« و جز آن، باد هواست | صفحه‌ی اصلی | چند نکته درباره‌ی جایزه‌ی یازدهم »

سنگر و قمقمه‌های خالی (پنج)
تنهایی بدون لهجه

February 25, 2012


هر روز به مردن فکر می‌کنم/ به مریضی، قحطی/ خشونت، تروریسم، جنگ/ به آخرالزمان
و همین کمک می‌کند/ به هیچی فکر نکنم.

«راجر مگاف- تو مشغول مردن‌ات بودی- ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد- حرفه هنرمند»

سه روز از سفرمان مانده بود؛ نشسته بودیم توی رستوران آلمانی نزدیک هتل و منتظر بودیم تا بهترین استیک دنیا را برای‌مان بیاورد. فقط استیک که نبود، یک کاسه سالاد سبز و کلی مخلفات و پوره‌ی سیب‌زمینی هم کنارش می‌گذاشت و آخرش، وقتی صورت حساب را می‌آورد، فکر می‌کردی خوشبخت ترین آدم روی زمینی که می‌توانی فقط با هشت هزار تومان بهترین استیک دنیا را در آرام‌ترین شهری که توی عمرت دیده‌ای بخوری. قرار گذاشته بودیم بعد از شام برویم «هارد راک کَفه» و آب‌معدنی بخوریم و موسیقی راک بشنویم. هنوز استیک‌های‌مان آماده نشده بود که آمدند توی رستوران و سه میز دورتر از ما، درست زیر پنکه‌ی سقفی، نشستند. همان وقتی که دست راست‌ام را زده بودم زیر چانه و نگاه‌اش می‌کردم، خیال کردم که دارد به من لبخند می‌زند. نمی‌دانم جاه‌طلبی بود یا چی، آدم‌‌ها اما، وقتی توی شهر و کشور خودشان نیستند شجاع‌تر می‌شوند گاهی. به سرم زد که بروم جلو و دعوت‌شان کنم که با ما بیایند «هارد راک کَفه» و آب معدنی بخورند و موسیقی راک بشنوند. اصلا هم به این فکر نکردم که شاید با کسی آمده باشند سفر، یا مثلا اهل موسیقی راک نباشند یا چه می‌دانم، دل‌شان بخواهد بعد از شام‌شان چیزی جز آب معدنی بخورند. شاید برای همین هم بود که دوستم به من و بلند بلند فکر کردن‌ام خندید و گفت :«بی‌خود خودت را ضایع نکن...». ضایع نمی‌شدم ولی، توی آن شهر که کسی را نمی‌شناختم و وقتی کسی نباشد که نگران چشم ها و نگاه‌اش باشی، دلیلی برای ترسیدن نمی‌ماند.
چند ثانیه بعد، من پدرو بودم، از مکزیکو سیتی؛ کنار میز آن‌ها ایستادم و با لهجه از او و دوست‌اش دعوت کردم که امشب را با من و دوست لبنانی‌ام، عطا، بگذارند و او، ماریا بود، از مسکو؛ لبخند زد و با لهجه جواب داد که خیلی دوست دارد با ما به «هازد راک کَفه» بیاید، اما باید برگردد هتل و یکی دو ساعتی با مادرش پاساژ‌های شهر را زیر و رو کند. خب، ضایع شده بودم انگار، پیش دوستم که زیر چشمی نگاه‌ام می‌کرد، استیک‌اش را می‌برید و چیزی شبیه یک پوزخند بزرگ نشسته بود روی صورت‌اش.
«هارد راک کَفه» خیلی شلوغ نبود. سه-چهار زوج جوان اروپایی وسط سالن، سرگرم بودند و ما، یک گوشه، نزدیک در ورودی، ایستاده بودیم و درباره‌ی مزه‌ی آب معدنی‌های آنجا حرف می‌زدیم و گروهی که فقط برای ما ده نفر می‌زدند و درباره‌ی حرکت انگشت‌های پسرکی که نصف ما بود و با لید‌گیتار، کافه را گرفته بود توی دست‌هایش و صدای خش‌دار برابر اصلی که پیچیده بود توی کافه و چیزی می‌خواند شبیه این که

Sometimes I need some time on my own
Sometimes I need some time all alone
Everybody needs some time on their own
Don't you know you need some time all alone

آخرین جرعه‌ی آب معدنی را که سرکشیدم، ماریا را دیدم که توی قاب در ایستاده بود و با چشم‌های آبی‌اش دنبال ما می‌گشت...
حالا، چهار سالی از آن شب می‌گذرد. هفته‌ی ‌پیش، اسم‌اش را دوباره میان ای-میل‌های ناخوانده‌ی میل باکس‌ام دیدم. توی این چهار سال، همیشه که نه، اما گاه و بی‌گاه چیزکی برای هم نوشته‌ایم، به بهانه‌ی سال نو، یا چیزهایی شبیه به آن. آن شب اما نوشته بود که مادرش مرده، و الان، واقعا نمی‌داند که درباره‌ی این اتفاق، درباره‌ی جای خالی مادرش، باید با چه کسی حرف بزند. حالا من، اینجا ، وقتی به روزهای نیامده فکر می‌کنم و هزار علامت سوال‌اش، وقتی تبدیل می‌شوم به یک هیچ بزرگ، وقتی ناامیدی زمین‌ام می‌زند و خیال می‌کنم نوشتن، بیهوده‌ترین کار دنیاست، می‌روم و همین چند خطی را که او برایم نوشته می‌خوانم. به «تنهایی» فکر می‌کنم، بی‌لهجه، و می‌نویسم، فقط می‌نویسم.


- این یادداشت امروز، ششم اسفند، در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.

لينک مطلب | 7:36 AM