست.
3.{...}
و با توجه به آشنایی با واسطه‌ و دورادوری که با ایشان دارم، می‌دانم که یکی از این سه موردی که در نوشته‌ی‌شان عنوان شده، دروغ محض است!
-----
پدرام: اتفاقن من هم شما را کم و بیش می شناسم و نمی دانم ریشه این همه دشمنی شما با بعضی ها چیست. راستی چرا با اسم حامد وبلاگ می نویسید، حیف «آرمان»هایتان نیست؟

حامد جان خبر چاپ کتاب مهدی را هر کسی که کمی ادبیات را دنبال کند خوانده. پس تو خیلی {...}.لطفا با این خنک بازی ها بحث را با {...} خودتان اشتباه نگیرید

آقا، چون یکبار همدیگر را دیده‌ایم اصرار دارید بگویید مرا شناخته‌اید. شما بیشتر از آن که دربند محتوای پیام ها باشی نشسته ای که هویت این و آن را کشف کنی. وقتی پیامی توهینی ندارد این که با چه هویتی منتشر شده چندان مهم نیست. این به فکرتان نرسید که چرا بعضی کتابشان را که حاوی نظراتشان است با اسم مستعار چاپ می کنند و هیچ وقت هم اسم شناسنامه‌ای شان را علنی نمی کنند من که فقط فامیلی را نگفتیم به دلیلی که... این متلک زشت کیهانی که تو را هم شناختم نشان دهنده چیست. شما کامنتهای منو که هیچ توهینی درش نیست منتشر نمی کنی با این بهانه که از چهار آی پی مختلف است. فکر نمی کنی چک کردن آی پی هم مصداقی از تجسس است. مگر رای دادن در انتخابات است که ملت باید با شناسنامه بیایند. می دانم این شوخی را هم نمی‌گیرید و می گویی کجا گفتم با شناسنامه...
-----
پدرام: در مورد کامنت‌هایتان حق با شماست، عذرخواهی می‌کنم بابت تاخیر در انتشارشان.

خانم بلقیس سلیمانی در اختتامیه نخستین جشنواره مستقل من حرف قشنگی زدند:رمانهای عامه پسند برای روی پا ماندن نشر و رونق آن زیاد هم بد نیست.
وقتی برای انعقاد قرارداد پیش ناشری رفتم .ناشر به من گفت:برو بنشین و برایم رمان بنویس در حد 250 صفحهو پر از ....
سرم گیج رفت و گفتم من؟
ذهن من هرگز نمی تواند به شکل و ریخت قیافه یک فرد هم بی توجه باشد چه برسد به ساختار و پرداخت اثرم.
و وقتی می بینم همان رمانهای عامه پسند پر از عقده های جنسی چقدر عزیز کرده کابفروشی ها هستند از تعجب شاخ در می آورم.
بهر حال این اتفاق افتاده و هم ناشران چه دولتی و چه خصوصی از این کتابها می خواهند.اینجاست که مرز یک داستان نویس واقعی و یک سرهم بند کن ادبیاتی شناخته می شود.اما نمی دانم این لابی بازی ها چقدر صحت دارد!
همه می گویند وجود دارد آقای یزدانی.آقای جمال میر صادقی هم در مصاحبه خود گفته اند که هر انتشاراتی.دوستان خود را دارد.امیدوارم که اینطور نباشد و به آدم ارزشی و غیر ارزشی و اسم کار نداشته باشند و فقط به کار ارائه شده.این حرفهاتان در این موقعیت پر از پچپچه خاله زنکی برای افق و چشمه بسیار لازم بود.

پدرام جان

در مورد حامد به "هدف" زدید. ایشان ضمنن به فانتزی نوشتن هم علاقه‌ی وافری دارند.

ممنون از توجه تان. بعید است در اینترنت چنین کاری. راستی حالا که بساط حدس زدن هویت دیگران است کسی برایش جالب نیست این طرفدار دو آتشه آقای یزدانی خرم ، فرشاد کیست؟ شوخی کردم البته.
حرف آخرم را بزنم. این یک هفته ، سوژه این وبلاگ این قدر داغ بود. سه تا نویسنده و منتقد دستکم با اسم خودشان در آن نوشتند اما هیچ جای دیگری بازتاب نداشت. یعنی این ماجرا و این بحث ها از خبرهای بی نمک نمایشگاه کمتر جذاب بود. من که بدبختانه کارم دور از ادبیات و خبر است اما دوستانی که مشغولند چرا

من در پاسخ آنها که این جمله را تکرار می کنند / داستان عامه پسند جای داستانهای جدی را تنگ نکرده / می نویسم که خیر . اینطور نیست . واقعا این کتابهای عامه پسند {...} جای رمانها و داستانهای جدی را تنگ کرده . چرا نمی فهمیم . وزارت محترم ارشاد هم خوب بهانه ای گیر آورده و هی می گوید ما که مجوز داده ایم ببینید . و نام صدها جلد رمان عامه پسند را می آورد و از گفتن نام رمان دولت آبادی که سه سال است مجوز نگرفته خودداری می کند . آیا باز هم روی حرفتان ایستاده اید ؟

سرزمین قد کوتاهان
مدار صفر
چه تاریخی

رمان جدید آقای حسن شهسواری توسط نشر شبستان ادب منتشر شد. آقای یزدانی خرم این نویسنده جدی كه شما می فرمایید جدی هستند {...} این رمان را به سفارش نوشته اند؛ یعنی همان نویسندۀ شب ممكن...

چقدر این نوشته جالب و خواندنی بود.

آقای شهسواری کار خوب ارائه داد ه اند و {...} هم از ایشان دعوت به همکاری کرده.این کجایش بده؟
حق خود را اگر واقعا {...} گرفته.می دانم که هرگز یک انتشاراتی این ملغ را به نویسنده جماعت ایرانی نمی پردازد.خب این اتفاق افتاده و قشنگه که از قلم ایشون استفاده شده دوست عزیز.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)