« قانون جرایم رایانه‌ای | صفحه‌ی اصلی | دوم اسفند هزار و سیصد و نود »

ما نویسنده هستیم؟

February 18, 2012


این یادداشت قرار بود امروز، بیست و نهم بهمن ماه، در صفحه‌ی آخر روزنامه اعتماد و در ستون «سنگر و قمقمه‌های خالی» منتشر شود؛ اما خب، به تشخیص مدیر مسئول محترم روزنامه، جناب آقای حضرتی، کل یادداشت‌ حذف شد.
-----------------------------------

وقتی به این چند کلمه‌‌ فکر می‌کنم، به عنوان این یادداشت، بی‌علامت سوال، پیش از هرچیز نامه‌ی سرگشاده‌ی 134 شاعر، منتقد، داستان‌نویس، مترجم و فیلمنامه‌نویس و نمایشنامه‌نویس را به یاد می‌آورم؛ نامه‌ای که خطاب به دولت‌مردان نوشته شد، روی سخن‌اش با مدیران فرهنگی و عالی‌رتبه نظام بود و می‌شود آن‌ را آغازگر دوران تازه‌ای از فعالیت‌های «کانون نویسندگان ایران» نیز دانست. «ما نویسنده‌ایم» هفده سال پیش، و در اعتراض به شرایط خاص آن دوران، منتشر شده است، امضای بسیاری از قله‌های شعر و داستان چند دهه‌ی گذشته را هم پای خود دارد و به دنبال ابهام زدایی از فعالیت‌های جمعی نویسندگان و مشروعیت بخشیدن به یک تشکل صنفی مستقل است؛ کانونی که قرار بود، به گواه همین نامه، تنها نهادی صنفی بماند و سقفی باشد برای نویسندگان و شاعران، اما هرچه گذشت، از ادبیات فاصله گرفت و به سیاست نزدیک‌تر شد و متاسفانه هرگز نتوانست از بی‌اعتمادی ویرانگر میان دولت‌ها و بعضی نویسندگان و شاعران بکاهد.
این چند کلمه برای من یکی اما، یادآور چیزهای دیگری هم هست؛ یادآور یادداشتی از مهدی یزدانی‌خرم در روزنامه‌ی اعتماد ملی، یکی دو ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری و چند ماه بعد از ماجرایی که بر «یعقوب یادعلی» گذشته بود. آن روزها من به خاطر یکی از داستان‌هایم و به اتهام تشویش اذهان عمومی، به دادسرای کارکنان دولت احضار شده بودم و مهدی یزدانی‌خرم در یادداشت‌اش با اشاره به آن‌جه بر من و – در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر – بر یعقوب یادعلی گذشته بود، سعی داشت از این اصل دفاع کند که «ما فقط نویسنده هستیم» و نه چیزی دیگر؛ که یک داستان تنها یک داستان است، نه بیانیه سیاسی و گزارش اجتماعی و هزار و یک مصیبت دیگر که هیچ ربطی به نویسنده و ادبیات و فرهنگ ندارند. پانزده سال از نامه‌ی «134 »گذشته بود و ما همچنان مشغول تکرار بخش‌هایی از همان نامه بودیم و هنوز بخش‌هایی از جامعه و بعضی مدیران، نپذیرفته بودند که «ما نویسنده‌ایم» و نمی‌خواستند که ما را فقط نویسنده ببینند. دنبال سیاه‌نمایی و شکایت و تکثیر یاس و ناامیدی و، از همه مهم‌تر، دردسر نیستم؛ دور از انصاف هم هست اگر نگویم که شرایط امروز متفاوت است با دهه‌ی شصت و سال‌های اول دهه‌ی هفتاد؛ اما فارغ از راه طولانی‌ در پیش و فاصله‌ای که همچنان میان نویسندگان و بخش‌هایی از جامعه و حاکمیت وجود دارد ، اشاره‌ام به نامه‌ی «134» نه برای کنایه زدن به مدیران فرهنگی، که در حکم نیشتری است برای جراحی روزگاری که برای خودمان ساخته‌ایم.
اتفاقات تلخی که این روزها تکرار می‌شود، از شکستن حریم خصوصی آدم‌ها در فضای مجازی گرفته تا عربده‌کشی و دست به یقه شدن بعضی‌ها در خیابان، از فحاشی بی‌نام و نشان‌های بی‌هویت در نظرات پای وبلاگ‌ها بگیرید تا اتهام‌هایی که این روزها در آسمان سرگردان‌اند و مثل تیر بلا هر روز قسمت یکی می‌شوند، محصول همین خانواده‌‌ی کوچک‌اند. اینجا دیگر نمی‌شود مدیران دولتی و نهادها و ارگان‌ها را مقصر دانست، اینجا دیگر حرف زدن از ممیزی و سخت‌گیری در آن معنی ندارد و به یک شوخی می‌ماند. ما سال‌هاست که اخلاق را باخته‌ایم، وقتی یکی یکی و با غرض‌ورزی، آدم‌ها را ربط می‌دادیم به نهادهای خاص، وقتی نقل محفل‌مان روابط خصوصی آدم‌ها بود، وقتی نتوانستیم در نقدهایمان اثر را از صاحب‌اش جدا کنیم؛ حالا فقط همه چیز عیان شده است. به لطف نقاب فضای مجازی و جمع‌های کوچک و گپ و گفت‌های خصوصی، نفرتی هولناک زیر این سقف، میان اهل ادبیات، گسترده شده و مثل اتاقی پر از گاز، منتظر یک جرقه است.
«ما نویسنده‌ایم»...هفده سال پیش آدمهایی مثل گلشیری، براهنی، احمد محمود، بیضایی، شاملو، رادی،مندنی‌پور و کوثری، پای این جمله را امضاء کرده‌اند و گفته‌اند: «مسئولیت هر نوشته‌ای با همان کسی است که آن را آزادانه می‌نویسد و امضا می‌کند. پس مسئولیت آنچه در داخل یا خارج کشور به امضای دیگران، در موافقت یا مخالفت با ما نویسندگان ایران منتشر می‌شود، فقط بر عهده‌ی همان امضاکنندگان است. بدیهی است که حق تحلیل و بررسی هر نوشته برای همگان محفوظ است، و نقد آثار نویسندگان لازمه‌ی اعتلای فرهنگ ملی ماست، اما تجسس در زندگی خصوصی نویسنده به بهانه‌ی نقد آثارش، تجاوز به حریم اوست و محکوم شناختن او به دستاویزهای اخلاقی و عقیدتی خلاف دموکراسی و شئون نویسندگی است. همچنان که دفاع از حقوق انسانی و مدنی هر نویسنده نیز در هر شرایطی وظیفه‌ی صنفی نویسندگان است».
به این کلمات فکر می‌کنم و به آدم‌هایی که نام‌شان پای این نامه است و همه‌ی این سال‌ها، همه‌ی ادعای‌مان این بوده که کارهای‌شان را دقیق خوانده‌ایم، که شاگردشان بوده‌ایم، پای حرف و سفره‌شان نشسته‌ایم، که بهترینند، هنوز، و بالاتر از «متوسط‌»ها و «کوتوله»‌هایی که بازار را پر کرده‌اند، که قرار است «ما»، جای‌شان را بگیریم. به این کلمات فکر می‌کنم و گلادیاتورهایی را می‌بینم که وسط میدان نبرد، پیش چشم تماشاچیانی که می‌خندند و هورا می‌کشند، پیش چشم آن‌هایی که این معرکه را راه انداخته‌اند، بی لحظه‌ای تردید همدیگر را می‌درند و از میدان به در می‌کنند.
یک نفر به من بگوید، ما نویسنده هستیم؟



نظرها

ممنون پدرام... به نظر من از دو ( یا سه؟) یادداشت قبلی بهتر و کاملتر بود...
موافقم با بد بودن فضا. مطمئن نیستم اما عمیقا حس می کنم هیچ جای دنیا نویسنده ها و شاید بهتر باشه بگیم ادبیاتیها تا این حد با هم سرشاخ نیستن، به قول تو همدیگه رو نمی درن و از هم تنفر ندارن... خیلی عجیبه و ناراحت کننده.

سلام پدرام عزیز.
صد در صد ما نویسنده ایم رفیق. اما چه خوب نوشتی که اخلاق راباخته ایم و تو می دانی که چه می کنیم با خودمان. من فکر می کنم محافظه کاری در رگ و ربشه خیلی از بهترین های ما هم چنان ریشه کرده که زبان در کام گرفته اند و به این بی اخلاقی خرده نمی گیرند مگر جایی کسی از دست شان ناراحت شود. می دانی که من اعتقادی به باند و این حرف ها ندارم و همیشه کار خودم را کرده ام و خواهم کرد اما احساس می کنم همه آرزوی زمین خوردن مان رادارند. هرچند به گور خواهند برد این آرزو را... می دانی که ما چند نفریم و پر از اختلافِ نظر اما شرافت چیزی ست که باید قبل از داستان و شعر دنبال اش باشیم. چیز زیادی نیست این که حداقل اگر از هم متنفر هستیم در پسله حرف نزنیم...این شرافت شعار و قصه نیست که باعث میشود حداقل در فحش دادن هم پرنسیپ داشته باشیم. هرچند امیدی ندارم به این قضیه. ولی باید تا تهش ایستادو جنگید برای از پا انداختنِ حریفی که به قول فایترها هم داورها را دارد هم تماشاگران و هم دوپینگ کرده و هم زیرِ ساق بندش تکه ای آهن گذاشته و هم مربی اش بی چاک و دهن است ولی آن قدر مظلوم نمایی می کند که کسی خط دادن اش را به تماشاچی ها نمی فهمد و هم خطا می کند و بعد عذر می خواهد و ...ولی حریفِ این چنینی را می توان جوری ضربه فنی کرد که همه این ها به پشیزی نیارزد...مقاومت و همین و تمام. من متاسفم برای خیلی از رفقا که حتا مرامِ رقابت را نمی دانند و حاضر هستند برای تحقیر دیگری هر لحظه رنگ عوض کنند. من برای خودم متاسفم که هنوز به این ادبیات امیدوارم و امیدوار خواهم ماند.ولی مبارزه را عشق است نه رفیق؟ درود بر صدافتت.
ممنون
مهدی یزدانی خرم

عالی. عالی. عالی...

پدرام خان عزیز
یه مثال داریم که دیگه دستمالی شده است ، اما گفتنش بد نیست: (ظرفی که پرِ آبه، آب توش پر می زنه و بی صدا سر ریز می کنه. ظرفی که فقط ته اش آب جمع شده، سر و صدا راه می اندازه و آب سرش رو می کوبه به دیواره.)
موفق تر باشی.

آيا چه اتفاق!
وقتي مي نويسي و پيش مي روي، آنهم در تنهايي و برهوتي كه كوچكترين كور سوي اميدش عادت كردن چشمانت به تاريكيست...طاقت نمي آوري همه‌ي آن آواري را كه سرت خراب مي شود.از عادتها تا آدمها...از سكوتهاي بي موقع تا گريبان چاك دادنهايي كه حتي شنيدنش هم كهير مي‌نشاند بر تنت... حالا تو هي بگو!...حالا من هي گوش بدهم!... با دندان كرم خورده مدار نمي شود كرد... خوب مي‌دانيم. آدم بالغ هم دندان نو در نخواهد آورد... چه كارش مي شود كرد. پاره‌اي از تن است. اگر مدارا نكنيم و به عشق يك دست دندان عاريه خود را با تاريكي و برهوت در نيندازيم، تا مگر معجزه‌اي شود! تا مگر ادبيات كه كوچكترين وظيفه‌اش روبراه كردن مولف و خواننده است به دادمان برسد
از كلماتت ممنون رفيق


عالي بود ..مرسي

اما تجسس در زندگی خصوصی نویسنده به بهانه‌ی نقد آثارش، تجاوز به حریم اوست و محکوم شناختن او به دستاویزهای اخلاقی و عقیدتی خلاف دموکراسی و شئون نویسندگی است. همچنان که دفاع از حقوق انسانی و مدنی هر نویسنده نیز در هر شرایطی وظیفه‌ی صنفی نویسندگان است

راستش من در این وسط یک چیز را نفهمیدم. یعنی الان وضع ما بدتر از زمان جناب گلشیری و جناب شاملو ست؟
البته آن قسمت از حرفات که راجع به حال و هوای ادبیاتچی های امروز است کاملا درست است. این را همه ی کسان دیگر هم می دانند. اما یک چیز را کاملا اشتباه می کنی رفیق. این اوضاع و احوالی که الان هست یادگار امثال همان چند نفری است که تو خواسته ای الگوشون کنی و الان هم دیگر بعضی هاشون مرده اند و بعضی هاشون هم "مرده"اند. فکر می کنی مگر آنها وقتی که به سن وسال شما بودند از این مسائل نداششتند؟ امضا کردن اونجور نامه ها هم راحتترین و شهرت آورترین کار در این مملکت است. برای همین هم هست که گاهی حتی اینجور نامه ها را هم بانیانشان سعی می کنند منحصر به محفلهای خودشون بکنند تا فقط اسم خودشون تو رسانه ها بیباید و فقط خودشون نویسنده و مترجم قلمداد شوند و غیره. تو زیادی صادق هستی پدرام! جدی میگم.

پدرام: ظاهرن یادداشت را درست نخوانده اید دوست عزیز. من که تاکید کرده ام الان وضع بهتر از آن سالهاست... درباره ی صداقت هم منظورتان را نفهمیدم.

بی گاهان به غربت/به زمانی که خود درنرسیده بود/چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ/ و قلبم در خلا تپیدن آغاز کرد/ گهواره تکرار را ترک گفتم/ در سرزمینی بی پرنده و بی بهار/ نخستین سفرم بازآمدن بود... ممنون رفیق که هنوز قلبت میتپه برای این بیشه جانوران و سنگ

پدرام عزیز یادداشت خیلی خوبی بود. توی چهار پنج روز گذشته هرجا دوستان داستان‌نویس رو دیدم، بحثْ بحث همین اتفاق‌ها و همین وبلاگ مجهول یا مجعول‌الهویه بوده. تصمیم من -از همون اول- این بوده که نه وارد بحث‌شون بشم و نه اصلاً پیگیری کنم موضوع رو. خوشحالم که تو هم زیاد وارد عمق موضوع نشدی و تنها آینه‌ای رو گرفتی دستت تا تصویر بخشی از جامعه‌ی ادبی ایران امروز رو -با این همه ادعا و باد و بروت- به خودش نشون بدی.
گاهی با خودم فکر می‌کنم هدف چنین کار خبیثی می‌تونه هم این باشه که جامعه‌ی ادبی رو به‌سمت «زرد شدن» ببره. فکرش رو بکن، در این ایام می‌شده در دید و بازدیدهای به‌ظاهر فرهنگی‌مون -در خاله‌زنکی‌ترین حالت- درباره‌ی کتاب‌های دوساله‌ی اخیر و کیفیت‌شون و کیفیت داوری امسال جایزه‌ی گلشیری حرف بزنیم بگیم مثلاً فلان کتاب شایستگی بیشتری داشت به فلان دلایل و بهمان مسایل، و دست‌کم سایه‌ای از ادبیات توی حرف‌مون باشه؛ اما این اتفاق کمتر افتاده و همه‌جا صحبت از شکسته حریم‌های خصوصی و یقه‌گیری بوده.
احتمالاً بهترین پاسخ در قبال مهملاتی که با امضای مجهول یا مجعول در فضای مجازی بافته می‌شه، سکوته و وارد نشدن به این بازی کثیف.

سلام
من به عنوان یکی از امضا کنندگان آن متن (134 نویسنده)، برخود واجب دانستم در پاسخ این آقای فرهاد محترم ( که البتّه و خوشبختانه، تا کنون افتخار دیدن نامشان نصیبم نشده بوده ست) خیلی خلاصّه عرض کنم که: واقعن ترجیح می دهم همچنانکه ایشان مرقوم فرمده اند، و البتّه، با استعانت از تعابیر ِ خود ِ ایشان،"مرده" به شمار آیم تا در شمار ِ ـ حتمن ـ نوابغیT همچو ایشان. و حتمن مرا خواهند بخشید که جسارتن دارم قلمی و قلم انداز می نویسم : آقای محترم، یادتان باشد ـ و صمیمانه عرض می کنم ـ شماخودتان، کلاهتان رایکبار دیگر قاضی کنید و از خودتان بپرسید: راستی راستی، در 1374 و در آن شرایط، و مثلن در زمان وزارت حاج آقا فلاحیان و... و... آیا امضاکردن چنان متنی، یا به قول شما" اونجورنامه ها"یی واقعن ـ و باز به قول شما ـ " راحتترین و شهرت آورترین کار بوده" ؟!

دوست نادیده! از ما که گذشت؛ امّا خودمانیم ها! انصاف، معرفت، و... سرجای خودش، گستاخی و همینطوری سر ِ قلم رفتن هم حدّی دارد ـ آنهم بی هیچ اشاره ی دقیق به محتوای آن متن و شرایط فرهنگی/ سیاسی/و... می فرمایید نه! شما لطفن به آن اسامی یک نگاه دیگر بیندازید و ببینید، " آن راحتترین و شهرت آور ترین کار در این مملکت" به قول ِ شما، چه درآورد برسر بعضی از صاحبان آن امضاها؟ چندتاشان را رسمن خفه کردند؟ چندتاشان را دقمرگ؟ چندتاشان را آواره؟و...
نه آقا! شما و امثال شما، انگار دیر آمده اید و زود هم می خواهید تشریفتان ببرید. و شاید هم راستی راستی نفستان از جای گرمی در می آید.

چه خوب نوشته‌ای پدرام. دوباره خواندمش و دوباره دیدم که راست می‌گویی. من که نویسنده نیستم؛ نهایتش کتاب‌خوانِِ خوبی‌ام، ولی نویسنده انگار صاحب ارزش و منزلتی‌ست که این روزها از یاد رفته. باز هم ممنون.

باز سلام آقای رضایی زاده

من، آن قلم انداز را درپاسخ خانم محتر م امیلی امرایی، قلمی کرده بودم. و نام ایشان رانیز به صراحت نوشته بودم. و خیّلی هم به ایجاز ـ دستکم به خیّال خودم ـ حرفم را مطرح کرده بودم در باره ی نظریاتی که ذیل ِ همین مطلب شما، ایشان مطرح فرموده بودند.

و راستش نمی دانم، چرا نام مخاطب ِ حرفهای من، در ذیل مطلب شما، تغییر کرده به "آقای فرهاد"؟ اگر چه شاید،من این را باید ـ به هر دلیلی که برای خودم هم روشن نیست ـ به حُسن نیّت شما تعبیر کنم؛ امّا ترجیح می دهم، این یادآوری را ذیل همین مطلب، منتشر فرمایید که: آنچه من، در این پُست نوشته بوده ام، مخاطبش خانم امیلی امرایی بوده ست، و بخصوص تعابیر ناخوش آیندی که ایشان، نسبت داده بودند به امضا کنندگان آن متن 134 نویسنده. و آنهم ـ به زعم من ـ بی اریه ی هیچ ارجاع ِ دقیقی، و بی هیچ توضیح ِ حتّا شخصی ای از جانب خودشان و یا چرایی ِ حرفشان و، به طورکلی فقط صفاتی را نسبت داده بودند به بعضی از کسانی که برای من عزیز بوده اند. ودر واقع، حالا که حرفش پیش آمده عرض می کنم:آن نسبتها، برازنده ی بعضی ـ وتأکید می کنم فقط بعضی، و مثلن شخص خود این خانم ـ ست؛ همین "گندم نمایان جو فروش ِ"امروزی ِ فرهنگ و ادب امروز ِ ایران و نه، امضا کنندگان ِآن متن.
با تجدید احترام و تشکر بابت لطفی که می کنید بابت انتشار ِ این یادآوری: بیژن بیجاری

پدرام: آقای بیجاری عزیز، آن کامنت را خانم امرایی نگذاشته‌اند؛ اینجا، یعنی در ناتور، برخلاف بعضی وبلاگ‌ها، نام کامنت‌گذار پایین کامنت‌ می‌آید و این باعث می‌شود که گاهی دوستان اشتباه کنند و کامنت کسی دیگر را به یکی دیگر نسبت دهند. کامنت مورد اشاره شما هم کار آقای فرهاد است و به همین دلیل هم من جسارت کردم و نام خانم امرایی را در کامنت اول شما حذف کردم.

سلام دوست عزیز
حقّ با شماست. من، همین اشتباه را کرده بودم و شرمنده ام از این بابت و ممنونم از حُسن نیّت ِ شما در حقّ خود ودقّت نظرتان. ضمن آنکه لازم می دانم، رسمن از شما و بخصوص سرکار خانم امرایی عذر خواهی کنم بابت ِ این سوءتفاهم.

همانطور که شما توضیح داده اید، اشتباه از من بوده، و نابلَدی ام در کار با کامپیوتر و نیز اینکه، در گذاشتن ِ همین به ندرت کامنتها هم ناشی ام.و هرچند مجددن از شما، و باز بخصوص از سرکار خانم امرایی، و خوانندگان احتمالی ِ آن یادداشت عذرخواهی می کنم؛ امّابرسر اصل ِ حرفهایم هستم در این یادداشتهایی که ذیل مطلب شما نوشته ام و همه اش هم نوشته شده خطاب به آن آقای فرهاد[؟!!].

وممنونم دوست نادیده و گرامی آقای پدرام رضایی زاده
از لطفی که کردید بابت آن اصلاح و نیز این توضیح

پایدار و موفق باشید: بیژن بیجاری

پدرام عزیز، گمانم این دردی ست که محافل هنری همۀ دنیا به آن دچارند. پیشترها فکر می کردم این اتفاق مختص ما و خوی ایرانی ست و بابت آن همیشه عصبانی بودم. حالا فهمیده ام که این طور نیست، و این کمی خیالم را راحت می کند و عصبانیتم را از خودمان تعدیل!
به گمان من این دوره از دوره ای که نامۀ 134نفر امضا شد، خیلی بدتر است. آن موقع کسانی-حداقل 134نفر- پیدا شدند که اعتراضی به وضع موجود بکنند و مکتوبی از آن به جا بگذارند، اما حالا ما خودمان را بسته ایم به فضای مجازی که در نهایت خطر جدی ای برای کسی ندارد و می شود به اشاره ای فیلترش کرد. روی حرفم با خودم است ، اعلام برائت نمی کنم. من هم مثل خیلی های دیگر دارم فقط شعار می دهم و به این بهانه که امنیت ندارم و بچه دارم و بی مادر می شود و مگر می شود چیزی را عوض کرد و ... هزار بهانۀ دیگر سر جایم نشسته ام و حرص می خورم. اما این یقه گیری ها که به آن اشاره کردی، ننگی ست به دامن اهل هنر که با هیچ رنگی پاک نمی شود. برای من یکی که چنان باورنکردنی ست که گاهی خودم را به خریت می زنم که نخوانده ام و ندیده ام.
کاش غیرت روزگاران بر ما جرقه ای بزند.

یک جورهایی خجالت می‌کشم بین این اسم‌ها حرفی بزنم... چیزی بنویسم،اما خواستم بگویم یک مقداری به اتفاقی که برای این کامنت آقای بیجاری افتاد نگاه کنیم...

چه بسا خیلی از اتفاقات و حرف‌ و حدیث‌ها این‌طوی شکل می‌گیرند و بعد از بس که کم خاله‌زنک و فضولیم،شاخه شاخه می‌شوند و رشد می کنند و کینه می‌شوند و نفرت و ادعا و تهدید و حمله و مقابله.

حالا بحث در سطح کشوری‌ست.خیلی جاها هست که ذره‌ای به حساب نمی‌آیند ولی برای خودشان مافیا بازی دارند،جلسه‌ی یواشکی(!) پشت سر این‌‌ و آن دارند،چه می‌دانم هزار بساط نفاق انگیز دیگر دارند...کسانی که اصلا رقمی نیستند...مثل منی که حالا روباه شده و مارموز.این‌طرف آن‌طرف برای خودش مشغول است به بازی جذاب خاله بازی...

وقتی نام نظر دهنده‌گان به این مقاله را می‌خوانم، راستش را بخواهید، کمی هُل می‌شوم. برای آدم کوچکی مثل من کمی سخت است بعد از بزرگ‌ترها حرف بزنم، اما شاید نظر «بچه‌ای» مثل من که دارد داستان می‌نویسد تا یک روز نویسنده بشود، نه معیار، که خُرده رأیی باز شده و عریان از نظرات کوچک‌ترهای این دوره زمانه باشد:
«ما نویسنده‌ایم» نامه‌ی زمان‌داری نیست! حرف یک تاریخ است! نامه‌ی صدوبیست‌وچهار قلم‌به‌دست است که وقتی روی کاغذ آمد، به اندازه‌ی تمام دوره‌های تاریخیِ این کشور و تمام کشورها بسط پیدا کرده. پس من خوشحالم که جناب بیجاری این‌جا هستند تا ببینند که حرف‌های چند دهه‌ی قبل ایشان و دوستان‌شان، حرف‌های امروزِ من و فردای فرزندانِ من است.
حالا این بین، توی این زمانه‌ی بی‌در و پیکر، بگذار چند نفر هم هرچه می‌خواهند بگویند! چه فرقی می‌کند؟ ما یک سند محکم داریم! ما تاریخ را داریم! کتابش را باز می‌کنیم و می‌گیریم روبه چشم همان‌ها. می‌گوییم: «می‌بینید؟ قبل از شما هم خیلی‌ها، خیلی‌ها، خیلی‌ها، آمده‌اند و حرف‌هایی زده‌اند و فحش‌هایی داده‌اند و بهانه‌هایی آورده‌اند و حسادت‌هایی کرده‌اند و ... اما تمام این کتاب را که بگردی هم، اسم‌شان را پیدا نمی‌کنی! فقط نام همان‌هایی را پیدا می‌کنی که توی نامه‌ی 134 و نامه‌های 134 و نامه‌های 134 ‌ها آمده! فقط نام همان ها را پیدا می‌کنی!»
من کمی به عدالتِ تاریخ معتقدم آقا پدرام.
مرسی.

می خواهم سکوت کنم پدرام.غصه ام می شود از این داستان که بر ما می گذرد.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)