« از زبان صائب تبریزی | صفحه‌ی اصلی | عاشقانه‌های آخرالزمانی »

سنگر و قمقمه‌های خالی (ده)
شب‌گرد

April 21, 2012


- نثار روح مرحومه مغفوره، رحم الله من یقراء فاتحه مع الصلوات...
پیرمردی که کنارم نشسته، چایش را یک ضرب سر می‌کشد و مثل خروس بی‌محل، صدای عبدالباسط را قطع می‌کند. نمی‌شناسم‌اش. مراسم ترحیم همیشه پر است از آدم‌های غریبه؛ آدم‌هایی که مثل مادرمرده‌ها اشک می‌ریزند، گرم در آغوشت می‌گیرند و تسلیت می‌گویند، اما هیچ‌کس نمی‌شناسدشان. مجلس هم که تمام می‌شود می‌روند و دیگر هیچ‌وقت، هیج‌کجا، پیدایشان نمی‌شود. این پیری هم که پارازیت انداخت تا خودی نشان دهد، حتما یکی از همان‌هاست. یعنی مامان بزرگ را از کجا می‌شناسد؟ چه قدر هم شبیه پیرمرد خواب‌هایم است. شبیه که نه، مو نمی‌زند لامصب. با همان چشم‌های سبز و خال گوشتی روی گونه‌ی چپ‌اش. لابد امشب هم دوباره می‌آید توی خوابم. خواب سوره‌ی تکویر. اولین بار سوم راهنمایی بودم که خوابش را دیدم؛ بعد از آن اما هربار که آیات‌اش را می‌خوانم و می‌شنوم، یا جایی می‌روم که عبدالباسط سوره‌ی نکویر را می‌خواند، همان شب،خوابش را می‌بینم. بهتر است بگویم همان خواب اول تکرار می‌شود، دقیقا با تمام جزییات‌اش.
غروب است. گم شده‌ام توی جنگل. صدای گرگ‌ها کم‌کم بلند می‌شود. حالا و بعد از چند بار دیدن‌اش، خوب می‌دانم که این غروب و صدای زوزه‌ای که توی خوابم تکرار می‌شود احتمالاٌ ریشه در همان شبی دارد که با دایی احسان و زن‌دایی توی دستجرد گم شدیم. دکتر استکی هم البته حرفم را رد نکرد. موشک‌باران بود و از تهران پناه برده بودیم به ویلای باباجون و مامان بزرگ. تفریح نداشتیم که. روز دوم زن‌دایی گیر داده بود که بچرخیم توی ده. دایی احسان اما بردمان کوه، برای چیدن زرنگی و ریواس. آن‌قدر کش‌اش دادیم و خندیدیم و آن‌قدر بالا رفتیم که شب شد. من که فقط هفت سال‌ام بود، زن‌دایی هم غریب بود و بار اول‌اش بود می‌آمد آنجا. دایی انداخت‌مان توی هچل. هوا که تاریک شد، سر و صدای گرگ‌ها و سگ‌های وحشی درآمد. اول‌اش زده بود به شوخی که اگر گرگ‌ها بیایند تو را می‌اندازیم جلوی‌شان. بعد اما خودش هم ترسید. می‌گفت راه را بلدم. اما جوری می‌بردمان که دور شویم از زوزه‌ی گرگ‌ها. برای همین گم شدیم. خیلی راحت و ساده، مثل فیلم‌ها. اگر باباجون و همسایه‌ها دنبال‌مان نمی‌آمدند، اگر زن دایی سر بر نمی‌گرداند و نور فانوس‌ها را نمی‌دید، حالا نه من اینجا نشسته بودم و قرار بود شب خوابی ببینم، نه دایی احسان می‌توانست سرش را بگذارد روی شانه‌ی بابا و زل بزند به قاب عکس روبان خورده‌ی مامان بزرگ، روی دیوار ترک خورده‌ی روبه‌رو.
توی خواب من ولی کسی از گم شدن‌ام خبر ندارد. صداها که نزدیک می‌شوند، درست وقتی حس می‌کنم فرار کردن بی‌فایده است، ناامید و ترس‌خورده می‌پرم لای بوته‌ها. سر که می‌چرخانم، گل نارنجی رنگ بزرگی را می‌بینم، با برگ‌های پهن سورمه‌ای و گل‌برگ‌هایی که جمع شده‌اند. گرگ‌ها رسیده‌اند،صدای نفس‌شان را از پشت بوته می‌شنوم. نفسم بند می‌آید. به مرگ دردناکی که در انتظارم است فکر می‌کنم؛ به تکه تکه شدن تدریجی، به رد خونی که جابه‌جای جنگل را پر می‌کند. گل‌برگ‌های گل اما یک مرتبه باز می‌شوند و نور و آتش می‌پاشد توی صورتم. سرم آتش می‌گیرد. از ترس فریاد می‌کشم و می‌دوم وسط گرگ‌هایی که از آتش و فریادهای من وحشت کرده‌اند. آتش گر می‌گیرد و زبانه می‌کشد مدام، من اما درد ندارم. همه چیز را هم می‌بینم. بعد زمین شروع می‌کند به لرزیدن. دهان باز می‌کند و مثل غولی گرسنه گرگ‌ها را می‌بلعد. درخت‌ها یکی یکی از ریشه در می‌آیند و معلق می‌شوند در آسمان. توی افق کوه‌ها را می‌بینم که مثل پنبه‌‌های سرگردانِ دور یک لحاف‌دوز، پخش شده‌اند توی هوا. آسمان و ابرهایش دور سرم می‌چرخند. بی‌هوش می‌شوم. نمی‌دانم چه‌قدر. چشم که باز می‌کنم، میان ویرانه‌های یک قلعه‌ی قدیمی‌ام. تنها. پشت دیوارهای قلعه، تا چشم کار می‌کند دشت است و سیاهی ِ لشکری که پشت سر طلایه‌داری سفیدپوش صف کشیده‌اند. این پیرمرد هم میان‌شان هست. یکی دو ردیف مانده به آخرین صف لشکر. تنها کسی است که از آن جمع، بر می‌گردد و به من نگاه می‌کند. با همان چشم‌های سبز درخشان. سالار سپاه پیش می‌رود و لشکر هم پشت سرش و آرام آرام آرایش حمله می‌گیرد. حمله به لشکر دیگری که در دامنه‌ی کوه‌های سنگی روبه‌رو به صف شده‌اند و منجنیق‌هایشان هنوز گوی‌های آتشین می‌اندازند سمت قلعه. کمی که دور می‌شوند از قلعه، طلایه‌دار دست بلند می‌کند و سپاه می‌ایستد. لشکر روبه‌رو حمله را شروع کرده و هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. این‌طرف اما، هیچ‌کس تکان نمی‌خورد. انگار همه مسخ سالارشان باشند. طلایه‌دار نیزه یکی از سربازان را می‌گیرد، چند قدم پیش می‌رود، خیز بر می‌دارد و نیزه را پرتاب می‌کند. دشت درست از همان‌جایی که نیزه فرود آمده می‌شکافد و میدان جنگ در خاک و غبار گم می‌شود.
همیشه درست همین‌جاست که از خواب می‌پرم.


- این یادداشت امروز، دوم اردیبهشت نود و یک در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.

لينک مطلب | 8:52 AM