« هذیان به سعی نیمه شب 18 | صفحه‌ی اصلی | این روزها »

سنگر و قمقمه‌های خالی (سه)
مافیا وارد می‌شود

February 4, 2012


جمعه‌ی پیش، وقت نوشتن بند آخر یادداشت‌ام، همه‌ی فکر و ذکرم این بود که هیچ اسمی جا نماند، که نام همه‌ی نویسندگان جوانی را که مجموعه داستان یا رمان‌ مطرحی داشته‌اند، یا مدعی بودند که کتاب‌شان چیزی از دیگران کم ندارد و اصحاب رسانه، مخاطبان ادبیات داستانی و مافیای مخوف ادبیات به آن‌ها و کتاب‌شان ظلم کرده‌اند، در یادداشت‌ام بیاورم. این طور وقت‌ها، وقتی توی یادداشت یا نقدی، به گروهی از نویسندگان اشاره می‌شود، نیاوردن یک اسم گاهی می‌تواند باعث اتفاقات و فکر و خیال‌های عجیبی بشود؛ درست مثل وقتی که فهرست نامزدهای نهایی جوایز ادبی منتشر می‌شود. آدم‌ها بهت‌زده و عصبانی چند ثانیه‌ای فهرست را بالا و پایین می کنند، اول از خودشان و بعد در جمع دوستانه چیزهایی می‌پرسند شبیه این که «پس چرا کتاب من نیست؟» یا «یعنی کتاب من از چرندیات فلانی هم بدتر است؟» و آخرش به مانیفست‌ می‌رسند، درباره‌ی مافیا، شبکه، شاهکارهای مهجور و خیانت بعضی‌ها به ادبیات حقیقی ، ادبیات اصیل، ادبیاتی که حتما و بی‌شک کتاب آن‌ها را نیز در بر می‌گیرد؛ همیشه پای انگیزه‌های شخصی را وسط می‌کشند و اگر هیچ‌کدام از این وصله‌ها به یادداشت نویس یا داوری نچسبد، عاقبت محکوم‌اش می‌کنند به بی‌سوادی. همین‌چیزها بود که مجبورم کرد برای یک پاراگراف کوتاه، ده بار کتاب‌خانه‌ام را زیر و رو کنم که مبادا کسی برنجد، ذهن‌اش به جای داستان‌ و رمان، حقوق سر ماه و نسبت‌اش با دلار، ده دقیقه‌ی پایانی دربی هفتاد و چهارم و عبور ناو یو.اس.اس لینکلن از تنگه‌ی هرمز، درگیر این حرف‌های الکیِ یک ستون هفتگی شود، خیال کند خواسته‌ام انتقام چیزی را بگیرم یا از «پدر خوانده» دستور گرفته‌ام که بایکوت‌اش کنم؛ می‌دانم، این چیزهایی که الان می‌خوانید، شاید به نظرتان خنده‌دار یا حتی مضحک بیاید، حق هم دارید، اما خدا شاهد است که کلمه به کلمه‌اش برای من خاطره است و ترس‌اش هر هفته که می‌خواهم چیزی بنویسم، سراغ‌ام می‌آید.این ترس، این وسواس و نگرانی بیمار‌گونه، اما باعث نشد که چیزی از دستم در نرود؛ مجتبا پورمحسن و «بهار 63» اش را فراموش کرده بودم، وحید پاک‌طینت و «حلقه‌ی کنفی» و بازی‌هایش در «مجموعه رمان» را هم همین طور. من همه کار کرده بودم که نام هیچ نویسنده‌ی جوان شاخصی را از قلم نیندازم، یکی دو اسم را حتی درست وقت صفحه‌بندی به یادداشت‌ام اضافه کرده بودم و در آخر، خراب کرده بودم، به همین سادگی.
خیلی وقت‌ها، هنگام اعلام نتایج مراحل اولیه‌ی داوری جوایز ادبی هم همین اتفاق تکرار می‌شود و بعضی کتاب‌ها نادیده گرفته می‌شوند، بی‌آن‌که عوامل بیرونی و بی‌ارتباط با ادبیات در کنار گذشتن‌شان دخالت کرده باشد. می‌گویم خیلی وقت‌ها چون همیشه استثناء هم هست؛ مثلا من نامهربانی‌هایی که در حق «بازی آخر بانو» بلقیس سلیمانی شد، یا اتفاقی که در این چند سال برای کتاب‌های محمدرضا بایرامی یا رضا امیرخانی افتاده است را خارج از این قاعده‌ی معمول می‌دانم؛ همین‌طور بی‌توجهی به حسن محمودی و یکی دو کتاب آخرش را، یا قهر جوایز دولتی با نویسندگان طیف مقابل و نادیده گرفتن تعداد زیادی از مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی که با نگاه خاص بعضی مدیران فرهنگی هماهنگ نیستند( البته که دور از انصاف است اگر نگویم در یکی دو سال گذشته، بعضی جوایز دولتی، مثل گام اول یا جایزه‌ی ادبی شهید غنی‌پور، سعی کرده‌اند دایره انتخاب‌های خود را گسترده‌تر کنند). شاید یک روزی بشود درباره‌ی این چیزها بیشترحرف زد و با تحلیل رفتار دو طرف ماجرا، از دلایل واکنش‌های گاه خصمانه به بعضی کتاب‌ها نوشت .اما جنس نمونه‌هایی که آوردم، با جنس دعواهایی که در حاشیه‌ی جوایز ادبی شکل می‌گیرد، و معمولا جوان‌ها و نورسیده‌ها پشت اش هستند، متفاوت است. برگزارکنندگان جوایز از جان و دل مایه می‌گذارند تا همه چیز خوب پیش برود، خدشه‌ای به جایزه‌شان وارد نشود، داوری‌ها دقیق و منظم باشند، کتابی جا نماند، اما آخر سر، همیشه کسی هست که ناراضی باشد و کتاب‌ها و چیزهایی هم هست که بشود درباره‌‌شان بحث کرد. خب، بخشی از این بحث و جدل‌ها به سلیقه داوران بر می‌گردد و این‌که انتخاب‌های نهایی‌شان متاثر از چه عناصری بوده است - بعید می‌دانم کسی هم انتظار داشته باشد که در نهایت با وحدت رویه و یک سلیقه‌ی یکسان در جوایز ادبی روبه‌رو شود – حتما می‌شود درباره ی این اختلاف سلیقه حرف زد؛ درباره‌ی دلایلی که مثلا صدای متفاوت مجموعه داستان «سریرا، سیلویا و دیگران» سپینود ناجیان را نادیده می‌گیرد، یا خشونت ذاتی و ایده های بکر داستان های میثم کیانی را در «رگبار»؛ درباره‌ی همه ی این‌ها می‌شود حرف زد و درباره‌ی چند کتاب – به گمان من - خوب دیگر که این چند سال خیلی به چشم نیامدند، واقعیت اما این است که هیچ «شاهکار»ای در فرآیند داوری جوایز ادبی حذف نمی‌شود، هیچ مافیای خاص و مشخصی هیچ کتابی را بایکوت نمی‌کند، و اگر کسی هنوز خیال می‌کند که در زمانه‌ی حکمرانی شبکه های اجتماعی و وبلاگ‌ها، عده‌ای هستند که تصمیم می‌گیرند کدام کتاب دیده شود، کدام کتاب بفروشد و کدام کتاب جایزه بگیرد، اگر کسی هنوز فکر می‌کند همه‌ی بندها به دستان عروسک‌گردان پشت صحنه می‌رسد، به نظرم باید بیش تر و پیش از ادبیات داستانی، نگران توهم و پارانویایی باشد که به جان اش افتاده است.

- این یادداشت امروز، پانزدهم بهمن، در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.



نظرها

راستى شما خودتان نسبتى با اين مافيا نداشته ايد؟ بياييد در قدم اول نسبت خودتان را با اين مافيا نقد كنيد. شهامتش را داريد؟

پدرام: شما چطور؟ شهامت آن را دارید که با نام و نشان واقعی کامنت بگذارید و بعد درباره ی شجاعت و شهامت حرف بزنید؟

لااقل بذار يك كتابت بشه پنج تا بعد از اين اطوارها بيا. چه خبره شما تك كتابي ها. تو. كاوه. يوسف. افتاديد به يادداشت نويسي در روزنامه؟

پدرام: چشم. حالا شما چند کتابی هستید استاد؟

یادداشت خوبی بود. مرسی که هستی و خودت رو مثل بعضی ها کنار نکشیدی

پدرام: ممنون از لطفتون.

راستش وقتی روی کتاب سپینود یادداشت می نوشتم در بند آخر از بی مهری که به کتاب شده بود گله کردم. جمله ای هم نوشتم که شاید الان با بالاتر رفتن سنم(حتا به اندازه ی یک سال) از واگویه اش خجل می شوم. اما آن روزها هم به این فکر می کردم که رسانه در معرفی کتابها شرط عدالت را برقرار نمی کند. این نه به معنی عمد برای له کردن کتابی است ، نه! ایراد غالب ما این است که اگر از چیزی خوشمان بیاید دیگر ول کن معامله نیستیم. بر فرض من اگر از کتاب پدرام رضایی زاده خوشم بیاید دیگر نمی توانم کتاب دیگری را در آن سال ببینم. فارغ از رفاقت های جاری گمانم باید کمی بیشتر به تبلیغ کتاب در ایران پرداخت و این میسر نیست جز به تلاش اصحاب رسانه.
در مورد جوایز نمی توانم حرفی بزنم ، چون تجربه ی داوری در یک جشنواره ی کوچک شعر( که اصلا قابل مقایسه با جوایز ادبی بزرگ نیست) یادم داده که هرکاری کنی باز هم حرف ته ِ ماجرا هست.
موفق باشی پدرام عزیز

پدرام: ممنون از توجه ات مجتبای عزیز.

اولا که همه را با خودت مقایسه نکن آقای مهندس. همه مثل تو که آدم صادق و شریفی نیستند. جدی میگم. ثانیا، این مقاله ی شما مرا یاد یک طنز تلویزیونی انداخت. قصه از این قرار بود که عاقد میخواست عقد بخونه و عروس خانم داشت، بااجازه گرفتن از کسانیکه احساس می کرد باید ازشون اجازه بگیره، مثلا جواب بله را می داد. لذا شروع کردن به اسم بردن از این کسان: پدر و مادر، مادربزرگها، پدربزرگها، خاله ها، دایی ها، عموها، دخترعموها، دخترعموها، دختردداییها، همه ی شوهرهای اینها، خلاصه همه ی فامیلها و همسایه ها و دوستان و ... نشان به آن نشانی که وقتی شروع کرد به اجازه خواستن تا بله را بگوید تقریبا دم غروب بود و شب شد و داشت صبح می شد و ایشان همچنان به حافظه اش فشار می آورد تا کسی را جا نیندازد. و همه مهمانها و عاقد و قندسایان و غیره داشتند تو خواب خروپف می مردند. فقط داماد را به زور سقلمه ها توانسته بود در حالت خواب و بیداری نگه دارد
یه چیزهایی هم هست واقعا پدرام عزیز. گفتم که. همه را با خودت مقایسه نکن

سلام.مقاله خوبی بود اما یک نکته باقی می ماند وان اینکه به نظرم در این مسیر شهرستانی ها که کمتر به چشم می ایند بیشتر فراموش می شوند. امیدوارم فضا به گونه ای باشد که بچه های شهرستان ها وتهران بتوانند بیشتر در جلسهای نقد همدیگر را ببینند یا کارهای بچه های شهرستان بیشتر مورداقبال دوستداران داستان در تهران قرار گیرد.

سلام گرامی
در نیمه این ماه باد کاغذها را می برد و غزل، قاصدک می شود
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
بی خبر نمانی...

به روزم با قاصدکی که باد می آوردش
وقتی:
"كلاغي از نگاهت در دلم پر مي زند هر شب"

بدرود...

نگاه شما خیلی تقلیل‌گراست. بخش مهم و جدی منتقدان به جایزه‌ها و به کل فضای آن بخش از ادبیات فارسی که پشت ویترین قرار می‌گیرد، نه تنها شخصی نیست بلکه از تحلیل‌های تاریخی و جامعه‌شناسانه هم برخوردار است. تاکید زیاد شما روی شخصی جلوه دادن این نقدها و غیرسیاسی و تاریخی شمردن‌شان خود زیر سوال است.

پدرام: دوره‌ی این‌که کسی بخواهد با کلی‌گویی و استفاده از ترکیب‌هایی مثل «تحلیل‌های تاریخی و جامعه‌شناسانه» مخاطب‌اش را مرعوب کند گذشته است جناب. کدام تحلیل تاریخی و به قول شما «جامعه شناسانه»؟ توی این چند سال چه‌کسی همچین چیزی نوشته که شما الان دارید حرف‌اش را می‌زنید؟ اصل دعوا چیز دیگری است، ریشه‌هایش هم در جایی دیگر است، نه آن چیزی که اگر یادداشت را درست بخوانید، می‌بینید که من هم اشاره‌ای به آن‌ها داشته‌ام؛ کتاب‌هایی که به خاطر باورهای نویسنده یا رفتارها و نسبت‌اش با بخشی از جامعه، مهجور می‌مانند.

مثل اینکه چوب کردی تو لونه زنبور. بدجوری بهشون فشار اومده گخ جمع شدند اینجا و هوچی گری میکنند. دمت گرم رفیق.

سلام
نخستین جشنواره داستانک " دخیل ".

بدون وابستگی به نهادهای دولتی و بدون محدودیت سنی و جغرافیایی.

برای اطلاع از جزییات به ادرس جشنواره مراجعه نمایید :

http://vakillmodafe.blogsky.com

من بی اجازه لینکتان کردم

حالا نمی‌دانم خداییش چقدرش پارانویاست و چقدرش واقعیت.شاید من دورتر(نسبت به جامعه‌ی ادبی) از این حرفا هستم که قضاوتم صحیح باشد،اما اصلا تو کتم نمی‌رود که بخواهید بگویید هیچ‌کس،هیچ روزنامه و مجله و هیچ سایت و وبلاگی نیست که برای این بازی‌ها زور بزند.حداقلش این است که من خودم به خیلی‌ها می‌توانم شک داشته باشم.شاید هم فقط در همین حد که دارند سعیشان را می‌کنند..بماند که تاثیرشان واقعا چقدر است.پلی سعی می‌کنند!
می دانید جالبیش کجاست؟جالبیش این‌جاست که از بس که هیچ‌کس حرف هیچ‌کس را قبول ندارد و همه برا هم غمپز در می‌کنند،نمی‌شود که مثلا یک عده‌ای سرجمع شوند و مثلا یک تیم درست حسابی راه بیندازند برا این کارها :دی
ارادتمند

---
داشتم ماجرای شکایت ایران خودرو از شما را این‌طرفْ آن‌طرف می‌خواندم.چه بساطی بوده آقا.آخرش چی شد؟من ندیدم کسی از آخرش گفته باشد؟:دی

دهخدا می‌گه: «قمپز!» نه «غمپز»!
شاید یکی مثل من بلد نباشد...یاد بگیرد :دی!

نوشته هاتونو دوست دارم :)

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)