« فلینی | صفحه‌ی اصلی | زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت »

سنگر و قمقمه‌های خالی (شش)
سندرم قلب خالی

March 3, 2012


خ) سینا اسم‌اش را گذاشته سندرم قلب خالی؛ حالا نمی‌دانم کار خودش است یا جایی خوانده و دارد از بی‌حواسی ما سوءاستفاده می‌کند و همه چیز را به نام خودش جا می‌زند. لعنتی حافظه‌‌ ندارد که، انگار جای چشم‌های‌اش یک جفت دوربین کار گذاشته باشند و مستقیم وصل‌شان کرده باشند به یک سرور پیشرفته. هرچیزی را که می‌بیند و می‌خواند ثبت می‌کند، بی کم و کاست؛ می‌خواهد اسم فلان شخصیت فرعی «جنگ و صلح» و »شیاطین» باشد، یا قیافه‌‌ و رنگ لباس پسرک روزنامه‌فروش توی «پدرخوانده». برای همین هم خیلی گیر ندادم بهش؛ می‌خواستم ببینم می‌خواهد آخرش چه کار کند. با امیرحسین و آیدا نشسته بودیم و درباره‌ی این بحث می‌کردیم که دنیا بالاخره دارد به شر مطلق نزدیک می‌شود یا به نیکی؛ از همین بحث‌های به ظاهر بیهوده‌ای که آرام آرام نقب می‌زند به درون آدم‌ها و یک وقت‌هایی هم به معدن طلا می‌رسد؛ که به تو ثابت می‌کند درباره‌ی آدم‌ها اشتباه نکرده‌ای. به نتیجه نرسیدیم ولی، اگر تعریف‌مان از نتیجه چیزی شبیه یک توافق عمومی باشد؛ برای همین هم سینا بحث را عوض کرد و گیر داد به من - به حال و روزم یا همین چیزهایی که می‌نویسم؛ به نوستالژی، یا به قول آیدا افیون توده‌ها، و به انفعال، تسلیم شدن و چیزی را عوض نکردن - شاید برای آن‌که انتقام همان عدم توافق را بگیرد. گفت «درد تو فقط یک چیز است، سندرم قلب خالی...»، بعد هم امان نداد که « چیزهایی هست که نمی‌دانی را دیدی؟ قصه‌ی خودِ خود توست، ببینی‌اش، چندجایی زار می‌زنی». من چی جواب دادم؟ چی باید جواب می‌دادم؟ گفتم که سال‌هاست به خاطر چیزی زار نزده‌ام؛ دروغ گفتم ولی، خودم هم می‌دانستم که دارم دروغ می‌گویم. یک وقت‌هایی هست، که آدم راست و دروغ حرف خودش را هم درست نمی‌داند؛ مثلا قول می‌دهد که کم نیاورد، تا آخرش باشد، خسته نشود، نبُرَد، جا نزند، اما بعد، می‌شود یک آدم دیگر، یک آدم خیلی خیلی عاقل، با یک مشت تصمیم و حرف و توجیه دیگر، که شرایط عوض شده، که ادامه دادن‌اش دیوانگی بود و حماقت. این یکی اما فرق می‌کرد، همان لحظه که داشتم دروغ‌ام را کلمه به کلمه کنار هم می‌چیدم نا نشان بدهم که ضعیف نیستم و اهل این سوسول بازی‌های امروزی نبوده‌ام هیچ‌وقت، روزها و ساعت‌هایی توی سرم پرسه می‌زدند که نباید، که هیچ شباهتی به دروغ‌ام نداشتند. بچه‌ها هم فهمیدند انگار و برای همین جوری نگاه‌ام کردند که یعنی «حالا بگذریم و بی‌خیال...». من هم که از خدا خواسته... کجا بودیم؟ اصلا بی‌خیال!

الف) توی «چیزهایی هست که نمی‌دانی» سکانس بی‌نظیری هست درباره‌ی همین سندرم قلب خالی. علی ( علی مصفا) و خانم دکتر (لیلا حاتمی) کنار آتش نشسته‌اند و به چراغ های روشن شهر نگاه می‌کنند. علی خاطره‌ی دوستی را تعریف می‌کند که با هیپنوتیزم آشنا بوده و یک روز پیش چشم «سیما» و باقی بچه‌ها، علی را هیپنوتیزم می‌کند. بچه‌ها گیر می‌دهند که سر از کار علی و دوست داشتن‌هایش در بیاورند، علی اما فقط سکوت می‌کند. میان دوستان‌اش، روبه‌روی کسی که خیال می‌کند دوست‌اش دارد، نشسته؛ آدم‌ها، همه‌ی آدم های جمع، منتظر شنیدن یک کلمه، فقط یک کلمه‌اند، و او، یا چه می‌دانم، ناخودآگاه او، به جای جواب دادن به این سوال ساده و تکراری که «چه کسی را دوست داری؟»، به جای گفتن یک کلمه و تمام کردن بازی، فقط سکوت می‌کند. «چیزهایی هست که نمی‌دانی» حتی اگر هیچ چیز دیگری هم نداشته باشد، فقط به خاطر همین یک سکانس، برای ساختن و به تصویر کشیدن این لحظه‌ی ناب، برای حرف زدن از سندرم قلب خالی، دوست داشتنی و به یادماندنی است.

لام) دروغ چرا، به «پل چوبی» خوشبین نبودم، خیال می‌کردم فیلمی است نزدیک به «چه کسی امیر را کشت؟» یا «طهران، تهران» و همچنان دور از سینمایی که من دوست دارم. پنج‌شنبه شب اما، وقتی با سینا از ایوان شمس بیرون زدیم، به دوست داشتن جهان تازه‌ی مهدی کرم‌پور فکر می‌کردیم و به خون و قصه‌ی محکم فیلم‌نامه‌ی خسرو نقیبی که اجازه می‌داد چشم بر بعضی صحنه‌ها و نماها ببندیم. «پل چوبی» فارغ از اشارات مکررش به حوادث این چند سال، فارغ از «شیرین» و «مانی» خوبی که می‌سازد، فارغ از روایت‌اش از ما، نسلی که در این ده سال پیر شده و زخم برداشته، داستان یک نفر است؛ داستان «امیر» و رویایی که هرگز رنگ نباخته و از یاد نرفته است؛ داستان طغیان یک قلب خالی، برای تکرار یک «حال خوب» و آخرش... خب، پایان هیچ عاشقانه‌‌ای خوش نیست.

ی) والتر بنیامین یک روزی نوشته بود، «یک دم، فقط یک دم، حس می‌کنی که در این دنیا تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند»؛ و این یعنی، فرقی نمی‌کند «علی» باشی یا «امیر» یا «والتر»؛ تا همین الان که این‌ها را می‌نویسم، هیچ‌کس، هیچ‌کجا، برای سندرم قلب خالی، درمانی پیدا نکرده است.


- این یادداشت امروز، سیزدهم اسفند، در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.



نظرها

چه قدر خوبه که بی خیال هیاهوی این فضای مریض و آدمهاش شدی و کار خودت رو می کنی. این یادداشتت رو خیلی دوست داشتم پدرام.

پدرام: ممنون مینا...

آقا من آخرش نفهمیدم این سندرم قلب خالی یعنی چی

"یک وقت‌هایی هست، که آدم راست و دروغ حرف خودش را هم درست نمی‌داند؛ مثلا قول می‌دهد که کم نیاورد، تا آخرش باشد، خسته نشود، نبُرَد، جا نزند، اما بعد، می‌شود یک آدم دیگر، یک آدم خیلی خیلی عاقل، با یک مشت تصمیم و حرف و توجیه دیگر، که شرایط عوض شده، که ادامه دادن‌اش دیوانگی بود و حماقت."
یادته کامنت گذاشتی که نیا تو این شهر پر گناه؟یادته چه اس ام اسی دادم بهت پدرام؟
من از همین جمله ها می ترسم. از اینکه کم بیارم. نمی خوام نمی خوام یه روزی به خودمم دروغ بگم.

حالا زار زدن که نه٬ ولی بالاخره چیزکی شاید باشد که احیانا بعضی‌ها را... بگیرد. ممنون جناب رضایی‌زاده که رفتید و فیلم را دیدید و درباره‌اش نوشتید. مطالب دبگران را هم اگر دل‌تان خواست بخوانید٬ بیش‌ترش این‌جاست:
https://www.facebook.com/groups/fardinsa/
با احترام٬
پیام
پ. ن. به جناب «سینا» هم سلام و ارادت ما را برسانید. :)

هیچ کس...هیچ کجا...

چرا اینقدر شیفته قلب خالی هستی؟ یعنی قلب شما هم سندرم خالی بودن گرفته؟ ظاهرن که اصلن شبیه علی مصفای فیلم نیستید!

این نوشته‌ها چه عجیب و خوب خودشان را به خ.الف.ل.ی چسبانده‌اند
حالا که دوباره خواندم فهمیدم که یکی از علائم این سندروم می‌تواند این باشد که خودت هم نفهمی کی بهش مبتلا شدی

خیلی بعضی از مطالب تخصصی میشه
اما اون هایی که من میفهمم خیلی خوبن و پر معنی

به نظر من مطلب مهم تو این تیپ نوشتن اینه که در نهایت فرق نمیکنه امیرحسین و آیدا و سینای این نوشته کیا هستن. آدم شبیه اونارو یا شبیه حسی که در نوشته هست رو تو روزمره خودش پیدا میکنه و کمی و فقط کمی قلب خالیش گرم میشه که لااقل تنها آدم مبتلا نیست

«این نوشته‌ها چه عجیب و خوب خودشان را به خ.الف.ل.ی چسبانده‌اند»


e-راس می‌گه ها!
می‌شه خالی!کار یاد گرفتم حالا من!:دی

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)