« این ام.تی نازنین | صفحه‌ی اصلی | به نقطه‌ی پر حادثه نزدیک می‌شوید »

سنگر و قمقمه‌های خالی (هشت)
خانه روشنان

March 18, 2012


می‌گویند بهاریه بنویس، یک بهاریه که ربطی هم به ادبیات داشته باشد. گوش هم نمی‌کنند که بهاریه نوشتن، حال و حوصله می‌خواهد، که نسل ما اگر دلش با چیزی نباشد، زیر بارش نمی‌رود. بالاخره بعضی‌ها از زیر «شنل» گوگول درآمده‌اند، بعضی‌ها از «تاریک‌خانه‌»ی هدایت؛ داستان نسل ما اما فرق می‌کند؛ ریشه‌هایش هم به «نیمه‌ی تاریک ماه» می‌رسند هم به «سنگر و قمقمه‌های خالی»؛ در سایه‌ی «عزادارن بیل» بزرگ شده و زیر سقف «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» و «کلیسای جامع». نفس به نفس مرگ و آوارگی داده، اواخر دهه‌ی شصت، در روزهای کودکی، وقت شمردن رد موشک‌ها توی آبی آسمان ، یا وقت نشستن روی نیمکت مدرسه، کنار یک قاب عکس و روبان مشکی؛ سرخورده شده و زخم برداشته، وقت تنها ماندن در دانشگاه و تحریریه، اواخر دهه‌ی هفتاد. تن داده به روزمرگی، شکست، وسوسه‌ی بی‌پایان مهاجرت و خستگی، خستگی و باز هم خستگی، وقت پشت سر گذاشتن دهه‌ی هشتاد. همین است شاید، که تحلیل این نسل و پیش‌بینی رفتارش، هنوز برای خیلی‌ها دشوار است؛ همین است شاید که امروز نعش نیمه‌جان‌اش را از دروازه‌ی شهر آویزان‌ کرده‌اند و به هر بهانه و در هر مراسمی، سنگی بر آن می‌زنند. حق دارند؛ وقتی حرف آرمان بود و پایبندی به اصول، ما قد می‌کشیدیم و می‌دیدیم و می‌شنیدیم و می‌فهمیدیم که آرمان‌گراها به کجا می‌رسند و چه بر سر اصول و اصول‌گرایان حقیقی می‌آید؛ که در ادبیات هم ریا، دروغ، حرف‌ زدن در پسله، حسادت و بغض جای اصول را گرفت، و جای کلمه و داستان را. دیدیم که چه‌طور آدم‌ها در خلوت دودمان همدیگر را به باد می‌دهند و در جمع، لبخند می‌زنند و همدیگر را در آغوش می‌کشند و از جالیزهایشان برای همدیگر هندوانه‌های بزرگ کنار می‌گذارند. شاید همین شد که بریدیم از هرچه آرمان است و اصل. حالا اخم نکنید و نگویید که این‌ها بیش‌تر به «پاییزیه» ربط دارد تا «بهاریه»؛ بالاخره این حرف‌ها را باید یک‌جایی گفت. نمی‌خواهید که این حرف‌ها را با خودمان ببریم به سال بعد ؟ این روزها هم که، به لطف یکه‌تازی بی اصل و نسب‌های بی‌هویت در فضای مجازی، جنسِ جورِ بازارِ گپ و گفت‌ها، حرف زدن از اخلاق است و پایبندی به اصول و صراحت. تا عافیت‌طلبی باشد و ریا اما، تا دروغ باقی بماند و وارونه جلوه دادن حقیقت، چیزی عوض نمی‌شود؛ هرچه‌قدر هم که درباره‌ی اصول و آرمان و اخلاق، صفحه سیاه کنیم، باز بزدلی و در پسله حرف زدن رسم روزگار می‌ماند و نفرت و کینه تکثیر می‌شود.
حالا اما، دوست دارم این یادداشت آخر را با اسم چند نفر تمام کنم و با چیزهایی که این روزها از( درباره) آن‌ها در سرم می‌چرخند. کمی شخصی است؛ و اگر می‌خواهید بگذاریدشان به حساب حب و بغض، خب، کاری از من بر نمی‌آید! باقی‌اش هم بقای شما باشد و بقای کلمه و این خاک نازنین...
محمدحسن شهسواری: در آیین بزرگداشت فرخنده آقایی گفت: «در بازارخودفروشي، آرمان باقدرترين براي نويسنده و البته ارزان‌‌ترين است گويا براي رقيب». امیدوارم این بازار هیچ‌وقت آدم‌هایی مثل او را خسته، ناامید و سرخورده نکند.
احمد غلامی: هشت سال پیش، وقتی دبیر گروه ادب و هنر روزنامه شرق بود، شعارش این بود: «اگر به کارت اعتقاد داری، مثل مسیح باش، ببخش و به راهت ادامه بده....» نمی‌دانم این روزها به باورهای قدیم‌اش شک کرده یا به بخشیدن آن‌هایی که زخمی‌اش کردند.
مهدی یزدانی‌خرم: گاهی که ناامید می‌شوم، بر می‌گردم و یادداشت درخشان «ببر و برف» او را می‌خوانم. خوشحالم که هست...
پیمان اسماعیلی: صاحب بهترین مجموعه داستان دهه‌ی هشتاد؛ دلم برای‌اش تنگ شده.
حامد اسماعیلیون: واقعا نمی‌دانم چرا، اما توی «گراند هتل» وقتی فرزاد حسنی یادداشت او را می‌خواند، بغض کرده بودم.
حسن کیاییان: یکی از شریف‌ترین آدم‌هایی که در تمام عمرم دیده‌ام. کاش «چشمه»مان چشمه بماند.
حسین سناپور: سال‌های سال، در ذهن من مصداقی بود برای ترکیب «نویسنده‌ی روشنفکر». دو سالی است اما که ندیدم‌اش و پای حرفش ننشسته‌ام، یعنی هنوز همان آدم سابق است؟ همان که روشنفکری را بی «کار روشنفکری» رد می‌کرد؟
سینا دادخواه: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم رمان »زیباتر»اش در ایران، پشت دیوار مجوز بماند؛ رمانی اصیل و بر اساس باورهای شیعی و اصل انتظار. امیدوارم امسال سال «زیباتر» سینا باشد.
امیرحسین یزدان‌بد: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»
علی چنگیزی: داستان‌نویس بالفطره... نمی‌خواهد کسی را برنجاند یا با کسی زاویه پیدا کند؛ اما مگر چنین چیزی ممکن است؟
و هوشنگ گلشیری: «در ماست کاتب شاید یا در سایه‌روشن‌های میان آن کلام که بر سر دست داشت. آنجا، بر کاغذهای زرد شده‌ی روی میز خواناست این: ما هم رفتیم، نعش‌مان را هم بردیم.
زیرسیگاری را ندیدیم کدام دست بر کاغذها گذاشت وقتی کاتب رو به دیوار می‌آمد لبخند بر لب و رقصان، انگار بگوید اتا الحق یا انا کلمة الحق.
روشنانیم ما...»


- این یادداشت امروز، بیست و هشتم اسفند، بعد از جرح و تعدیل مرد افکن، در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است؛ آنچه اینجا منتشر شده اما، متن کامل یادداشت است.



نظرها

خیلی عالی بود پدرام خان

پدرام: ممنون از لطفت برادر.

مثل ِ هميشه خيلی‌خوب بود جنابِ رضايی‌زاده. افرادی رو كه نام برديد، دوست می‌دارم. جمله‌ی احمد غلامی هم فوق‌العادّه‌ست. اميدوارم من هم بتونم اين‌گونه رفتار كنم. سپاس از نوشته‌هاتون.

پدرام: ممنون از محبت‌تان...

سلام
ارزوی سالی خوش
لینک مطلب
مهدی یزدانی خرم رو می گذارید بی زحمت؟

چه خوب نوشته‌ای پدرام. سالِ نودویک از همین حالا مُبارک! چشم‌به‌راهِ رمانت هستم.

پدرام: مخلصم محسن جان...حالا برای تبریک و این حرف‌ها زنگ می‌زنم، اگر خاموش نباشی البته...

مائده 27- وداستان دو پسر آدم را [ كه سراسر پند و عبرت است ] به درستى و راستى بر آنان بخوان ، هنگامي كه هر دو با انجام كار نيكى به پروردگار تقرّب جستند ، پس از يكى پذيرفته شد ، و از ديگرى پذيرفته نشد . [ برادرى كه عملش پذيرفته نشد از روى حسد و خودخواهى به برادرش ] گفت : بى ترديد تو را مي كشم . [ او ] گفت : خدا فقط از نیکان و پرهيزكاران مي پذيرد .

فقط لبخند می زنم و برایت آرزوهای خوب خوب دارم رفیق.

پدرام: ممنون مجتبای عزیز.

یه عالمه چیزایه خوب براتون آرزو می‌کنم...عیدتونم مبارک...عید همه مبارک...

دل من هم برایت تنگ شده برادر.

پدرام دوست گلم، عرض ارادت :)

سلام سال نو گرامی...
مطلب خوابگرد خیلی زیبا بود

دائم به این فکر می کنم
ادبیات
زندگی
و تنهایی

همه این ها حال سال نو من بود .
براتون از خدا خیر و برکت طلب می کنم ،

برقرار باشین
لذت بردم ازاینکه برای اولین بار اینجا رو خوندم .
:)

پدرامِ عزیز... سلام از من است. لطف کرده‌ای. سالِ نوِ تو هم مبارک. ببخشید که خاموش بوده گوشی‌م. هنوز هم خاموش است. شاید تا ۱۵ فروردین هم خاموش بماند. شاید هم نه. نمی‌دانم. یک‌جور تمرین است. امیدوارم تو هم روزهای خوب و خوش و شاد و آرامی داشته باشی و رمانت امسال منتشر شود. ارادتِ بی‌حد.

پدرام: قربان محبتت...

فراخوان دهمین جشنواره سراسری داستان بانه

کردستان-بانه-تیرماه 91

داستان تجربه دیگری از زندگیست که تجربه نکرده ایم

اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کردستان و موسسه ادبی،فرهنگی بانه «به روژه»دهمین جشنواره داستان بانه را با محورهای زیر برگزار می نماید.


1.داستان کوتاه:

در بخش فارسی در بخش کردی

2.بخش مقاله:


3.بخش ویژه داستان کودک و نوجوان:

4.بخش جنبی:


شرایط شرکت در جشنواره:

- تکمیل فرم شرکت در جشنواره.

- هر نویسنده می تواند در هر بخش حداکثر 3 اثر به دبیرخانه ارسال نماید.

- نحوه ارسال آثار

1.از طريق پست الكترونيكي:

banefestival10@yahoo.com

banedastan@gmail.com

2. به آدرس پستي :

کردستان-بانه-مجتمع فرهنگی هنری ارشاد اسلامی-دبیرخانه جشنواره سراسری داستان بانه " ارسال نمایند.

-در صورت ارسال آثار با پست، ارائه3 نسخه از هر اثر به صورت تایپ شده بر روی یک صفحه کاغذ A4 وهمراه آن CDفایل مذکور با نرم افزار word و فونت B Mitra سايز 12الزامی است .

-داستانها بخش کردی با فونت unikurd تایپ شود.

- در حد امكان داستانهای کردی همراه با ترجمه ی فارسی باشد.

-حداکثر زمان برای خوانش هر اثر 20 دقیقه می باشد.

-آثار چاپ شده در كتاب پذيرفته نمي شوند.

-در خصوص بند 2 بخش مقالات در صورت درخواست نویسندگان ،آثار برگزیده جشنواره های قبلی برای آنها ارسال می شود.

-چکیده مقاله در یک صفحه و اصل اثر حداکثر در 10 صفحه همراه با ذکر منابع و ماخذ باشد.

- داستانهای راه یافته به بخش پایانی جشنواره نقد و داوری می شوند.

-به آثار برتر لوح یادبود،جایزه و تندیس جشنواره اهداء خواهد شد.

توجه:

در صورت عدم رعایت موارد فوق الذکر آثار به بخش پایانی جشنواره راه داده نخواهند شد.

در پایگاه اینتر نتی جشنواره آثار رسیده اعلام وصول خواهد شد.

گاهشمار جشنواره:

-آخرین مهلت ارسال آثار 31 فروردین 91

زمان برگزاری:16تا14 تیر ماه 91

تلفن و دور نگار 44030-08754244050


براي اطلاعات بيشتر به آدرسهاي زير مراجعه فرماييد:

www.banefestival.blogfa.com

www. banedastan.blogfa.com


دبیرخانه جشنواره داستان بانه

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)