« بیا درباره‌ی فوتبال حرف نزنیم | صفحه‌ی اصلی | ... »

سنگر و قمقمه‌های خالی (آخرین شماره)
ماهی سیاه کوچولو

April 28, 2012


این آخرین یادداشت ستون سنگر و قمقمه های خالی است. قرار بود این یادداشت امروز، نهم اردیبشهت نود و یک، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شود. یادداشت منتشر شد، اما با جرح و تعدیل بی قاعده و غیر منطقی. به خاطر حساس بودن موضوع، این یادداشت یک بار با نظر آقای حضرتی تعدیل شد، چیزی در حدود هفت خط اش حذف شد و من هم نظرشان را پذیرفتم؛ اما بعد ظاهرا آقایان تصمیم گرفتند که بخشهای دیگری از یادداشت را هم حذف کنند. آن چه در این یازده شماره از ستون سنگر و قمقمه های خالی حذف شده، بیش از همه جملاتی است که در این ده سال از یادداشت های مطبوعاتی من حذف شده و این یعنی یا من دیگر خط قرمزها را نمی شناسم و دچار تندروی شده ام، یا دوستان مسئول در روزنامه ترجیح می دهند سخت گیرتر از گذشته باشند و خط قرمزهای شان را در حوزه فرهنگ پررنگ تر از بخش های دیگر کنند. با این شرایط گمان می کنم دیگر جایی برای ستون یک لا قبای من نماند. آن چه در مرحله اول و با نظر آقای حضرتی تعدیل شد را دیگر اینجا منتشر نمی کنم؛ اما جملاتی که در مرحله دوم حذف شده اند را بولد کرده ام.
-----------------------------

از مهربانی و سکوت و صبر خطرناک‌تر چی؟
«خروس- ابراهیم گلستان- نشر اختران- چاپ اول، تابستان 84 ، ایران»

من آقای بهمن دری را تا امروز از نزدیک ندیده‌ام، آقای محمد اللهیاری را هم همین‌طور. همه آن‌چه از این دو بزرگوار می‌دانم، محدود است به خبرها، عکس‌ها و یادداشت‌هایی که در رسانه‌ها از( یا درباره) آن‌ها منتشر شده است و به آن‌چه که از دوستان‌ام شنیده‌ام؛ دوستانی که بعضی‌هایشان نزدیک‌اند به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دوستانی که مخالف و منتقد عملکرد معاونت فرهنگی وزارت‌خانه و اداره‌ی کتاب هستند. فصل مشترک حرف‌های موافقان و منتقدان این دو عزیز اما، تا امروز، این بوده که هم آقای دری و هم آقای اللهیاری، اهل کتاب و ادبیات را می‌شناسند، اوضاع و احوال حوزه کاری‌شان را خوب رصد می‌کنند و از شرایط حاکم بر جامعه‌ ادبی با خبرند؛ و برای من این حرف‌ها یعنی هم آقای دری و هم آقای اللهیاری خبر دارند که میان ناشران و نویسندگان چه می‌گذرد؛ خبر دارند که بعضی ناشران حق‌التالیف اندک نویسندگان جوان را با یک لیوان آب سر می‌کشند، خبر دارند از قراردادهای یک طرفه و کلاهبرداری‌ها و «ترکمانچای‌»ها و «گلستان»‌های فرهنگی، خبر دارند از پول گرفتن برای چاپ کتاب و زیر بار پخش کتاب نرفتن و هزار و یک چیز دیگر. برای همین هم هست که تعجب می‌کنم از سنگینی حکمی که برای نشر چشمه، یکی از ناشران خوش‌حساب، خوش‌نام و شریف ادبیات داستانی و شعر، صادر شده است. عجیب نیست؟ تخلف بزرگ، تخلف اصلی و ویران‌گر جایی دیگر اتفاق می‌افتد و حکم تعلیق و محرومیت از حضور در نمایشگاه کتاب به نشر چشمه می‌رسد.
حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، یعنی تنها چند روز پس از خواندن حرف‌های صریح آقای دری درباره‌ی عدم حضور نشر چشمه در نمایشگاه کتاب تهران، تردید ندارم که اگر اتفاق خاصی نیفتد و کسی پادرمیانی نکند، ماجرا خیلی راحت می‌تواند به یک کلاف سردرگم تبدیل شود. می‌خواهم بگویم هرگونه تشکیک در توانایی‌‌های معاونت فرهنگی وزارت ارشاد و مجموعه اداره کتاب، تنها و تنها آخرین روزنه‌های امید برای یافتن یک راه‌حل منطقی و نزدیک به انصاف را از بین خواهد برد. اهل ادبیات، هنر و فرهنگ خوب می‌دانند که نه جریانی سیاسی، نه اراده‌ای غالب و نه نیرویی تاثیرگذار، هرگز از آن‌ها پشتیبانی نکرده است و دیگران هم خوب می‌دانند که وقتی اشتباهی در حوزه فرهنگ رخ می‌دهد، معمولا خبری از مدارا و تساهل نیست. من هم شنیده‌ام که نشر چشمه به اشتباه – و نه با قصد و غرض - دو،سه کتاب را ، پیش از ارسال برای اداره کتاب، آن‌چنان که باید بررسی نکرده است؛ اما سوال من از آقای دری، و همین‌طور از آقای اللهیاری این است که تاوان متناسب با این سهل‌انگاری را چه می‌دانند؟ آیا چند ماه تعلیق فعالیت برای تنبیه یکی از بزرگ‌ترین و پرکارترین ناشران کشور کافی نیست؟ این وسط اصلا کسی به تناسب اشتباه و مجازات توجه می‌کند، یا مثلا به نویسندگان و مترجمانی که آثارشان را به نشر چشمه سپرده‌اند؟ آیا سابقه‌ درخشان نشر چشمه و کمیت و کیفیت کتاب‌هایی که در این سال‌ها منتشر کرده است کافی نیست برای آن‌که مدیران فرهنگی این کشور کمی به مدارا با این نشر فکر کنند؟ حذف نشر چشمه از نمایشگاه کتاب و تاکید بر تعلیق آن، تنها چراغ سبزی خواهد بود برای تمدید ترکمان‌چای‌های فرهنگی بعضی‌ها و ناامید کردن نویسندگان، مترجمان و ناشران از شکل‌گرفتن هرگونه گفت‌و‌گو و تعامل میان مدیران دولتی و اهل فرهنگ. می‌خواهم بدانم این همان چیزی است که دنبالش هستیم؟
صمد بهرنگی یک جایی از داستان «ماهی سیاه کوچولو» نوشته است: « مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم – که می‌شوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...».
نمی‌دانم آقای دری، آقای اللهیاری و آقای کیاییان هم این داستان را به یاد دارند یا نه؟ اما الان، فقط می‌توانم به اندازه‌ی همین هفتصد کلمه، به اندازه همین سنگر و قمقمه‌های خالی کنار آقای کیاییان و نشر چشمه‌ بایستم و آرزو کنم، که یکی آن بالا دوست‌مان داشته باشد، که چشمه‌مان، چشمه ادبیات ایران، چشمه بماند.
این تنها کاری است که از دستم بر می‌آید.



نظرها

اول اينكه دوست نداشتم اين سنگر را به اين زودي‌ها خالي، و بدون تو ببينم...ولي خب اينهم پيشكش آنهايي كه خود را صاحب همه چيز مي دانند حتي:كلمه... بعد اينكه مي‌گن: اوني كه خواب هست رو مي‌شه بيدار كرد،اما اوني كه خودش رو به خواب زده،اصلا!اينم حكايت غريب ماست... ممنون از كلماتت(مخصوصا حذف شده‌هاش)
-----
پدرام: بالاخره هیچ ادمی تا ابد توی سنگر نمی ماند رفیق. یک جایی هم باید عقب کشید یا نمی دانم جلو رفت...ممنون از تو و محبتت.

مثلِ همیشه عالی بود پدرام. خیلی بیشتر از این هفتصد کلمه ...
-----
پدرام: لطف داری فرشته، مثل همیشه...

فارغ از قضیه نشر چشمه، یادداشتت فوق العاده ریتم و ضرب آهنگ درخشانی داشت. درود بر تو و نگاهت. واقعا عالی بود .
-----
پدرام: مخلصم مهدی جان. قربان محبتت.

من تمام اين یادداشت هاي سنگر و قمقمه های خالی شما رو خوندم و خيلي دوست داشتم. به عنوان يك خواننده عادي و نه يك فعال در بخش ادبيات و مطبوعات از شما به خاطر اين نوشته هاي روشن، دلنشين، حرفه اي و تاثيرگذار تشكر مي كنم آقاي رضايي زاده.
-----
پدرام: از لطف شماست...ممنونم واقعا.

پدرام چه آن جمله ی اول از خروس گلستان خوب بود و چقدر وصف حال!
-----
پدرام: لابد برای همین حذفش کرده‌اند مسعود عزیز.

آقای رضایی زاده
البته قوقولی قو کردن مثل خروس بی محل وسط آب قند درست کردن دوستانش برای پدرام رضایی زاده دور از عقل و انصاف است ولی به هر حال اینترنت است و وبلاگ هم فضای عمومی !
اول اینکه حرف صمد بهرنگی چه ربطی به درخواست ملتمسانه شما از ارشاد داشت؟ هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارید . شنیده ام صمد در آن دنیا خیلی از این موضوع شاکی شده است !
دوم اینکه من دلیل حذف «ترکمانچای‌»ها و «گلستان»‌های فرهنگی را نفهمیدم با عنایت به اینکه شما "برای تمدید ترکمان‌چای‌های فرهنگی" را در قسمت پایانی آورده اید. فکر می کنم بهتر است کمی در مورد این مورد توضیح دهید . هرچند معتقدم در ترکمان‌چای سهم ایران از دریای کاسپین 50 درصد تثبیت شده که در حال حاضر 12 درصد است. و این تغییر ظرف 15 سال اخیر است و نه بواسطه ترکمان‌چای!
-----
پدرام: آقای گاهی می خوانم! به نظرم اگر قبل از نوشتن این کامنت سری به پرونده «نرکمانچای» در ویکی‌پدیا می‌زدید، بد نبود. ویکی‌پدیا هم که می‌دانید - به قول خودتان - یک فضای عمومی است مثل وبلاگ، یک جور مرجع برای یادگرفتن چیزهایی که درباره‌شان اطلاعی نداریم. این بار که تشریف بردید آن دنیا، لطفن سلام من را هم به آقای بهرنگی برسانید. فقط قبلش شاید بد نباشد برای یاد دادن به امثال من، یک یادداشت محکم و از موضع اقتدار بنویسید تا ما هم به جای التماس دنباله رو شما شویم. شما که ماشاءالله شهامت و جسارت و شجاعت زیاد دارید، حیف است همه‌‌اش را جمع کنید توی همین نام و هویت جعلی‌ و کامنت‌های این‌چنینی. کمی خرج‌اش کنید، می‌ترسم کمرتان زیر بار این همه شجاعت بشکند.

متن خیلی خوبی بود. خیلی ناراحت شدم که اخرین متن بود.

درود بر شما... ما هم به قدر همین سنگ ترازوی آقایان از حکم نشر چشمه احساس سنگینی کردیم...اصلا زمین گیر شدیم از سنگینی.مگر چند ناشر در زمینه ادبیات داستانی فعالند؟مگر چند ناشر در جواب نویسنده های جوان نمیگویند فلان میلیون بریز به فلان حساب؟خب عزیزان اگر میخواهند ریشه ادبیات را بخشکانند ،آن بحث دیگری ست

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)