« تهران مخوف | صفحه‌ی اصلی | این ام.تی نازنین »

خوابگرد

March 10, 2012


نترس...نترس...نترس مادر...من اینجام... مامان بزرگ توی گوشم می‌خواند. تمام روز را گریه کرده بودم. مامان و بابا برگشته بودند تهران. باید بر می‌گشتند، مثل همیشه که چهارشنبه شب می‌آمدند و جمعه غروب برمی‌گشتند. باید می‌رفتند سر کار. این‌بار اما فرق می‌کرد. موشک خورده بود نزدیک خانه‌مان. دختر آقای شفقی هم مرده بود. می‌گفتند از دانشگاه برمی‌گشته که موشک جایی نزدیک او منفجر شده و موج انفجار تکه تکه‌اش کرده است. دایی می‌گفت تا چند روز بعد از انفجار روی دیوار خانه‌ها و کف کوچه آب می‌گرفتند تا تکه‌های گوشت و خون لخته شده از لای آجرها و درز دیوارها بیرون بیاید. وقت رفتن‌شان زیر تخت توی اتاقم قایم شده بودم. نمی‌خواستم بروند. خیال می‌کردم دیگر نمی‌بینم‌شان؛ که موشک بعدی می‌خورد وسط خانه‌ی ما. که این بار نوبت آن‌هاست. شب شده بود که مامان بزرگ کشیدم بیرون از تنگی و تاریکی زیر تخت؛ خیسی صورتم را با پیراهنش پاک کرد و بغلم کرد. نترس...نترس مادر جون...من پیشتم...
- حواست اینجاست؟ گم نشی دوباره؟ بمون همین‌جا تا برگردم.
مامان چتر را جا می‌گذارد توی دستم و با جمعیت می‌رود توی غسالخانه. روز زن‌هاست انگار امروز. همه جمع شده‌اند روبه‌روی غسالخانه ی زنان. یک نفر از چشم‌های قرمز، صورت‌های نتراشیده و بی‌آرایش، لب‌ها و گونه‌های کبود و موهای پریشان و باران تندی که می‌بارد فیلم می‌گیرد.
- به حق شرف لا اله الا الله
- لا اله الا الله
- بلند بگو لا اله الا الله
- لا اله الا الله
- محمد است رسول و علی ولی الله
- لا اله الا الله...
غسل‌اش داده‌اند و کفن‌اش کرده‌اند. روی‌اش همان ترمه قدیمی‌ای را کشیده‌اند که مامان بزرگ هر سال زیر سفره‌ای هفت‌سین می‌انداخت. دایی و بابا با چشم‌های خیس و صورت گر گرفته جلودارند و یکی از میان جمعیت از مردم سیاه پوش می‌خواهد که لااله الا الله بگویند. می‌دوند تقریبا. عجله دارد انگار مامان بزرگ، برای دیدن خانه‌ی جدید، برای رسیدن به سوال و جواب نکیر و منکر. بعد از مردن باباجون دیگر منتظر چیزی نبود جز همین مرگ. شاید برای همین هم هست که این‌قدر سبک و راحت دور می‌شود از ما. کل کل زیاد می‌کردند با هم، اما به وقت‌اش برای هم می‌مردند. نمی‌دانم، شاید این فراموشی ماه‌های آخر و تسلیم آلزایمر شدن، خواست خودش بوده. یا شاید همه‌ی این چیزهایی که توی کتاب‌های پزشکی نوشته‌اند حرف مفت است و آلزایمر چیزی نیست جز میل تک تک سلول‌ها به فراموش کردن خاطره‌ای عزیز اما دست نیافتنی.بالای قبر که می‌رسیم مداح هنوز گرم تنظیم بلندگوها و میکروفون است. میان شیون و جیغ و گریه، مامان بزرگ را می‌گذارند توی قبر، رو به قبله و روی پهلوی راست.
- پدرام...پدرام جان.
صدا از کسی در نمی‌آید. همه فقط سر می‌گردانند و من را نگاه می‌کنند؛ انگار از اول می‌دانستند من کجا ایستاده‌ام. فقط صدای دایی احسان است که می‌پیچد توی فضا. از قبر بیرون می‌آید. خاک سرتا پایش را گرفته. با دست به مامان بزرگ و کفن اشاره می‌کند.
- بیا دایی جان...بیا...مامان بزرگ وصیت کرده تو تلقین‌اش رو بگی.
- من؟ چرا من؟ پس شما چی...
از عقب، قدم به قدم هول‌ام می‌دهند سمت قبر. بالای قبر که می‌رسم، مداح شروع می‌کند.
- اِسْمَعْ اِفْهَمْ یا فاطمه بِنتَ اکبر...
می‌روم توی قبر. گره کفن را باز می‌کنم. با گودی دستهایم خاک‌ها را جمع می‌کنم زیر صورت مامان بزرگ. انگار خوابیده باشد. درست مثل ظهرهای جمعه که یواشکی می‌رفتم بالای سرش و به لبخند روی لب‌هایش نگاه می‌کردم. دست چپم را می‌گذارم میان کتف‌هایش و با دست راست شانه‌اش را آرام تکان می‌دهم. مداح کلمه به کلمه‌تلقین را می‌گوید و من تکرار می‌کنم.
- ثُمَّ اعْلَمْ يا فاطمه بنت اکبر اَنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى نِعْمَ الرَّبُّ وَ اَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ نِعْمَ الرَّسُولُ وَ اَنَّ اَميرَ الْمُؤْمِنينَ عَلِىَّ بْنَ اَبى طالِبٍ وَ اَوْلادَهُ الاْئِمَّةَ الاَْحَدَ عَشَرَ نِعْمَ الاَْئِمَّةُ وَ اَنَّ ما جآءَ بِهِ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَقُّ وَ اَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَ سُؤالَ مُنْكَرٍ وَ نَكيرٍ فِى الْقَبْرِ حَقُّ وَالْبَعْثَ حَقُّ وَالنُّشُورَ حَقُّ وَ الصِّراطَ حَقُّ وَالْميزانَ حَقُّ وَ...
یک‌مرتبه اما صدا قطع می‌شود. سر که بلند می‌کنم جز سنگ‌های قبری که تا افق ادامه دارند و یکی دو درخت چیزی نمی‌بینم. نگاهم می‌چرخد توی محوطه. هیچ کس نیست، هیچ کس و هیچ‌چیز.
- دایی...بابا...مامان...
حس می‌کنم جنازه ‌مامان بزرگ تعادل‌اش را از دست داده و دارد به پشت می‌افتد. نگاه‌ام که بر می‌گردد توی قبر، دو تا چشم عسلی را می‌بینم که خیره شده‌اند به من. هنوز لبخند می‌زند. داد می‌زنم و عقب می‌کشم. دست که روی دیواره‌ی قبر می‌گذارم، خاک سر می‌خورد و سرازیر می‌شود توی قبر. چنگ می‌زنم به دیواره‌ قبر و خاک سر می‌خورد مدام و سرازیر می‌شود توی قبر و دیواره‌های قبر بالاتر و بالاتر می‌روند. دست‌اش را خیلی آرام از زیر کفن بیرون می‌آورد و مچ دستم را می‌گیرد و پایین‌ام می‌کشد.
نترس مادر...نترس...من اینجام...نترس...

- این یادداشت امروز، بیستم اسفند، در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است. این توضیح هم ضروری است که هنگام صفحه‌بندی، بخش‌هایی از «تلقین» به دلیل کمبود جا حذف شده است.



نظرها

چقدر مرگ نزدیکه... همین دور و برها... اون نگاه و اون صورت مرده وقتی که کفن رو از روش کنار می زنی می شه یه تصویر و ثبت ابدی... و چقدر روز به روز بیشتر به این جمله ات ایمان می آرم :
آلزایمر چیزی نیست جز میل تک تک سلول‌ها به فراموش کردن خاطره‌ای عزیز اما دست نیافتنی

...نفس گير بود رفيق!...نفس گير!...تا كجاها برد ما را، تا كجاها برد!

پدرام: مخلصم میثم...

بغض یقه ام را چسبیده!

شما خواهر برادر نداريد?

منو برد به روزی که مامان بزرگم رو به خاک سپردیم... کاش اونجا نبودم... دلم نمیخواست آخرین تصویر، تصویر اون روز باشه...
اشک...

بدترین خاطره زندگیم را به خاطرم آوردی پدرام. با همه جزئیات... چه کردی...

پدرام: ببخش، اما می نویسیم که همین خاطرات دست از سرمان بردارند، نه فرشته؟

دقیقا و انگار وقتی نوشته می‌شوند مهربان‌تر و نرم‌تر می‌شوند پدرام.

نفسم رو بند آوردی پدرام...

مرسی آقای رضایی زاده
خیلی خوب بود

پدرام: ممنون از لطف‌تون.

نوشته ي زيبايي بود. خواندم و گريه كردم با نترس هايش. به ياد نترس هايي كه گاهي بود و گاه هاي بيشمار نبود كسي براي گفتنشان.

خیلی خوب نوشته بودیش... آفرین

آتشم زدی و گریه امانم را برید ، تمام آنچه که به یاد داشتم از تلخ ترین روز زندگی در برابر چشمان ظاهر شد. الحق خوب نوشت بودین آنقدر خوب که من خواننده ی خاموش وبلاگتان حیفم آمد چیزی به یادگار در پی اش ننویسم. قلمتان بر قرار

پدرام: متاسفم، و دیگر این که لطف دارید، ممنونم از محبت‌تان.

من هی یاد داستان فانفار می‌افتادم

چه احساساتیین همگی! :دی

چقدر نزدیک، چه ملموس و... چقدر خوب!

ممنونم از اطلاعات خوب تان رفیق

خیلی زیبا بود ،احسنت

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)